توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستانهایی از عظمت قران
MAHSHID
21st January 2008, 10:36 AM
من نيز مسلمان شدم
طفيل بن عمرو كه شاعر شيرينِ زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود، نفوذ كلمه داشت، زمانى وارد مكه گرديد.اسلام آوردن مردى مانند طفيل، براى قريش بسيار گران بود، از همين رو سران قريش و بازيگران صحنه سياست، گرد او را گرفتند و گفتند: اين مردى كه كنار كعبه نماز مىگزارد، با آوردن آيين جديد، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است! مىترسيم ميان قبيله شما نيز دو دستگى بيفكند.چه بهتر كه با وى سخن نگويى!طفيل مىگويد: سخنان آنها چنان مرا بيمناك كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم با او سخن نگويم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود كردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان در حالى كه پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.نمىدانم چطور شد كه يكباره كلام بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشيند! تو كه يك مردى سخنپرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى تا هر گاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى! پس براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم مقدارى صبر كردم تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم قريش درباره شما چنين مىگويند و من در آغاز تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سويتان جلب كرد.اكنون مىخواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و اندكى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آيين خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.طفيل مىگويد: به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيين معتدلتر از آن نديده بودم.به حضرتش عرض كردم: من در ميان قبيله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آيين شما فعاليت مىكنم.ابن هشام گويد: طفيل تا روز حادثه خيبر ميان قبيله خود بود به نشر آيين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر به عصر خلفا در جنگ يمامه شربت شهادت نوشيد.
MAHSHID
21st January 2008, 10:37 AM
يحيى بن اكثم مىگويد: مأمون پيش از آنكه زمام خلافت را به دست بگيرد انجمن مناظره و مباحثه داشت.روزى يك يهودى زيباروى، خوشبو و نيكوجامه وارد مجلس مناظره شد و شروع به سخن كرد و به شيوايى سخن گفت.چون مجلس پايان يافت و جمعيت فروكش كرد مأمون او را طلبيد و گفت: اسلام را اختيار كن و مسلمان شو تا درباره تو چنين و چنان كنم.او گفت: دين من، دين پدران من است، بر من تحميل مكن كه آن را رها كنم.اين ماجرا گذشت تا سال بعد كه مسلمان شده بود.پس شروع به سخن كرد و به صورت نيكو در فقه سخن گفت.پس از پايان مجلس، مأمون او را خواست و به او گفت: مگر تو همان رفيق ما نيستى كه يك سال پيش آمدى و اسلام را بر تو عرضه كرديم و نپذيرفتى؟ گفت: آرى ليكن من مردى خوشخط مىباشم، چون از اينجا رفتم سه نسخه را از تورات نوشتم و در مطالب آن كم و زياد كردم.سپس به بازار بردم و در معرض فروش گذاشتم و از من خريدارى شد.پس سه نسخه انجيل نوشتم و هنگام نوشتن از آن كم كردم و از پيش خود نيز افزودم.آنگاه آن سه نسخه انجيل هم از من خريدارى شد.سپس به سوى قرآن آمدم و سه نسخه از قرآن نوشتم و از آن كاستم و بر آن افزودم.آنگاه آن را نزد فروشندگان كتاب عرضه داشتم ولى آنان هر يك از قرآنها را كه باز مىكردند تا در آن نظر اندازند، همان جاهاى كم و زياد شده نمايان مىشد و آنان آن قرآنهاى ساختگى را به سوى من پرتاب كردند.من از اين رخداد يقين كردم كه قرآن كتابى محفوظ است و در معرض دستبرد نيست و از همين رو اسلام آوردم.او مىگويد: من در سفر حج سفيان بن عيينه را ديدم و داستان فوق را براى او نقل كردم.او گفت: مصداق اين مطلب در قرآن كريم است! گفتم: كجاى قرآن؟ گفت: آنجا كه در باره تورات و انجيل مىفرمايد:«بِما اسْتُحْفِظوا مِنْ كِتابِ اللهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ الشُّهَداءَ.»كه به تصريح اين آيه، حفظ كتب آسمانىِ پيش به عهده خود يهود و نصارا گذاشته شد و در نتيجه ضايع گرديد و ليكن درباره قرآن مىفرمايد:«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَ اِنّالَهُ لَحافِظُونَ.»«همانا ما قرآن را نازل كرديم و حافظ او هستيم.»كه بر طبق معناى آيه، حفاظت قرآن را خداوند خود عهدهدار گرديده و از اين رو مصون و محفوظ مانده است.
MAHSHID
21st January 2008, 10:38 AM
شيخ طبرسى در تفسير مجمعالبيان خبرى را چنين نقل كرده است كه: زمانى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مىخواست سپاهى را براى جنگ مأموريت دهد.براى تعيين سپهدار يكايك ايشان را پيش خود مىخواند و از هر كدام مىپرسيد از قرآن چه مقدار آموختهايد؟ نوبت به جوانى رسيد كه سنش از همه كمتر بود.فرمود: از قرآن چقدر آموختهاى؟ عرض كرد: فلان و فلان سوره و سوره بقره را.فرمان داد حركت كنيد كه اين جوان امير شماست.عرض كردند: اين جوان از همه ما كوچكتر است! در جواب فرمود: ولى به همراه او سوره بقره است.(او صاحب اين امتياز است.)
MAHSHID
21st January 2008, 10:39 AM
شخصى به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد و گفت: در قرآن دو آيه است كه من بر طبق دستور آن دو آيه عمل مىكنم ولى نتيجه نمىگيرم!امام(عليه السلام) فرمود: آن دو آيه كدام است؟ عرض كرد:اوّل:«اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ.»«دعا كنيد مرا تا اجابت كنم شما را.»دوّم: «وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ شىء فَهُو يُخْلِفُهُ وَ هُو خَيْرُ الرّازِقينَ.»«هر چيزى را در راه خدا انفاق كنيد، خداى جاى آن را پر مىكند و او بهترين روزى دهندگان است.»من دعا مىكنم و مستجاب نمىشود، و انفاق مىكنم ولى عوضش را نمىبينم!امام (عليه السلام) در مورد آيه اوّل فرمود: آيا فكر مىكنى كه خداوند از وعده خود تخلف كند؟ عرض كرد:نه.فرمود: پس علّت استجابت نيافتن دعا چيست؟ عرض كرد: نمىدانم! فرمود: ولى من به تو خبر مىدهم.كسى كه خدا را در آنچه امر به دعا كرده اطاعت كند و جوانب دعا را رعايت نمايد دعايش اجابت خواهد شد.او عرض كرد: جوانب و شرايط دعا چيست؟امام(عليه السلام) فرمود: نخست حمد خدا مىكنى و نعمت او را ياد آور مىشوى.سپس شكر مىكنى و بعد بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) درود مىفرستى سپس گناهانت را به خاطر مىآورى و اقرار مىكنى و از آنها به خدا پناه مىبرى و توجه مىنمايى.(امّا در مورد آيه دوّم) آيا فكر مىكنى خداوند خُلف وعده مىكند؟ عرض كرد: نه.امام(عليه السلام) فرموده: پس چرا جاى انفاق پر نمىشود؟ عرض كرد: نمىدانم.امام(عليه السلام) فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه حلال انفاق كند، هيچ دِرهمى را انفاق نمىكند مگر اينكه خدا عوضش را به او خواهد داد.
