PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : بحرطویل های هدهدمیرزا


Pooyajoon
14th September 2007, 08:15 PM
یرای اولین بحر طویل فرشته بی بال را انتخاب کردم
امیدوارم بحرطویل خوانده باشید و از این هم خوشتان بیاید. در صورتیکه دیدم خوشتون اومده بازم میزارم.
من خودم که خیلی خوشم میاد. انشاالله شما هم خوشتون میاد

فرشته بی بال
بچه ای خوشگل و خوش صحبت و شیرین حرکت رفت ز پیش در خود به بر مادر و پرسید: فرشته به که گویند و چه شکل است سر و صورت او؟ گفت که: بر عرش برین پیش خداوند مبین هر شب و هر روز به صد شور و به صد سوز گروهی ملکوتی همه سرگرم رکوعند و سجودند و خداوند عطا کرده دوتا بال بدانها و فرشته به همین طایفه گویند که پیوسته کنند از دل و جان سجده خدا را.
بچه قدری متحیر شد و پرسید که: پس علت آن چیست که این کلفت ما بال ندارد؟ مگر او غیر فرشته است؟ اگر غیر فرشته است چرا چون پدرم زد به رخش بوسه بدو گفت: روی تو به از فرشته است؟ بگو علت آن چیست که حق بال نکرده است عطا کلفت مارا؟
مادر این حرف چو بشنید به خشم آمد و فهمید که آقا دلش اندر گرو عشق رخ کلفت شوخ است و عدوئی چو هوو بهر سیه بختی او نقشه کند طرح و از دلو جان شیفته اش صیغه کند بهر خود آن مه لقا را
زین سبب گفت بدان بچه که: این کلفت ما نیز فرشته است وز آنهاست که بی بال پرد سوی هوا تا دو سه ساعت دگر از خانه ی ما می رود آن گاه نشان می دهمت پر زدن و رفتن آن بی سر و پا را.

Pooyajoon
15th September 2007, 11:39 AM
من دومیشم گذاشتم.
ببینم نظرتون چیه

مهمان ناهار
مردکی مفلس و بیچاره و بیکاره و محنت زده در خانه ی یک تاجر دون طبع فرود آمد و بگشود لب و گفت به ناچار ازو مدحت بسیار که آن آدم پولدار، پی خوردن ناهار نگه داردش آن جا و غذاهای گوارا کند از لطف مهیار و زمرغ و بره و ماهی و کوکو کند آماده زهر سوی بدان گونه که از رنگ خوش و بوی فرح زای خورش ها و چلوهای مزعفر کند الوان و معطر به خوشی خانه و خوان را.

لیک افسوس که آن تاجر منحوس کسی بود که درباره ی او حرف بسی بود. خسیس و کنسی بود که از خار و خسی بود. زنش هم به لئامت چو خودش غرق شئامت ، پسرش نیز به مانند پدر کوردل و تنگ نظر جمله پی کیسه فرودوختن تن و جان را.

چون بدیدند که مهمان سیه بخت گرفتار، برآن است که ناهار شود برسرشان انگل و سوری بزند، جمله نهانی، به همان گونه که دانی، بنمودند تبانی که به دوز و کلکی بازکنندش ز سر و دور کنندش ز در خویش ، پس از فکرت و اندیشه ی بسیار چو دیدند که ناچار ببایست که ناهار دهندش همه تصمیم گرفتند که یک آش بسی آبکی و بی مزه بهرش بپزند و بگذارند به پیش وی و خود نیز بیایند و نشینند به دور قدح آش و بسی فاش به تعریف از آن لب بگشایند که ثابت بنمایند به مهمان مزه و سیرت و خاصیت آن آش که دارد صفت آب روان را

