PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : جمله های زیبا


صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38

zary
25th March 2006, 01:04 PM
سلامی به گرمی دستهای تو و به لطافت شبنم به تو به تو که همه ی وجودم
از توست و قلب کو چکم تنها و تنها برای تو می تپد

سال نو بهانه ایست تا به کسانی که دوستشان داریم بگویی
گامتان پیروز عمرتان دراز شادیتان پر دوام

عشق همانند میوه است که تا نرسید نباید خوردش


دوستان امیدوارم همیشه زندگیتان بهاری بهاری باشد:)

nemo
25th March 2006, 03:15 PM
خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.
بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم.
هرجا آزردگي است ، ببخشايم . هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . هرجا تاريكي است ، روشنايي و هرجا غم جاري است ، شادي نثاركنم.
الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .
بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم .
پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه
مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدي مي يابيم.

nemo
25th March 2006, 03:15 PM
اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي را که به طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب ميگذرد

nemo
25th March 2006, 03:16 PM
شگفتـــــــا
وقتي کـــــه بــــود ، نمــــي ديدم
وقتي مي خــــوانــــد ، نمي شــنـــــيــــدم
وقــــتــــي ديــــــدم ... کـــه نــــــبــــــود
وقتي شنــــــــيـــدم ....که نــخــــوانـــــــد

khazan
25th March 2006, 06:37 PM
اعترافهاي عاشقانه
دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گهگاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد
هفت روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روي ميز كه مي دانم متعلق به كيست، يك ماه است كه دست نخورده خاك مي خورد. . دقيقا سي و سه روز
هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در اين روزهاي تنهايي كه مي دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپيدي را ندارم. تاب روشنايي و نور و طلوع را ندارم
تاب ديدن شادي بچه هاي دبستاني در روزهاي تعطيلي مدارس بخاطر بارش برف را ندارم
تاب شادي فروش يك هفته اي آخرين كتابي كه يك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده هاي فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعي خالي كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقديم كنم را ندارم
نامه بي نام و نشان روي ميز راحتم نمي گذارد. مي دانم كه طاقت نخواهم آورد. سي و سه روز لجبازي بس است
برف همچنان آرام و بي سر و صدا مي بارد
به سراغ نامه مي روم. مثل هميشه توي پاكت و اينبار لاي گزارش كذايي پروژه پايان ترم. اسم او در كنار اسمم روي جلد پروژه آرامم مي كند
پاكت را باز مي كنم. تر و تميز مثل هميشه روي يك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل هميشه بدون شماره صفحه
ده صفحه كلاسور جلوي رويم است. همه چيز عادي است اما
صفحه اي كه روي همه صفحات قرار دارد برخلاف هميشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است
نمي دانم ولي اولين بار است كه دوست دارم نوشته اي از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه يكبار بلكه صدهزار بار. تا شايد بتوانم براي هميشه همه چيز و همه كس را فراموش كنم
پشت ميز كوچكم مي نشينم. روي ميز را مرتب مي كنم. همه چيز بايد آراسته باشد. براي خواندن و شنيدن آماده ام. او با آخرين نوشته اش رفت
به نام خالق عشق
سلام به شكيبايي و صبر
مي دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان
مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم
به ترم آخر نرسيده رفتني شدم
يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را
با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت سرت به خاك بسپاري، ماندي
شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني و صد و خورده اي از پول فروش كتابت رو دو دستي تقديم مسئول ثبت نام بكني. و بگذار اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم و وقتي اونو جلوي روي من پاره كردي و با خشم و بدون خداحافظي رفتي، از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم
سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بود
اما، تو جدي گرفتي
حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستم چهره زيبايت را ببينم همه اش از خوشحالي بود. نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم
نمي دانم چطور اين ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتي براي ترم دوازدهم و ماندي. ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و زركوب به يادگار بماند
وقتي هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهي هشتاد درصد پروژه را تحقيقات گسترده و وتلاش شبانه روزي خودم به تنهايي عنوان كردم مي خواستم براي بار آخر چهره عصباني ات را ببينم
مي خواستم براي بار آخر، دل سير خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببينم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردي. و اينبار با جديت تمام رفتي كه رفتي
اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم بيايي... بيايي تا
و تو ديگر نيامدي
روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم
و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شايد تو بيايي و تو نيامدي و اولين صفر كارنامه چهارساله دوران دانشجويي ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفري است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توي كارنامه را به خاطر تو دوست دارم
ديگر نمي توانم بنويسم
آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمعان آورد
تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد
بس است
شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند
تنهايم نگذار

و آن آتش سوزي وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شيون بود كه سكوت را شكست
او ديگر نيست كه ببيند اعترافات عاشقانه ام با نام زيباي او آغاز شده است
او ديگر نيست كه بداند من هيچ گاه دانشگاه را تمام نخواهم كرد
او نيست كه وقتي مرا از دور مي بيند وانمود كند كه مرا نديده
و
او هيچگاه بهار را ايمان نياورد

khazan
25th March 2006, 06:40 PM
هميشه برا کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه واسه کسي گريه کن که مي دوني وقتي غصه داري و اشک مي ريزي برات اشک مي ريزه برا کسي غمگين باش که در غمت شريک باشه عاشق کسي باش که دوست دارهب.ظ): هيچ وقت دل به كسي نبنديد چون ،اين دنيا اينقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نمي شه... ولي اگر دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشيد چون، اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نمي كنيدب.ظ): يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره.

khazan
25th March 2006, 06:41 PM
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

zary
26th March 2006, 03:56 PM
ممنون دوستان از پست هاتون

alireza1
29th March 2006, 11:50 PM
دائم براي ديدن هم دير ميكنيم
وقت قرارها همه تاخير ميكنيم
اول براي عشق همه تند ميرويم
اما اواسطش همه گير ميكنيم

mino
30th March 2006, 12:10 AM
زندگی تعداد نفسهایی نیست که میکشیم
بلکه تعداد لحظات خوبی است که در ان به سر میبریم.

khazan
2nd April 2006, 08:45 PM
وقتي 5 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو از من پرسيدي "يعني چه؟"
وقتي 15 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو سرخ شدي... به پايين نگاه کردي و لبخند زدي...
وقتي 20 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... سرت را روي شانه هايم گذاشتي و دستانم را گرفتي... ميترسيدي من ناپديد شوم...
وقتي 25 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو صبحانه آماده کردي و روبروي من خوردي و پيشاني مرا بوسيدي و گفتي "بهتر است عجله کني، داره دير ميشه"
وقتي 30 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... گفتي "اگر واقعا عاشق من هستي، لطفا بعد از کار زود به خانه برگرد"
وقتي 40 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... همانطور که ميز غذاخوري را تميز ميکردي گفتي "باشه عزيزم اما الان وقت کمک کردنت به بچه مان با نظر خودش است"
وقتي 50 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو صورتت را در هم کشيدي و به من خنديدي...
وقتي 60 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو به من لبخند زدي...
وقتي *0 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... با گيلاسهاي پرمان روي صندلي گهواره اي نشستيم... من نامه هاي عاشقانه تو را که 50 سال پيش براي من فرستادي ميخوانم...
با دستهاي در دست هم...
وقتي 80 ساله بودي، گفتي دوستم داري...
من به جز گريه چيزي نگفتم...
آن روز بايد شادترين روز زندگي من باشد! چون تو به من گفتي که دوستم داري...!!!
لطفاً از کساني که دوستشان داريد قدرداني کنيد... حالا که اين شانس را داريد به آنها بگوييد که دوستشان داريد...

khazan
2nd April 2006, 08:46 PM
آنان که بيد مجنون هستند در سخت ترين بادهاي روزگار همچون عمارتي مستحکم و پا برجا در برابر شلاقهاي آسماني تواني خارج از حد تصور خواهند داشت وضربه هاي آذرخش جان سوز را به آساني تحمل خواهند کرد چرا که افتاده ترينند و بس

khazan
2nd April 2006, 08:46 PM
جدايي رو دوست داشتم وقتي رفتي و تنهام گذاشتي دلتنگي رو دوست داشتم وقتي بهت فكر ميكردم گريه كردن رو دوست داشتم وقتي فراموشم كردي وقتي مرگ رو با تمام وجودم حس كردم وقتي حس كردي بي تفاوتي تو رو دوست داشتم زمين خوردنم رو دوست داشتم وقتي تو يادم مي افتادي بي تو بودن رو دوست داشتم مثل طعم نون گرم مثل آب منتظر صدات بودم زير نور آفتاب داغ تابستان مثل بارون غروب دوست داشتنت رو مثل تاريكي روزگارم دوست داشتم من تو رو دوست نداشتم

khazan
2nd April 2006, 08:48 PM
راز دل
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است
قطعه ای از "راز دل " آلفیری

khazan
2nd April 2006, 08:50 PM
غريبه
صداي پايت را در كوچه پس كوچه هاي باريك دلم مي شنوم گويي صداي پاي فرشتگان است
غريبه, مي داني تو همچون فرشته اي هستي كه من تو را در لابه لاي آرزوهاي بي حاصلم, پر بار مي بينم
عطري به مشامم مي رسد. اين عطر توست. عطري كه هميشه تو را به من نزديكتر مي كند
عطر تو عطري است كه هميشه عشق و مهرباني مي آورد
غريبه تو كيستي كه اينگونه مهربانيت را نثار كسي مي كني كه حتي نامت را هم نمي داند
تو مهربان و خوبي,آنقدر كه كبوتران قلب پر مهرت را در آسمان سوت و كور قلبم پرواز دادي
آخر اي الهه تمام خوبي ها با من بگو, بگو كه از قبيله بهاري هستي
كه اينگونه مهرباني را بدون كم وكاست آموخته اي

Fgh
3rd April 2006, 02:39 PM
شاید یه کسی شبا برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه !! شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ می کنه و تپش قلبش مرتب بیشتر می شه !!! مطمین باش یه کسی شبا به خاطر تو ؛ تو دریایی از اشک می خوابه !!!! ولی تو اونو نمی بینی .... بگرد پیداش کن

Fgh
3rd April 2006, 02:39 PM
يادت باشه : كسي رو براي دوستي انتخاب كني كه دلش اونقدر بزرگ باشه كه براي جا شدن توش ، مجبور نشي خودتو كوچيك كني

Mojgan
6th April 2006, 05:08 PM
ناداني در نداستن نيست . در مطلق كردن دانسته هاست

1TA
6th April 2006, 07:09 PM
مكتب عشق

سيه چشمي به كار عشق استاد
درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد

استاد مشيري

1TA
6th April 2006, 07:09 PM
آب دريايي كه نشد قطره اي از وجود تو
دُ رّ خوشابي كه نشد طرّه اي از وجود تو
خواسته اي از وجود تو جان حقيرشد ولي
تمام هستي كه نشد ذرّه اي ازوجود تو

gomkardeh
9th April 2006, 11:13 PM
عاشق کسی بشو که دلش اونقدر بزرگ باشه که واسه ی جا شدن توی دلش لازم نباشه خودتو کوچیک کنی.....!!