MAHSHID
21st January 2008, 10:40 AM
گويند: شخصى زنى را در باديه تنها ديد، گفت: كيستى؟ جواب داد:«وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»«بگو سلام بزودى مىدانيد!»از قرائت اين آيه فهميدم كه مىگويد: اوّل سلام كن، سپس سئوال! كه سلام دادن علامت و وظفيه شخصى است كه بر ديگرى وارد مىشود.به او سلام كردم و گفتم: در اين بيابان آن هم تنها چه مىكنى؟ پاسخ داد:«مَنْ يَهْدِ اللهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ.»«كسى را كه خدا هدايت كند گمراه كنندهاى براى او نيست.»از اين آيه شريف دانستم كه راه را گم كرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حقّ اميدوار است.گفتم: از جنّى يا آدم؟ جواب داد:يابَنى آدم خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد.»«اى فرزندان آدم زينتتان را نزد هر مسجد برداريد.»از قرائت اين آيه فهميدم كه از آدميان است.گفتم: از كجا مىآيى؟ پاسخ داد:«يُنادَونَ مِنْ مَكان بِعيد»«از جايى دور ندا داده مىشوند.»فهميدم از راه دور مىآيد.گفتم: كجا مىروى؟ جواب داد:«ولِلّهِ عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ.»«بر مردم است كه براى خداوند حج به جاى آورند، البته كسى كه استطاعت به سوى آن پيدا كند.»فهميدم قصد خانه خدا دارد.گفتم: چند روز است حركت كردهاى؟ گفت :«وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَالا ْ َ رْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّام.»«ما آسمانها و زمين و هر چه را بين اين دو است در شش روز خلق كرديم.»فهميدم شش روز است از شهرش حركت كرده و به سوى مكه مىرود.پرسيدم غذا خوردهاى؟ جواب داد:«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَاْكُلُونَ الطَّعامَ.»«ما پيامبران را مثل فرشتگان بدون بدن قرار نداديم تا غذا نخورند.»فهميدم چند روزى است غذا نخورده است.گفتم: عجله كن تا تو را به قافله رسانم.جواب داد:«لايُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.»«خداوند هيچ كسى را بيشتر از طاقتش تكليف نمىكند.»فهميدم كه مثل من در حركت تندرو نيست و طاقت ندارد.به او گفتم: بر مركب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برويم.پاسخ داد:«لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ اِلاّالله لَفَسَدَتا.»«اگر در آسمان و زمين چند خدا غير از خداى يگانه بود فاسد مىشدند.»آگاه شدم كه تماس بدن زن و مرد در يك مركب يا يك خانه و يك محل موجب فساد است.به همين علّت از مركب پياده شدم و به او گفتم: شما به تنهايى سوار شويد.وقتى سوار شد گفت:«سُبْحْانَالَّذى سَخَّرَ لَنا هَذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ.»«منزه است خداوندى كه براى ما اين (كشتيها) را مسخر گردانيد و ما هرگز قادر به تسخير آن نبوديم.»وقتى به قافله رسيديم گفتم: در اين قافله آشنايىدارى؟جواب داد:«وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الّرُسُلُ.»«محمد نيست مگر رسولى و قبل از او رسولانى ديگر بودهاند.»«يا يَحْيى خُذِالْكِتابَ بِقَّوة.»«اى يحيى كتاب را باقوّت بگير.»«يا مُوسى اِنّى اَنااللهُ..»«اى موسى منم خداوند.»«يا داوُودُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فى الا ْ َرْضِ.»«اى داوود ما تو را در زمين جانشين و خليفه قرار داديم.»از قرائت اين چهار آيه دانستم كه چهار نفر آشنا به نام محمد و داوود و يحيى و موسى دارد.چون آن چهار نفر نزديك آمدند اين آيه را خواند:«اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.»«مال و فرزندان زينت زندگانى دنيوى هستند.»فهميدم اين چهار نفر فرزندان او هستند.به آنها گفت:«يا أَبَتِ اسْتاجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مِنْاسْتَاْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمينَ.»«اى پدر، موسى را به خدمت گير بهترين كسى كه بايد به خدمت برگزينى كسى است كه امين و توانا باشد.»فهميدم به آنها گفت: به اين مرد امين كه زحمت كشيده و مرا تا اينجا آورده مزد دهيد.آنها هم به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حسّ كرد كم است.گفت:«واللهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ.»«خداوند براى كسى كه بخواهد، پاداش را دوچندان گرداند.»فهميدم مىگويد به مزد او اضافه كنيد.از رفتار آن زن سخت به تعجب آمده بودم و به فرزندانش گفتم: اين زنِ با كمال كه نمونه او را نديده بودم كيست؟ جواب دادند: اين زن، فضّه خادم حضرت زهرا(س) است كه بيست سال است جز با قرآن سخن نگفته است.
MAHSHID
21st January 2008, 10:40 AM
شبى امام على(عليه السلام) از مسجد كوفه خارج شده، به سوى خانه مىرفت و كميل نيز با آن حضرت بود.در راه به در خانهاى رسيدند كه صداى تلاوت قرآن از آنجا به گوش مىرسيد و صاحب آن خانه اين آيه را با سوز و گداز مخصوصى مىخواند:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ يَرْجُو رَحْمَةَ رَبّهِ..»«آيا كسى كه شب رابه طاعت خدابه سجود و قيام پرداخته و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى اميدوار باشد (با كسى كه شب و روز به كفر و عصيان مشغول است يكسان خواهد بود.»نواى دلنواز و آهنگ حزين آن شخص ناشناس چنان بود كه كميل را سخت تحت تأثير قرار داد و مجذوب خود ساخت و دلداده و فريفته آن شخص گرديد وليكن چيزى نگفت و از اين نشاط و جذبه باطنى خود سخنى به ميان نياورد.امّا اميرالمؤمنين(عليه السلام) با علم خداداد و بينش آسمانى درك كرد كه قلب كميل دلباخته آن شخص گرديده است.فرمود:اى كميل، نغمه و نواى مناجات اين مرد، تو را فريب ندهد; چه او از دوزخيان است و من به همين زوديها، از حقيقت اين موضوع براى تو پرده برمىدارم.كميل از اين مكاشفه و آگاهى و اينكه آن قارى پرسوز و گداز را اهل دوزخ خواند سخت در شگفت شد.اين ماجرا گذشت تا قائله خوارج پيش آمد.آنان كه قرآن را بدقّت ـ مطابق ضبط الفاظ و عبارات، بدون كم و زياد ـ حفظ كرده بودند، روبروى امام خود ايستادند و مبارزه كردند و امام هم به اجبار با آنان جنگيد.در همين وقايع بود كه امام در ميدان ايستاده، و شمشير خونين در دست داشت كه قطره قطره خون از آن مىچكيد و سرهاى آن تبهكاران، حلقهوار روى زمين قرار داده شده و كميل روبروى امام ايستاده بود.حضرت با سر شمشير خود به سرى از آن سرها اشاره كرد و فرمود:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ...»اشاره به اينكه اى كميل، يادت هست شبى كه با من بودى و صداى تلاوت قرآن از خانهاى بلند بود و صاحبخانه، اين آيه را مىخواند؟اينك اين همان شخص است كه در آن وقت شب، با آن حال و شور اين آيه را قرائت مىكرد و تو را مجذوب خودساخته بود.
MAHSHID
21st January 2008, 10:41 AM
خداى متعال در آيهاى از قرآن كريم مىفرمايد:«فَانْطَلَقا حَتّى اِذا اَتَيا اَهْلَ قَرْيَة اسْتَطْعَما اَهْلَها فَاَبَوا اَنْ يُضَيِّفُوهُما.»«موسى و خضر راه پيمودند تا به دهكدهاى رسيدند ولى مردم آنجا از پذيرايى ايشان شانه خالى كردند وايشان را با خشونت راندند.»پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اهل آن قريه از مردم لئيم بودند كه از آن دو پيامبر بزرگوار مهماننوازى نكردند.گفتهاند آن ديار انطاكيّه بوده است و اهل آن چون از نزول اين آيه خبردار شدند بارى از طلا را به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورده، و عرض كردند: يا رسول الله(صلى الله عليه وآله)«نَشْتَرى بِهذا الذَّهَبِ اَنْ تَجْعَلَ الْباءَ تاء.»«ما با اين طلا باء را به جاى تاء خريدارى مىكنيم.»]اين طلاها را بگير و نقطه (ابوا) را برداريد و دو نقطه بالاى آن بگذاريد تا بشود(اتوا) كه معنى آن چنين مىشود: اهل قريه آمدند تا آن دو نفر را مهمانى كنند.به اين سبب نام ننگ از ما زدوده مىشود.[رسول الله(صلى الله عليه وآله) امتناع ورزيد و فرمود:تغيير اين نقطه موجب آن است كه دروغ در كلام خدا داخل شود و اين خود موجب لطمه به مقام الوهيت است.
