PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : چند شعر زیبا از ملک الشعرای بهار


pmohammadsadeg
8th April 2011, 01:27 AM
محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد. وی شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهره‌ترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی، در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. ازمعروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبک شناسی که در سه جلد در بارهٔ سبک نوشته‌های منثور فارسی نوشته شده، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را می‌توان نام برد.




مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را

پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن

از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد

کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

pmohammadsadeg
8th April 2011, 01:30 AM
بیایید ای کبوترهای دلخواه!
بدن کافورگون، پاها چو شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاه

به گرد من فرود آیید چون برف
سحرگاهان که این مرغ طلایی

فشاند پر ز روی برج خاور
ببینمتان به قصد خودنمایی

کشیده سر ز پشت شیشهٔ در
فرو خوانده سرود بی‌گناهی

کشیده عاشقانه بر زمین دم
به گوشم با نسیم صبحگاهی

نوید عشق آید زآن ترنم
سحرگه سر کنید آرام آرام

نواهای لطیف آسمانی
سوی عشاق بفرستید پیغام

دمادم با زبان بی‌زبانی
مهیا، ای عروسان نوآیین!

که بگشایم در آن آشیان من
خروش بالهاتان اندر آن حین

رود از خانه سوی کوی و برزن
نیاید از شما در هیچ حالی

وگر مانید بس بی‌آب و دانه
نه فریادی و نه قیلی و قالی

بجز دلکش سرود عاشقانه
فرود آیید ای یاران! از آن بام

کف اندر کف‌زنان و رقص رقصان
نشینید از بر این سطح آرام

که اینجا نیست جز من هیچ انسان
بیایید ای رفیقان وفادار!

من اینجا بهرتان افشانم ارزن
که دیدار شما بهر من زار

به است از دیدن مردان برزن

pmohammadsadeg
8th April 2011, 01:32 AM
نهفته روی به برگ اندرون گلی محجوب
ز باغبان طبیعت ملول و غمگین بود
ز تاب و جلوه اگر چند مانده بود جدا

ولی ز نکهت او باغ عنبرآگین بود
ز اوستادی خورشید و دایگانی ماه

جدا به سایهٔ اشجار، فرد و مسکین بود
نه با تحیت نوری ز خواب برمی‌خاست

نه با فسانهٔ مرغی سرش به بالین بود
فسرده عارض بی‌رنگ او به سایه، ولیک

فروغ شهرت او رونق بساتین بود
کمال ظاهر او پرورشگر ازهار

جمال باطنش آرایش ریاحین بود
به جای چهره‌فروزی به بوستان وجود

نصیب او ز طبیعت وقار و تمکین بود
چه غم که بر سر باغ مجاز جلوه نکرد؟

گلی که از نفسش طبع دهر مشکین بود
به خسروان، سخن ناز اگر فروخت، رواست

شکر لبی که خداوند طبع شیرین بود
کسی که عقد سخن را به لطف داد نظام

ز جمع پردگیان، بی‌خلاف، پروین بود
به نوبهار حیات از خزان مرگ به باد

شد آن گلی که نه در انتظار گلچین بود
اگرچه حجلهٔ رنگین به کام خویش نساخت

ولی ز شعر خوشش روی دهر رنگین بود
شکفت و عطر برافشاند و خنده کرد و بریخت

نتیجهٔ گل افسرده عاقبت این بود

pmohammadsadeg
8th April 2011, 01:35 AM
شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعه‌ای

که در آن بود مردم بسیار
اندر آن دشت پیرمردی دید

که گذشته است عمر او ز نود
دانهٔ جوز در زمین می‌کاشت

که به فصل بهار سبز شود
گفت کسری به پیرمرد حریص

که: «چرا حرص می‌زنی چندین؟
پایهای تو بر لب گور است

تو کنون جوز می‌کنی به زمین
جوز ده سال عمر می‌خواهد

که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مرد

گردکان کشتنت چه کار آید؟»
مرد دهقان به شاه کسری گفت:

« مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم

ما بکاریم و دیگران بخورند»

pmohammadsadeg
8th April 2011, 01:37 AM
امروز خدایگان عالم
بر فرق نهاد تاج « لولاک »
امروز شنید گوش خاتم

« لولاک لما خلقت الافلاک »
امروز ز شرق اسم اعظم

مهر ازلی بتافت بر خاک
امروز از این خجسته مقدم
ارکان وجود شد مشید
امروز خدای با جهان کرد

لطفی که نکرده بود هرگز
نوری که مشیتش نهان کرد

امروز پدید گشت و بارز
آورد و مربی جهان کرد

یک تن را با هزار معجز
پیغمبر آخرالزمان کرد
نوری که قدیم بود و بی‌حد
ای حکمت تو مربی کون!

وی از تو وجود هرچه کائن!
ای تربیتت زمانه را عون!

وی خلقت دهر را معاون!
بی‌روی تو گشته حق به صد لون

با شرع تو گشته دین مباین
بر ملت توست ذلت و هون
ای ظل تو بر زمانه ممتد!
حرمت ز مزار و مسجد ما

بردند معاندین دین، پاک
پوشیده رخ معابد ما

از غفلت و جهل، خاک و خاشاک
جز سفسطه نیست عاید ما

کاوهام گرفته جای ادراک
ابلیس شده است هادی ما
ما گشته به قید او مقید