PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : یک روز از زندگی من و بابام اینا و شهر تهرون!


sanam_m
23rd December 2010, 08:58 AM
بازهم یک روز دیگه بود مثل روزهای قبل ، جمعه بود ساعت 5 غروب را افتادیم بریم خونه مادربزرگه (تو این ترافیک و شلوغی تهران) همیشه خدا باید 2 ساعت طول بکشه تا برسیم به جزء عید نوروز که نیم ساعته میرسیم(خودتون می دونید چرا؟) وای خدای من دل و روده دیگه برامون نمونده خدا کنه زودتر برسیم (آرزو برجوانان عیب نیست)، نمی دونستم لعنت به کی بفرستم؟ میدونم که درست نیست کسی رو لعنت کنی! توی دلم گفتم : خدا بگم این آقا محمدخان قاجار رو چی کارنکنه، چی فکرکرد؟؟اصلاً فکر کرد این تهران مسخره رو پایتخت کرد؟!! احساس می کنم هممون مثل نخود و لوبیا تویک کاسه گیر کردیم البته فکر کنم کاسه اش لَعابی قر شده باشه چون هر 5 ثانیه یک بالا و پایین باید بری، قربون شهرداری هم برم که این برآمدگی ها رو هرجا هم دیدن بالاو پایین نیست بایک لاستیک به وجود آوردن(البته معلوم نیست سرعت گیره یا کمرگیر). آقایی که شما باشین بابای عزیزم با هزار ذوق رفت به سمت اتوبان نواب که به قول خودش زرنگی کنه و زودتر برسیم.پیچید توی نواب ، ای وای اتوبان بستن. همه مردم گورگیجه گرفتن کدوم بری باید برن، باهزار این کوچه اون کوچه رفتن خودمون انداختیم توی یک خیابون (فکر کنم هاشمی بود)بایک دوجین چهار راه.
چهار راه اول رو رد کردیم رسیدیم چهارراه دوم که چشتون چیزای بد نبینه، دو تا موتورسوار افتاده بودن به جون هم یکی این بزن یکی اون یکی، حالا مگه چی شده بود: هیچی یکشون اومده بود چراغ قرمز ردکنه، خدا بهش رحم کرده بود با سرعت کم زده بود به اون یکی البته اینم به قدرت خودش باقیه. آخه یکی نبود بگه چراغ رد میکنی ! دعوا هم میکنی؟ بابا مردم شعور رو خوردن یک آب هم روش نوشیدن. بابا بی خیال برو یارو رو ببوس بعدام موتورسیکلت نازنین ات رو بردار ، البته در این میان خدا رو هم شکر کنی به یکی ماشین نخوردی بد نیست، در غیر اینصورت اجل بهت وقت نمی داد دعوا کنی!!
یکی نیست به این مردم بگه اگه تو گذشت کنی چی میشه؟ ( این روی سخن ام با اون یکی موتور سوار محترم) اگه می فهمیدن آن لحظه خدا داره نگاشون می کنه به خودش میگه: آخه چی شد این بشر دو پا رو آفریدم؟!! هیچ وقت دعوا نمیکردند.
دیگه هرجوری بود رفتیم یک چهار راه بعدو بعدیش ام رد کردیم فکر کنم چهار راه پنجم بود؟ آره.
همینطور پشت چراغ وایساده بودیم که یهو ثانیه شمار مبارک رو عدد 83 سبز شد ، حالا اون بنده های خدا رو بگو که از سمت بالای چهارراه میرفتن پایین(البته به سمت پایین ترافیک بود) ، وسط چهارراه غافل گیر شده بودن ،چون ما این طرفیا بادیدن چراغ یک هو سبز شده مثل آدمایی که چراغ سبز ندیدن پارو گذاشتیم رو پدال گاز به گاز به سمت چهارراه دیگه خود مبارکتون فکر کنید چی شد، دیگه تا پلیس بیاد این خرتوخریی رو درست کنه یه نیم ساعتی گذشت هرجوری بود خودمون رو رها کردیم رفتیم روی پل و بعدم به طرف خیابان امام خمینی و بعدم مستقیم رفتیم که بریم محلاتی آن میدونه که وسط اش دو برابر خودشه ، از همه طرف ماشینا هجوم آوردن یک آن نمی دونم چی بود؟ ماشین بود ؟ الاغ بود ؟ چی بود؟ با یک سرعتی از کنارمون رد شد که خدا می دونه ما مبارکم مجبور شدیم بکشیم کمی سمت چپ که به ما نخوره، خودتون می دونید از سمت راست سبقت گرفتن چه جوریه البته وقتی دست چپ شما یک موتورسوار با خانواده محترم غافل از همه جا دارن می رن، پدر گرام ما رو میگی یک بسم ا... گفت مثل یک شیرمرد سرعت شو کم کرد، البته بسیار شانس اورد ماشین عقبی باهاش فاصله داشت که این توی شهر تهران یعنی معجزه.