MAHSHID
21st January 2008, 10:42 AM
سيد قطب در تفسير خود مىنويسد: زمانى ما شش نفر مسلمان با يك كشتى مصرى اقيانوس اطلس را به سوى نيويورك مىپيموديم.مسافران كشتى 120 مرد و زن بود و جز ما كسى در ميان مسافران مسلمان نبود.در روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس و بر روى كشتى انجام دهيم و علاوه بر اقامه فريضه مذهبى يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبشر مسيحى كه در داخل كشتى نيز دست از برنامه تبليغى خود بر نمىداشت بيافرينيم، بخصوص كه او حتى مايل بود ما را هم به مسيحيت دعوت كند.ناخداى كشتى كه يك نفر انگليسى بود موافقت كرد و به كاركنان كشتى نيز كه همه از مسلمانان آفريقا بودند اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند و آنها از اين موضوع بسيار خوشحال شدند.زيرا اين نخستين بارى بود كه نماز جمعه بر روى كشتى انجام مىگرفت.من به خواندن خطبه نماز جمعه پرداختم و جالب توجه اينكه مسافران غير مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت به انجام اين فريضه اسلامى نگاه مىكردند.پس از پايان نماز گروه زيادى از آنها نزد ما آمدند و اين موفقيت را به ما تبريك گفتند، ولى در ميان اين گروه خانمى بود كه بعدها فهميدم يك مسيحى يوگسلاوى است كه از جهنم «تيتو» و كمونيسم او، فرار كرده است.او فوقالعاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود به حدّى كه اشك از چشمانش سرازير بود و قادر به كنترل خويشتن نبود.به زبان انگليسى ساده و آميخته با تأثير شديد و خضوع و خشوع خاصّى سخن مىگفت...به او گفتيم كه ما با لغت عربى صحبت مىكرديم.ولى او گفت:هر چند يك كلمه از مطالب شما رانفهميدم امّا بوضوح ديدم كه اين كلمات آهنگ عجيبى داشت.امّا از اين مهمتر مطلبى كه نظر مرا فوقالعاده به خود جلب كرد اين بود كه در لابهلاى خطبه شما جملههايى وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود.آنها داراى آهنگ فوقالعاده مؤثر و عميقى بودند.آنچنان كه لرزه براندام من مىانداخت.يقيناً اين جملهها مطالب ديگرى بودند.فكر مىكنم شمابه هنگامى كه اين جمله ها را ادا مى كرديد وجودتان از روحالقدس جان مىگرفت! من كمى فكر كردم و متوجه شدم اين جملهها همان آياتى از قرآن بود كه من در اثناى خطبه و در نماز آنها را مىخواندم.اين موضوع ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است كه حتى بانويى را كه يك كلمه از مفهوم آن را نمىفهمد تحت تأثير شديد خود قرار مىدهد
MAHSHID
21st January 2008, 10:43 AM
نقل است كه ميرزا وحيد كه از جمله مشاهير شعرا و وزير مقتدر پادشاه و صاحب ثروت و دولت بسيار بود و خدا به او اولاد بسيار عطا فرموده بود نظر به قرب او به سلطان، در نظر مردم مهابت و اعتبار ويژه داشت.وى هميشه نسبت به قرآن به خلاف ادب گفتگو مىنمود و به آيات اعتراض مىكرد.روزى در مجمعى كه جمعى علما و فضلا و طلاب نيز حاضر بودند، گفت: خدا در قرآن مىفرمايد:«وَ لا رَطْب وَ لا يابِس اِلاّ في كِتاب مُبين .»«هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در قرآن موجود است.»و من نيز يكى از رطب و يا بس ]تر و خشك[ هستم.حال آنكه نام من هيچ جا در قرآن نيامده است.هيچ يك از حضّار در جواب او سخنى نتوانستند گفت.يكى از طلاب تنگدست گفت: ميرزا، چرا ذكر شما در قرآن نشده و حال آنكه چند آيه در خصوص شما نازل شده.هر گاه رخصت دهيد تا بخوانم! گفت: بخوان! وى گفت:«اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمْ، ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنينَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهيداً ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ اَزيدَ كَلاَّ إنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنيداً سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَ ما اَدْريكَ ما سَقَرَ لا تُبْقى وَ لا تَذَرَ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرَ عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ.»«اى رسول، به من واگذار انتقام آن كس را كه او را به تنهايى آفريدم، و بر او مال و ثروت فراوان بذل كردم و پسران زياد و آماده به خدمت نصيب او گردانيدم و اقتدار و عزت به اودادم.با اين حال طمع براى افزايش آنها دارد، ولى هرگز به نعمتش نمىافزايم، زيرا باآيات الهى دشمنى ورزيد، بزودى او را به دوزخ مىافكنيم، او بر (هلاكت رسول و اسلام) فكر و انديشه بدى كرد.كشته باد، انديشه غلطى كرد، بازهم خدا او را بكشد.چه فكر غلطى كرد، سپس انديشه كرد، (و براى اظهار نظر از اسلام) رو ترش كردو چهره درهم كشيد، آنگاه روى از اسلام برگردانيد و تكبر نمود، و گفت: اين قرآن سحر و بيان سحرانگيز است.اين آيات (كه به وحى خدا نسبت مىدهيد) گفتار بشرى بيش نيست، ما اين منكر قرآن را به كيفر كفر در آتش دوزخ مىافكنيم، و تو چه مىدانى كه عذاب دوزخ چيست.شراره آن دوزخ از دوزخيان هيچ چيز باقى نمىگذارد و آنها را محو گرداند.آن آتش بر آدميان رو نمايد و بر آن نوزده تن فرشته عذاب موكل هستند.»گويند: به مجرد شنيدن اين آيات كه از حُسن اتفاق كلمه وحيد در آن ذكر شده بود لرزه بر اندام ميرزا وحيد افتاده و رنگ او زرد و تب شديدى عارضش شد و بعد از سه روز وفات يافت.
MAHSHID
21st January 2008, 10:45 AM
ابو سعيد خدرى، يكى از اصحاب معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) مىگويد: روزى ابوبكر به حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: در فلان بيابان مىگذشتم چشمم به مردى خوشسيما افتاد كه با كمال خشوع نماز مىخواند.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ابوبكر فرمود: برو و اين شخص را به قتل برسان! ابوبكر به سوى آن شخص رفت ولى وقتى او را با آن حال عبادت ديد از كشتن وى چشم پوشيد و برگشت.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عمر بن خطاب فرمود: تو برو و او را بكش! عمر نيز رفت و او را در آن حال ديد، و به حال خود گذاشت و بازگشت و عرض كرد: اى رسول خدا، من مردى را ديدم كه با كمال خشوع، نماز مىخواند، نتوانستم او را بكشم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: برو او را به قتل برسان! على(عليه السلام) با شمشير آختهاش به سوى او رفت تا هر كس هست، فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در موردش اجرا كند، ولى او از آنجا رفته بود.على(عليه السلام) به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) بازگشت و به عرض رساند: به محل مأموريت رفتم ولى آن شخص را در آنجا نديدم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اين شخص و طرفدارانش قرآن مىخوانند ولى قرآن از گلويشان تجاوز نمىكند و همچون رميدن تير از كمان، از دين خارج مىگردند.آنها را بكشيد كه بدترين و ناپاكترين موجودات هستند.در تاريخ آمده اين شخص، ذوالخويصره تميمى نام داشت و مؤسس گروه «خوارج» بود ودر جنگ نهروان، به دست سپاه على(عليه السلام)به هلاكت رسيد.او را «ذوالثديه» مىگفتد.زيرا در شانه او گوشتى اضافى همچون پستان وجود داشت.وقتى خبر هلاكت او را به على(عليه السلام) رساندند، تكبير گفت و از مركب پياده شد و سجده شكر به جا آورد.
MAHSHID
21st January 2008, 10:47 AM
امام صادق(عليه السلام) فرمود: روزى سلمان در بازار آهنگران عبور مىكرد، ديد جوانى فرياد مىكشد و جمعيت بسيارى دور او را گرفتهاند و آن جوان به روى زمين افتاده و بىهوش شده است.مردم تا سلمان را ديدند نزد او آمده، و گفتند: گويا به اين جوان، بىهوشى يا ديوانگى روى داده است.به بالين او بياييد و از خدا بخواهيد تا وى نجات يابد.وقتى جوان احساس كرد كه سلمان در كنارش است، آرامش يافت و چشم خود را گشود و عرض كرد: من نه ديوانهام و نه حالت بىهوشى به من رخ داده است، بلكه در اين بازار عبور مىكردم وقتى ديدم آهنها را روى سندانها گذاشته و مىكوبند به ياد آين آيه قرآن افتادم،«فَالَّذينَ كَفَروا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نّار يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَميمُ، يُصْهَرُ بِهِ ما فى بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ، وَ لَهُمْ مَّقامِعُ مِنْ حَديد...»«براى كافران لباسهائى از آتش بريده شود و آب سوزان بر سرهاى آنها ريخته گردد كه شدت گرمى آن، اندرون و پوستشان را بسوزاند و براى آنها گرزهايى از آتش قرار داده شود.»ياد اين آيه مرا به اين وضع در آورده است.محبت آن جوان با ايمان در قلب سلمان راه يافت.او را به دوستى خود انتخاب كرد و همواره سلمان با او رفاقت داشت تا وقتى كه به وى خبر دادند دوستت در بستر مرگ قرار گرفته است.سلمان به بالين او آمد و گفت: اى فرشته مرگ (عزرائيل) با برادر من مهربانى كن.صدايى شنيده شده كه گفت:«يا اَباعَبْدِالله اَنَا لِكُلَّ مُؤْمِن رَفيق.»«اى سلمان، من نسبت به هر شخص با ايمان رفيق و مهربانم.»