khazan
12th April 2006, 09:21 PM
هر چه دل تنگت خواست بگو!!!! 85/1/23 ساعت: 13:30
ديگري را دوست مي داشت. بارها گفتم : دوست داري مرا ؟ گفت: آري ! تا آن موقع خاموش بودم


ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم:راستش را بگو تو را خواهم بخشيد ! آيا دل به ديگري بسته اي گفت : نه ! فرياد زدم بگو راستش را هر چه هست ! تو را خواهم بخشيد! از گناهت هر چه سنگين باشد خواهم گذشت عاقبت با اميد و آرزوي فراوان پيش آمد و گفت : مرا ببخش ديگري را دوست دارم ! گفتم مدتها تو به من دروغ گفتي اين بار من به تو دروغ گفتم (( هرگز تو را نخواهم بخشيد

نیما مقصودی
13th April 2006, 05:03 PM
عالی بود

chamonix
15th April 2006, 12:52 PM
خنده خدا :

بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند .............هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ايم...
زيرا که چون زاهدان سيه کار خرقه پوش ....پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم ..
.
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود ....بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا ...
نام خدا نبردن از آن به که زير لب .......بهر فريب خلق بگويي خدا خدا ...
.
ما را چه غم که شيخ شبي در ميان جمع .... بر رويمان ببست به شادي در بهشت ...
او که به لطف و صفاي خويش....او ميگشايد .... گويي که خاک طينت ما را ز غم سرشت ...
.
طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست ..... کوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم.....
چون سينه جاي گوهر يکتاي راستيست ... زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم ...
.
آن آتشي که در دل ما شعله مي کشد ..... گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود ....
ديگر به ما که سوخته ايم از شرار عشق ...نام گنا هکاره ي رسوا نداده بود ...
.
بگذار تا به طعنه بگوييند مردمان .... در گوش هم حکايت عشق مدام ما ....
.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
... ثبت است در جریده عالم دوام ما
... ... فروغ ... ...

chamonix
15th April 2006, 12:59 PM
دوستان سلام
...من بچه استان گلستان هستم .
یکی از دوستانم رو موبایلم ای سایت رو فرستاد .من هم مطلب ارسال کردم ..
حالا اینجا چه خبره نمی دونم . فقط کلی مدیر و ...دیدم ....
....برام راهنمایی بفرستین .
..
قربان شما ...
محسن..

khazan
17th April 2006, 10:25 AM
بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست

khazan
17th April 2006, 10:26 AM
دور زمانيست که خود را از ياد برده ايم . عادت کرده ايم خود را پشت نقاب خود خواهي مان پنهان کنيم. آري آنقدر از خود دور شديم که به ياد نداريم روزي توان پريدن داشته ايم . در روزمره گي چنان غرق شده ايم که به ياد نداريم سکوت را.....يا آنقدر در خود فرو رفته ايم که صداي ترنم باران را به روي گل سرخ نشنيده ايم....چه
روزها که مانديم و رفتن را ز خاطر برديم. حتي ز ياد برديم کوچيدن از خودمان را. دل تنگي مان را فرياد مي زنيم . اما !.. گويي همه کر شده اند گويي در دنيايي دگر هستيم ............... نمي دانم از پس فردا هست فردايي !...... شايد !!!.......نمي دانم !...
و گاه از خود مي پرسم....
چه غمگين است روزي که بيدار شوم .....آن روز حتي خورشيد هم يخ باورم را آب نمي کند

khazan
17th April 2006, 10:26 AM
باورم كم كرده اند اي بهترينم اما تو باور كن مرا زورقي در موج دريا باشو ناگه يارو ياور كن مرا سر بلند كن ماه من شو غرق حيرت كن مرا عاشقم من پيش چشم مردم غرق حيرت كن مرا دو چشم عاشقت درديست كه بر جان من افتاده بنازم اين قلندر كه هنوز از پاي نيافتاده اگر عاشق كشي رسم مرام خوب رويان است بكش مرا بكش مرا كه دائم عيد قربان است پريشان خاطران اواره در صحراي گيسويت هزاران شب خراب افتاده در كنج سر مويت من از سمت سپاه عشق بازان امدم سويت كه دنديسم خجالت مي كشد ماه از گل رويت

khazan
18th April 2006, 07:31 PM
دوباره مجنون ،‌دوباره بيقرار ، مثل گردباد وحشي بيابانگرد چرخ مي زنم و به گرد و خاك ، پيراهن خود را مي سايم و مي روم و مي آيم ... ميان مروه و صفاي اين بيابان بي انتها هروله مي كنم و « عشق » تنها تنديس يك شعار كودكانه است كه از ذهن جستجوگر من آويزان شده است !

كاش دنيا رنگش مثل قلب من سفيد بود يا كه سبز ! من همان مسافر اعتدال ربيعي ترديد و هجوم هستم ... و امروز فاتح از نبرد خويشتن با خويشتن به سوي تو دست دارز كرده ام .... ببين مرا ! به خاطر ديدنت تمام لحظه هاي سوختن درآتش خشم و بيداد تو را به جان خريده ام ! عشق در خانه چشمان من مثل يك اشك حلقه زده است و من پيوسته مي پرسم : « خانه دوست كجاست ؟ ... »

khazan
18th April 2006, 07:32 PM
چه آماده باشي چه نباشي روزي همه چيزبه پايان ميرسد.
ذيگر خورشيدي طلوع نخواهد کرد و روزها ساعات و دقايقي وجود نخواهد داشت.
همه چيزهايي را که جمع کرده اي خواه ارزشمند باشد يا فراموش شده به ديگري منتقل خواهد شد.
ثروت شهرت و پيروزي موقتي تو محو خواهد گرديد.آنچه تصاحب کرده اي ديگر اهميت نخواهد داشت.
کينه ها خشم ها شکستها حسادتهاي تو سرانجام ناپديد خواهد شد.
اميدها روياها ونقشه ها و فهرست برنامه هايت جملگي تمام خواهد شد.پيروزيها و شکستهايي که روزگاري بسيار مهم به نظر ميرسيدند رنگ خواهند باخت و بتدريج محو خواهد شد.
اهميت نخواهد داشت که از کدام مکان امده اي يا در کدام سمت جاده زندگي ميکردي .
آنچه اهميت دارد چيزي نيست که آنرا خريداري کني ،بلکه چيزي است که خودت بنيان مينهي.
چيزي نيست که بدست مي آوري، بلکه چيزي است که به ديگران مي بخشي.
آنچه اهميت خواهد داشت موفقيت تونيست، بلکه اهميت و معناي وجودي توست.
آنچه اهميت خواهد داشت چيزي نيست که تو آموخته اي، بلکه چيزي است که به ديگران آموزش داده اي.
آنچه مهم خواهد بود لياقت و توانايي ظاهري تو نيست ،بلکه شخصيت و ماهيت دروني توست.
آنچه اهميت خواهد داشت تعداد افرادي نيست که تو ميشناسي، بلکه به همان تعداد افرادي است که وقتي از ميان ،نها رفتي کمبود وجودت را حس کنند.
آنچه اهميت خواهد داشت خاطرات تو نيست ،بلکه خاطرات آناني است که به وجودت عشق مي ورزيدند.
انچه اهميت خواهد داشت اين است که در چه مدتي ،توسط چه کسي و براي چه چيزي در ياد و خاطره ها زنده خواهي شد.../

khazan
18th April 2006, 07:34 PM
کاش زمان بودن کم نبود.....

khazan
18th April 2006, 07:37 PM
تير را به كجا پرتاب كردي ؟ هرگز انديشيدي تير عشق تو قلب مرا مجروح خواهد كرد؟
هنگامي كه كمان بدست گرفتي لحظه اي انديشيدي كه ممكن است تير تو قلب هزار تكه اي را نشانه رود كه از تمام دلخوشيهاي دنيا به نام تو مينازد؟
هنگامي كه در عمق يك وجود تار و پود گسسته خانه كردي لحظه اي انديشيدي كه حضور سنگينت خانه ي دل او را ويران خواهد كرد؟
هنگامي كه شبانه بر عمق احساس نفوذ كردي و تا انتهاي انديشه ي فرو رفتي لحظه اي انديشيدي كه احساسي را جريحه دار خواهي كرد ؟

چه كسي انديشيد در عمق قلب و فكر ما چه ميگذرد ؟ كدام رهگذر ايستاد تا چند قدمي تكيه گاه قامت شكسته مان باشد؟ چه كسي در سحرگاه سردي نان خويش را با ما تقسيم كرد؟ كدام رونده اي دست مهري بر گيسوان بافته شده مان كشيد؟ كدام رهگذر در گوشمان اواي عشق را زمزمه كرد ؟

گاهي ميانديشم تو چه هستي و با قلبها چه ميكني؟ دير به خشم ميايي و هيچ تحفه اي موردپسندت واقع نمي شود

روزي كه امدي به خود گفتم من يك گذشته خواهم ساخت و يك اينده ، كه هر دو مملو از ياداوباشد با خود گفتم نامش را گردنبندي خواهم كرد و بر گردن خواهم اويخت تا زينت جسم و روحم تنها او باشد

يك سبد از گلهاي سرخ را سنگفرش قدمگاهت كردم تا گامهايت را نه بر روي سنگها كه بر روي گلبرگها بگذاري و ذره ذره ي احساسم را به ريسه اي كشيدم تا شبهاي تاريك بي تودن را روشن كنم

و منتظر ماندم تا بيايي و تيررا از قلب من در اوري ................
ساعتها گذشت . روزها سپري شد . زمان بسياري بر اين پيكره ي شكسته گذشت و تو نيامدي تو نيامدي تا ببيني هنوز از درد تير تو نالانم و هنوز در انتظار امدنت ستاره هاي اسمان را ميشمارم ، تو نيامدي تا صداي شكستنم را در عمق تنهاييها بشنوي و نيامدي تا پر پر شدن گلهاي وجودم را نظاره كني ، تو نيامدي تا در تو شادي كنم تو نيامدي تا دوباره در تو اواز بودن را زمزمه كنم تو نيامدي تا دوباره مفهوم هست بودن را درك كنم تو نيامدي.............. ايستادم در مسير تيرها تا شايد عشق تو را فراموش كنم و تير ديگري بر قلبم فرو رود

اما زخم عشق تو ريشه دار تر از ان بود كه تيري قادر به برابري با ان باشد
اي عشق ، گمان ميكني من از چه ساخته شده ام ؟ كه اين چنين بر من هجوم مياوري گمان ميكني من چه قدر ميتوانم دوام بياورم ؟ فكر ميكني روزهاي باقي مانده از عمرم بيشتر از روزهاي گذشته است كه اين چنين صبور بر درد كشيدن بر من نظاره گر هستي؟ گمان ميكني چگونه خواهم رفت؟ راه را نگاه كن مسير طولاني است و من طاقت از دست داده ام نگاه كن من تا كي دست خويش را روي زخم قلبم فشار دهم تا كي ميتوانم در عمق وجودم تكرارهاي بي جواب خواندنهايم را داشته باشم؟

تا كي ميتوانم ؟ اي عشق زمان رسيدن به تو چه هنگام است ؟ اگر در اين مسير فرسوده شوم كه ديگر مورد پسند تو نخواهم بود نگاه كن گمان ميكني هنوز به درستي تاديب نشده ام كه از من روي برميگرداني ؟

ميبيني چه زود رنج شده ام ميبيني با من چه كردي ؟ تو كه عشق را براي من تعريف كردي چطور شد خود رسم عاشقي را فراموش كردي ؟ تو كه خود وفا را به من اموختي چطور شد كه نسبت به من بي وفا شدي ؟ اي عشق خرده بر تو نيست كه هر چه هست از ناخالصي قلب من است.................

khazan
18th April 2006, 07:38 PM
كاش زماني كه عشق زاده ميشد اهريمن، در پشت در خانه ي عشق به كمين ننشسته بود تا نوزاد تازه زاده شده مان را بربايد

كاش درها را محكم بسته بوديم و قفلي سنگين از صميميت قلبهايمان به ان اويخته بوديم تا اهريمن به راحتي بر پيكر سفيد و كوچك عشقمان حمله ور نميشد .

