PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ته کوچه


ghoghnoos
27th November 2007, 10:25 PM
دست تو دست هم تا ته کوچه رفتیم و صحبت کردیم زیر اولین بارون پاییزی .

حالا می فهمم چرا می گن "دیوانه باران زده " ؟

تو چشماش عشق شعله ور بود.تا حالا کسی رو اینجوری ندیده بودم. یه وابستگی عجیبی بین ما بود.

حتی زمان رفتن به خونه یه جدایی چند ساعته خیلی واسمون سخت بود .

بالاخره رفت تو خونه ولی من طبق معمول ته کوچه ایستادم همون جا که یاد آور خاطرات تلخ وشیرین زیادی برام بود

یه نگاه به دیوار انداختم با خودم تصمیم گرفتم من هم یه یادگاری روی دیوار بنویسم روی زمین یه تیکه گچ افتاده بود

اونو برداشتم و روی دیوار نوشتم:

"ته کوچه هم میتونه زیبا باشه"

ghoghnoos
27th November 2007, 10:35 PM
پسرک به ديوار ته کوچه بن بست تکيه داده بود و داشت به سر بالايي کوچه که جلوش بود و آشناهاش که سر کوچه واستاده بودن نگاه ميکرد. جلوي پاش کلي توپ خيلي سنگين جمع شده بودن و ديگه نميتونست تکون بخوره ، همه توپهاي سبک خنده رو شوت کرده بود بالاي سربالايي پيش بقيه ولي ديگه زورش به توپهاي سنگين غم نميرسيد و هرچي شوتشون ميکرد همش قل ميخوردن و برميگشن پايين پيش خودش. به چشمهاي منتظر آشناهاش بالاي شيب نگاه ميکرد و دلش نمي اومد منفجر بشه و توپهاي سنگين رو به طرفشون پرت کنه ولي ديگه جاي نفس کشيدن براش نمونده بود ، چشمهاي منتظرشون ديگه براش اون معني سابق رو نداشتن ، با خودش فکر کرد چرا پس کسي از پشت چشمهاي منتظرش چشمه انتظار اونو نميبينه و يهويي محکمتر از قويترين بمب اتمي دينا از تو منفجر شد و همه توپهاي سبک و سنگين و کوچه و شيبش و آدمهاي سرشو با چشماشون باهم از دفتر زندگيش يجا پاره کرد.