PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تلخ ... شور ... شیرین


parto
22nd November 2007, 08:34 PM
تلخ

چون بد آید، هر چه آید بد شود...

بعد از فوت پدرم، مسئولیت اداره زندگی به عهده من افتاد، چون فرزند ارشد و تک پسر خانواده محسوب شدم.
بعد از گرفتن کارت معافیت از خدمت نظام وظیفه با هزار این در و آن در زدن، توانستم شغلی دست و پا کنم، کاری در یکی از ادارات دولیتی، ان هم به صورت قرار دادی...
در اداره یکی از همکاران شیفته من شد. او یکی از دختران جوان اداره بود و من، تمامی جوانب را در نظر داشتم تا مبادا باعث بیکار شدن او یا خودم بشوم.
من با خواهرها و مادرم در یک آپارتمان زندگی می کردیم. در تا از خواهرانم در آستانه ازدواج بودند و باید برای انها تدارک جهیزیه می دیدم و دیگری، دانشجو بود. تنها دغدغه من و مادرم را گرفتن یک جشن ابرومندانه برای خواهرانم تشکیل می داد و به همین جهت شبها روی اتومبیل یکی از دوستانم کار می کردم تا درامد بیشتری داشته باشم.
با این همه، جوابگوی مخارج تهیه جهیزیه، خرج خانه و هزینه دانشگاه خواهر کوچکم نبود، با این حال تصمیم گرفتم به پیشناهد همکارم محبوبه هم فکر کنم.
محبوبه که پدرش از وضع مالی خوبی برخوردار بود به من پیشنهاد گرفتن یک وام سنگین توسط پدرش را داده بود، البته به این شرط که با هم ازدواج کنیم و من، پس از مشورت با مادرم، به او پاسخ مثبت دادم و او هم بعد از گرفتن سفته و تعهد از من، ترتیبی داد تا وام در اختیار من قرار بگیرد.
با آن پول خواهرانم را روانه خانه بخت کردم و توانستم محبوبه را متقاعد کنم که بعد از ازدواج، مادر و خواهر کوچکم هم با ما زندگی کنند.
در آن اوضاع و احوال، کار خود را رها کردم و به پیشنهاد محبوبه، نزد پدرش مشغول به کار شدم و بخشی از کارهای مالی برج سازی او را به عهده گرفتم.
بعد از دو سال درست بعد از ازدواج من و محبوبه، پدرش به جرم کلاهبرداری و جعل سند، روانه زندان شد و من که روحم از کارهای پدر زنم خبر نداشت، به جرم مشارکت در کلاهبرداری راهی زندان شدم و حدود یک سال طول کشید تا توانستم بی گناهی خود را ثابت کنم و از زندان رها شوم و به نزد خانواده ام بر گردم.
در غیاب من، اوضاع مالی خانواده ام کاملا دگرگون شده بود، حتی همسرم دیگر سرکار نمی رفت.
البته محبوبه توقع زیادی از من نداشت و همین که با هم زندگی می کردیم برایش باارزش بود.
او که پدر خود را مقصر می دانست، همیشه می گفت جز من کس دیگری را ندارد تا به او دلخوش باشد. بخصوص که ماررش را هم در بچگی از دست داده بود. خواهر و برادری هم نداشت.
چند ماه پس از ازادی در زندان مادرم به علت سرطان خون درگذشت و یکی از خواهرانم از شوهرش جدا شد و پیش من بازگشت و خواهر دیگرم هم شوهرش را به علت اعتیاد شدید رها کرد و مجبور شد راه خواهر دیگرم را پیش بگیرد.
حالا من مانده ام، با همسرم، سه خواهر و دنیایی از مشکلات.
تنها دلخوشی ام یک اپارتمان کوچک بود اما ان را هم از دست دادم چون وقتی با اتومبیل دوستم که برای کار قرض کرده بودم ه یک عابر پیاده زدم.چاره ای برایم باقی نماند جز اینکه ان را هم بفروشم تا بتوانم مخارج بیمارستان فرد مصدوم و هزینه دیه او را بپردازم.

