yalda saadaat
12th January 2011, 09:05 AM
در ارتباط ارگانيكي با يك متن
«ميلي هست كه ميگويد: دلم ميخواهد كه گفتار چونان شفافيتي آرام، ژرف، بينهايت گشوده در پيرامون من باشد كه در آن ديگران پاسخگوي آن چيزي باشند كه من انتظارش را دارم و حقايق يكانيكان از آن برخيزند و من كاري جز اين نداشته باشم كه خود را رها كنم تا همچون تختهپارهاي سعادتمند در آن و با آن به هر جايي برده شوم.»
ميشل فوكو، كتاب «نظم گفتار»
آثاري هستند كه براي ارضاي اين ميل، ميلي كه فوكو به شرح آن پرداخته، بهوجود ميآيند يا نهايتا به اغناي اين ميل منجر ميشوند، خواننده را در روايتهايي ساده و جذاب غرق ميكنند و موجب دل سپردن آنها به سرنوشتهاي از پيش تعيينشده قهرمانان خود ميشوند.
در مجموعه اشعار «مرگ از مدام» چه بسا روايتهاي ساده، كه هم در عمق و هم در سطح سرودهها گسترده شده، ذهن مخاطب را در لايههايي با خود برده باشد؛ اما پس از خواندن همه شعرها، چنين بهنظر ميرسد كه با شعرهايي كاملا ساده رودررو نيستيم. به بيان واضحتر استفاده از شگردهاي غافلگيركننده و بازيهاي زباني در لايههاي سطحي، مخاطب را درگير نوعي اختلاف و تضاد بين رهاشدگي در متني ساده يا چالش در متني پيچيده اما نه مبهم ميكند؛ يعني درواقع اين پيچيدهنمايي متن از ابهام – كه ميتوانست چالش مخاطب را دروني كند- خالي است. براي نمونه به قسمتي از شعر «كي از راه رسيدهاي مرگ» اشاره ميكنم:
«نه سوت قطاري كه گوشت را ميپيچد و
ميروي با ريلها
نه فرشتهاي كه از ابرها
بايد كنار بيايي با اين كتاب»
در اينجا تلاش براي شناساندن موقعيتي است كه شاعر ميخواهد مخاطب او متوجه آن شود و چيز ديگري از وي انتظار نداشته باشد. بازي با فرم افعال و ايجاد تضاد بين حركت و انتظار نتوانسته است چالشي عميق در خواننده ايجاد كند، بلكه او را در همان سطح به پايان عبارت رسانده كه بايد كنار بيايي با اين كتاب.
اين پيچيدهنمايي متن در عين سادگي روايت، گاه دراثر آوردن عبارتها و واژههايي اتفاق افتاده كه ميتوانستند مصاديقي جزئي داشته باشند تا بتوانند در ذهن خواننده به عنوان يك شي داراي تشخص ظاهر شده و تصوير را براي او ايجاد كنند، اما به شكلي به مصاديقي كلي و تصورناپذير اشاره دارند و اين خود ارتباط مخاطب را با اثر دچار مشكل ميكند. خواننده با احساس عجز در ارتباطگيري مستقيم با مصاديق قابل تصور، از تلاش براي كشف و چالش براي فهم اثر بازميماند. واژههايي مثل «مجسمه»، «آفتاب»، «قناري»، در شعر «مجسمه» كه واژههايي كليشه شده محسوب ميشوند، نتوانستهاند در متن به ظهور كاملي برسند و مثل اكثر واژههايي كه با هدف رساندن پيامهايي خاص بهكار ميروند در نمود مصداقهاي خود ناتوان بودهاند:
«چند آفتاب و
چند قناري گيج
يك بازو و يك خالگونهي ميخكوب …
يك آفتاب و يك پيالهي خاك
كه خواب مجسمه را وضو گرفته باشي …»
در كنار اين سادگي روايتها و تم اشعار، شگردهايي به كار رفته كه ميتوان آنها را با صناعات ادبي اشعار سبك هندي مقايسه كرد. تمهيداتي براي غافلگير كردن مخاطب و آوردن كلمات يا عباراتي دور از انتظار او و … اين تمهيدات در خيلي از اشعار اين مجموعه به خوبي اجرا شده و موفق عمل كرده است.