MAHSHID
21st January 2008, 10:49 AM
از فاضل گرانقدر جناب آقاى على آقايى «عراقچى همدانى» شنيدم كه فرمود: در سال 1342 ماه محرم كه من در كبوترآهنگ همدان منبر مىرفتم، انقلاب از قم به رهبرى داهيانه حضرت امام خمينى «ره» آغاز شد، تا آن كه ما خبر دستگيرى امام خمينى«ره» را به وسيله راديو شنيديم و از اين جهت همه نگران و ناراحت شديم و من در فكر شدم كه اين داستان، آخرش به كجا مىرسد و سر نوشت ملت و كشور چه خواهد شد، خصوصاً عاقبت امام خمينى«ره» چه مىشود با اين وضعى كه پيش آمده و دستگاه جبار ايشان را دستگير كرده بودند در اين هنگام به خاطرم رسيد كه براى آگاه شدن از عاقبت اين كار به قرآن كريم تفال نمايم.قرآن را برداشتم متوجه قادر متعال شدم و خواستم كه از قرآن، عاقبت امر را به من نشان دهد پس قرآن را باز كردم، ديدم در اوّل صفحه اين آيه مباركه است:«قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.»«بگو حق آمد و باطل نابود شد، بدان كه باطل نابود شدنى است.»من از اين تفال بسيار نيك، آرامش خاطر پيدا كرده و مطمئن شدم كه امام«ره» آزاد خواهد شد تا آنكه بعد از چندى در اثر فشار ملّت و اقدام علماى اعلام و مهاجرت علماى بزرگ شهرستانها به تهران، دولت و شاه مجبور شدند كه امام«ره» را آزاد كنند، تا اينكه مرتبه دوّم حضرت امام را دستگير كردند، اين دفعه ايشان را به تركيه، تبعيد نمودند دوباره من ناراحت شدم و قرآن را برداشتم خواستم با تفال به قرآن بدانم كه عاقبت كار چه خواهد شد (البته اين قرآن، غير از آن قرآنى بود كه در كبوترآهنگ بود) وقتى قرآن را گشودم، بازديدم در اوّل صفحه، اين آيه است:«قُلْ جَاءالْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.» خيالم راحت شد، دانستم كه اين دفعه نيز امام آزاد مىشود تا اينكه پس از مدتى كه امام«ره» در تركيه بود ايشان را به نجف فرستادند ناچار به پاريس تشريف آوردند كه اين پيشامد نيز موجب فكر و خيال و ناراحتى مسلمانان بود من دوباره به فكرم آمد كه از قرآن كمك بگيرم و به قرآن تفال بزنم تا بدانم اين مرتبه كار امام«ره» به كجا خواهد رسيد، قرآن را باز كردم، باز ديدم در اوّل صفحه اين آيهآمد«قُلْ جاءَالْحَقُّ وَ زَحَقَالْباطِلُ...»
MAHSHID
21st January 2008, 10:49 AM
واعظ سبزوارى در كتاب جامع النورين مىنويسد: شخصى از اصحاب حضرت على(عليه السلام) كه دستش قطع شده بود به خدمت آن حضرت آمد.حضرت دست بريده او را گرفته ، به جاى خود گذاشت وآهسته چيزى مىخواند تا شفا يافت.مرد خشنود شد و رفت امّا روز ديگر از حضرت پرسيد : به دستم چه خواندى كه خوب شد؟ حضرت فرمود: سوره حمد را خواندم.آن شخص از روى تحقير گفت: سوره حمد را خواندى؟ در همين حال يكباره دستش آويخته شد و پيوسته به همان حالت بود
MAHSHID
21st January 2008, 10:50 AM
امين السلام فضل بن حسن طبرسى مؤلف تفسير معروف مجمعالبيان در سبزوار مىزيست و در سال 548 يا 542 قمرى از دنيا رفت و قبر شريفش در مشهد مقدس (روبروى خيابان طبرسى) است.معروف است كه در تخريب اطراف حرم مطهر حضرت رضا(عليه السلام) كه در چند سال قبل صورت گرفت قبر علامه طبرسى ويران شد.شاهدان عينى ديدند كه پيكر مقدس او با اينكه حدود هشت قرن و نيم از رحلت او مىگذشت، تر و تازه مانده است.از حكايتهاى مشهورى كه به مرحوم طبرسى نسبت مىدهند اينكه: زمانى سكته سنگين بر او عارض شد به گونهاى كه بىحركت به زمين افتاد.بستگان و حاضران تصور كردند كه از دنيا رفته است.(با توجه به اينكه وسايل طبى در آن زمان، بخصوص در قريهاى مثل سبزوار نبود.) بدن او را غسل دادند كفن كرده و دفن نمودند و بر طبق معمول به خانههايشان باز گشتند.ناگهان او در درون قبر، به هوش آمد ولى خود را در قبر يافت.متوجه خداى مهربان شد و نذر كرد هر گاه از آن تنگناى قبر تاريك، نجات پيدا كند و سلامتى خود را باز يابد كتابى در تفسير قرآن تأليف نمايد.از حُسن اتفاق كفندزدى تصميم گرفته بود قبر او را نبش كند و كفن او را بدزدد.چون كفندزد قبر را خراب كرد و خشتهاى قبر را برداشت و بند كفن را گشود علاّمه دست او را گرفت.وى سخت ترسيد.سپس علاّمه با او سخن گفت امّا او بيشتر ترسيد.علاّمه ماجرا را به او بازگو نمود و گفت: مترس! سپس كفن دزد علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.علامه كفن خود به او داد و اموال بسيارى را به كفندزد داد و او به دست ايشان توبه كرد.سپس علامه به نذر خود وفا كرد و تفسير گرانقدر مجمعالبيان را كه در ده جلد است به عربى نوشت.
MAHSHID
21st January 2008, 10:52 AM
در مسافرت معاويه به حج در دورانى كه در مدينه توقف داشت روزى از يكى از كوچهها مدينه مىگذشت، عبورش بر گروهى از قريش افتاد كه گردهم نشسته بودند.آنان همه چون معاويه را ديدند به احترام او برخاستند! تنها ابنعباس بود كه اعتنا نكرد و از سرجاى خود حركت ننمود.معاويه از اين موضوع سخت ناراحت شد و به اعتراض گفت: اى ابنعباس، چطور با آنكه دوستان تو برخاستند، تو برنخاستى! اين نيست مگر بر اثر اندوهى كه از من در دل دارى و آن، خاطره جنگ من با شماها در روز صفين است.اى ابن عباس، عموزاده من عثمان مظلومانه كشته شد!ابن عباس گفت: عمربن خطاب نيز كشته شد.(يعنى اگر تو مىخواهى از مظلوم دفاع كنى عمر هم به نظر تو بايد مظلومانه كشته شده باشد.چرا نامى از او نمىبرى؟) پس خلافت رابه فرزند او واگذار كن.معاويه: عمر را مردى مشرك به قتل رسانيد!ابنعباس: پس عثمان را چه كسى به قتل رسانيد؟معاويه: مسلمانان او را كشتند.ابن عباس: اين كه بيشتر حجت تو را از بين برده و به ضرر تو تمام مىشود و موجب حليّت خون او خواهد بود.چه آنكه اگر مسلمانان او را كشتند و خوار كردند، حتماً بجا و بحق بوده است.معاويه: ما بخشنامه كرده و به همه آفاق نوشتهايم و همه را از ذكر مناقب على و اهل بيتش نهى كردهايم.بنابراين اى ابنعباس زبانت را نگهدار و خويشتن را حفظ كن!ابنعباس: حتماً ما را از قرآن منع مىكنى؟معاويه: نه.ابن عباس: شايد از تاويل آن ممنوع مىدارى؟معاويه: آرى!ابنعباس: حتماً مىگويى كه ما قرآن بخوانيم ولى كارى نداشته باشيم كه مقصود خداوند از آن آيات چيست و در اين باره سخنى نگوييم!معاويه: آرى!ابنعباس: آيا قرائت قرآن واجبتر است يا عمل به آن؟معاويه: عمل به آن.ابن عباس: تا مقصود از آيات را درك نكنيم و ندانيم كه خداوند، از آنچه نازل فرموده چه چيز را قصد كرده، چگونه مىتوانيم به آن عمل كنيم؟معاويه: معانى و تاويلات آن را از ديگران كه بغير از روش تو و اهل بيت تو تاويل نمايند پرسش كن.ابنعباس: شگفتا! قرآن بر اهل بيت و بستگان من فرود آمده چگونه معانى آن را از آلابىسفيان و آل ابى معيط، و يهود و نصارا و مجوس بپرسيم!معاويه: آيا تو ـ آلابىسفيان ـ را با اينها (يهود و نصارا و مجوس) در رديف هم قرار دادى؟ابنعباس: زمانى تو را با آنان در رديف هم قرار دادم كه امّت را از پذيرش و عمل به قرآن و آنچه كه در قرآن است از امر و نهى و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابه نهى كردى! در حالى كه اگر امّت از اين مطالب پرسش نكنند، هلاك گردند و اختلاف بين آنان واقع شده، سرگردان خواهند شد.معاويه: خوب، قرآن بخوانيد و ليكن از آنچه كه خداوند درباره شما اهل بيت و خاندان پيامبر نازل كرده و آنچه كه رسولخدا فرموده نقل نكنيد بلكه مطالب ديگر بگوييد.ابنعباس: خدا در قرآن مىفرمايد:«يُريدوُنَ اَنْ يُطْفِئُوا نوُرَالله بِاَفْواهِهِمْ وَ يَأْبىَ اللهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْكَرِهَ الْكافِرُونْ.»«مىخواهند نور خدا را با دهان خاموش كنند و ليكن پروردگار جز اين نمىخواهد نور خود را كامل گرداند، هر چند كافران خوش نداشته باشند.»معاويه: اى ابنعباس، زبانت را نگاهدار و جان خود را حفظ كن و اگر چاره از گفتن ندارى و حتماً بايد بگويى پس در پنهانى باشد و احدى آشكارا از تو نشنود...