كاش در كلبه ي ما چوبي نبود كاش از سبزه هاي كنار كلبه مان سايباني ساخته بوديم تا محافظ كلبه ي مان باشد

كاش انروزكه دستم را در ميان دستان هميشه مهربانت ميگذاشتم انها در هم يكي ميشدند تا ديگر اهريمن دستان ما را از هم جدا نميكرد

كاش انروز كه برايت سنگ مياوردم تا سدي در برابر طغيان اهريمن بسازي ، زود خسته نميشدم تا تو سد را تمام ميكردي

اما همه ي اينها اتفاق افتادند و اهريمن نوزادمان را ربود....... من دلتنگ او شده ام، ميخواهم دوباره او را برايم پيدا كني، ميخواهم دوباره اورا در اغوش بگيرم و در شبهاي سرد و بيروح زندگي برايش لالايي بخوانم

ميخواهم دوباره كلبه ي چوبيمان پر از عطر انروزها شود، ميخواهم با او بازگردي تا دوباره دور سوسوي فانوسمان، سر بر زانوي تو بگذارم و بگويم از تمام انچيزهايي كه در اين مدت گذشت
ميخواهم انقدر سنگ جمع كنم تا سدي بزرگ بسازي كه ديگر اهريمن برخانه ي ما هجوم نياورد
ميخواهم انقدر در اينه نگاه كنم تا تصوير خويش را به خوبي بخاطر بسپارم تا ديگر اهريمن هزار چهره از من نسازد

اهورامزدا ، ميخواهم دوباره بودن تو را حس كنم تو او را مياوري و با او وارد كلبه ميشوي نميدانم كي؟ اما ميدانم كه ميايي

تو منتظري تا من خود را براي امدنت اراسته كنم نميدانم ايا ميتوانم به زيبايي انچيز كه تو ميخواهي باشم يا نه ولي انقدر سبز خواهم شد كه سبزه ها از ديدنم شرم كنند
تو منتظري تا من قلب خويش را با زلالي اب عشق شستشو دهم تاوقتي نوزادمان سر بر سينه ميگذارد از صداي تپش ان ارام گيرد

تو منتظري ومن تو را بيش از اين منتظر نخواهم گذاشت من خود را خواهم اراست و خود را شستشو خواهم داد ، زمان زيادي نميخواهد

فقط قول بده ديگر مرا منتظر نگذاري قول بده بازگردي ، قول بده تارهاي عنكبوت را مهمان تاج سرم نكني و سكوت را مهمان كلبه ي خاموشم

قول بده كه بازگردي من از انتظار طولاني خسته شده ام . اهورامزدا قول بده كه بازمي گردي.........

khazan
18th April 2006, 07:40 PM
ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره .

khazan
18th April 2006, 07:50 PM
همان چند کلمه موزون و زيبا که سرشار از عاطفه اي محبت آلود و سرکش بود چند بار با اشتياقي جنون آسا خواندم.

خواندم و به ياد تو...

با خاطره هاي دلپذير تو در دژ سکوت و درون اتاق تنهايي مدتها به سر بردم.

عزيز من...

اي عزيز مقدسي که شراره هاي عشق سوزانت در اعماق قلب من هميشه شعله ميکشد.

شهر بي وجود تو براي من چون گورستان خاموش و اندوه آفريني است که در آن جز نعش هاي بيجان ...و جز اموات سرد نميبينم.

پيش از آنکه تو را بشناسم.

قبل از آنکه نگاه تو از روزنه ديدگانت که چون ابديت پرشکوه و آسماني بود بر نگاه من قلاب شود و قلبم را در همان دقايق نخستين تسخير نمايد.اينجا اين شهر پر تب و تاب

و ناآرام برايم شهر جلال آميزي بود که من آنرا چون بهشت ملکوت گرامي مي شمردم ولي اکنون همان بهشت ملکوتي برايم به صورت صحراي بي سامان...

بياباني بي رهگذر و نفرين شده و پر از فراق و تنهايي و غم در آمده است.

اين شهر بي تو به صفحه ساعتي شبيه است که عقربه هاي آنرا کنده و گردونه اش را از حرکت و از تکاپو و هياهو باز داشته باشند.

تمام تصاويري که پيش از ديدن تو بر لوحه خاطرم ميدرخشيد اکنون در برابر اشعه تابان دقايق و ساعات عزيزي که با يکديگر گذرانيده ايم رنگ و روي خود را از دست داده اند و در اين لحظات پر خاطره ماتم پرور من...مني که نيمي از زندگي ام ...نيمي از قلبم تو بودي .احساس ميکنم بطرز غير قابل انکاري به وجودت در کنار خود نيازمندم.

سخن تو...

گفتار جادويي و لحن سحر آميز تو حتي اگر با کلماتي تلخ و نيشدار...با مفاهيمي تند و عصباني همراه باشند ميتوانند تمام غم هاي مرا ... حزن جانکاه و اندوه بي پايانم را از من گرفته و جانم را...قلب و وجودم را در شکوفه هاي شادماني و سرور غرق نمايند.

هنر من...

اين هنري که ديگران شيفته آنند از سينه سخن تو سيراب ميشود و در گاهواره عشق مقدس تو اي عزيز مقدس من پرورش مي يابد.

من به اين دو...

به سخن و به عشق فروزان تو چون پرتو خورشيد و هوا براي بقاي زندگي احتياج دارم.

من گرسنه گفتار شور انگيز تو هستم همانطور که براي غذا در ساعات گوناگون شبانه روز احساس بيقراري ميکنم.

من تشنه چشمه گواراي سخنان تو هستم و اين عطش ...اين عطش بي پايان تحمل پذير نيست.

سخن تو حرف تو معشوق پرستيدني ام غذاي من . و نفس تو نگاه تو شراب سکرپرور و روح انگيز جان من ...و وجود تو عشق گرمي بخش تو همه چيز من است.

khazan
18th April 2006, 07:56 PM
لحظه هاي بيکسي
مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني
مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن
بذار از اينجا به بعد مردم ما منو مجنون تو شعرا بدونن

mohammad.h
19th April 2006, 08:47 AM
ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو میکردیم ;sadsmiley;

khazan
19th April 2006, 07:12 PM
بدترين درد اين نيست که عشقت بميره
بدترين درد اين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي
بدترين درد اين نيست که عشقت بهت نارو بزن
بدترين درد اين نيست که عاشق يکي باشي و اون ندونه
بدترين درد اينه که يکي بميره، اون وقت بفهمي دوست داشته

shkofe_20
25th April 2006, 09:56 AM
من غروبي زرد و خستم كه زتو خاليه دستم
عاشق پائيزي از درد دل به امواج تو بستم
تو يه عمره تب عشقو تو نگاه من ميبيني
ولي با سخره و ساحل باز به گفتگو ميشيني
خورشيد طلائي من تو دلت همش ميميره
تن سرد آبيه تو منو از خودم ميگيره
كاش رو خاكستر قلبم ،تو يه روزي پا بزاري
اين تن سوخته از عشقو با خودش تنها نزاري
من ميخوام قصه عشقوتوي گوش تو بخونم
توي اعماق وجودت غرق بشم پيشت بمونم
تو به ژرفاي زميني،من تو قلب آسمونم
ولي من فاصله ها رو ميشكنم با دل و جونم
دل تو آبه اما دل من رنگ خزونه
لحظه به تو رسيدن خط آخر جنونه
كاش رو خاكستر قلبم ،تو يه روزي پا بزاري
اين تن سوخته از عشقو با خودش تنها نزاري

نیما مقصودی
25th April 2006, 03:20 PM
در لحظه خوش باش

khazan
26th April 2006, 09:23 PM
مني که ساده به پات افتادم بايدم ساده بدي بربادم
راستي لعنت به منه ديوونه که به توقلبموچه آسون دادم
توچطورميگي که من براي توکم بودم مني که عاشقترين عاشق عالم بودم

khazan
27th April 2006, 06:15 PM
وقتي كه گريه كرديم گفتند بچه اي وقتي خنديديم گفتند ديوونه اي وقتي جدي بوديم گفتند مغروري وقتي شوخي كرديم گفتند سنگين باش وقتي سنگين بوديم گفتند افسرده اي وقتي حرف زديم گفتند پرحرفي وقتي ساكت شديم گفتن عاشقي حالا كه عاشقيم ميگن اشتباهه!!

mino
28th April 2006, 10:53 PM
هر احمقی میتواند قانونی وضع کند که احمق دیگری به ان اهمییت دهد

ramin_cy
29th April 2006, 01:33 PM
Derakt   az Barg  Kastas   paiiz   Bahunast[size=large][color=blue]

cheshme
29th April 2006, 11:37 PM
بدترين شكل دلتنگي براي كسي است كه در كنار او باشي ولي بداني هرگز به او نخواهي رسيد .

cheshme
30th April 2006, 05:31 PM
بعضي وقتها چقدر زود دير مي شود!!

khazan
1st May 2006, 11:56 AM
هرکه مارا ياد کرد ايزد مراورا يار باد

                            هرکه مارا خوار کرد از عمر برخوردار باد

هرکسي در راه ما خاري فکند از دشمني

                                        هرگلي که از خاک وصلش برود بي خار باد

      

zary
1st May 2006, 02:21 PM
با تشکر از همه ی دوستان مخصوصا خزان جان

cheshme
1st May 2006, 07:39 PM
وقتی باشم و باشم ..

اما تو نباشی

بازهم نباشی و هنوز رفته ای که رفته باشی !

هنوز تنها راه به تو خاموشه

هنوز من هستم و تو نیستی

هنوز زندگی هست ، برای من که هستم .

ببین بهاره ...