هرطور بود خدای مهربون ختم به خیر کرد ، ای کاش اون آقای محترم الاغ سوار یکمی ام به فکر پدر بدبخت من بود.
اگه شانس باهاش یارنبود شب به جای خونه مامان بزرگه باید پشت میله های زندون می خوابید.
دیگه براتون بگم این خطرم رد کردیم رفتیم جلوتر یک دوربرگردون بود رفتیم داخلش آمدیم دور بزنیم که چشتون روز بد نبینه ، نمیدونم چرا اون روز هرچی الاغ سوار بود به پست مای بدبخت خورده بود،این یکی یهو کشید تولاین سرعت البته در خروجی دوربرگردان ،(فکرشو کنید می فهمید چی میشه) فقط یک صدای مبارک شنیدیم و بس همین که چشامون باز کردیم دیدیم ماشین یارو بغلش نیست ماشین ماهم عقب اش نیست ،دیگه پیاده شو وایسا افسر بیاد و کروکی بکشه و بیمه نامه بده و بیمه نامه بگیرو و... دیگه من زیاد ماجرا را براتون نگم شما که آقای بنده باشین بهترمیدونید آدم پیر میشه!!
هر طوری بود تموم شد آمدیم بشینیم یادمون آمد سپر آویزون حالا بگرد طناب پیدا کن ببندش بعد یک یه ربعی آمدیم نشستیم راه بیافتیم ماشین روشن نمیشد، هرکاری کردیم روشن نشد که نشد،بعد زنگ بزن امداد بیاد ( بابام نترس اون امداد نه امداد خودرو) یک نیم ساعتی طول کشید تا اونا بیان تا آمدن گفتن درست بشو نیست باید بره تعمیرگاه اونا رو میگی ماشین رو برداشتن بردن ، البته جیب مبارک پدر گرام رو هم بردن( اون پولای نازنین رو) ما موندیم وسط خیابون ، پدر گرام هر جوری بود بعد از یه یک ساعت یک تاکسی گیر آورد که یکم انصاف داشت (در کرایه) هیچی با سلام و علیک و فلان نشستیم تو ماشین ، هنوز یک 500 متری بیشتر نرفته بودیم که یک صدایی آمد: تپ، تپ ، تپ چی شد؟ هیچی دادشمون پنچر کرد، حالا بیا کنار خیابون تو سرما وایسا تا درست شه ، راننده هم میگه: شما برین با یک ماشین دیگه من درستش میکنم. بابای عزیزام که می دونست دیگه تاکسی به خوش انصافی آقاگیر نمیاره (با اون جیب خالی که باهاش راه بیاد) میگفت: نه وای میسیم درست شه . یارو رفت صندوق و زد بالا زاپاس بیاره که ای داد بی داد چی شد؟ دادشمون زاپاسش ام پنجر بود، هیچی دیگه بابا رو میگی رضایت داد از آقا خداحافظی کنه.
بعد از کمی فکر کردن گفت ببینید این طرف ها بانک پیدا می کنید، من هم خوشحال شدم گفتم خدا پدرشون رو بیامورزه این دستگاههای ATM رو تو ایران راه انداختن، بعد از کلی پرس و جو به یک بانک رسیدیم . بابا آمد کارت رو بزاره تو دستگاه که دید روش نوشته: دستگاه موجودی نداره. آخه من نمی دونم پس چرا دستگاه گذاشتن برا تزئینات بانکشون؟! باکمی گشتن یک بانک دیگه پیدا کردیم کارتو زدیم تو دستگاه چی می بنیم؟ میگه: سیستم مربوط به حساب شما از مرکز قطع می باشد. ای خدای بزرگ ATM نخوایم کی رو باید ببینیم.