MAHSHID
21st January 2008, 10:54 AM
وليد بن مغيره مخزومى كه مرد ثروتمندى بود و در ميان عرب به حُسن تدبير و فكر روشن شهرت داشت و براى حل مشكلات اجتماعى و منازعاتى كه در ميان طوايف عرب واقع مىشد از فكر و تدبير او استمداد مىكردند، و به همين علّت او را «ريحانة قريش» (گل سرسبد قريش) مىناميدند.روزى به تقاضاى جمعى از مشركان نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد تا از نزديك وضع او و آيات قرآن را بررسى كند.بنا به خواهش او پيغمبر قسمتى از آيات سوره «حم سجده» را تلاوت كرد.اين آيات چنان تأثير و هيجانى در او به وجود آورد كه بىاختيار از جا حركت نمود و به محفلى كه از طرف طايفه او (بنى مخزوم) تشكيل شده بود رفت و گفت: به خدا سوگند، از محمد سخنى شنيدم كه نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پريان.گفتار او شيرينى و زيبايى مخصوصى دارد، فراز آن (همچون شاخههاى درختان برومند) پر ثمر و پايين آن (مانند ريشههاى درختان كهن) پر آب است.گفتارى است كه بر هر چيز پيروز مىشود و چيزى بر آن پيروز نخواهد شد.در ميان قريش زمزمه افتاد و گفتند.از قرائن برمىآيد كه وليد دلباخته گفتار محمد«ص» شده و اگر چنين باشد همه قريش تحت تأثير او قرار خواهند گرفت و به محمد«ص» تمايل پيدا مىكنند.ابوجهل گفت: من چاره او را مىكنم.به منزل وليد آمد و با قيافهاى اندوهبار كنار او نشست.وليد گفت: چرا اينچنين غمگين هستى؟!ابوجهل: چرا غمگين نباشم! با اين سن و شخصيتى كه تو دارى، قريش بر تو عيب مىگيرند و مىگويند با سخنان پرمايه خود گفتار محمد(صلى الله عليه وآله) را زينت دادهاى! وليد برخاست و با ابوجهل به مجلس قريش در آمد و روبه سوى جمعيت كرد و گفت: آيا تصور مىكنيد محمد(صلى الله عليه وآله) ديوانه است؟ هرگز آثار جنون در او ديدهايد؟ حضار گفتند: خير.پرسيد: آيا گمان مىكنيد او كاهن است؟ آيا از آثار كهانت چيزى در او ديدهايد؟ گفتند: خير.گفت: آيا گمان مىكنيد او شاعر است؟ آيا تابه حال شعرى گفته است؟ گفتند: خير.پرسيد: تصّور مىكنيد دروغگوست؟ آيا تاكنون به راستگويى و امانت مشهور نبوده و در ميان شما به عنوان «صادق امين» معروف نبوده است؟ بزرگان قريش گفتد.پس بايد به او چه نسبت بدهيم؟ وليد فكرى كرد و گفت: بگوييد ساحر است، زيرا با اين سخنان خود ميان پدر و فرزند و خويشاوندان جدايى مىافكند.
MAHSHID
21st January 2008, 10:56 AM
ابن مقفع در ابتدا در كيش مانى بود و سالها با آزادى كامل با اسلام و قرآن به مبارزه پرداخته و شبهات و اشكالات زيادى در ميان مردم منتشر ساخته بود.از همينروست كه مىگويند او باب بُرزويه طبيب را به قصد شكّ انداختن در دل مردم بر كتاب «كليه ودمنه» افزود.«ابن مقفع» روزى در بغداد از كوچهاى مىگذشت، ناگهان صداى كودكى او را به خود جلب كرد كه با آواز زيبا و صداى دلنشين چنين قرآن مىخواند:«اَلَمْ نَجْعَلِ الا ْ َرْضَ مهاداً، وَ الْجبالَ اَوْتاداً، وَ خَلَقْناكُمْ اَزْواجاً وَجَعَلْنانَوْمَكُمْ سُباتاً، وَ جَعَلْنااللَّيْلَ لِباساً، وَ جَعَلْنا النَّهارَ مَعاشاً...»«آيا زمين را گاهواره و كوهها را ميخهايى قرار نداريم؟ شما را نر و ماده آفريديم و خواب را براى شما وسيله آسايش و آرامش گردانيديم و (تاريكى) شب را براى شما لباس و پوشاكى قرار داديم (تا سياهى شب همچون پرده شما را بپوشاند) و روزى براى شما وقت كار و كوشش گردانيديم...»ابن مقفع به محض شنيدن كلام خدا در حالى كه سكوت سراپاى وجودش را فرا گرفته بود، بىاختيار ايستاد و در تفكّر و سكوت غرق شد، آنقدر ايستاد تا آن پسر بچه سوره را به پايان برساند.او سخن نو شنيده بود كه نه شعر بود و نه نثر.ولى آهنگى زيباتر از شعر و بيانى رساتر از نثر داشت.زيبايى لفظ و شيوايى اسلوب و هماهنگى روشن قرآن نظرش را به خود جلب كرد و موجى از لذت و شادى در روانش پديد آمد.لذتى كه قرآن به او داد غير از آن بود كه تا آن وقت از ساير انواع سخن مىبرد.ابن مقفع كه خود در فصاحت و سخنشناسى بىمانند بود با شنيدن اين آيات تكان دهنده فطرت دينى او بيدار گشت و با هيجان و جذبهاى گفت: شكى نيست كه اين گفتار عالى ساخته انديشه كوتاه بشر نيست.تصادف كوچكى ابن مقفع را با قرآن آشنا كرد، چهره قرآن در نظرش دگرگون شد.احساس كرد كه دنياى جديدى براى او كشف شده است.بىدرنگ از همانجا برگشت و با قدمهاى محكم به سوى «عيسىبنعلى» عموى منصور رفت و گفت: نور اسلام در قلب من تابيده است و دريچهاى از جهان وسيع و پهناور در برابر ديدگانم باز شده و دگرگونى عميقى در من به وجود آمده است و مىخواهم در حضور تو به دين اسلام مشرف شودم.عيسى با تعجب گفت: تو كه يك عمر با قرآن مبارزه كردهاى علّت روى آوردنت به اسلام چيست؟ وى ماجرا را بيان كرد و عيسى در پاسخ گفت: اين كار شايسته است كه در يك مجلس رسمى در حضور علما و امراى لشكر و در نزد طبقات مردم انجام گيرد.بنابر اين فردا به همين منظور پيش من بيا.همان روز شب هنگام ابن مقفع شروع به زمزمه كرد و وردهاى مخصوصى كه مانويان و زرتشتيان موقع غذا خوردن، مىخوانند، خواند.عيسى رو به او كرد و گفت: آيا با اينكه قصد دارى مسلمان شوى بازهم طبق روش ديرينه خود به زمزمه مشغول هستى! ابن مقفع گفت: من كه هنوز به طور رسمى به آيين جديد «اسلام» داخل نشدهام و نمىتوانم مراسم و شريفات آن را بجا آورم، چگونه مىتوانم از كيش مانوى دست بردارم و شبى را به روز آورم در حالى كه به هيچ مذهب و كيشى پايبند نباشم.من از اينكه شبى را در بىدينى به روز آورم ناراحت هستم.بامداد فردا رسيد، از طرف «عيسىبنعلى» مجلس با شكوهى براى اسلام آوردن ابن مقفع ترتيب داده شد.طى مراسمى شهادتين بر زبان جارى كرد و مسلمان شد و موسوم به «عبدالله» و داراى كنيه «ابومحمد» گرديد.آشنايى او با اسلام و تعاليم حياتبخش قرآن، بينش جديد و عميقى در او به وجود آورد و طرز فكر جهانبينىاش را بكلى دگرگون ساخت.او قلم خود را مثل شمشير برنده بود بر ضد دستگاه خلافت منصور به كار انداخت و طورى جهان را بر منصور تنگ كرد كه منصور فرياد زد آيا كسى هست مرا از شر ابن مقفع نجات دهد؟سر انجام ابن مقفع به دست يكى از دژخيمان منصور بنام «سفيان بن معاوية» امير بصره به وضعى سخت فجيع هلاكت گرديد و بر او تهمت «زندقه» نهادند، امّا حقيقت آن است كه او بيش از هر چيز قربانى رشك و كينه دشمنان خويش شده است.
