توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شعرهای شاعران جهان در مورد بهار
saharnaz
16th March 2011, 10:09 AM
[Only registered and activated users can see links]
بهار، محدود به مرزها نیز نمیشود. درست است كه ما ایرانیها به شكل مشخص و با مراسم خاص، آمدن این فصل زیبا را جشن میگیریم، اما شاعران نقاط دیگر دنیا نیز...
بهار موسم گل و بلبل و فصل محبوب بسیاری از شاعران است
شاعر هم كه نباشی، هوای لطیف بهار و شاخههای پرشكوفه، فكر نوشتن را به سرت میاندازد و برای دل خودت هم كه شده، دفترت را غرق خطخطی میكنی.
بهار، محدود به مرزها نیز نمیشود. درست است كه ما ایرانیها به شكل مشخص و با مراسم خاص، آمدن این فصل زیبا را جشن میگیریم، اما شاعران نقاط دیگر دنیا نیز شعرهای بسیاری در ابراز علاقه به فصل شكفتن سرودهاند. در این صفحه سعی كردهایم گزیدهای از این شعرهای فارسی و ترجمه شده را كه برای اولین بار منتشر میشوند، كنار هم جمع كنیم.
saharnaz
16th March 2011, 10:09 AM
پرنده و قفس
اگرچه خسته و شكسته، بالش
اگرچه بسته پایش
پرنده، از قفس هم
به گوش میرسد ترانههایش!
بیوك ملكی
saharnaz
16th March 2011, 10:09 AM
زیرخاكی
یک خمرۀ لبریز از شعر
دراین دلِ ویرانه دارم
یک قطعهاش را باز امشب
بر روی کاغذ میگذارم
این زیرخاکی مثل سکه
از جنس مفرغ یا که مس نیست
در خمرۀ گنجینۀ من
چیزی به غیر از جنسِ حس نیست
از قدمت و تاریخِ آنها
جز حدسهایی نیست در دست
یک شعرِ آن از عصر پاییز
تا انتهای برگ زرد است
یک شعرِ آن از عهد نوبرگ
منسوب به فصل بهار است
آن دیگری، در دوره یخ
بعد از تکامل در انار است
از عصر کشف آتش عشق
در غار تنهایی انسان
تا قرن حاضر یا معاصر
با قحط باد و برف و باران
در خمرهام چندین کتیبه
از جنس سنگ و آب دارم
لوحی لطیف از جنس سایه
در یک شب مهتاب دارم
گنجینهام مجموعهای از
انواع حسهای نهانی است
هرگز نمیپوسد چرا که
یک لحظه از قلبم جدا نیست
ناصر كشاورز
saharnaz
16th March 2011, 10:10 AM
ترانۀ باران بهاری
بگذار باران ببوسدت
بگذار چكچك به سرت بزند
با قطرههای نقرهای
بگذار برایت لالایی بخواند
باران
استخری راكد میسازد در پیادهرو
استخری جاری در جوی
باران
شب، روی سقفمان
ترانهای كوچك و خوابآور مینوازد
من
باران را
دوست دارم
لنگستن هیوز؛ ترجمۀ سمیه پاشایی
saharnaz
16th March 2011, 10:10 AM
بهار در شعر اسپانیا (ترجمۀ علی گودرزی)
آواز بهاری
سرخوش از مدرسه بیرون میزنند بچهها
گرم پراكندن آوازهای لطیف
در هوای وِلرم فروردین
چه شاد است فضای ساكت كوچه
سكوتی تكهتكه شده از خندۀ اسكناسهای نو
در مسیر عصر
از بین گلهای باغ عبور میكنم
و در راه میگذارم
اشك غمناكم را
روی تنها تپۀ روستا، گورستان
مثل زمینی كشتشده با بذرهای جمجمه
سروها انبوه شدهاند
مثل سرهایی بزرگ
توخالی و پوشیده از گیسوانی سبز
متفكر و پردرد به افق مینگرند
فروردین الهی!
كه میآیی سرشار از خورشید و زندگی،
گلستان جمجمهها را
پر از طلا كن!
فِدِریکو گارسیا لورکا
saharnaz
16th March 2011, 10:10 AM
باغچۀ من
در باغچهام گلهای رنگبهرنگ
با عطرهای دلپذیر
كه حس خوشبختی به من میدهند
رُز زیرك
میخك مجلل
بنفشه فروتن
و یاسمن لطیف
گلهای زیبا
و هزار پروانه
جشن گرفتهاند امروز
باغچۀ زیبای من
اسپِرانزا مارتینِس
mehdi.asadi
16th March 2011, 10:54 AM
روزتان هميشه نوروز
براي جلوه هاي گل هاي نو خيز
بود فصل شكوفايي به پاييز
به شادي روزتان پيوسته نوروز
هنر پرور،معلم،دانش آموز
پيام بهاريان
به اهل عشق پيام بهاريان اين است
صفا كنيد كه دست زمانه گلچين است
به دست توست بد و نيك زندگاني تو
به زهر وسوسه تلخش مكن،كه شيرين است
شكفته باش به روي معاشران چون گل
كه رنج چشم و روان،چهره هاي پرچين است
به آدميت خود باش متكي،كه بهشت
مقام مردم نيكو دل خوش آيين است
به ديگران به محبت نگر كه عالم را
به خويش تنگ نسازد هر آن كه خوش بين است
ز قطره بگذر و دريا شو از كرامت خويش
كه در مقام كرم روزگار مسكين است
ز ما بپرس،كه بار نسيم و شبنم نيز
به دوش رهگذران بهار،سنگين است
صفا چو نيست،شكر خواهي و شرنگ شود
هر آن دعا كه ز دل بر نخاست،نفرين است
به جز طريق حق،آشفته!اهل دل نروند
قسم به جان محبت كه عاشقي دين است
******
آشفته
mehdi.asadi
16th March 2011, 11:04 AM
نوروزو بهار
به چشم نازنين ات،چشمم افتاد
جوانم كرد اين فرخنده ديدار
دهد مژده ز نوروز و بهاران
گل نرگس،چو مي آيد به بازار
*****
آشفته
مثل بهار
تا بيايي چهره ام از چهره ات وا مي شود
قصه ي عشقم ميان غصه پيدا مي شود
اي فراهم گشته از تصوير دوران هاي درد
تا نباشي درد دوران در دلم جا مي شود
گشته ام همرنگ باران از ترنم جان من
در كدامين روز بي باران ،من و تو ما مي شود
از هميشه تا هميشه مي سپارم خاطرم
چهره ي رويايي بي وقفه اي را كز تو پيدا مي شود
******
اسدي
arisa
16th March 2011, 01:58 PM
بهاریه
بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر
این بهار هم گذرا است
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید« جاوید »
باز این پنجره را
عید بر شما مبارک باد [Only registered and activated users can see links]
arisa
16th March 2011, 02:02 PM
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهی غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکتهدان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهی صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co