ghostantanieh
11th December 2007, 04:23 PM
شعر
--------------------------------------------------------------------------------
این روزها دارد صدایی در دلم بیگانه می خواند.
صدایی در تمنای رفتن ، گریختن ، رها کردن.
می دانم این روز ها از من با تو نشانی نیست.
نشان من همه با بی نشانی های در بند است .
همه گشتن،همه جستن،همه واماندن ازاین درد بی درمان
تو را با من نشانی نیست.
نشانت سایه بارانی دردی است.
تو را شاید بنامم درد ، بنامم عشق.
ولی آخر تو را با من نشانی نیست .
تو را در سایه روشن های یک پاییز مهتابی
میان گرگ و میش باور و تردید
به استغثا ، به ندبه، به هر آنچه باورت باشد، صدا کردم
این روزها دارد صدایی در دلم بیگانه می خواند.
از بریدن، رفتن، رها کردن.
دلم آخر هوای دیگری دارد.
هوای دل بریدن از همه ، از تو.
به قول تو هوای مرگ
هوای شعر خوشبختی
هوای رفتنت باشد ، مرا با خود ببر زینجا!
--------------------------------------------------------------------------------
این روزها دارد صدایی در دلم بیگانه می خواند.
صدایی در تمنای رفتن ، گریختن ، رها کردن.
می دانم این روز ها از من با تو نشانی نیست.
نشان من همه با بی نشانی های در بند است .
همه گشتن،همه جستن،همه واماندن ازاین درد بی درمان
تو را با من نشانی نیست.
نشانت سایه بارانی دردی است.
تو را شاید بنامم درد ، بنامم عشق.
ولی آخر تو را با من نشانی نیست .
تو را در سایه روشن های یک پاییز مهتابی
میان گرگ و میش باور و تردید
به استغثا ، به ندبه، به هر آنچه باورت باشد، صدا کردم
این روزها دارد صدایی در دلم بیگانه می خواند.
از بریدن، رفتن، رها کردن.
دلم آخر هوای دیگری دارد.
هوای دل بریدن از همه ، از تو.
به قول تو هوای مرگ
هوای شعر خوشبختی
هوای رفتنت باشد ، مرا با خود ببر زینجا!