ظهر گردید و یکی سفره ی بسیار پت و پهن بیفتاد که آن مردک ناشاد شد از دیدن او شاد و دل خویش ز کف داد. ولی دید که غیر از قدحی آش در آن سفره غذای دگری نیست. سپس تاجر و فرزند و زنش دور قدح را بگرفتند و چنان گل بشکفتند. کمی تاجر دون طبع از آن خورد وبگفتا که: عجب آش گوارای خوشی بود که یک قاشق از آن خوردم و سرمست شدم. در پی این حرف زنش نیز کمی خورد و بگفتا که: صحیح است. چه آش خوش وخوبی است. زبس خوش مزه و خوب ولذیذ است و نکو من هم از آن مست شدم. بچه ی آن ها از آن خورد و به حرف آمد و فریاد برآورد که: به به به و به به به از این آش که من نیز از آن مست شدم. مردک مهمان چو چنین دید قدح را به سر دست برآورد و به لب برد و به یک چشم به زدن آنچه در آن بود توی معده ی خود کرد سرازیرو چو آن ظرف تهی گشت، به یک مرتبه آن را به سر تاجر دون طبع دنی کوفت. پس آن گاه بخندید و بگفتا: عجب این آش گوارا اس. چنان خوب و لذیذ است که از آن همه سرمست شدید و من محنت زده هم هار شدم چون که چشیدم دوسه تا جرعه از آن را.

Pooyajoon
21st September 2007, 12:15 PM
پول پرستی
آن شنیدم که در ایام قدیم آدم بسیار خسیس و کنسی عاشق زیباصنمی خوب رخ و ماه وش و زهره جبین گشت غمین گشت ز هجر رخ آن یار و بسی زرد شد و زار وبه اندوه گرفتار. بسی طرح پی دیدن و بوسیدن و بوئیدن او ریخت بسی حیله برانگیخت که تا ساخت دگر یار و مددگار و هوادار خود آن سرو روان را.

رفت و دزدانه بسی جانب کاشانه ی آن دلبر جانانه و آن گوهر یک دانه و بنشست دم خانه که تا یار برآن گشت به یک بار که در نیمه شب تار از آن عاشق بیمار کند دیدن و و از مرحمت و لطف و صفا بر سر او دست نوازش کشد و خاطر او شاد کند، از غمش آزاد کند، یا به شکر خنده ی شیرین ز لبان شیرین ز لبان شکرین بر سر وجد و طرب و شوق و شعف آورد آن عاشق دلداده ی افتاده ی بی تاب و توان را.

گفت با او که بیا نیمه شب این جا سر این کوی و نهان باش به یک سوی، من آن وقت که دیدم همه خواب گرانند یکی سکه ز بالا به توی کوچه در اندازم و آم دم که صدائی ز در افتادن آن سکه شنیدی تو بیا از در این خانه که باز است بشو داخل و آهسته بنه گام سر بام که تا خوش به بر هم بنشینیم و ببینیم به شادی رخ یکدیگر و سازیم برون از دل خود یک سره غم های جهان را.

مرد، از وعده ی دلدار خوش و شاد شد و چون که شب آمد به سر دست و هوا تیره شد و تار، پی دیدن آن یار روان گشت و به یک گوشه نهان گشت. ز سوی دگری نیز عیان گشت همان سرو گلندام و دل آرام لب بام و سرانجام در انداخت از آن جا وسط کوچه یکی سکه ی دهشاهی و بنشست به این فکر که دلداده ز افتادن آن سکه صدا بشنود و زود ز جا برجهد و جانب او سرنهد و راه به منزل برد و روی به بام آورد و چهره ی او بیند و بنشیند و گوید سخن از مهر و قراری بگذارد که کند عقد پری چهره ی زیبا و جوان را.

لیک هرقدر که بنشست و بشد منتظر عاشق خود دید که از او خبری نیست در آن جا اثری نیست، در آن نیمه ی شب هی ز چپ و راست قدم زد به لب بام، ولی عاشق ناکام نشد حاضر و آن ماه سرانجام چو دید آن که سحر گشته و گردیده هوا روشن و خوش نیست که آن جای بماند ز سر بام فرود آمد و در بستر خود رفت. دگر روز که آن دلبر دلدوز بدان عاشق پفیوز نظر کرد و بپرسید که او را شب پیش چرا در غم و تشویش فکنده است؟ بدو عاشق طماع و کنس گفت که: آخر چو فکندی تو یکی سکه ی ده شاهی از آن جا به زمین بود هوا تیره و تاریک و در آن کوچه ی باریک ی جستن آن پول بسی گشتم و تا صبح کشیدم چه قدر رنج که تا یافتم آن را.

Pooyajoon
21st September 2007, 10:48 PM
بچه ها یه سوال: اصلا خوشتون میاد از این بحر طویل ها؟ خدایی جواب بدین. نظرتون چیه؟