من اینجام

تو اونور دنیا .... هنوز دلتنگم نشدی؟ ... هنوز خاموشی .... خاموش خاموش

khazan
1st May 2006, 08:28 PM
به سلامتي درخت، نه به خاطر ميوه‌اش، به خاطر سايه‌اش. به سلامتي كرم خاكي، نه به خاطر كرمش، به خاطر خاكي بودنش. به سلامتي ديوار، كه هر مرد و نامردي بهش تكيه ميكنه. به سلامتي مورچه، كه تا حالا هيچكس اشكش رو نديده. به سلامتي خيار، نه به خاطر خ اش، بلكه به خاطر يارش. به سلامتي گاو، چون نگفت من، گفت ما. به سلامتي شلغم، نه به خاطر شلش، به خاطر غمش. به سلامتي كلاغ، نه به خاطر سياهيش، به خاطر يه رنگيش. به سلامتي سگ، نه به خاطر پارسش،؛ به خاطر وفاش

mohammad_mouzic
1st May 2006, 08:57 PM
سلام عزیزم حالت خوب است خیلی دوستت دارم

khazan
2nd May 2006, 08:08 PM
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي : گل من باغچه نو مبارک

khazan
5th May 2006, 09:05 PM
من غرور به باد دادم تا تو را به دست آرم

نتوانستم و اکنون غم بي حساب دارم

غم بي حساب من را تو چگونه تاب داري

تو به قلبت ديگري را به چه جرمم راه دادي؟

من غريب و خسته وسرد

تو کني هر دم مرا طرد؟

به کدام سو روم من

من شوريده من خرد

رفتي از شهر من اما نروم من به سراغ گذر عشق دگر

بي تو و ياد تو هر گز
...
گذر از آن گذر تاريک هرگز

cheshme
6th May 2006, 10:29 PM
كوهها با هماند و تنهايند همچو ما .با هم و تنها
از كوه منها كنيد سنگ را از آن كوه چه مي ماند؟
هيچ!!
من كوهي بودم منها كرد از من ....

cheshme
6th May 2006, 10:40 PM
امشبم میون این خاطره های سردم

بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم

که نفهمیدم کی کجا تو رو ازم گرفت

دست تو جدا شد و نگاه تو گم کردم

چرا باید وقتی خونه دلت متروکه

واسه در زدن بازم

دنبال یک بهونه گشت

وقتی راه نداره چشمام

به حریم قلب تو

چه جوری میشه پی

یه فرصت دوباره گشت؟!!

cheshme
6th May 2006, 10:42 PM
خداوندا!

اگر روزی تو از عرشت به زير آيی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای نان به زير پای نامردان بياندازی

و شب آهسته و خسته

تهيدست و زبان بسته

به سوی خانه باز آيی

زمين و آسمان را کفر می گويی نمی گويی؟؟؟؟؟؟؟؟

cheshme
6th May 2006, 10:49 PM
بزرگ شدن هم مثل ِ سرطان ميمونه...هم درد داره و هم هزينه...

cheshme
6th May 2006, 10:50 PM
عاشق تن می دهد به خواستِ عشقش،بی مدعا و بی گلايه... هر چه که باشد... تو بگو حتی رای بدهد به جدايی،به دوری،به مرگ حتی... حرفی نيست... هرچه که او بخواهد...

cheshme
6th May 2006, 10:53 PM
تو هنوز نفس می کشی... راه می روی... می خندی... تو هنوز مهربانی... تو هنوز پرنده ای و همين کافيست تا من هم نفس بکشم،من هم راه بروم،من هم بخندم،من هم مهربان باشم... اما پرنده شدن... ...
تا دستت را نگذاری در دستم و چشم ندوزی در چشمم و نگويی پرواز کن... از من پرنده شدن بر نمی آيد... بيا ديگر...

cheshme
6th May 2006, 10:55 PM
دلم گريه می خواهد... نه بغضِ فرو خورده... نه هق هقِ آرام... نه اشکِ بی صدا... گريه ای از ته دل... دلم فرياد می خواهد... دلم می خواهد با صدای بلند گريه کنم... زار بزنم... دلم می خواهد هر چه بغض و ناله و درد مانده در دلم از اين روزهای بی ستارهء بی آسمان را بی دريغ ببارم... شايد که سبک شود دلم... شايد که بتوانم يک لحظه بی حضور اين بغض سنگين و درد آلود نفس بکشم... شايد...

cheshme
6th May 2006, 10:57 PM
کاش می توانستم نشنوم... کاش می توانستم گوش هايم را ببندم به روی هر چه صدا که صدای تو نيست... همان طور که چشمانم را بستم به روی هر چشمی که چشم تو نبود... هر نگاهی که به رنگ نگاه تو نبود...

cheshme
6th May 2006, 10:58 PM
يادش به خير فيلم گلنار... اونجا که خاله قورباغه گم شده بود تو جنگل و داد ميزد: آهای من گم شدم...يکی بياد منو پيدا کنه...

يه دفعه يادش افتادم...

cheshme
6th May 2006, 11:03 PM
خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته -بی‌گمان- برسد

شکنجه بيشتر از اين؟ که پيش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به ديگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی يک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد، ...

رها کنی برود از دل‌ت جدا باشد
به آن‌که دوست‌ترَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد

گلايه‌ای نکنی، بغض خويش را بخوری
که هق‌‌هق ِ... تو مبادا به گوش‌شان برسد

خدا کند که ... نه! نفرين نمی‌کنم ... نکند
به او -که عاشق او بوده‌ام- زيان برسد

خدا کند که فقط عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

....

cheshme
7th May 2006, 08:41 AM
چه شيرين، دل به دريا زده ام!

چه تنها، عشقِ به رويا داده ام!



چه غمگين، دل به سودا زده ام!

چه رنجورم، من اينجا وامانده ام!

shkofe_20
7th May 2006, 08:46 AM
غمی غمناک

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

با احترام شکوفه

khazan
9th May 2006, 09:05 AM
از دستهايمان که خسته شديم

مي اندازيمشان دور

و اما ،

هنگاميکه طنابي از آسمان براي رهايي ما آمد ،

دست نداريم ،

تنها فرياد مي کشيم .

khazan
9th May 2006, 07:11 PM
شب و ديوانه

من هم مانند تو ام، اي شب، تاريک و برهنه ; بر جاده فروزاني که بر فراز روياهاي من است، راه مي روم، و هر گاه پايم به زمين مي خورد يک درخت بلوط تناور پديد مي آيد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا تو هنوز به پشت سر نگاه مي کني تا ببيني که جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي ست

من مانند تو ام ، اي شب، خاموش و عميق; و در دل تنهايي من الاهه اي ست در بستر زايمان و در وجود آن که زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز در برابر درد مي لرزي، و از صداي سرود مغاک به وحشت مي افتي

من مانند توام، اي شب، وحشي و وحشتناک، زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و آه زمين هاي فراموش شده
نه تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري، و با آن خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي

من مانند تو ام ، اي شب ، بي رحم و هولناک، زيرا که آغوشم از سوختن کشتي ها در دريا روشن مي شود، و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چکد
نه تو مانند من نيستي ، اي ديوانه ، زيرا که هنوز آرزوي يک روح ديگر در دل داري و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي

من مانند تو ام ، اي شب، شاد و سر خوش، زيرا آن مردي که در سايه من آرميده اکنون از باده ناب سر مست است، و آن زني که در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناک است
نه، تو مانند من نيستي، اي ديوانه، زيرا که روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در کف دست نگرفته اي

من مانند تو ام، اي شب، شکيبا و پر شور، زيرا که در سينه من هزار عاشق در کفن بوسه هاي پژمرده مد فون اند
آري، ديوانه، آيا تو مانند مني؟ آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي، چنان که بر اسبي، و آذرخش را به دست بگيري، به سان شمشيري؟
مانند تو ، اي شب، مانند تو، بزرگ و بلند، و تخت مرا بر توده خدايان فرو افتاده ساخته اند، و روزها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسند ولي هرگز بر رويم نگاهي نيندازند
آيا تو مانند من، اي زاده تاريک ترين قلب من؟ آيا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بي کران من سخن مي گويي؟
آري، ما برادران همزاديم، اي شب، زيرا که تو فضا را آشکار مي کني و من روح خود را

khazan
9th May 2006, 07:14 PM
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تورا دوست دارم.ذيوانه وار عاشقت شدم چرا که مهرباني را در وجودت ديدم.با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نميشدم.نه تو از عشقه دست ميکشي و نه قلب من از عشقه تو روي گردان مي شود.سوگند که که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر بامژگانت اشاره اي کني فرسنگ ها راه خواهم پيمود چرا که شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو ميسوزد آنگاه که از برابر ديدگانم دور شوي خورشيد وجودت پنهان ميگردد وابرهاي غم و اندوه مرا در بر ميگيرد و به دنياي غريبي مي برد هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران کرده است.تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي کردم محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

sina_khatare007
9th May 2006, 07:50 PM
شبها چشمانم ميعادگاه اشک ميشوند و غم همنشين قلبم . دوباره بغضهاي خسته و کهنه اسير گلوي سردم ميشوند . اي کسي که در حکايت شب پنهان شده اي به عظمت آبي دلم نظري کن و ببين که اين دل چه عاشقانه مي تپد فقط در انتظار آمدن تو!

zary
10th May 2006, 05:03 PM
من دلی بی قرار تو دارم           روز و شب انتظار تو دارم

بی تو باغم خزان زده است بیا       چشم سوی بهار تو دارم

.................................................. ..................................

مثل دریا بیکرانی نازنین          مثل ماهی مهربانی نازنین

در دل شعر شقایق گون من       تا همیشه جاودانی نازنین

zary
11th May 2006, 05:55 PM
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره اب میشود.

چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست افتاب میشود.

bahareh
12th May 2006, 09:44 PM
وای باران.باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
اسمانها ابی
نفس مرغ صداقت ابیست
دیده در اینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پرو بال
تو گل سرخ منی
توگل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه. از ان پاک تری
تو بهاری؟ نه. بهاران از توست
از تو میگیرد وام. هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ وبهارانم تو...
دوستت دارم...

bahareh
12th May 2006, 11:02 PM
شوکران بنفش خورشید را در جام سپید بیابانها لحظه لحظه نوشیدم
و در ایینهی نفس کشندهی سراب تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم.

bahareh
12th May 2006, 11:03 PM
من فقط ان مصرع شعر تو را می خوانم که در ان نامم را بین گل سرخ و پرواز پرستو به زبان اوردی.

bahareh
12th May 2006, 11:10 PM
من نگفتم که کسی جای تو خواهد امد
من نگفتم که کسی یاد تو را خواهد برد ز سر
من نگفتم اما عاقبت کسی خواهد به این دشت شوریده و زار

zary
13th May 2006, 01:29 PM
من اهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستیم یک قلب پاک است که ان را زیر پایت میگذارم

cheshme
16th May 2006, 11:10 PM
ساده نبود گذشتن از تو برام

ساده نبود كوچ تو از لحظه هام

ساده نبود قصه ي بي تو بودن

ساده نبود هق هق شب گريه هام

چه ساده دل بريدي اشك منو نديدي

خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي

اما به انتظار برگشتنت مي مونم

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

چه عاشقونه خوندم چه بي بهونه رفتي

ناباورانه موندم كه بي نشونه رفتي

من بي تو باز تنهام از تو چي مونده برجا

از تو چي مونده برجا جز مشتي خاطرات

اما به انتظار برگشتنت مي مونم

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

cheshme
16th May 2006, 11:18 PM
ارزش عمیق هر کس در



حرفهایی است که برای



نگفتن دارد!



استاد دکتر علی شریعتی

cheshme
16th May 2006, 11:24 PM
همه زندگی آدم ها مسئله کوه ها و غار هاست.کوههايی که بايد از آنها بالا برويم و غار هايی که وقتی نميتوانيم با کوههايمان مواجه شويم٬در آنها پنهان ميشويم.

cheshme
16th May 2006, 11:29 PM
در نهايت بيهودگی اش بود که ناگاه به سراغش آمد تا به او بگويد که هنوز هم برای بودنش بهانه ای باقيست؛ و او تازه سرمست بهانه ای که برای بودن خود يافته بود بود که او رفت.