parto
22nd November 2007, 08:36 PM
شور

پنچری همه جوره چرخ های زندگی

تازه از خدمت سربازی برگشته بودم که پدرم به رحمت خدا رفت.
تا دو ماه در شوک روحی بودم و نمی دانستم چه کار باید بکنم.بالاخره به خودم امدم و نتیجه گرفتم که باید به نوعی جای او را در زندگی مادر و خواهر و برادرهایم پر کنم و با این نیت، در جایی به عنوان ویزیتور مشغول کار شدم. اما چون درامد ان کفاف مخارج زندگی ما را نمی داد، به ناچار چند میلیون تومان از عمویم قرض گرفتم. ولی آن پول هم بعد از یک سال به دلیل آنکه خواهرانم دم بخت بودند و جهیزیه می خواسنتد و برادران کوچکم وارد دانشگاه شده بودند، تمام شد.
ناچار خانه پدری را فروختم و با قسمتی از پولش، یک آپارتمان کوچک خریدم و گرچه جایمان خیلی کوچک بود و مشکل داشتیم اما توانستم با پولی که از فروش خانه باقی مانده بود قسمتی از مشکلات زندگی را حل کنم. حتی خرج سنگین عمل مادرم هم را توانستم بدهم. دریچه رگ های قلب او کاملا مسدود شده بود و به عمل جراحی احتیاج داشت. بعد از عمل قلب مادرم، خواهرانم را نیز راهی خانه بخت کردم.
برادرانم بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه نتوانستند کاری پیدا کنند و یکی از آنها که قصد ازدواج داشت دچار افسردگی مزمن شد.
این وضع برایم غیر قابل تحمل بود. به زحمت توانستم مشکل این برادرم را حل کنم اما ان یکی که مشکل درامد داشت به راه کج منحرف شده بود و هر چقدر هم کمکش می کردم فاده ای نداشت. او تمام پول هایی که می گرفت صرف خریدن مواد مخدر می کرد.
اوضاع به شدت وخیم شده بود و نمی دانستم که باید با یک مادر مریض که احتیاج به پرستار داشت، یک برادر معتاد و دزد که هر ان امکان داشت تکه یی از وسایل خانه را بدزدد و دود کند، چه کار کنم.
از دست خواهرانم هم کاری برنمی آمد. انها هر کدام مشکلات خاص خودشان را داشتند و نمی خواستم با گفتن این قضایا مشکلاتشان را چند برابر کنم.
از بد حادثه، خودم هم از کار بی کار و خانه نشین شدم ولی چون مشکل مسکن نداشتیم همین امر باعث امیدواری بود.
یکی دو ماهی در خانه بودم که از بانک با من تماس گرفتند و اعلام کردند برنده یک خودروی سواری شده ام.
خودرو را فروختم و با بخشی از پول ان برادر معتادم را درمان کردم و یک ماشین مدل پایین خریدم تا بتوانم روی آن کار کنم.
مدتی بعد، یک روز تصادف شدیدی کردم که باعث فلج من شد و مادرم خانه را فروخت تا خرج درمانم کند، درمانی که اصلا فایده ای نداشت.
خانه ای کرایه کردیم و من اتومبیلم را در اختیار برادرم که سابقا معتاد بود گذاشتم.
او چند هفته ای خرج ما را می داد، اما نه پولی که تمام مخارج زندگی را تامین کند.
البته جای شکرش باقی بود که کار می کرد و احساس مسئولیت داشت. ولی طی چند روز، اصلا پولی به خانه نیاورد و خراب شدن اتومبیل را بهانه کرد، تا اینکه وقتی کاشف به عمل امد معلوم شد برادرم ماشین را فروخته و پول آن را دود کرده و پول هایی را هم که مدتی به خانه می آورد بخشی از پول فروش اتومبیل بود و اصلا کار نمی کرد و حالا من فلج مانده ام، با مادر بیمارم و خانه استیجاری و یک دنیا سختی، مشقت و بدهکاری.

