parto
10th December 2007, 10:08 AM
وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد ، کوير دلم گلستان شد.
وقتي تو آمدي قلب شکسته ام پر از عشق شد ، زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد
تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردي
تو مانند گلي در باغچه قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي کردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريک مرا پر از نور عشق خودت کردي
تو با گرماي وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردي
وقتي تو آمدي احساس ميکردم دنيا مال من است چون تو دنياي مني
وقتي تو آمدي خوشبختي را با تمام وجود حس ميکردم چون تو همان اميد زندگي مني
تو که آمدي مرغ عشقي که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به
خواندن کرد … تو که آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت.
تو که آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچه قلبم
بيرون ريختم و از يادم بردم!
تو که آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از
هميشه شد ، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو که آمدي تنهايي به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد ، و ديگر در کنار ساحل تنها
نبودم تو نيز با من بودي
تو که آمدي شبهاي شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد
تو مانند يک نواي عاشقانه در قلبم نشستي و قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت کردي
تو مانند پرنده اي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم ، به من غرور پرواز به
دشت عشق بخشيدي
تو در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شيريني که با هم داشتيم در
صندقچه قلبم ميگذارم و کليدش را به دست حق ميسپارم
وقتي تو آمدي قلب شکسته ام پر از عشق شد ، زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد
تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردي
تو مانند گلي در باغچه قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي کردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريک مرا پر از نور عشق خودت کردي
تو با گرماي وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردي
وقتي تو آمدي احساس ميکردم دنيا مال من است چون تو دنياي مني
وقتي تو آمدي خوشبختي را با تمام وجود حس ميکردم چون تو همان اميد زندگي مني
تو که آمدي مرغ عشقي که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به
خواندن کرد … تو که آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت.
تو که آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچه قلبم
بيرون ريختم و از يادم بردم!
تو که آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از
هميشه شد ، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو که آمدي تنهايي به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد ، و ديگر در کنار ساحل تنها
نبودم تو نيز با من بودي
تو که آمدي شبهاي شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد
تو مانند يک نواي عاشقانه در قلبم نشستي و قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت کردي
تو مانند پرنده اي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم ، به من غرور پرواز به
دشت عشق بخشيدي
تو در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شيريني که با هم داشتيم در
صندقچه قلبم ميگذارم و کليدش را به دست حق ميسپارم