MAHSHID
21st January 2008, 10:57 AM
يكى از علماى اصفهان مىگفت: با عدهاى براى حج به مكه مشرف شديم.در مدينه يك نفر از ما درگذشت.پس از دفن، مجلس ترحيمى تشكيل داده، و يكى از قاريان اهل تسنن را براى خواندن قرآن، به مجلس دعوت كرديم.قارى آمد و نشست امّا قرآن نمىخواند.به او گفتيم بخوان.گفت: شما مشغول حرف زدن هستيد و تا ساكت نشويد قرآن نمىخوانم! همه ساكت شديم ولى باز ديديم نمىخواند.گفت: طرز نشستن شما متناسب با مجلس قرآن نيست! ما همه دو زانو نشستيم، ديديم باز قرآن را شروع نمىكند.گفتيم: بخوان.گفت: هنوز مجلس براى قرائت قرآن مهيا نشده است، زيرا در دست بعضى چاى و سيگار مشاهده مىشود.چاى و سيگار را كه كنار گذاشتيم، وى آيهاى از قرآن را تلاوت كرد و مجلس را ترك گفت.آيهاى را كه تلاوت نمود اين بود:«وَ اِذَا قُرِىَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمَعُوا لَهُ وَ اَنْصَتُوا.»«هنگامى كه قرآن خوانده مىشود، بدان گوش فرا دهيد و ساكت باشيد.»شايان تذكر است كه برادران اهل سنّت متاسفانه به جاى توجه به معانى و مقاصد قرآن فقط به آداب ظاهرى قرآن توجه كرده و فرع را بر اصل ترجيح داده اند.
MAHSHID
21st January 2008, 10:57 AM
شخصى در خواب ديد كه پا بر روى بال حضرت جبرئيل گذاشته و نماز مىخواند.خواب خود را بر كسى كه در علم خواب تبحّر داشت نقل نمود و از او تعبير خوابش را پرسيد؟ وى گفت: حتماً در هنگام نماز، پا بر روى قرآن گذاشتهاى.بيننده خواب در صدد تحقيق بر آمد و زير فرشى كه نماز مىخواند ورقى از قرآن را پيدا نمود
MAHSHID
21st January 2008, 10:58 AM
در كتاب مصابيحالقلوب آمده است كه روزى منصوربن عمار به مسجد شده، جوانى را ديد كه در غايت خضوع و خشوع و گريه نماز مىگزارد.منصور گويد: با خود گفتم از اين جوان بوى آشنايى مىآيد.توقف كردم تا سلام نماز باز داد.گفتم: اى جوان، مىدانى كه خدا را واديى است در جهنم كه او را لظى خواندند كه:كَلاّ اِنَّها لَظَى، نَزَّاعَةً لِلشَّوَى«چنين نيست، بدرستيكه آن زبانهاى است كه پوست را از بين مىبرد.»او نعرهاى بزد و بيهوش شد.زمانى بعد به هوش آمد و گفت: كلام، زياد گردان! گفتم:«يا اَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا قُوآ اَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَ قُوُدها النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللهَ مآ اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلونَ ما يُؤْمَرُونَ.»«اى كسانيكه ايمان آوريدهايد خود و اطرافيانتان را از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگ مىباشد نگه داريد و بر آن آتش، ملائكهاى مىباشند كه درشت سخن، سختگير و در آنچه كه به آنها امر مىشود خدا را نافرمانى نمىكنند.»پس آن جوان از شنيدن اين آيه نعرهاى بزد و جان به حق تسليم كرد.به كار وى قيام نمودم، چون جامه از تن وى باز كردم بر سينه وى به خطى سبز نوشته ديدم كه:«فَهُوَ فى عيشَة راضِيَة، فى جَنَّة عالِيَة، قُطُوفُها دَانِيَةٌ.»«او در زندگىِ پسندهاى، در بهشت عالى كه ميوههايش نزديك هستند به سر مىبرد.»چون وى را دفن كردم شبانه او را در خواب ديدم كه مىآمد و تاجى مكان به درّ و جواهر بر سر نهاده است گفتم:«ما فَعَلَ اللهُ بِكَ.»خدا با تو چه كرد؟گفت: مرا به درجه شهدا رسانيد، بلكه زيادتر.گفتم: زياده چرا؟ گفت: شهداى ديگر به شمشيرهاى كفار كشته شدهاند و من به شمشير ملك جبار.
MAHSHID
21st January 2008, 11:00 AM
اسحاق بن حنين كندى مردى نصرانى و مانند پدرش حنين بن اسحاق از فيلسوفان مشهور است كه به موجب آشنايى به زبان يونانى و سريانى، فلسفه يونان را به عربى ترجمه كرد.فرزند وى يعقوب بن اسحاق نيز بزرگترين حكيم عرب است كه جملگى نزد خلفاى عباسى با عزت و احترام مىزيستند.كندى فيلسوف نامى عراق در زمان خويش دست به تأليف كتابى زد كه به نظر خود تناقضات قرآن را در آن گرد آورده بود.او چون با فلسفه و مسائل عقلى و افكار حكماى يونان سر و كار داشت بر طبق معمول با حقايق آسمانى و موضوعات دينى چندان ميانهاى نداشت و به موجب غرورى كه با خواندن فلسفه به او دست داده بود به تعاليم مذهبى به ديده حقارت مىنگريست.اسحاق كندى آنچنان سرگرم كار كتاب «تناقضات قرآن» شده بود كه بكلى از مردم كناره گرفته، پيوسته در منزل با اهتمام زياد به آن مىپرداخت.روزى يكى از شاگردان او در سامرا به حضور امام حسن عسكرى(عليه السلام) شرفياب شد.حضرت به وى فرمود: در ميان شما شاگردان اسحاق كندى يك مرد رشيد با شهامتى پيدا نمىشود كه اين مرد را از كارى كه پيش گرفته باز دارد؟ شاگرد مزبور گفت: ما چگونه در اين خصوص به وى اعتراض كنيم يا در مباحث علمى ديگرى كه استادى چون او بدان پرداخته است ايراد بگيريم! او استاد بزرگ و نامدارى است و ما توانايى گفتگو با او را نداريم.حضرت فرمود: اگر من چيزى به تو القا كنم مىتوانى به او برسانى و درست به وى بفهمانى؟گفت: آرى.فرمود: نزد استادت برو و با وى الفت بگير و تا مىتوانى در اظهار ارادت و اخلاص و خدمتگزارى نسبت به او كوتاهى نكن، تا جايى كه كاملاً مورد نظر وى واقع شوى و او هم لطف و عنايت خاصى نسبت به تو پيدا كند.وقتى كاملاً باهم انس گرفتيد به وى بگو: مسئلهاى به نظرم رسيده است مىخواهم آن را از شما بپرسم...بگو: اگر يكى از پيروان قرآن كه با لحن آن آشنايى دارد از شما سؤال كند، «آيا امكان دارد كلامى كه شما از قرآن گرفته و نزد خود معنى كردهايد، گوينده آن، معنى ديگرى از آن اراده كرده باشد»؟ او خواهد گفت: آرى ممكن است و چنين چيزى از نظر عقل رو است.آنگاه به وى بگو: اى استاد، شايد خداوند آن قسمت از قرآن را كه شما نزد خود معنى كردهايد، عكس آن را اراده نموده باشد، و آنچه شما پنداشتيد، معنى آيه و مقصود خداوند كه گوينده آن است، نباشد.آن شاگرد از نزد حضرت رخصت خواست و به خانه استاد خود اسحاق كندى رفت و بر طبق دستور حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام)با وى رفت و آمد زياد نمود تا ميان آنان انس كامل برقرار گرديد.روزى از فرصت استفاده نمود و موضوع را به همان گونه كه حضرت تعليم داده بود با وى در ميان گذارد.همين كه فيلسوف نامى پرسش شاگرد را شنيد، فكرى كرد وگفت: بار ديگر سؤال خود را تكرار كن.شاگرد سؤال را تكرار نمود و استاد فيلسوف مدتى درباره آن انديشيد و ديد از نظر لغت و عقل چنين احتمالى هست و ممكن است آنچه وى از فلان آيه قرآن فهميده و پنداشته است كه با آيه ديگر منافات دارد، منظور صاحب قرآن غير از آن باشد.سرانجام فيلسوف نامبرده شاگرد دانشمند خود را مخاطب ساخت و اين گفتگو ميان آنها واقع شد.فيلسوف: تو را سوگند مىدهم بگو اين سؤال را چه كسى به تو آموخت؟شاگرد: به دلم خطور كرد.فيلسوف: نه، چنين نيست.اين گونه سخن از مانند چون تويى سر نمىزند.تو هنوز به مرحلهاى نرسيدهاى كه چنين مطلبى را درك كنى.راست بگو آن را از كجا آورده و از چه كسى شنيدهاى؟شاگرد: اين موضوع را حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام) به من آموخت و امر كرد آن را با شما در ميان بگذارم.فيلسوف: اكنون حقيقت را اظهار داشتى.آرى اين گونه مطالب فقط از اين خاندان صادر مىشود.سپس فيلسوف بزرگ عراق آنچه درباره تناقضات قرآن نوشته و به نظر خود به كتاب آسمانى مسلمانان ايراد گرفته بود همه را جمع كرد و در آتش افكند.
