PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : وقتي تو امدي ...


parto
10th December 2007, 10:08 AM
وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد ، کوير دلم گلستان شد.
وقتي تو آمدي قلب شکسته ام پر از عشق شد ، زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد
تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردي
تو مانند گلي در باغچه قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي کردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريک مرا پر از نور عشق خودت کردي
تو با گرماي وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردي
وقتي تو آمدي احساس ميکردم دنيا مال من است چون تو دنياي مني
وقتي تو آمدي خوشبختي را با تمام وجود حس ميکردم چون تو همان اميد زندگي مني
تو که آمدي مرغ عشقي که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به
خواندن کرد … تو که آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت.
تو که آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچه قلبم
بيرون ريختم و از يادم بردم!
تو که آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از
هميشه شد ، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو که آمدي تنهايي به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد ، و ديگر در کنار ساحل تنها
نبودم تو نيز با من بودي
تو که آمدي شبهاي شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد
تو مانند يک نواي عاشقانه در قلبم نشستي و قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت کردي
تو مانند پرنده اي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم ، به من غرور پرواز به
دشت عشق بخشيدي
تو در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شيريني که با هم داشتيم در
صندقچه قلبم ميگذارم و کليدش را به دست حق ميسپارم

close
27th December 2007, 10:08 PM
روزی خواهم آمد،وپیامی خواهم آورد....در رگها نور خواهم ریخت....و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب !!!سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید...خواهم آمد...گل یاسی به گدا خواهم داد.زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید...کور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ!!!دوره گردی خواهم شد،کوچه ها راخواهم گشت ، جارخواهم زد:آی شبنم،شبنم،شبنم.رهگذری خواهد گفت:راستی را،شب تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش...روی پل دخترکی بی پاست...دب اکبر را به گردن او خواهم آویخت....هرچه دشنام ، ازلبها خواهم برچید...هرچه دیوار از جا خواهم برکند...رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!!!...من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را باعشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.....سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت . پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند....هر کلاغی را کاجی خواهم داد...مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک!!!

close
1st January 2008, 08:45 PM
حالا ..........
همين حالا بيا تا من بگويم درد بي كسي خود را