بابا اون یکی کارت شو در آورد زد تو دستگاه ، اون چی زد؟ رو صفحه دستگاه آمد موجودی کافی نمی باشد، بابا مارو میگی خون خونشو می خورد آخه راستش رو بخواین فکر میکرد حقوق مبارکش رو( همون چندرغاز رو )ریختن که با هزار ذوق کارت گذاشت تو دستگاه ، البته اینم بگم تازه پنجم برج بود تا بیستم برج خیلی مونده بود( با بعضی از اداره جات محترم هستم کارمندهای شما زن و بچه دارن انقدر خرج بیخود نکنین یکم هم به فکر اونا باشین)
بعداون دیگه فکری به ذهن مون نرسید دیگه مونده بودیم چی کار کنیم که یهو خواهر کوچیکم گفت: بابا زنگ بزن دایی بیاد ببرتمون. بابا رومیگی یه نورامیدی تو دلش روشن شد، آخه راستش رو بخواین این خواهر کوچیک ما سالی یکبار فکربکر به ذهنش میرسه که اون شب ام تو این یکی شانس با ما یار بود.
خلاصه بابا بی خبر از همه جا شماره دایی رو گرفت ، که یهو یک خانمی از پشت خط گفت: مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.
من نمی دونم این زنکه مریضه هر وقت شماره ای رو میگیری همین رومیگه، پس کی آدما در دسترس هستن؟
آقایی که شما باشید بابا کمی فکرکرد زنگ زد به مامان بزرگه ببینه دایی کجاست که باهاش تماس بگیره ، حالا خونه مامان بزرگه رو بگیر بعد از چندتا بوق خوردن و دو ساعت سلام و احوال پرسی( وای از دست ما ایرانیا) فهمیدیم دایی خان تشریف بردن شمال.
بعد این همه سعی بابای منو میگی مثل آدمای از همه جا مونده نشست کنار خیابون. یک آن یادم افتاد چرا آژانس نگیریم؟به بابا گفتم مثل دیوانه ها پرید از این بپرس از اون بپرس آژانس محل رو پیدا کردیم رفتیم اونجا بابا رومیگی انگار گنج پیدا کرده خندون رفت جلو گفت : ماشین میخوام یارو میگی یه نگاه به باباکرد وگفت: تا نیم ساعت دیگه ماشین نداریم ، باباهم که نمی خواست شانسشو از دست بده گفت: ایرادی نداره وایمیسیم.
سرتون درد نیارم نیم ساعت گذشت ماشین نیامد تازه بعد یک ساعت یک ماشین پیکان جلو پامون سبز شد البته اگه می شد بهش گفت ماشین نمی دونم بنده خدا مال چه سالی بود، هرچی بود از هیچی بهتر بود.
صاحب آژانس گفت: شانستون ماشین زود اومد ( من خندیدم آخه فکر کنم بنده خدا ساعت بلد نبود) مارو میگی سوار شدیم که بریم هنوز نشسته بودیم که یک صدایی گفت: خوشکلا باید برقصن گفتم: خدایا این چیه دیگه کمی دقت کردم دیدم وای خدا از ضبط البته با چه باندایی بهش چی میگن؟ آهان خربزه ای فقط دعا دعا میکردم با گوش سالم به مقصد برسیم.
هنوز ننشسته مثل برق راه افتاد بابای ما رومیگی آمد کمربند ببنده حداقل سالم برسه که دستشو برد به سمت کمربند ماشین ، جاشو خالی دید ، از تو آینه داشتم نگاش میکردم بنده خدا فکر کنم داشت اشهدشو می خوند.
برگشت به پسره گفت: پسرم کمربند نداری خطرناکه آروم تر بری، بهتر نیست. پسرام برگشت به سمت بابای ما مثل آدمی که فوشش داده باشی گفت: ما کمربندمون اول صبح می بندیم شماهم غصه نخور پدرجون زنده می رسی، دیگه سرتون درد نیارم ،با هرچی سلام و صلوات مامان و آبجیا بود ،البته با چشم بسته(خودتون می دونید چی میگم) رسیدیم خونه مامان بزرگه منو میگی مثل آدمای از جهنم بیرون آمده بدو دویدم درخانه که زودتر برم تو زنگ و زدم یک بار ، دو بار، سه بار نه باز نمی کنن بعد از یه چهار ، پنج بار زنگ زدن (البته بعد از یک ربع) یک صدایی از آیفون آمد: کییییییییییییییییییه؟ خدای من بابابزرگ بود خیلی عصبی بود، در رو زد رفتیم تو.
آخه بهش باید حق بدین عصبی ام باشه کی ساعت 3 نیمه شب در خانه آدم رو میزنه بعدام میگه پول آژانس ام رو حساب کنید.
خوب دیگه اینم یک روز از اون روزای زیبای زندگی من بود.[Only registered and activated users can see links]