رفت تا به او بگويد که بيهوده بودنش حقيقی بود...

cheshme
16th May 2006, 11:42 PM
یک عده نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند وبه مقصد نرسیدند

cheshme
16th May 2006, 11:45 PM
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

bahareh
19th May 2006, 01:41 AM
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید
قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من قلبی برای انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنر خود حس کنم

bahareh
19th May 2006, 02:12 AM
همه بت هایم را می شکنم
تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری
برای شنیدن ساز و سرود من.

همه بت هایم را میشکنم
ای میهمان یک شب اثیری ی زود گذر!
تا راه بی پایان غزلم
از سنگ فرش بت هایی که در معبد ستایش هایشان چو عودی در اتش سوخته ام
تو را به نهان گاه درد من می آویزد.

bahareh
19th May 2006, 02:17 AM
اگر می توانستی بیایی تو را با خود می بردم.
تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما اتش می جست
و دریا و اسمان را روشن می کرد...
در فریادهای طوفانیی خود سرود می خواندیم در اشوب امواج کف کردهی دور گریز خود اسایش می یافتیم و در لهیب اتش سرد روح پر خروش خود
می زیستیم...
اما تو نمی توانی بیائی نمی توانی
تو نمی توانی قدمی از جای خود فرا تر بگذاری!

bahareh
19th May 2006, 02:20 AM
تو سخن می گوئی من نمی شنوم
تو سکوت می کنی من فریاد میزنم
با منی با خود نیستم
و بی تو خود را در نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهم نمی تواند تسکین ام بدهد.

bahareh
19th May 2006, 02:24 AM
دستت را به من بده
دست های تو با من اشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو اشناست.

bahareh
19th May 2006, 02:27 AM
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب وآتش پیوند زدم.

bahareh
19th May 2006, 02:30 AM
-پنجره!
دانم که آخر چون یکی لبخند
خواهی کشت این روح مصیبت را که ماسیده است
در هزاران گوشه ی تاریک و کور این شبستان سیاه وهم...

bahareh
19th May 2006, 02:34 AM
صدا یت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه میکنم
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابیست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه ی دریا هاست

bahareh
19th May 2006, 02:54 AM
کوه باید شود و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دم سردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر منو جور تو نیست
یا که از جور منو مهر تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است.

bahareh
19th May 2006, 02:58 AM
وقتی که تنها باشی
وقتی که هیچ کس منتظرت نباشه
وقتی که هیچ جایی رو نداشته باشی که بهش پناه ببری
وقتی زیر تیغی
وقتی همه پنجره های امید بسته است
نا امید نشو دنبال یه پنجره ی باز بگرد!
ببین پیداش می کنی!

bahareh
19th May 2006, 02:59 AM
چشمان تو شب چراغ سیاه من بود
مرثیه ی دردناک من بود چشمان تو
مرثیه ی دردناک و وحشت تدفین زنده به گوری که من ام من..

bahareh
19th May 2006, 03:02 AM
به یاد آر که زندگی من باد آست
و چشمانم دیگر نیکو یی را نخواهد دید
چشم کسی که مرا میبیند
دیگر به من نخواهد گریست
وچشمانت
برای من نگاه خواهد کرد
و من نخواهم بود..

bahareh
19th May 2006, 03:04 AM
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرات نکرده ام که در آینه بنگرم
و آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا
دیگر ثابت نمی کند.

nar
19th May 2006, 05:33 PM
تا وقتی باکسی بودی واقعا باش

nar
19th May 2006, 05:38 PM
سعی گن به دوستت هدیه دهی هرچند یک شاخه گل باشد

bahareh
21st May 2006, 01:35 AM
هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست که مرده ام
چرا که لبان خود را از پیشانیی خاطره ی تو سرد تر می یابم
از پیشانیی خاطره ی تو
ای یار!
ای شاخه ی جدا مانده ی من!

bahareh
21st May 2006, 01:40 AM
بگذار سنگینیی امواج دیر گذر دریای شب چراغیی خاطره ی تو را در کوفته گیی روح خود احساس کنم.
بگذار آتشکده ی بزرگ خاموشی ی بی ایمان تو مرا در حریق فریادهایم
مرا خاکستر کند.
خار بوته ی کنار کویر جست و جو باش
تا سایه ی من
زخم دار و خون آلود
به هزاران تیغ نگاه آفتاب بار تو در آویزد...

bahareh
21st May 2006, 01:41 AM
در انتهای اندوهناک دهلیز بی منفذ
چشمان تو شب چراغ تاریک من است.

bahareh
21st May 2006, 01:46 AM
چشمان سیاه تو فریب ات می دهند ای جوینده ی بی گناه!
تو مرا هیچ گاه در ظلمات پیرامون من باز نتوانی یافت:
چرا که در نگاه تو آتش اشتیاقی نیست.
مرا روشن تر می خواهی
از اشتیاق به من در برابر من پر شعله تر بسوز
ورنه مرا در این ظلمات باز نتوانی یافت
ورنه هزاران چشم تو را فریب ات خواهد داد
ای جوینده ی بی گناه!
بایست و چراغ اشتیاق ات را شعله ور تر کن.

bahareh
21st May 2006, 01:50 AM
هرگز چشمی آرزومند به سر گشته گی تان نخواهد گریست
در این آسمان محصور ستاره ئی جلوه نخواهد کرد و خدایان بیگانه
شما را هرگز به پناه خود پذیره نخواهند آمد.
چرا که قلب ها دیگر جز فریبی آشکاره نیست.

bahareh
21st May 2006, 01:51 AM
و ستاره ی پر شتاب
در
گذر گاهی مایوس
بر
مداری جاودانه می گردد.

bahareh
21st May 2006, 01:55 AM
من و تو یکی دهان ایم
که با همه آوازش
به زیباتر سرودی خواناست.

من و تو یکی دیدگان ایم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر می سازد.

من و تو یکی شوریم
از هر شعله ئی برتر
که هیچ گاه شکست را بر ما چیره گی نیست
چرا که از عشق
روئینه تن ایم.

bahareh
21st May 2006, 02:15 AM
تو باعث شده ای که آدمی از آدمی بهراسد.
تراشنده ی آن گنده بتی تو
که مرا به وهن در برابرش به زانو می افکنند.

تو جان مرا از تلخی و درد آکنده ای
و من تو را دوست داشته ام
با بازوهایم و در سروده هایم.

تو مهیب ترین دشمنی مرا
وتو را من ستوده ام:
رنج برده ام ای دریغ
و تو را
ستوده ام.

bahareh
21st May 2006, 02:17 AM
آن گاه که شماطه ی مقدر به صدا در آید
شیون مکن
سوگندت می دهم
شیون مکن
که شیونت به تردیدم می افکند.

bahareh
21st May 2006, 02:18 AM
چه لازم است بگویم
که چه مایه می خواهمت؟
چشمانت ستاره است و
دلت شک.

bahareh
21st May 2006, 02:20 AM
تو می باید به کلبه ی چوبین ساحلی باز گردی و تا روزی که آفتاب مرا
و تو را بی ثمر نکرده است:کنار دریا از عشق من
تنها از عشق من روزی بگیر...

bahareh
21st May 2006, 02:30 AM
شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه های زنده گی را از تو باز
نستانده اند چونان قایقی که باد دریا ریسمانش را از چوب پایه ی ساحل بگسلد بر دریای دل من عشق من زنده گی من بی وقفه گردی کنی..
با آرامش من آرامش یابی در طوفان من بغریوی که به دریا می گراید شوراب اشک را از چهره ات بشوید.

تا اگر روزی
آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد آب این دریا را فرو خشکاند و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد تو نیز بسان قایقی بر خاک افتاده بی ثمر گردی
و بدین گونه میان تو ومن آشنائی ی نزدیک تری پدید آید.

اما اگر
اندیشه کنی کنی که هم اکنون می توانی به من که روح دریا روح عشق
و روح زنده گی هستم بازرسی:
نمی توانی نمی توانی!

bahareh
21st May 2006, 02:36 AM
اما نیمه شبی من خواهم رفت:از دنیائی که مال من نیست:از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند.
و تو آنگاه خواهی دانست:خون سبز من!
خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالیست.
وتو آنگاه خواهی دانست:پرنده کوچک قفس خالی و منتظر من!
خواهی دانست که تنها مانده ای با روح خودت
و بی کسی ی خودت را دردناک تر خواهی چشید زیر دندان غم ات:
غمی که من میبرم
غمی که من می کشم...

bahareh
21st May 2006, 02:38 AM
اندوه اش
غروبی دل گیر است
در غربت و تنهائی.

هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست.

bahareh
21st May 2006, 02:40 AM
خود نه از امید رستم
نی از غم:
وین میان
خوش
دست و پائی
میزنم...

bahareh
21st May 2006, 02:45 AM
و شب از راه می رسد
بی ستاره ترین شب ها!
چرا که در زمین پاکی نیست.
زمین از خوبی و راستی بی بهره است
و آسمان زمین
بی ستاره ترین آسمان هاست!

cheshme
23rd May 2006, 11:03 PM
نمی دانم کدامين بت را شکسته ام که اينچنين ،

هم آتش شدی برايم ،

هم گلستان !

cheshme
23rd May 2006, 11:03 PM
ا یک نگاه آغاز شد



آمدی و رنگ شدی ،

در سیاه و سفیدِ زندگی ام

و حالا تمامِ لحظه ها بویِ تو را می دهد



گاهی کابوسِ این شب ها را

به چشم می بینم

... دیگر تو را نخواهم دید ! ...



چیزی درونِ من می ترکد

چیزی شبیهِ بغض

تمامِ تنم درد می گیرد

و خستگیِ هزاران سال ،

ناگهان در من رسوب می کند



چقدر سنگین شده ام !

و چه بی رنگ !

حالا دوباره این رنگ های خاکستری ،

از گوشه های اتاقم سرک می کشند !



چیزی از درون به من می خندد

و صدای این ریشخندِ زجرآور

در گوشِ دلم می پیچد

... دیگر تو را نخواهم دید ! ...

... دیگر تو را نخواهم دید ! ...



نه !

باور نمی کنم !

چشم های تو افسانه نبود !





دلم می لرزد ...

از من نخواه تا از نگاهِ تو بُگذرم

تا حالا شنیده ای

در میانه ی کویر ،

آخرین جرعه ی آبی را دور ریزند ؟

این مسافرِ خسته هنوز سیراب نیست



می دانم که خو می کنی با نبودنم

اما باز می ترسم



کاش نمی دانستی

که بویِ نگاهِ تو

دلم را می لرزاند

شاید اکنون به جای غزل های خداحافظی ،

پُرَم می کردی از ترانه های عاشقانه



هزاران رازِ جاودانه هنوز ،

در نگاهِ تو موج می زند

و هزاران ترانه در سرِ من.

هزاران بهانه برای ماندن

و هزاران وعده ی خشکیده !



