PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : حکايت کوتاه....


tarane
6th November 2007, 02:02 AM
دانشمندى به ديدار پارسايى رفت ، و از يكى از دوستانش سخنى به ميان آورد. پارسا، او را گفت : از اين ديدار زيانكار شدى .
و سه جنايت ورزيدى : كينه مرا به دوستى تيز كردى ، دل آسوده مرا نگران داشتى و خويش را نيز متهم كردى .

tarane
6th November 2007, 02:11 AM
مردى افلاطون را گفت : زن گيرم ؟ يا نه ؟ گفت : هر چه كنى ، ترا پشيمانى آرد.

tarane
6th November 2007, 02:14 AM
بازرگانى در يكى از تجارتهاى خود، هزار دينار خسارت ديد، به پسرش ‍ گفت : ((اين موضوع را پنهان كن ، مبادا به كسى بگويى . ))
پسر گفت : اى پدر! از فرمانت اطاعت مى كنم ، ولى مى خواهم بدانم فايده اين نهانكارى چيست ؟
پدر گفت : تا مصيبت دو تا نشود، 1 - خسارت مال 2 - شماتت همسايه و ديگران .
مگوى انده خويش با دشمنان
كه لا حول گويند شادى كنان

tarane
6th November 2007, 02:16 AM
يك روز جالينوس (پزشك نامدار يونانى كه در سال 131 تا 201 ميلادى مى زيست ) ابلهى را ديد كه گريبان دانشمندى را گرفته و به آن دانشمند، پرخاش و جسارت مى كند، گفت : ((اگر اين دانشمند نادان نبود، كار او با نادانان به اينجا نمى كشيد.))

tarane
6th November 2007, 02:21 AM
شاعرى نزد امير دزدها رفت و او را با اشعار خود ستود، امير دزدها دستور داد، تا لباس او را از تنش بيرون آورند و او را برهنه از ده بيرون كنند، دستور امير اجرا شد، شاعر بيچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه ، از ده خارج شد، در اين ميان سگهاى ده به دنبال او مى رفتند، او مى خواست سنگى از زمين بردارد و آنها را از خود دور سازد، سنگى را ديد كه در زمين يخ زده بود، دست بر آن سنگ انداخت تا آن را از زمين بردارد، ولى آن سنگ بر اثر يخ زدگى ، از زمين كنده نمى شد، او از جدا كردن سنگ ، عاجز و ناتوان گشت و گفت : ((اين مردم چقدر حرامزاده هستند، كه سگ را براى آزار مردم رها كرده اند، و سنگ را در زمين بسته اند؟))
امير دزدها، از دريچه اتاقش ، سخن (ناهنجار ) شاعر را شنيد و خنديد و گفت : ((اى حكيم ! از من چيزى بخواه تا به تو بدهم .))
شاعر گفت : ((من لباس خودم را مى خواهم ، رصينا من نوالك بالرحيل ((از عطاى تو به همين خشنوديم كه ما را براى كوچ كردن از اينجا آزاد بگذارى .))
اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان
دل امير دزدها به حال شاعر بينوا سوخت ، لباس او را به او باز گردانيد، به علاوه روپوش پوستينى با چند درهم به او بخشيد

maryam az shomal
6th November 2007, 10:47 AM
بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: " كافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی تا همان يك كار، تو را برهاند. خوب فكر كن."
مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می?زد عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.
ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند.
اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد. در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت.
آنگاه شنيد كه ملكه می?گويد:" شرم آور است كه خودخواهی تو همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد."

maryam az shomal
6th November 2007, 10:49 AM
هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.
خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟
روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم

maryam az shomal
6th November 2007, 10:50 AM
قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشید محکوم کرد که روی الاغ سوار کنند و در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند که او آدم کلاشی است و کسی به او پول ندهد.
در پایان روز صاحب الاغ از او کرایه خواست.
یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی! خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنی که من پول مردم را بالا می کشم، حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه می کنی؟!

Hosein.M
6th November 2007, 11:05 AM
بسيار زيبا بود

tarane
6th November 2007, 03:37 PM
ناخوش آوازى با صداى بلند قرآن مى خواند، صاحبدلى از كنار او گذشت و به او گفت : ((ماهانه چقدر پول مى گيرى ، قرآن بخوانى ؟))
قارى : هيچ نمى گيرم .
صاحبدل : پس چرا براى قرائت قرآن ، خود را آن همه زحمت مى دهى ؟
قارى : من قرآن را براى خدا و ثواب آن مى خوانم .
صاحبدل : به تو نصيحت مى كنم ، كه از براى خدا، ديگر قرآن نخوان .
گر تو قرآن بر اين نمط خوانى
ببرى رونق مسلمانى

tarane
6th November 2007, 03:41 PM
ستاره شناسى (كه از آسمانها خبر مى داد و با ديدن اوضاع ستارگان ، از نهانها پرده برمى داشت ) يك روز به خانه اش آمد، ديد مرد بيگانه اى با همسرش خلوت كرده است ، عصبانى شد، و آن مرد را به باد فحش و ناسزا گرفت ، رسوايى و شورى بر پا شد، صاحبدلى كه آن ستاره شناس را مى شناخت و از وضع او و خانواده اش با خبر بود گفت :
تو بر اوج فلك چه دانى چيست ؟
كه ندانى كه در سراى تو كيست ؟!

tarane
6th November 2007, 03:44 PM
شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت ،بهترين عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .
ظالمى را خفته ديدم نيم روز
گفتم : اين فتنه است خوابش برده به
و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است
آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به

tarane
6th November 2007, 03:50 PM
روزي ابراهيم ادهم در بازارهاي بصره عبور مي كرد و مردم اطرافش را گرفتند و گفتند : ابراهيم ، خداوند در قران مجيد فرموده: ادعوني استجاب لكم : مرا بخوانيد تا جواب دهم شما را ، ما مي خوانيم ولي دعاي ما مستجاب نمي شود . ابراهيم گفت دلهاي شما به واسطة پنچ چيز مرده است :


اول : آنكه خدا را شناختيد ولي حقش را ادا ننموديد .


دوم: قران را تلاوت كرديد ولي به آن عمل نكرديد .


سوم : ادعاي محبت به پيامبر( ص) نموديد ولي در عمل با اولادش دشمني كرديد


چهارم : ادعا كرديد با شيطان عداوت داريد ولي در عمل با او موافقت مي كنيد .


پنجم به بهشت علاقه داريد ولي براي وارد شدن به بهشت كاري انجام نمي دهيد

tarane
6th November 2007, 03:58 PM
بهرام گور فرزندى يگانه داشت . امّا او همّتى پست داشت ، چنان كه كنيزان و نوازندگان بر او چيره بودند و حتّى ، به يكى از آن كنيزان مهر مى ورزيد. چون پادشاه ، آگاه شد، كنيز را گفت به او بگويد كه من خود را در اختيار عاشقى مى گذارم كه بلند همّت و بزرگوار باشد. و بدين سان فرزند بهرام شيوه پيشين را ترك كرد تا به پادشاهى رسيد و از حيث اراده و دليرى از بهترين پادشاهان شد.