MAHSHID
21st January 2008, 11:01 AM
علامه مجلسى(ره) مىنويسيد: وقتى آيه«وَ اَنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُ هُمْ اَجْمَعينَ لَها سَبْعَةُ اَبْواب لِكُلِّ باب مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ.»«بدرستى جهنم وعدهگاه گمراهان است.براى آن است هفت در براى هر در از آن گمراهان، جزئى تقسيم شده است.»نازل شد.رسول خدا(صلى الله عليه وآله)گريه شديدى كرد.صحابه هم از گريه آن حضرت گريه كردند، بدون اينكه بدانند جبرئيل چه آورده و رمز گريه پيغمبر چيست.كسى هم توانايى سخن گفتن با آن حضرت را نداشت و از عادات پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين بود كه هر زمان فاطمه را مىديد مسرور مىگرديد.از همينرو سلمان رهسپار خانه فاطمه(س) شد.وقتى وارد گرديد، ديد مقدارى جو پيش روى فاطمه(س) است و مشغول آرد كردن آن مىباشد و اين آيه را مىخواند.«وَ ما عِنْدَاللهِ خَيْرٌ وَاَبْقى.»«آن چيزى كه نزد خداست بهتر و پايندهتر مىباشد.»سلمان موضوع گريه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به فاطمه(س) خبر داد و ايشان برخاست و لباس پوشيد و به عزم ديدار پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيرون آمد...فاطمه(س) به پدر عرض كرد: اى پدر، فدايت شوم! چه چيز شما را گريانيده است؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن دو آيه را بر او خواند.فاطمه(س) از شدت اندوه به صورت در افتاد و صداى نالهاش بلند شد كه واى، واى بر آن كسى كه داخل آتش گردد.در اين حال سلمان نيز گفت: اى كاش براى اهلم گوسفندى بودم و آنان گوشت مرا خورده، پوست مرا پاره مىكردند و من هرگز اسم آتش را نمىشنيدم.ابوذر گفت: اى كاش مادرم نازا بود و مرا نمىزاييد ومن هرگز اسم آتش را نمىشنيدم.مقداد گفت: اى كاش پرندهاى بودم كه در بيابانهاى دور دست به سر مىبردم و حساب وكيفرى نداشتم و ذكر آتش را نمىشنيدم.على(عليه السلام) مىفرمود:اى كاش درندگان گوشت مرا پاره پاره كرده و اى كاش از مادر متولد نشده بودم و نام آتش را نمىشنيدم.سپس دست روى سر گذاشت و شروع به گريه كرد و مىگفت: آه، از دورى راه و كمى توشه در سفر قيامت.گناهكاران به سوى آتش مىروند و بسرعت داخل دوزخ مىشوند...
MAHSHID
21st January 2008, 11:01 AM
مرحوم آيةالله العظمى سيد محسن حكيم در شرح كفاية الاصول در پايان بحث استعمال لفظ مشترك نقل نموده كه يكى از بزرگان دانش فرمود: روزى در منزل ملا فتحعلى سلطان آبادى با گروهى از اعيان و انديشمندان بزرگ كه از جمله آنان سيد اسماعيل صدر و حاج ميرزا حسين نورى طبرسى (مؤلف مستدرك) و سيد حسين صدر بود، حاضر شديم.آقا ملاّ فتحعلى سلطان آبادى اين آيه مبارك راتلاوت فرمود:(وَاعْلَمُوا اَنَّ فيكُم رَسُولَ اللهِ لَوْيُطيعُكُم فى كَثير مِنَ الاْ َمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلكِنَّ اللهَ حَبَّبَ اِلَيْكُمْ الاِْيمانَ وَ زَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ اِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسوقَ وَالْعِصْيانَ اُولئِكَ هُمْ الرّاشِدُونَ.)«اى مسلمانان، بدانيد كه اين محمد(صلى الله عليه وآله) كه در ميان شماست، رسول خدا و عالم به حقايق و مصالح و مفاسد امور است.شما او را به رأى جاهلانه خود مجبور نكنيد; كه اگر در بسيارى از امور رأى شما را پيروى كند خود به زحمت و مشقت مىافتيد و به مفاسد و مشكلاتى دچار مىشويد و گمان نكنيد قبول اسلام و پذيرفتن ايمان و اجتناب از كفر و گناه از روى كمال عقل و فطانت و زيركى خودتان است، بلكه خداوند متعال به لطف خود مقام ايمان را نزد شما محبوب گردانيد و در دلهايتان نيكو بياراست و كفر و فسق و نافرمانى را در نظرتان زشت و ناپسند ساخت و از آنها بيزارتان كرد تا در دو جهان خوشبخت و سعادتمند شويد.اينان بحقيقت اهل صواب و هدايتند و اين هدايت بر آنان به فضل خدا و نعمت الهى حاصل گرديد و خدا به احوال بندگان دانا و به صلاح نظام جهان آفرينش آگاه است.»آقاى سلطان آبادى پس از آن شروع به تفسير «حَبَّبَ اِلَيْكُمْ» نمود.بعد از بيانات طولانى آن را به معنايى تفسير كرد.هنگامى كه بزرگان اين معنى را شنيدند از او توضيح خواستند و پس از بيان مطلب و توضيح مقصود همه حضار به شگفت آمدند و پيش خود مىگفتند: چرا آنها جلوتر از بيان سلطانآبادى متوجه اين نكته نشدند.روز دوم در محضر مقدس او حاضر شدند و آقاى سلطانآبادى آيه مبارك را به معناى ديگرى غير از اوّلى تفسير نمود.حاضران باز توضيح خواستند و پس از شرح و بيان نيز تعجب كردند كه چرا پيش از بيان او اذهانشان متوجه اين مطلب نشده، آن را درك نكردند.روز سوم در خدمت ايشان حضور به هم رسانيدند و همانند روز اول و دوم به شگفت آمدند.پيوسته اينچنين بودند و هر روزى كه به خدمت ايشان مىآمدند معناى ديگرى براى آنان بيان مىكرد.نزديك به سى روز به خدمت او شرفيات شدند و براى آيه مبارك نزديك به سى معنى بيان فرمود و حضار هر وقت معنايى از او مىشنيدند توضيح مىخواستند و او نيز توضيح مىداد.