پس از رفتن نخوان

که افسانه ی من و تو

هنوز پابرجاست





فریاد کردم تو را

و تو را نفس کشیدم

تا تمامِ شُش هایم ، از هوای تو پُر شد



پس لبخند کن مرا

شاید اینگونه

لحظه ای بر لبانت نشستم !

cheshme
23rd May 2006, 11:05 PM
می­خواستم چشم های تو را ببوسم

تو نبودی ، باران بود ،

رو به آسمانِ بلندِ پر گفت و گو گفتم :

- تو ندیدیش ... ؟!



و چیزی ، صدایی ...

صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد ،

گفت : نامش را بگو تا جست و جو کنیم

نفهمیدم چه شد که باز

یکهو و بی هوا ، هوای تو کردم ،

دیدم دارد ترانه­ای به یادم می­آید.

گفتم : شوخی کردم به خدا !

می­خواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران

فقط خیسِ گریه شود ،

ورنه کدام چشم

کدام بوسه

کدام گفت و گو ... ؟!

من هرگز هیچ میلی

به پنهان کردنِ کلماتِ بی رویا نداشته­ام !

cheshme
23rd May 2006, 11:06 PM
ای " پری وار در قالبِ آدمی "،

تا کنون ،

هرگز ،

این گونه از تو دور

و این گونه به تو نزدیک

نبوده ام !

cheshme
23rd May 2006, 11:07 PM
تحقیر می شدم که تو قدِ جهان شدی

با روحِ بغض کرده ی من ، مهربان شدی

سرما گرفته بود دو دست مرا که تو،

در این دو قطبِ یخ زده، آتش فشان شدی

روحِ مرا سکونِ غریبی گرفته بود

دریا شدی و باد شدی ، بادبان شدی

تسخیر کرده بود مرا دستهای خاک

تو آمدی و بالِ مرا آسمان شدی

چیزی نداشتم ، همه از دست رفته بود

اما برای من ، تو زمین و زمان شدی

پس من تمامِ وسعتِ خود را دعا شدم

شاید تو مستجاب شوی....ناگهان شدی !

فرقی نمیکند که به هم می رسیم یا ....

در سینه ام برای ابد ، جاودان شدی

cheshme
23rd May 2006, 11:09 PM
تنها کسی که غرق می­شود

به درستی می­داند

آب چیست



پس در تو غرق می­شوم

می­دانم که در تو ،

به جاودانه­ترین رازها دست خواهم یافت

cheshme
23rd May 2006, 11:09 PM
بازی جدیدی یاد گرفتم

خواستم ثابت کنم می توان به تو فکر نکرد



کاغذی سفید برداشتم

قرار شد هر بار که به تو فکر میکنم ،

علامتی به رنگ آبی روی کاغذ نشانم

و هر بار که فکر تو مرا رها میکند ،

علامتی به رنگ قرمز



حالا

تمام خودکارهای آبی ام تمام شد

و خودکار قرمزم بی استفاده ماند



من ماندم و طوماری از رنگ های آبی

من ماندم و تنهایی های من ،

اما تمام تنهایی هایم ،

آبی ِ آبی است

cheshme
23rd May 2006, 11:18 PM
هر شب تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم میچینم و باز به همین حقیقت تلخ میرسم که : تو هم با من نبودی !

cheshme
23rd May 2006, 11:19 PM
او گفت:" بیایید تا نزدیک لبه "

آنها گفتند:"ما میترسیم "

او گفت:" بیایید تا نزدیک لبه "

آنها آمدند

او آنها را هل داد ...

و آنها پرواز کردند



© ...

cheshme
23rd May 2006, 11:20 PM
آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد .

cheshme
23rd May 2006, 11:35 PM
می دانستم می روی

دير يا زود

فرقی نداشت!

از همان اول

باور داشتم!

اما تو می گفتی: می مانم! شرط می بندم!

بيا ببين!

باختی

و اکنون تمام شهر

برای بُرد ِ من

جشن گرفته اند!

cheshme
23rd May 2006, 11:40 PM
ماهيگيري هستم

ايستاده در حال

با طعمه اي از گذشته در قلاب

به صيد از آب آينده مشغول

cheshme
23rd May 2006, 11:43 PM
نا اميد نباش. اغلب آخرين كليد است كه در را باز مي كند.

eh3
24th May 2006, 12:08 AM
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب

bahareh
24th May 2006, 12:26 AM
ای ره گشوده در دل دروازه های ماه!
با توسن گسسته عنان
از هزار راه
رفتن به اوج قله ی مریخ و زهره را
تدبیر می کنی.
آخر به ما بگو
کی قله ی بلند (محبت)را
تسخیر می کنی؟

bahareh
24th May 2006, 12:30 AM
به جست و جوی تو
بر درگاه کوه میگریم
در آستانه ی دریا و علف.

به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته ی پنجره ئی
که آسمان ابر آلود را
قابی کهنه می گیرد.

bahareh
24th May 2006, 12:31 AM
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تاچند
ورق خواهد خورد؟

bahareh
24th May 2006, 12:33 AM
نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

bahareh
24th May 2006, 12:35 AM
ای کاش می توانستم
یک لحظه می توانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجاست
و باورم کنند
ای کاش می توانستم!

bahareh
24th May 2006, 12:38 AM
که گفته است
من آخرین بازمانده ی فرزانگان زمینم؟
من آن غول زیبایم که در استوای شب ایستاده است
غریق زلالی همه آب های جهان
و چشم انداز شیطنتش
خاستگاه ستاره ئی ست.

khazan
24th May 2006, 08:44 AM
bahareh و cheshme از متن ها و مطالب بسیار زیباتون ممنونم

mahrsad10
24th May 2006, 12:48 PM
چشم براه آرزوئج است مرا در دل كه روان سوزد و جان كاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشك و فغان خواهد بخدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و كج باشد غم من مايه آزارش شب در اعماق سياهج ها مه چو در هاله راز آيد نگران ديده به ره دارم شايد آن گمشده باز آيد سايه اج تا كه بدر افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سايه خيره گردم به در ديگر همه شب در دل اين بستر جانم آن گمشده را جويد زينهمه كوشش بج حاصل عقل سرگشته به من گويد زن بدبخت دل افسرده ببر از ياد دمج او را اين خطا بود كه ره دادج به دل آن عاشق بد خو را آن كسج را كه تو مج جوئج كج خيال تو بسر دارد بس كن اين ناله و زارج را بس كن او يار دگر دارد ليكن اين قصه كه مج گويد كج به نرمج رودم در گوش نشود هيچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش مج روم تا كه عيان سازم راز اين خواهش سوزان را نتوانم كه برم از ياد هرگز آن مرد هوسران را شمع اج شمع چه مج خندج؟ به شب تيره خاموشم به خدا مردم از اين حسرت كه چرا نيست در آغوشم

zary
24th May 2006, 06:31 PM
اگر میخواهی صد سال زندگی کنی من میخواهم یه روز کمتر از صد سال زندگی کنم چون من هر گز نمیتونم بدون تو زندگی کنم

bahareh
24th May 2006, 11:43 PM
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغی بیاور
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچ خوشبخت بنگرم.

bahareh
24th May 2006, 11:45 PM
به او جزء از هوس چیزی نگفتند
در او جزء جلوه ظاهر ندیدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند

bahareh
24th May 2006, 11:47 PM
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله ی نگاه پریشانش

bahareh
25th May 2006, 12:39 AM
این چه عشقی است که در دل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
من از این عشق چه حاصل دارم
باز هم کوشش باطل دارم

bahareh
25th May 2006, 12:41 AM
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

bahareh
25th May 2006, 12:42 AM
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود در آب
آب در حوض نبود.

bahareh
25th May 2006, 12:44 AM
می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا
یاد باد:
مویش افشان کونه اش شبنم زده

bahareh
25th May 2006, 12:48 AM
می آیی: شب از چهره ها بر می خیزد راز از هستی می پرد.
می روی: چمن تاریک می شود جوشش چشمه می شکند.
چشمانت را می بندی: ابهام به علف می پیچد.
سیمای تو می وزد: و آب بیدار می شود.
می گذری:و آینه نفس می کشد.
جاده تهی است تو باز نخواهی گشت: و چشمم به را توست.

bahareh
25th May 2006, 12:49 AM
در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه: نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لبها ره نیافت:
ریگ باد آوده ای را باد برد.

bahareh
25th May 2006, 12:51 AM
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
زیبای رها شده ای بود
و من دیده براهش:
رویای بی شکل زندگی ام بود.
رگ هایم از تپش افتاد.

bahareh
25th May 2006, 12:53 AM
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه
عجیبی است که در انتهای
صمیمیت خون می روید.

bahareh
25th May 2006, 12:54 AM
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است.

zary
25th May 2006, 04:14 PM
یه دوست فردی هست که اهنگ قلبت رو میدونه و میتونه وقتی تو کلمات رو فراموش کردی اونارو واست بخونه

zary
25th May 2006, 04:21 PM
یک دوست واقعی رو دو دستی بچسب

zary
25th May 2006, 04:25 PM
من به تو تکیه میکنم و تو به من
و انوقت همه چیزمون مرتبه

parmida
25th May 2006, 08:52 PM
;wubsmiley;آن کسی دوست تو است که همه چیز را درباره ی تو می داند ولی باز هم تو را دوست دارد.
دوستی همان عشق است بدون بال پروازش;[color=black][size=medium]santa;

bahareh
25th May 2006, 11:07 PM
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی

bahareh
25th May 2006, 11:13 PM
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می اذارد
که چرا انسان
این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سو تر!
ره نبردست به اعجاز محبت؟
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز مهربانی را نشناخته است!
و نمی دانم در یک لبخند
چه شگفتی ها ئی پنهان است.
من بر آنم که در این دنیا
(خوب بودن) به خدا سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه ست!
و همین درد مرا سخت می آذارد.

bahareh
25th May 2006, 11:24 PM
دانی از زندگی چه می خواهم؟
من تو باشم پای تا سر تو
زندگی گر هزار پاره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

bahareh
25th May 2006, 11:30 PM
(افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست)
خاموش شد
و پهنه ی وسیع دو چشمش را
احساس گریه
تلخ و کدر کرد
(آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جزء تفاله ی یک زنده نیستند؟)
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب_این کتیبه ی مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند_
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد.

bahareh
25th May 2006, 11:32 PM
هر دم از آینه می پرسم ملول
چیستم آخر به چشمت چیستم؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم ز آنچه بودم نیستم.

bahareh
25th May 2006, 11:35 PM
بعد از او بردم هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
بعد از او دیگر چه می جویم
بعد از او دیگر چه می یابم
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

parmida
26th May 2006, 01:43 PM
عشق میوه ی همه ی فصل هاست و دست همه به آن می رسد . هر کسی می تواند آن را بچیند و محدودیتی در کار نیست

parmida
26th May 2006, 03:03 PM
هر چه که به نتیجه برسد شادی بخش است.

parmida
26th May 2006, 03:06 PM
شاد باش"بیش از همیشه و شادمانی ات را با طلا بر ستون های جاودان حک کن.

parmida
26th May 2006, 03:12 PM
یک شادی صد غم را ااز بیین می برد .

جنگل های سر سبز با صدایی شاد می خندند.

