PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : براي آنان که گريه کردند ...


parto
9th November 2007, 09:16 PM
به آواى فلوتى كه مى‏نوازد به آرامى، در آرامش، گوش كن !



گوش كن و تصوّر كن آسایش زندگى یك عاشق را كه براى اوّلین‏بار، در زندگى‏اش درك مى‏كند.



در سرزمین صلح و صفا



با من بیا ... بیا به سرزمینى كه هر روز، روحتان را به گرمى در آغوش مى‏كشد.



سرزمینى كه با شبنم صبحگاهى بوسیده مى‏شود و نهرهاى پرجوش و خروش كه موج‏هاى كوچكش با انگشت خداوند، حركت داده مى‏شود. چشمانتان را ببندید و سكوت را گوش دهید:



صداى چشمه جوشان ... صداى خش‏خش برگ‏ها ... گریه عقاب و ضرب آهنگ ملایم یك طبل آن‏گاه كه خورشید، شب را مى‏پوشد و با آن، وداع مى‏كند. مردان جوان، از خواب بلند مى‏شوند تا به صبح تازه، سلام كنند.



بزرگ‏ترها به آنها مى‏پیوندند ... امروز ، آنها یاد مى‏گیرند كه چگونه شكار كنند ... و یاد مى‏گیرند كه چگونه خود را نجات دهند.



آنها ماهرتر مى‏شوند و یاد مى‏گیرند با هم زندگى كردن را در سرزمینى كه آنها آن را «خانه» مى‏نامند.



امروز، وقت آن نیست كه تنها به فكر شكار و جان و بقاى خود باشیم؛ باید آموخت از گرگ، شجاعت؛ از عقاب، تیزبینى.

احساس كن آن را و لذت حضور آنها را دریاب .



چشمانتان را ببندید و نوازش دل‏انگیز باد را احساس كنید ... احساس كنید حضور گرگ را، عقاب را، باز را.



آن‏گاه كه به اردوگاه نظر مى‏افكنیم، بچه‏هایى را مى‏بینیم كه شاد و خندان، مشغول بازى هستند.



مادران، مشغول كار هستند و جوان‏ترها در كنارشان.



لبخند شیرین مادران را مى‏بینى كه با لذّت و شادى، كودكانشان را در میان چمن‏زارها تماشا مى‏كنند.



چون یادبودها در دفتر خاطرات، ثبت مى‏شوند تا همیشه در خاطره‏ها زنده بمانند؛ تا حقیقت و راستى به نسل‏هاى آینده منتقل شود. این است گذشته‏شان ... این است حالشان ... و آینده‏شان، كه از نسلى به نسلى دیگر منتقل مى‏شود.



زندگى، حق آنهاست؛ با تمامى حادثه‏هایش، با عشق و هیجان‏هایش، با خنده‏هایش و با قناعت‏هایش.



آنها نیز از خنكاى فرح‏بخش نسیم بهارى، لذت مى‏برند ... و نوازش پرتوهاى خورشید را بر پوست بدنشان احساس مى‏كنند.



هر چند در زندگى، در صلح و آرامش كامل نیستند، ولى با این همه، خانه‏شان است.



حتى اگر دقیق‏تر بنگریم، مى‏بینیم كه درد و بیمارى نیز در كمین آنهاست.



آنها نیز عاشق مى‏شوند، مریض مى‏شوند، با درد و ضعف و سستى مى‏جنگند و براى بهبودى تلاش مى‏كنند.



آنها نیز درست مثل من و شما در بستر مرگ مى‏خوابند و چون مرگ سراغ آنها مى‏آید، به سوگ مى‏نشینند.



آنها همین طور بودند و هستند و خواهند بود، درست مثل بقیه؛ ولى با وجود این، برخلاف بقیه با آنها رفتار مى‏شود.



بیگانگان به سرزمین مادرى‏شان هجوم آورده‏اند و خانه و قبیله‏شان و عزّت و شأنشان را غارت كرده‏اند. آنها دست به هر كارى زده‏اند؛ آنها دست به هر جنایتى زده‏اند.



بنشین و ببین ... گریه‏هایشان را، آه و ناله‏هایشان را ... و حتى گریه‏هاى جنایتكاران را.



هر آنچه خواستند با تكیه بر قدرتشان انجام دادند، و هیچ كارى براى خاتمه دادن به این وحشیگرى‏ها انجام ندادند.



متنفر نیستم؛ ولى همیشه زندگى را آن‏گونه كه باید باشد به خاطر خواهم آورد ... به یاد خواهم آورد آواى سكوت را ... .



صداى چشمه پر آب را ... صداى خش‏خش برگ‏ها را ... گریه عقاب را ... ضربه آرام و ملایم طبل را.



و من گوش خواهم داد. گوش خواهم داد به آواى خلوتى كه به آرامى و شورانگیز، در آرامش مى‏نوازد.



براى آنان كه گریه كردند.

rastakhiz_tatu
9th November 2007, 09:30 PM
صدایت می کن بیا تا با هم به صدای نوای نی

دلخون از حقایق گوش فرا دهیم

ولی دستایت را از من نگیر
تا سایه ها در کیمنند مرا در اغوش گیرند

بفهم که نفیرم را

بی ان که بشنوی

farhad k
25th January 2008, 01:42 PM
گریستم
برای اشکان زلال تو
ـ بر گونه های مرمرینت ـ
زمانی که هق هق صدایت تمام شهر را در آغوش کشیده بود
زمانی که روزگار به شکستنمان وا می دارد
و آن زمان که خدا هم چشم به رویمان می بندد .
گریستم ...