parto
22nd November 2007, 08:37 PM
شیرین

سهم من از خوشبختی در «روستا» بود

بعد از گرفتن دیپلم و شرکت در کنکور، برای ادامه تحصیل راهی یکی از شهرستانها شدم.
دانشگاه تقریبا در یک روستا قرار داشت. سال اول گذشت و در سال دوم با دختری که اهل همان روستا بود آشنا شدم. دختر بسیار نجیب و پاکی بود و جالب اینکه موقع حرف زدن با او اگر نمی دانستی اهل کجاست، فکر می کردی بچه یکی از محله های بالای شهر تهران است.
فوق العاده خوش صحبت و خوش برخورد بود، هنگام تحصیل در سال آخر دانشگاه به او پیشنهاد ازدواج دادم. اما او بهانه اورد.بهانه هایی از قبیل فاصله طبقاتی، نوع نگاه به مسائل و...
با این حال، او را متقاعد کردم تا موضوع را با پدر و مادرش در میان بگذارد. پدر و مادرش هم راضی شدند و حتی یک بار برای دیدن انها به منزلشان رفتم، با آنها صحبت کردم و انها را فوق العاده خاکی و بی ریا تشخیص دادم.
خانه شان کاهگلی و پدرشان کشاورز و مادرش دامدار و سه خواهر کوچک تر از خودش داشت.
موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و او را متقاعد کردم او با پدرم حرف بزند، پدرم به شدت مخالفت کرد و گفت که نمی خواهد عروسش روستایی باشد.
پدرم از بازاریهای قدیمی بود و برای خود اعتباری خاصی قائل بو.
وقتی برادر و خواهرهایم فهمیدمند که قصد دارم با یک دختر روستایی ازدواج کنم مرا مورد تمسخر خود قرار دادند و گفتند: « چون عاشق شده ای عقل از سرت پریده و نم یدانی چکار می کنی، بگذار چند وقت بگذرد، بعد تصمیم بگیر. »
اما من به آن حرفها اهمیتی نمی دادم، تصمیم خود را گرفته بودم و قصد داشتم هر طور شده با « یاقوت» ازدواج کنم.
بعد از کش و قوس های فراوان، پدر و مادرم را راضی کردم تا لااقل یک بار برای دیدن آنها به بهانه گرفتن پایان نامه تحصیلی ام به شهرستانی که در ان درس می خواندم بیایند و با هم به خانه یاقوت برویم.
بعد از دیدن یاقوت، مادرم به شدت او را پسندید و از همان جا بود که درگیری بین او و پدرم به وجود آمد و در مسیر بازگشت به تهران، حتی یک کلمه با هم دیگر حرف نزدند.
مدتی بعد از آن، مادرم، خواهر ها و برادر هایم را متقاعد کرد که یاقوت شایستگی های لازم را دارد و از آنها خواست که در امر ازدواج کمکم کنند.
بالاخره مراسم ازدواج را در تهران و منزل خودمان و با حضور عده ای معدود میهمان بر پا کردیم و یک سال بعد از زندگی مشترکمان خداوند دو فرزند دوقلوی زیبا و دوست داشتنی به ما هدیه داد و همین باعث آشتی من و پدرم شد.
پدرم بعد از دیدن دوقلو ها عاشق انها شد به طوری که اگر یک روز انها را نمی دید به قول خودش می مرد و اکنون با گذشت چند سال از زندگی ما، یاقوت از هر نظر زبانزد فامیل و آشنایان است. او حتی به توصیه پدرم، مشاور خانوادگی اقوام و آشنایانم شده و ضمنا هر دو در رشته وروانشناسی در مقطع دکتری مشغول ادامه تحصیل هستیم.