مثل:
«ابرها تكههاي آسمان را به باد ميدهند
كلمات تكههاي مرا»
يا:
«به درياهايي كه پشت سر گذاشتهام
برميگردم
مثل رودخانهاي كه از خودش گذشت
و از پلي كه روي خودش
برگشت»
بهنظر ميرسد شاعر غير از آنكه به اجراي اين تكنيكها پرداخته، به ساختار روايت خود نيز توجه داشته و تنها به تكنيك بسنده نكرده. و برعكس، هر جا كه به سمت اجراي صرف يك شگرد زباني سوق پيدا كرده، شعر دچار نوعي آشفتگي دروني شده است. براي مثال در شعر «سلام از سر گذشته» اين آشفتگي خودخواسته در متن مشاهده ميشود:
«با تو را بلند شوم شدني شد
با تو را عاشق نميشوم گريه كرد
از تو را دوست دارم
عاشق نشد»
اما شاعر نهايتا موفق شده است زبان شعري خود را پيدا كند و شعرها از اين لحاظ با مختصات زباني شاعر خود ساخته شدهاند.
در اكثر شعرهاي اين مجموعه، روايتها به آرامي و با زباني نسبتا مشابه هم ميآيند. گويي شاعر از درگير كردن مخاطب با افت و خيز روايتهاي خود بيم داشته باشد. حالتي كه مضمون كلي اشعار نيز سعي در باوراندن شكل خاصي از سكون يعني مرگ داشته است.
اما عليرغم تلاشي كه در ظاهر كتاب براي ايجاد نشانههايي كه دال بر ارتباط ارگانيكي شعرها با همديگر، به واسطه تم مرگ صورت گرفته، در خوانش شعرهاي اين كتاب هيچ نشانهاي از اين ارتباط ارگانيكي كه شاعر در جستجوي آن بوده است پيدا نميكنيم. فضاها و جهان هر شعر كاملا با شعر ديگر متفاوت است. مرگ اگرچه در كتاب نقطه مركزي و اصلي اعلام شده اما نمود اين تم، از عنوان كتاب، شكل آن و افزودن عبارت «مرگ» به اول هر عنوان شعري فراتر نرفته است.
اگر بخواهيم اين مجموعه را يك متن درنظر بگيريم، بهگونهاي كه نشانههاي ظاهري آن درصدد رساندن ما به اين مقام بوده، با توجه به جدا بودن جهاني كه هر شعر، پيش روي ما باز ميكند ممكن به نظر نميرسد.
25 ارديبهشت 1384
«ميلي هست كه ميگويد: دلم ميخواهد كه گفتار چونان شفافيتي آرام، ژرف، بينهايت گشوده در پيرامون من باشد كه در آن ديگران پاسخگوي آن چيزي باشند كه من انتظارش را دارم و حقايق يكانيكان از آن برخيزند و من كاري جز اين نداشته باشم كه خود را رها كنم تا همچون تختهپارهاي سعادتمند در آن و با آن به هر جايي برده شوم.»
ميشل فوكو، كتاب «نظم گفتار»
آثاري هستند كه براي ارضاي اين ميل، ميلي كه فوكو به شرح آن پرداخته، بهوجود ميآيند يا نهايتا به اغناي اين ميل منجر ميشوند، خواننده را در روايتهايي ساده و جذاب غرق ميكنند و موجب دل سپردن آنها به سرنوشتهاي از پيش تعيينشده قهرمانان خود ميشوند.
در مجموعه اشعار «مرگ از مدام» چه بسا روايتهاي ساده، كه هم در عمق و هم در سطح سرودهها گسترده شده، ذهن مخاطب را در لايههايي با خود برده باشد؛ اما پس از خواندن همه شعرها، چنين بهنظر ميرسد كه با شعرهايي كاملا ساده رودررو نيستيم. به بيان واضحتر استفاده از شگردهاي غافلگيركننده و بازيهاي زباني در لايههاي سطحي، مخاطب را درگير نوعي اختلاف و تضاد بين رهاشدگي در متني ساده يا چالش در متني پيچيده اما نه مبهم ميكند؛ يعني درواقع اين پيچيدهنمايي متن از ابهام – كه ميتوانست چالش مخاطب را دروني كند- خالي است. براي نمونه به قسمتي از شعر «كي از راه رسيدهاي مرگ» اشاره ميكنم:
«نه سوت قطاري كه گوشت را ميپيچد و
ميروي با ريلها
نه فرشتهاي كه از ابرها
بايد كنار بيايي با اين كتاب»
در اينجا تلاش براي شناساندن موقعيتي است كه شاعر ميخواهد مخاطب او متوجه آن شود و چيز ديگري از وي انتظار نداشته باشد. بازي با فرم افعال و ايجاد تضاد بين حركت و انتظار نتوانسته است چالشي عميق در خواننده ايجاد كند، بلكه او را در همان سطح به پايان عبارت رسانده كه بايد كنار بيايي با اين كتاب.