MAHSHID
21st January 2008, 11:02 AM
فاضل نراقى در معراج السعادة نوشته است: در بصره زنى بود شعوانه نام كه مجلسى در بصره از فسق و فجور منعقد نمىشد كه از وى خالى باشد.روزى با جمعى از كنيزان خود در كوچههاى بصره مىگذشت به در خانهاى رسيد كه از آن خروش بلند بود.گفت: سُبْحانَ الله، در اينجا عجب خروش و غوغايى است.كنيزى را به اندرون خانه فرستاد تا از امر جويا شود.آن كنيز رفت و بر نگشت.كنيز ديگرى را فرستاد او هم رفت و برنگشت.ديگرى را فرستاد و به او سفارش كرد كه زود برگردد.كنيز رفت و برگشت.گفت: اى خاتون، اين غوغاى مردگان نيست، ماتم زندگان است ماتم بدكاران و نامه سياهان است!«شعوانه» چون اين را شنيد خود به اندرون رفت.ديد واعظى در آنجا نشسته و جمعى دور او فراهم آمدهاند و ايشان را موعظه مىكند و از عذاب خدا مىترساند و ايشان همگى به گريه و زارى مشغولند و در هنگامى كه «شعوانه» به داخل رسيد واعظ اين آيه را تفسير مىكرد:«اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكان بَعيد سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفيراً وَ اِذا اُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنينَ دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً.»(سوره الفرقان، ص، آيه 5)«در روز قيامت هنگامى كه دوزخ گنهكاران را ببيند به غريدن مىآيد و عاصيان به لرزيدن آيند و چون عاصيان را در دوزخ افكنند در مقامى تنگ و تاريك و به زنجيرهاى آتشين به يكديگر بسته فرياد بر آورند و خواهان مرگ شوند.فرياد فغان كه بعد از اين از شما صادر خواهد شد.»چون «شعوانه» چون اين آيات را شنيد سخت در او اثر كرد و گفت: اى شيخ، من يكى از روسياهان درگاهم، آيا اگر توبه كنم خداوند مرا مىآمرزد؟ واعظ گفت: «البته اگر توبه كنى خدا تو را مىآمرزد اگر چه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد.»گفت: شعوانه منم كه بعد از اين گناه نكنم.واعظ گفت: خدا ارحمالرّاحمين است و البته اگر توبه كنى آمرزيده مىشوى.شعوانه گريه كرد و بندگان و كنيزان خود را آزاد كرد و مشغول عبادت شد و تلافى گذشتههاى خود را مىنمود، به نحوى كه بدنش گداخته شد و به نهايت ضعيف و ناتوانى رسيد.روزى در بدن خود نگريست خود را بسيار ضعيف و نحيف ديد.گفت: آه، آه! در دنيا به اين نحو گداخته شدم، نمىدانم در آخرت حالم چگونه است! پس ندايى از غيب به گوش او رسيد كه دل خوش دار، ملازم درگاه ما باش تا در روز قيامت ببينى جزاى ما را.نيامد در اين دركسى عذر خواهكه سيل ندامت نَشُسْتَنْ گناه.
MAHSHID
21st January 2008, 11:02 AM
در كتاب گلزار اكبرى گلشن 51 از ابوالفاء هروى نقل نموده كه گفت: من در مجلس پادشاه، قرآن مىخواندم و ايشان استماع نمىنمودند و سخن مىگفتند.پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را به خواب ديدم كه رنگ مباركش متغيير بود، فرمود:«اَتَقْرَءُ الْقُرْآنَ بَيْنَ يَدَى قَوْم وَ هُمْ يَتَحَدَّثُونَ وَ لا يَسْتَمَعُونَ وَ اِنَّكَ لا تَقْرَءُ بَعْدَ هَذا اِلاّ ماشاءَاللهُ.»«آيا قرآن را براى كسانى مىخوانى كه باهم سخن مىگويند و آن را نمىشنوند! تو بعد از اين به سبب عدم رعايت ادب نتوانى خواند، مگر آنچه خدا بخواهد.»بعد از آن بيدار شدم و گنگ شده بودم، امّا چون فرموده بود «الاّ ماشاءالله» اميد داشتم كه زبانم آخر خواهد گشود.پس از چهار ماه در همان محلى كه آن خواب را ديدهبودم، باز رسولخدا(صلى الله عليه وآله) را در خواب ديدم، فرمود:«قَدْ تُبْتَ.»حتماً توبه كردهاىگفتم: بلى يا رسولالله(صلى الله عليه وآله)، فرمود:«مَنْ تابَ تابَ اللهُ عَلَيْهِ.»هر كه به سوى خدا باز گردد خدا هم به مغفرت به او رجوع خواهد فرمود.بعد از آن فرمود: زبان بيرون آورد و با انگشت خود زبان مرا مسح كرد و فرمود:هر گاه نزد قومى قرآن مىخوانى پس ترك كن قرائت را تا هنگامى كه گوش گيرند كلام خداوند را.چون بيدار شدم زبانم گشوده بود.
MAHSHID
21st January 2008, 11:03 AM
عبدالرحمان سلمى به يكى از فرزندان امام حسين(عليه السلام) سوره حمد را آموزش داد.وقتى كودك سوره حمد را نزد امام حسين(عليه السلام) خواند امام به آموزگار وى هزار دينار و هزار دست لباس عطا كرد و دهان او را پر از جوهرات نمود.عدهاى به حضرت اعتراض نمودند كه آموزش يك سوره، اين همه عطا و تشويق نمىخواست!آن حضرت در پاسخ فرمود: اين عطا و بخشش من چگونه با تعليمى كه او به فرزندم داد برابرى نمايد.! (يعنى ارزش قرآن بيش از اين است).
MAHSHID
21st January 2008, 11:03 AM
اصمعى مىگويد: روزى از شهر بصره خارج شدم به عربى برخورد كردم كه شمشير حمايل داشت.از من پرسيد از كدام قبيلهاى؟ گفتم: از قبيله «بنىالاصمع» پرسيد: از كجا مىآيى؟ گفتم: از خانه خدا.گفت: آنجا چه مىكردى؟ گفتم: كتاب خدا تلاوت مىنمودم.پرسيد: مگر خدا را كتابى است كه تلاوت بشود؟ گفتم: بلى.گفت: مقدارى از آن را براى من بخوان.گفتم: مؤدب و دو زانو بنشين تا بخوانم.پس شترش را خوابانيد و زانوهاى او را بست و خود دو زانو نشست و گوش فراداد.شروع به خواندن نمودم و بر زبانم سوره مبارك «والذاريات» جارى شد.همين كه به اين آيه رسيدم«وَ فى اْلاَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ، وَ فى اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تُبْصِرُونْ.»«در زمين نشانههايى است از خدا براى اهل يقين و در خود شما نيز، مگر آنها را نمىبينيد.»اعرابى گفت: حق تعالى راست گفته است. سرگين نشانه عبور شتر است و جاى پا دليل بر عبور عابر.پس چگونه اين آسمان با عظمت و اين زمين پهناور بر پروردگار با عظمت دلالت نكند!همين كه خواندم:«وَ فى السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونْ.»«و در آسمان است روزى شما و آنچه را كه به آن وعده داده شدهايد.»اعرابى گفت: تو را به حق خدا اين نيز از كلام خداوند است؟ گفتم: بلى.پس اعرابى شتر خود را به بيابان رها نمود و گفت: اى واى، روزى من در آسمان است و او را در زمين جستجو مىكنم.آنگاه سر به بيابان گذاشت و رفت.من هم به طرف بغداد روانه شدم و همين قضيه را براى هارون الرشيد نقل كردم و او تعجب كرد.سال بعد كه هارون به طرف مكه حركت نمود مرا هم با خود همراه برد.روزى مشغول طواف بودم كه ناگهان جوانى نيك روى گوشه لباسم را گرفت و مرا به خود متوجه نمود.چون نگاه كردم شناختم كه همان شخص سال گذشته است.باز به من گفت: از كتاب خدا برايم بخوان.در اين مرتبه نيز بر زبانم سوره مبارك «والذاريات» جارى شد كه مىفرمايد:«وَ فى السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ، فَوَرَبِّ السَّماءِ وَ الأَرْضِ اِنَّهُ لَحَقٌ مِثْلَ مَآ اَنَّكُمْ تَنْطِقُونْ.»«در آسمان است روزى شما و آنچه كه به آن وعده داده شدهايد.به حق خداى آسمان سوگند كه اين امر حق است همچنان كه شما سخن مىگوييد.» اعرابى گفت: چه كسى محتاج كرده خدا را كه قسم ياد كند! به حق او قسم كه هيچگاه محتاج نشدم به چيزى مگر آنكه همان چيز نزدم حاضر شده است.پس نعرهاى زد و روى زمين افتاد.رفتيم كه او را به هوش بياوريم ليكن متوجه شديم كه از دنيا رفته است.
vBulletin v3.8.6, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By
Kimiahost Co