PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : الو ... الو... سلام خدا


parto
23rd December 2007, 10:46 PM
الو ... الو... سلام
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

Parisaa
24th December 2007, 03:02 PM
در روياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو مي كنم
خدا پرسيد:پس تومي خواهي با من گفت وگو كني؟

من در پاسخ گفتم:اگر وقت داريد

خدا خنديد:وقت من بينهايت است

در ذهنت چيست كه مي خواهي بپرسي؟

پرسيدم چه چيزبشر شما راسخت متعجب ميسازد؟

خدا پاسخ داد:كودكي شان؛

اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند؛عجله دارند كه بزرگ شوند…و بعد پس از مدتهاآرزو ميكنند كه كودك باشند؛

…اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهندتا پول بدست آورند؛

وبعد پولشان را از دست ميدهندتادوباره سلامتي خودرابدست آورند؛

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند ؛

وحال را فراموش مي كنند؛
وبنابراين نه در حال زندگي ميكنند نه در آينده

اينكه آنها به گونه ي زندگي ميكنندكه گويي هرگز نميميرند؛

وبه گونه ي مي ميرندكه گويي هرگز زندگي نكرده اند؛

دستهاي خدا دستهايم را گرفت براي مدتي سكوت كردم

ومن دوباره پرسيدم:به عنوان يك پدر؛

ميخواهي كدام درسهاي زندگي رابه فرزندت بياموزي؟

اوگفت:بياموزندكه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند

كه عاشقشان باشد؛همه ي كاري كه آنها ميتوانند بكنند

آن است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند؛

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشدتا زخمهاي عميقي؛

درقلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم

اما سالها طول مي كشدتا آن زخمها را التيام بخشيم.

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترينها را دارد؛

كسي است كه به كمترينها نياز دارد.

بياموزندكه آدمهايي هستندكه آنها را دوست دارند

فقط نمي دانندكه چگونه احساساتشان را نشان دهند؛

بياموزند كه دو نفرمي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند؛

و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند؛

بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم؛

آيا چيزه ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زدو گفت:

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم؛

هميشه.

close
1st January 2008, 09:47 PM
امشب لی لی هم می داند...
۵ بعد از ظهر - نیاوران

نپرس کجای این روزگار پیدات کردم... نگو حتی نمی دونی چپ دستم یا راست دست...
نگو سر سر به زیرم رو به حساب پخمگی گذاشتی...
قسم خوردم تا عرق دستم روی بلیطا خشک نشده بهت بگم امشب فقط برای توست...
همه حتی نوای لغزش دستان آن پیانیست اسپانیایی...

حتی اون سکوت دو میزان یه بار... حتی...

حتی امشب لی لی هم میداند که من شاد نیستم.

"وقتی میخواد بهم لگد بزنه می بینم که اول دور خیز میکنه...روزگارو میگم...
اما حالا پوستم کلفت شده."