اين پيچيدهنمايي متن در عين سادگي روايت، گاه دراثر آوردن عبارتها و واژههايي اتفاق افتاده كه ميتوانستند مصاديقي جزئي داشته باشند تا بتوانند در ذهن خواننده به عنوان يك شي داراي تشخص ظاهر شده و تصوير را براي او ايجاد كنند، اما به شكلي به مصاديقي كلي و تصورناپذير اشاره دارند و اين خود ارتباط مخاطب را با اثر دچار مشكل ميكند. خواننده با احساس عجز در ارتباطگيري مستقيم با مصاديق قابل تصور، از تلاش براي كشف و چالش براي فهم اثر بازميماند. واژههايي مثل «مجسمه»، «آفتاب»، «قناري»، در شعر «مجسمه» كه واژههايي كليشه شده محسوب ميشوند، نتوانستهاند در متن به ظهور كاملي برسند و مثل اكثر واژههايي كه با هدف رساندن پيامهايي خاص بهكار ميروند در نمود مصداقهاي خود ناتوان بودهاند:
«چند آفتاب و
چند قناري گيج
يك بازو و يك خالگونهي ميخكوب …
يك آفتاب و يك پيالهي خاك
كه خواب مجسمه را وضو گرفته باشي …»
در كنار اين سادگي روايتها و تم اشعار، شگردهايي به كار رفته كه ميتوان آنها را با صناعات ادبي اشعار سبك هندي مقايسه كرد. تمهيداتي براي غافلگير كردن مخاطب و آوردن كلمات يا عباراتي دور از انتظار او و … اين تمهيدات در خيلي از اشعار اين مجموعه به خوبي اجرا شده و موفق عمل كرده است.
مثل:
«ابرها تكههاي آسمان را به باد ميدهند
كلمات تكههاي مرا»
يا:
«به درياهايي كه پشت سر گذاشتهام
برميگردم
مثل رودخانهاي كه از خودش گذشت
و از پلي كه روي خودش
برگشت»
بهنظر ميرسد شاعر غير از آنكه به اجراي اين تكنيكها پرداخته، به ساختار روايت خود نيز توجه داشته و تنها به تكنيك بسنده نكرده. و برعكس، هر جا كه به سمت اجراي صرف يك شگرد زباني سوق پيدا كرده، شعر دچار نوعي آشفتگي دروني شده است. براي مثال در شعر «سلام از سر گذشته» اين آشفتگي خودخواسته در متن مشاهده ميشود:
«با تو را بلند شوم شدني شد
با تو را عاشق نميشوم گريه كرد
از تو را دوست دارم
عاشق نشد»
اما شاعر نهايتا موفق شده است زبان شعري خود را پيدا كند و شعرها از اين لحاظ با مختصات زباني شاعر خود ساخته شدهاند.
در اكثر شعرهاي اين مجموعه، روايتها به آرامي و با زباني نسبتا مشابه هم ميآيند. گويي شاعر از درگير كردن مخاطب با افت و خيز روايتهاي خود بيم داشته باشد. حالتي كه مضمون كلي اشعار نيز سعي در باوراندن شكل خاصي از سكون يعني مرگ داشته است.
اما عليرغم تلاشي كه در ظاهر كتاب براي ايجاد نشانههايي كه دال بر ارتباط ارگانيكي شعرها با همديگر، به واسطه تم مرگ صورت گرفته، در خوانش شعرهاي اين كتاب هيچ نشانهاي از اين ارتباط ارگانيكي كه شاعر در جستجوي آن بوده است پيدا نميكنيم. فضاها و جهان هر شعر كاملا با شعر ديگر متفاوت است. مرگ اگرچه در كتاب نقطه مركزي و اصلي اعلام شده اما نمود اين تم، از عنوان كتاب، شكل آن و افزودن عبارت «مرگ» به اول هر عنوان شعري فراتر نرفته است.
اگر بخواهيم اين مجموعه را يك متن درنظر بگيريم، بهگونهاي كه نشانههاي ظاهري آن درصدد رساندن ما به اين مقام بوده، با توجه به جدا بودن جهاني كه هر شعر، پيش روي ما باز ميكند ممكن به نظر نميرسد.
25 ارديبهشت 1384