از خداوند شادی بخواه. شاد باش همچون پرندگان بهشتی.

parmida
26th May 2006, 03:15 PM
لبخند بزن دوست پیدا کن.
اخم کن و چروک پیدا کن.

parmida
26th May 2006, 09:12 PM
;shades;دوست آن است کهگذشته ات را درک کرده "به آینده ات ایمان دارد و تو را امروز همین طوری که هستی قبول می کند.

A friend is someone who understands your past'believes in your future and accepts you today just the way you are

bahareh
27th May 2006, 01:47 PM
کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزویم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام سرد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه.. چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشق ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم.

bahareh
27th May 2006, 01:51 PM
تو به من خندیدی وندانستی من
به چه ترس سیب را
از باغچه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش پای تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من در این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

parmida
27th May 2006, 02:53 PM
بهاره جووون مثله اینکه خیلی شعر دوس داری نه؟

parmida
27th May 2006, 03:06 PM
با ارزش ترین دارایی یک دوست واقعی است.

parmida
27th May 2006, 03:09 PM
دوست یعنی یک روح در دو بدن.

parmida
27th May 2006, 03:12 PM
در مسیر بین خانه های دو دوست چمن نمی روید.

ضرب المثل نروژی

parmida
27th May 2006, 03:14 PM
دوستی درختی است که زیر آن پناه می گیریم.

parmida
27th May 2006, 03:16 PM
درست همان چیزی را گفتی که آرزو می کردم بگویی و باعث شدی باور کنم که آن را از ته دل میگویی.

parmida
27th May 2006, 03:19 PM
آنکه از تو می خواهد سکوت کنی یا حق تو را برای پیشرفت انکار می کندفدوست تو نیست.

parmida
27th May 2006, 03:21 PM
با محبت های کوچک می توان دوستی ها را جاودان کرد.

parmida
27th May 2006, 03:22 PM
تنها شرطی که در دوستی می توان گذاشت شرط برابری است.

parmida
27th May 2006, 03:24 PM
رسیدن به دوستی حقیقی شاید یک عمر طول بکشد.

parmida
27th May 2006, 03:28 PM
دوست واقعی مانند خمیر دندان است،تحت فشار خود را نشان میدهد.

parmida
27th May 2006, 03:29 PM
با از دست ندادن دوستانت می توانی آن ها را نگه داری.

parmida
27th May 2006, 03:35 PM
دوستی را به من نشان بده که در غم هایم با من گریه کند،آن هایی را که در شادی هایم می خندند خود می توانم بیابم.

parmida
27th May 2006, 03:36 PM
دوستی حقیقی هرگز ساکت و بی سر و صدا نیست.

parmida
27th May 2006, 03:40 PM
شادی بخشیدن کار مقدسی است، شاید به این خاطر که کار فرشتگان است.

parmida
27th May 2006, 03:42 PM
دو نفر بهتر از یک نفرند. اگر یکی بیفتد،دیگری کمکش می کند که برخیزد.

parmida
27th May 2006, 03:46 PM
با حرف زدن با تو احساس پناه می کنم.

.دوستت دارم.

parmida
27th May 2006, 03:48 PM
تو را دوست دارم ،برای قلب مهربانت.

parmida
27th May 2006, 03:50 PM
اگر به گل سرخ ایمان بیاورید،خواهد شکفت.

bahareh
27th May 2006, 04:52 PM
مثل اینکه نه
من عاشق شعرم.خودمم شعر میگم البته اگه بهش بشه گفت شعر.
اگه اذیت میکنه میتونم ننویسم.

دم دوراه
28th May 2006, 08:23 AM
شیشه وسنگ

او مظهر عشق بود مت مظهر ننگ

وقتی که فشردمش به آغوشم تنگ

لرزید دلش شکست ونالید که آخ

ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ

دم دوراه
28th May 2006, 08:29 AM
روزی به در میکده دیدم مستی

گفتم زچه رو با الکل ومی پیوستی

گفت زعقل وارهم خر نشوم

گفتم بخدا غصه مخور خر هستی

parmida
28th May 2006, 11:44 AM
نه نه کلن گفتم می خواستم ببینم دوس داری یانه

دم دوراه
28th May 2006, 05:35 PM
پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم

آنگه که خبر دار شدم سوخته بودم

خاکستر جسمم بسر شمع فرو ریخت

این بود وفایی که من آموخته بودم

دم دوراه
28th May 2006, 05:45 PM
در یاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی ز کجا آمد ه ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

دم دوراه
28th May 2006, 05:52 PM
آن یکی سجده کند آذر آتشکده ها

آن ره کعبه رود واند گری بتکده ها

من بنوشم ز می عشق و کنم عربده ها

سر تسلیم من و خاک در میکده ها

bahareh
28th May 2006, 08:53 PM
خاتون شبای شعرم
چشات اغاز شکفتن
مخمل شب رنگ موهات جای امنی واسه خفتن...
خاطرت خیلی عزیزه واسه این همیشه تنها
هرم آغوش بزرگت مثل خورشیدی تو شبها
تو غنیمت بزرگی توی این قحطی عاشق
تویی داغ عاشقونه رو تن سرخ شقایق
اگه عشق باشکوهم واسه قلب تو حقیره
بگو تا هر چی دارمیشای تو بمیره
بگو تا برات بیارم هر چی که تودنیاست
بگو تا برات بمیرم مثل تشنه که تو دریاست

bahareh
28th May 2006, 08:57 PM
هرگز متنفر نشو حتی از اون کسی که زمانی دوسش داشتی و حالا دوسش نداری!بسیار بخند حتی برای کسی که در بغلش گریه کردی!نگران نباش حتی اگه دیدی دست رفیقت تو دست دیگریه!همش لبخند بزن حتی به کسی که ازش متنفری!از دیگران کم انتظار داشته باش!ساده زندگی کن!دوست خوبی داشته باش چون تنها دوسته که برات می مونه!!

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:45 AM
می گویند بهار وقتی می آید که بنفشه سر از بستر خاک بردارد
و عطر آن کوچه باغهای شعر را پر کند ، اما من می گویم
بهار وقتی می آید که هیچ چشمی بارانی نباشد
و هیچ لبی از غم دوری لرزان نگردد
بهاران وقتی می آید که خزان گلبوته های مهر را به یغما و تاراج نبرده باشد
آری … در آن زمان است که لبها لبریز از عشق و صفا و عاطفه می گردند
بهار در راه است پس بیائید زندگی را از بهار لبریز کنیم
و همدیگر را تا سرحد مرگ دوست داشته باشیم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:46 AM
آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است .

لرد بايرون : عشق مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه زندگی اوست .

ديز رانيلی : همه به خاطر عشق زاده شده ايم ... عشق پايه و اساس هستی و تنها پايان آن است .

فرانکلين : اگر می خواهيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتنی باشيد .

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:47 AM
روزی که تو به دنيا اومدی ٬ بارون می اومد
اما اون روز آسمون ابری نبود !
اين فرشته ها بودن که گريه می کردن
چون يکی ازشون کم شده بود

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:47 AM
انگار تا هميشه بايد

در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوا کنم

و چه طولانی است

اين شبهای بی ستاره جاده ...

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:49 AM
اگه کسی ديوونت بود ... عاشقش باش

اگه عاشقت بود ... دوستش داشته باش

اگه دوستت داشت ... بهش علاقه نشون بده

اگه بهت علاقه نشون داد ... فقط يه لبخند بزن

اينطوری وقتی هميشه ازش يه پله عقب تر باشی

اگه يه وقت خسته شد و يه پله جا موند

تازه می شيد مثل هم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:49 AM
اگر کسی را دوست داری آزادش بگذار

اگر به سوی تو بازگشت ، مال توست

در غير اين صورت

هيچگاه معنی بودن را نمی دهد

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:51 AM
تو برام عزيز و پاکی مثل ياسای تو باغچه
مثل اون ديوان حافظ که می مونه لب طاقچه
هميشه ساده و پاک بمون
مواظب باش که آلوده نشی
مواظب باش که سنگ نشی
دل من گوش می کنی ؟
دل مهربونم ... من هميشه پيشت می مونم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:52 AM
هميشه اتفاقهای عجيب وقتی می افته که انتظارشو نداری
درست همون وقتی که يه دنيا گل خوشبو برای خودت چيدی و می خوای لذت ببری
درست همون وقتی که انتظار هر اتفاقی رو داری جز اينکه مهمون ناخوانده سر برسه
و گلهای خوشبويی رو که برای خودت چيدی رو بخواد پرپرش کنه
اون وقت نه تو می تونی چيزی بگی ، نه هيچ کس ديگه
چرا ؟
چون مهمونه
مهمونی که نه حق داری بگی بياد ، نه حق داری بگی نياد
تو اين مهمونی فقط بايد يه عروسک حرف گوش کن باشی ...

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:54 AM
اشتباه نکنيد حقيقت با واقعيت خيلی فرق داره !
حقيقت چيزيه که بايد وجود داشته باشه ولی واقعيت اون چيزيه که وجود داره
عشق ٬ دوست داشتن ، خوبی ، بدی ، سلامتی ، بيماری ، قانون ، احترام ،
سعادت ، رضايت ، خوشبختی ... همه اينا حقيقت دارن چون بايد باشن ولی
همه شون واقعيت ندارن چون ممکنه وجود نداشته باشن .
سلامتی برای يه آدم زمين گير واقعيت نداره چون تو زندگيش وجود نداشته ولی
براش حقيقت داره چون می دونه که هست .
اين مقدمه چينی برای اين بود که بگم انقدر جمله های قشنگ و رنگی تحويل هم
ندين، انقدر عشق و دوست دارم های الکی رو چاشنی لحظه های با هم بودنتون
نکنيد .
اگه نسبت به کسی هيچ حسی نداری و فقط ازش بدت نمی ياد بهش نگو که ازت
خوشم می ياد .
اگه از کسی فقط خوشت می ياد بهش نگو که بهت علاقه دارم .
اگه به کسی فقط علاقه داری بهش نگو که دوست دارم .
اگه کسی رو فقط دوست داری بهش نگو که عاشقتم .
اگه فقط عاشق کسی هستی بهش نگو که ديوونتم .
انقدر دنبال حقيقت نباشيد و به هم دروغ نگيد
فقط حرفهای واقعی تحويل هم بدين ...

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:55 AM
می گویند بهار وقتی می آید که بنفشه سر از بستر خاک بردارد
و عطر آن کوچه باغهای شعر را پر کند ، اما من می گویم
بهار وقتی می آید که هیچ چشمی بارانی نباشد
و هیچ لبی از غم دوری لرزان نگردد
بهاران وقتی می آید که خزان گلبوته های مهر را به یغما و تاراج نبرده باشد
آری … در آن زمان است که لبها لبریز از عشق و صفا و عاطفه می گردند
بهار در راه است پس بیائید زندگی را از بهار لبریز کنیم
و همدیگر را تا سرحد مرگ دوست داشته باشیم .

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 07:59 AM
عجب تجارت خطرناکی!!!
با تو همه چیز دارم بی تو چیزی ندارم...

