PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : عشق نا فرجام


puria.69
27th August 2007, 05:49 PM
اون چقدر ساده ازم بريد ورفت
وانمود كرد كه من و نديد ورفت
همه گفتن اون ازت بي خبره
به خدا گريه هام وشنيد ورفت
كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت




از من بريده ای و صدايم نمی کنی
چون درد در منی و رهايم نمی کنی
گم گشته ام ميان تماشای چشم تو
از اين جنون تلخ جدايم نمی کنی
هر شب چو باد می وزم از داغ ياد تو
آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمی کنی
من آخرين پرنده گم کرده لانه ام
در آسمان خويش هوايم نمی کنی
امشب ميان کوچه تو را جار می زنم
اما تو باز رو به صدايم نمی کنی



تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي
با دلي كه از عشق تو سرشار است
در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم
اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي
و ميدانم كه
تو رفتي و من ماندم بدون تو




عشقي كه نثار ره تو كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
شورنده تر اذري نخواهي يافت..

mohamad reza
27th August 2007, 05:55 PM
جادوي سكوت


من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من

puria.69
27th August 2007, 06:03 PM
با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,
به خیسی چشمانم باور نداشتی.
با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.
مرگ هم با عشق زیبا ست.
دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار

puria.69
27th August 2007, 06:26 PM
از عشق مي نويسم

از وصل و از فراقش

از گريه هاي خاموش

اندوه و درد و داغش

از او چون شقايق

با ياس هم نفس بود

مانند يك كبوتر

دلگير از قفس بود

از او كه با نگاهش

آغاز شد ترانه

مي ريخت بر دل من

صد شعر عاشقانه

مثل نسيم يك شب

از خواب من گذر كرد

مانند يك ستاره

تا آسمان سفركرد

puria.69
27th August 2007, 06:35 PM
تو اولين عشق منو آخرين عشق من تويي
نرو منو تنها نذار كه سر نوشت من تويي
هرگز نمي شد باورم از جدايي حرف بزني
تو زندگي بعد خدا تو خداي عشق مني
دوست دارررررررررررم به خدا تا بي نهايت
به عشق تو به رو يه تو ديگه دل كرده عادت

به تو محتاجم من مثله ظلمت به روشني
اخه با اين ظلمت دل عاشق رو مي شكني
عشق من با من باش
اشكامو دامن باش
تا كه دنيا دنيا ست
دل به عشقم بسپار
منو تنها نگذار
كه دل من تنهاست
دوست داررررررم
به خدا تا بي نهايت
به عشق تو به رويه تو
ديگه دل كرده عادت

FaitHleSs
27th August 2007, 09:25 PM
تاپیک تقریبا تکراری بود... به همین خاطر قفل شدمضمون وهدف با چند تا تاپیک مثل "تنهایی و عشق" یکی بود...


چند روز آینده ترتیب انتقالش به تاپیک های مربوطه می دم