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 08:15 AM
من را ستون ستون این عشق می دانی و
من می گویم تو زمین عشق هستی و
قلب سرزمین عشق.....
ستونی که روی زمین نباشد همان قدر معلق است
که من بی تو

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 08:17 AM
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 08:22 AM
اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده بشی گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب کنی گذاشتم جونم که اگه خدايی نکرده رفتی منم برم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 08:29 AM
دست هايم بوي گل مي داد،مرا به جرم چيدن گل گرفتند.اما هيچ کس نپرسيد شايد من گل کاشته باشم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 08:36 AM
عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 08:42 AM
آنقدر از راه رفتن با تو در جاده لذت می برم که می خوام به جای خونه واسه عشقمون يه عالمه جاده بسازم ....

دم دوراه
29th May 2006, 08:57 AM
دگر به کعبه و بتخانه کی کند رو را

کسیکه دید به چشم آن دو طاق ابرو را

دو صد تهمتن دستم ببندد اندر بتد

اگر که بار کند آن کمند گیسو را

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 08:59 AM
روزی به او گفتم: در چشمانم نگاه کن و بگو دوستت دارم.روشو برگردوند و گفت:خيلی دوستت دارم چند وقت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت.او برای هميشه رفت و من فهميدم که زبان عضو دروغگوئيست ولی چشمها هيچ وقت دوروغ نميگويند

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 09:00 AM
توی دنيا اگه قرار بود جای چيزی باشم . دوست داشتم جای اشک رو

صورت تو باشم تو چشمات متولد شم . رو پلکات جون بگيرم رو

گونه ات جاری شم . رو لبات بميرم .

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 09:53 AM
قصه من و غم تو
قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن
ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن
باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته
ذهن خواب آلوده من

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 09:54 AM
چه زود گذشت . چه زود گذشت روزگار من و تو . فکر اين چنين روزی رو اصلا نمی کردم . يادته بهم گفتی هنوزم دوستم داری ؟ گفتم خوب معلومه انداره جونم دوست دارم . و وقتی ازت پرسيدم چرا اين سوال و می کنی ؟ گفتی واسه اين که ميخوام ببينم عشقمون تا چه حد دوام مياره . حالا ميفهمم معنی حرفتو . فکر نمی کردم اينجوری منو از ياد ببری . فکر نميکردم که با داشتن تو باز هم تنها بمونم اما همش فکر بود و خوش خيالی . نميدونی که چقدر از شنيدن صدای قشنگت خوشحال می شدم . من فدای اون خندهات . دلم واسه ی خنده هات يه ذره شده . دوست دارم واسه يک بار ديگه توی چشمام نگاه کنی . ميخوام اين آخرين نگاهت و برای هميشه به خاطر بسپرم . چون که احتمال اينکه نه ديگه نبينمت زياده . البته شايد هم از شر من راحت ميشی . اما تو بگو که چه طوری اون لحظه رو فراموش کنم ؟ وقتی که دستمو گرفتی . وقتی اون اول با نگاهت بهم گفتی دوستت دارم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 09:57 AM
چه سخت است !!!
چه سخت است عاشقی ...
چه سخت است تنهايی ...
چه سخت است ديدن گذران عمر را که بدون او سپری می شود ...
چه سخت است اينکه بدانی او را تا آخر عمر خواهی ديد اما هرگز به او نخواهی
رسيد .

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 09:58 AM
ای پرستوی پر حرف :

خود انتخاب کن که از چه راهی عذابت دهم ؟!
با قيچی پرو بالت را بچينم ؟‌ و يا زبانت را با انگشت بر کشم ! تا وادار به خاموشی جاودانه ات کرده باشم . آخر چه حقی داشتی با چهچهه بيوقت خود خواب مرا بر هم زنی و هنوز سپيده ی بامدادان سر بر نزده رويای مرا پريشان کنی و از آغوش گرم بيرونم کشی

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 09:59 AM
تو یعنی وسعت دریای آبی

تو یعنی آسمانی آفتابی

تو زیبا سیرتی حوری سرشتی

تو نبض یاسمنهای بهشتی

تو یعنی یک بغل احساس بودن

تو یعنی قبله گاه یاس بودن

و من یعنی عطش یعنی شقایق

تو معشوقی و من تنهای عاشق

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:01 AM
شب فراق، که داند که تا سحر چند است؟
مگر کسی که به زندان عشق، دربند است

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:04 AM
اگر تو باز نگردی ،

نهال های جوان اسير گلدان را

كدام دست نوازشگر آب خواهد داد ؟

چه كس به جای تو، آن پرده های توری را

به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد ؟

اگر تو باز نگردی ،

اميد آمدنت را به گور خواهم برد !

و كس نمی داند كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست ؟

چگونه خواهم مرد ؟ ....

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:05 AM
مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد

وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد ....

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:07 AM
عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:08 AM
یه روز کسل کننده و بی روح است ! همهء روزها همین طور شده دقت کردید؟

علیرغم اینکه میگن : ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست ، این روزها ، روزگار اکثر ما مثل مرداب راکد و ساکن شده و این خیلی بده ، من یکی نمی دونم چکار کنم که زندگی ام از این حالت درآید شما نظری ندارید؟

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:10 AM
پناه، سپر است وعشق، جنگی ست بی سپر... عاشق، سپر انداخته می جنگد

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:10 AM
عشق، محصول ترس از تنها ماندن نیست ... عشق، فرزند اضطراب نیست ... عشق، آویختن بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن می رسد نیست... عشق، یک توهم بازیگوشانهء تن گرایانه نیست

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:11 AM
عاشق خودنمائی نمی کند، عشق را فریاد نمی زند، عمل می کند به مهربان بودن، به آرام بودن، آرامش دادن، خودخواه نبودن، به عاشق بودن. عاشقی تمام کردن رفاقت است در حق معشوق حتی بی هیچ نصیبی

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:12 AM
دوست داشتن نم نم باران است ، که کم کم می آید و به درازا می بارد.
چه زیباست اگر همواره اینگونه بباریم و ابر همیشه بهار آسمان محبت باشیم ....

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:15 AM
زیباترین جمله در تمام زبانهای دنیا " دوستت دارم " است

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:15 AM
عشق تنها چیزی است که هیچ قدرتی نمی تواند به آن فرمان دهد و با پول هم نمی توان آن را خرید.

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:16 AM
هرکس گناه دیگری را ببخشد ، به مشاجرات لفظی خاتمه می دهد.

بخشیدن خوب است ولی از یاد بردن دلخوری ها بهتر است.

عشق بر دل ها سلطه نمی کند ، عشق با دل ها رشد می کند.

در دنیا هیچ چیز به اندازه دوستی های عمیق و حقیقی ارزش ندارد

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:17 AM
چه باشکوه است این عشق ... نیرو میدهد، زندگی می دهد، شهامت و قدرت می بخشد، عشق بزرگترین ودیعه خداوند است که در نهاد بشر به امانت گذاشته .... عشق آبی ترین دریاست ...
کسی که عاشق می شود باید خود را برای پرداخت تاوان آن آماده سازد، که عشق همانطور که لذت و شادکامی در پی دارد غم و سردرگمی هم به دنبال خواهد داشت . اما غم عشق چه غم شیرینی است و چه گوارا به کام دل عاشق می ریزد ، حتی اگر دل عاشق را بشکند ! زیرا هر چیز شکسته اش بی خریدار است مگر دل که شکسته اش قیمتی تر است و خدایش دوست تر دارد ...

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:17 AM
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت ....

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 10:21 AM
یک روز ربودم ز لب یار بوسی!

گفت:هم بی ادب...هم لوسی!

گفتم: که گناهم چیست؟..کردم بوسی؟؟

گفتش: لبو ول کردی...لپو می بوسی؟؟؟

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:36 AM
امشب براي تو مي نويسم

براي تو كه نيستي

حتي در لحظه هايم حضور نداري

فقط هميشه در ذهنم آرام آرام پرسه مي زني

هنوز از ياد نبرده ام كه ساعتها با هم به تماشاي اشكهاي مرغ عشق تنها مي نشستيم

هميشه مي ترسيدم تنها شوم

مثل همان مرغ عشق تنها

و تو رفتي و من تنها شدم


و حالا كسي حتي اشكهاي مرا به تماشا نمي نشيند

تو نگاهت را از من دريغ كردي

همان برايم بس بود كه زنده بمانم“;sadsmiley;

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:37 AM
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم ... چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:45 AM
براش بنويس دوستت دارم







آخه مي دوني





آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن
ولي يه نوشته به اين سادگيا پاك شدني نيست

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:47 AM
به اشتياق نگاهش ز خود گسستم و رفتم
كنار خاطره هايم كمي نشستم و رفتم
كسي به لهجه عشق نخواند شعر سكوتم
و چشم بر همه بدها دوباره بستم و رفتم
براي آن كه دلم را به جنس عشق بسازم
ميان آينه ها در خودم شكستم و رفتم
و ردپاي نگاهش نماند در غم جاده
به سمت و سوي حضورش ز بند رستم و رفتم
ز راه اشك گذشتم به چشم عشق رسيدم
و بر ضريح نگاهش دخيل بستم و ر

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:48 AM
يكي از ما داره باز به اون يكي دروغ مي گه

يكي از ما رفته باز سراغ يك يار ديگه

يكي از ما داره باز تو عشق، خيانت مي كنه

داره دستهاش به يه دست ديگه عادت مي كنه

اون تويي كه دست تو ، تو دست ديگري ديدند

اون تويي كه آدمها با دست به هم نشون مي دهند

اوني كه سادگي رفته از نگاش فقط تويي

اوني كه عشق و گذاشته زير پاش فقط تويي

برو از تو قلب من كه قلب من جاي تو نيست

ديگه دل عاشق اون دستهاي تو نيست

واسه برگشتن و موندن ديگه خيلي دير شده

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:49 AM
بعد از آن عشق به هر عشق جهان مي خندم... .

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:49 AM
آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد

نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و فزون

سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:50 AM
چه زود گذشت با هم بودن
چه زود گذشت .................

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:51 AM
به گل گفتم: عشق چیست؟

گفت: از من خوشگل تر پروانه است

به پروانه گفتم عشق چیست ؟

گفت : از من زیبا تر شمع است

به شمع گفتم : عشق چیست ؟

گفت : از من سوزان تر عشق است


به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟

گفت نگاهی بیش نیستم!!

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:54 AM
بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم

بيا تا ابد در هرقدم از اين سفر يكديگر را عاشقانه در آغوش گيريم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 11:55 AM
به من از آن بگو كه توان گفتنتش را به ديگري نداري

بامن بخند حتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني

بامن گريه كن آنگاه كه در اوج پريشاني هستي

تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش

با من روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم
در شاديِ هرچه ميكنم شريك باش
براي رسيدن به آرزوهامان ياري ام كن
با آهنگ عشقمان با من برقص;rolleyessmileyanim;

parmida
29th May 2006, 12:41 PM
iiilllsousoullliiiجون نیمده خوب فعال شدیا!

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 03:18 PM
بيا تا با بوسه ات همه دردها ، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته ام ، درمان شود

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 03:24 PM
بحر عشق بحريست بي پايان                          درد عشق درديست بي رمان
خواهم يك بوسه از لعل لبش                           وام عشق واميسـت بي تاوان

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 03:33 PM
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

iiilllsousoullliii
29th May 2006, 03:35 PM
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه