شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 7th June 2008   #1

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 

داستان های نتیجه دار

توی این تاپیک داستان هایی تقریبا طنز میزارم که آخرشون با یه نتیجه گیری تموم میشه.
شاید شنیده باشید
شما هم اگه دارید بزارید.

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 7th June 2008   #2

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 

حكايت شرايط سبعه!


يكي بود يكي نبود،غير از خدا
هيچ كس نبود.
يك روز يك جواني در كوچه راه مي
رفت كه ناگهان چشمش افتاد به يك
دختري كه داشت بالاي پشت بام
خانه شان قاليچه تكان مي داد و
به قول استاد الهي قمشه اي:

((اومد لب بوم قاليچه تكون داد
قاليچه خاك نداشت خودشو نشون
داد!))

باري،جوان با ديدن چهره دختر
كه به قرص خورشيد مي گفت: ((تو در
نيا كه من در آمدم))،يك دل نه،صد
دل عاشق او شد.
جوان دل به دريا زد و رفت پاي
ديوار و گفت:اي دلبر بي همتايي
كه تير عشقت از پس گرد و خاك
قاليچه،يك راست بر قلب اين
حقير فقير فرود آمد،اينك اين
منم مردي تنها كه در آستانه
فصلي سرد(احتمالا تاريخ اتفاق
اين افسانه،فصل زمستان بوده
است -توضيح نگارنده)تو را من
چشم در راهم.
اختيار در دست توست كه مرا به
غلامي خود بپذيري يا بگذاري از
همين حالا سر به بيابان بگذارم
و بروم در بيابانهاي ولايت
غربت،آههاي سوزناك بكشم وشكمم
را روي سنگهاي داغ بمالم و هزار
بلا از اين بد تر بر سر خود
بياورم تا باورم كني.حالا مي
گويي كه چي؟ زنم مي شوي يا بزنم
خودم را ناكار كنم؟
دختر كه از آن بالا نقل جوان را
مي شنيد،چون ديد كه جوان مقبول
و خوش كلامي است،با خودش گفت كه
حيف است كه اين جوان كه در هفت
اقليم عالم در شيرين زباني كسي
بالاي دست او نيست،بزند خودش
را ناكار كند.اين شد كه گفت:اي
جوان از جا برخيز و بدان كه در
چشم ما مقبول افتاده اي،ليكن
مي بايد كه ابتدا از پس شرايط
سبعه (هفتگانه)بر آيي.
جوان با شوق و ذوق دست بر سينه
گذاشت و گفت:از جان و دل،منت
پذير و در خدمت حاضرم.چيست آن
شرايط؟
دختر گفت:اول اينكه مي بايد
برايم يك دست جواهر آلات
بياوري كه ازمال عمه خاتونم
خوشگلتر و قيمتي تر باشد.
پسر گفت:به روي چشم.پدرم در
بازار طلا فروشها حجره
دارد.تشريف بياوريد يك سرويس
باب ميل خود انتخاب بفرماييد.
دختر گفت:و اما شرط دوم اين كه
بايد يك خانه با سند شش دانگ
پشت قباله ام بياندازي.
پسر گفت:آن هم به رو چشم.
يك خانه دو اشكوبه مبله در جردن
كه متعلق به اين كمترين است
تقديم به خاك پاي شما. دختر
گفت:شرط سوم اينكه براي مادرم
كه بيمه تامين اجتماعي است،در
يك بيمارستان پذيرش بگيري چرا
كه بيماري دارد.(تشخيص نگارنده
:فشار خون كه به گزارش
((ايرنا))به جهت كم ايماني به
آدمي عارض مي شود.خداوند عا قبت
ما وخبرنگاري محترم جمهوري
اسلامي را ختم به خير
فرمايد،ان شاالله.)پسر
گفت:عموي بنده رييس يك
بيمارستان خصوصي است،نشاني
ميدهم فردا برويد بستري شوند.
دختر گفت:شرط چهارم اين كه منزل
ما هنوز پايان كار ندارد.بروي
پايان كارش را بگيري.
پسر گفت:يكي از دوستانم مهندس
ناظر منطقه است،سند بدهيد تا
بروم ظرف همين دو سه روزه
بگيرم.
دختر گفت:شرط پنجم اينكه نام
برادر كوچكم را در يك مدرسه
دولتي بنويسي.
پسرگفت:مدير مدرسه كوچه بغلي
شما دايي بنده است،بگوييد فردا
بروم ثبت نام كند به رايگان.
دختر گفت:شرط ششم اينكه يك كاري
كني كه من در هفت اقليم عالم
مشهور خاص و
عام بشوم.
پسر گفت:اتفاقا پسر عمه ام
كارگردان است وفيلمهاي اكشن مي
سازد.ترتيبي ميدهم كه در اولين
فيلمش بازي كني و عكست بر سردر
تمام سينماهاي عالم چاپ شود.
دخترگفت:واما شرط هفتم كه از
همه شرط هاي ديگر مهم تر
است،اين كه يك وكيل
زبردست و گوش به فرمان داشته
باشي،چرا كه برادرم مي خواهد
زنش را طلاق دهد و
ميخواهد با كمترين خرج،سروته
كار را هم بياورد.
پسر گفت:اي دلبر جانان،چرا فقط
يك وكيل وچرا با كمترين خرج؟
اين بنده چندين وكيل
زبر دست سراغ دارد كه با كمترين
شان ميتواند نه با خرجي كه با
گرفتن مبلغ معتنابي
خسارت،علاوه بر طلاقنامه،حق
اين آكله خونخوار را كه همسر
برادر شما شده،كف دستش بگذارد.
حال كه بنده از پس هفت شرط شما
برآمدم،آيا ميتوانم همين امشب
پدرو مادرم را بفرستم
خواستگاري؟
دختر قاليچه را به كناري
انداخت و دست به كمر زد و فرياد
كشيد:نخير!صد سال سياه!
كه اين طور؟فكر كرده اي من-دور
از جان خودم-اين قدر نادانم كه
بيايم خودم را با دست
خودم نفله كنم؟ زنت بشوم كه
چهار روز ديگر وكيل بگيري تا
ثابت كند ناشزه ام و
نفقه ام را ندهي و مهريه ام را
بالا بكشي و جهيزيه ام را گربه
خور كني؟
كور خوانده اي.لذا من زنت نمي
شوم.
جوان كه ديد بند را به آب داده و
دختر دارد از آن بالا گرد وخاك
قاليچه را روي سر او
مي تكاند،در نهايت شرمندگي دمش
را گذاشت روي كولش و رفت.

ما از اين داستان نتيجه مي
گيريم كه آدم بعضي از شرايط را
نداشته باشد،براي خودش
بهتر است!

قصه ما به سر رسيد،غلاغه به خو
نه اش نرسيد


ویرایش توسط Pooyajoon : 7th June 2008 در ساعت 06:58 PM.
Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 7th June 2008   #3

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 


يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.
اي برادران و خواهران بد نديده،ناقلان اخبار و غلاغان
صابون دزد مردم آزار چنين حكايت كرده اند كه در ولايت
غربت،يك لاك پشتي زندگي مي كرد كه از قضاي روزگار با دو
تا مرغابي دوست شده بود.
فصل پاييز كه رسيد،دو تا مرغابي زير پاي لاك پشت نشستند
كه الا و بلا بايد با ما بيايي برويم در ولايت جابلقا كه
الان گرم است.لاك پشت زبان بسته هم خام شد و قبول كرد.
مرغابي ها يك تكه چوب آوردند و دو طرفش را به نوك خود
گرفتند و به لاك پشت هم گفتند وسط چوب را به دهان
بگيرد.مرغابي ها شروع به پرواز كردند ولاك پشت هم چوب به
دهان همراه آنان شد.
وسط هوا و زمين بودند كه لاك پشت خوش خوشانش شد وخواست
بگويد((آخ جون!))...ولي هيچي نگفت.چون ميدانست كه اگر
دهان باز كند،كارش ساخته است،و از آن بالا، مي افتد
پايين.اين شد كه وقتي ديد هيچي نميتواند بگويد،فقط
چشمهايش از خوشحالي گرد شد.
مرغابي ها يك دفعه زير چشمي نگاهشان افتاد به لاك
پشت.ديدند كه از طرفي چشمهايش از خوشحالي گرد شده و از
طرف ديگر،دست وپايش را از ترس توي لاكش قايم كرده.از
مشاهده اين وضعيت خنده شان گرفت و آن قدر خنديدند كه به
قاه قاه افتادند و دهن شان باز شد و لاك پشت زبان بسته
با چوب توي دهانش از آن بالا پرت شد پايين.
لاك پشت كه قبلا داستان آن يكي لاك پشت خدا بيامرز را
شنيده بود و يك چتر نجاتي محض احتياط همراهش برداشته
بود،دكمه چتر را زد و چتر،باز شد ولاك پشت به خير و خوشي
به زمين رسيد ولي از بد روزگار جايي فرود آمد كه دو تا
برادر يقه همديگر را گرفته بودند و داشتند به زبان خوش
با هم بحث سياسي مي كردند.
اين دو برادر وقتي لاك پشت را ديدند ،نگاهي به هم كردند
ودست از يقه يكديگر كشيدند.برادر اولي گفت:نگاه كن
برادر،بيا ببينيم اين ديگر كيست.چون با چتر فرود
آمده،غلط نكنم بايد جاسوس اجنبي باشد.برادر دومي
گفت:جاسوس اجنبي كجا بود؟نميبيني چوب همراهش داره؟به
گمانم آمده براي دعوا تا بحث ما را در خصوص جامعه مدني
به هم بزند.
خلاصه براي رفع ابهام آمدند سر وقت لاك پشت زبان بسته از
همه جا بي خبر.
گفتند:آهاي عمو!سه تا سؤال از تو ميكنيم.اگر درست جواب
دادي كه دادي والا خونت گردن خودت.لاك پشت كه چترش را
جمع كرده بود و زده بود زير بغلش،ديد چاره اي جز جواب
دادن ندارد.گردنش را كج كرد و آهي كشيد و گفت:بپرسيد.
گفتند:اول بگو ببينيم،چپي بهتر است يا راستي؟لاك پشت
گفت:فرقي نميكنند.هر دوتاشان با هم آدم را ميبرند آن
بالا بالا ها،بعد هم اگر بخواهندبخندند،آدم را از همان
بالا مي اندازند پايين.
دو برادر به هم نگاه كردند وگفتند:شگفتا!اين لاك پشت
براي خودش عجب لاك پشت فراجناحي معقولي است.دوباره
گفتند:خوب،حالا سؤال دوم.بگو بدانيم وضع مواضعت چطور
است؟گفت:قرص و قايم است.اگر باور نميكنيد خودتان بياييد
دست بزنيد.
دو برادر دستي به زير و بالاي لاك پشت كشيدند وچشم شان
از تعجب گرد شد وبه هم گفتند ماشالا چه مواضع قرص و
قايمي دارد.
بعد گفتند:خوب حالا سؤال سوم.اين سؤال در گوشي است.گوش
ات را بياور جلو.لاك پشت گوشش را برد جلو.دو برادر در
گوشش گفتند:((...............))لاك پشت هم در گوششان
گفت:((...................))
{در اصل افسانه هم بعلت در گوشي بودن و تاپ سكرت بودن
سؤال و جواب ،چند جمله اي درج نشده است.}
آن دو برادر به لاك پشت گفتند:اي بزرگوار بيا و بشو
سخنگوي جناح ما.مي شوي؟
لاك پشت سرش را كرد توي لاكش وگفت:لاك پشت رفته گل
بچينه!
برادر ها بعد از سه بار پرسيدن،از لاك پشت جواب بعله
گرفتند وآن روز لاك پشت شد سخنگوي آنها.

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه لاك پشت هم لاك پشت
هاي قديم.!


ویرایش توسط Pooyajoon : 7th June 2008 در ساعت 07:22 PM.
Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 7th June 2008   #4

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 

[font="tahoma"]
حكايت آن دو شتر نجيب


يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچكس نبود.
يك جوانمردي بود در ولايت غربت به نام خواجه الماس.اين
خواجه الماس يك برادري هم داشت كه اسمش خواجه مراد بود
ومرد خيلي خوب و با خدايي بود.يك روزي اين خواجه الماس
رفت پيش برادرش وگفت اي برادر،مي داني كه من از اين دار
دنيا فقط سه تا شتر دارم.
دوتاشان را مي سپارم به تو وخودم دارم ميروم ولايت
جابلقا از براي پيدا كردن يك لقمه نان حلال.
خواجه مراد گفت اي برادر،تو برو وخيالت راحت باشد كه من
مثل تخم چشمم از اينها مواظبت ميكنم.وقتي خواجه الماس
خيالش از بابت شترها راحت شد،راه افتاد و رفت به طرف
ولايت جابلقا.
حالا بشنو از خواجه مراد كه وقتي برادرش رفت،شترها را
برد وبست در طويله.شب كه شد،شتر اولي به شتر دومي گفت:اي
رفيق شفيق و اي يار گرامي،بدان و آگاه باش كه خواجه
الماس به سفر رفته و ما را به دست خواجه مراد سپرده و
عروسي پسر خواجه مراد نزديك است.
من در فكرم كه نكند اين خواجه مراد شير خام خورده درباره
ما خيالاتي بكند و مارا بسپرد به دست قصاب.شتر دوم
گفت:من هم در همين فكرم و مصلحت اين است كه ما كاري كنيم
كه اين بلا به سرمان نيايد.
دو شتر نشستند و نقشه كشيدند وآخر سر به اين نتيجه
رسيدند كه همان شبانه بروند پناهنده بشوند به سفارت
جابلقا.اين شد كه طنابهايشان را پاره كردند و زدند بيرون
و رفتند به طرف قنسولگري.
شتر ها را همين جا داشته باشيدتا ببينيم خواجه مراد چه
كرد.خواجه مراد كه صبح از خواب پا شد،رفت به طرف طويله
كه آنها را بردارد ببرد به طرف بازار و برايشان دمپايي
ابري و سينه ريز طلا بخرد.
وقتي وارد شد،ديد اي دل غافل،جا تر است و شتر ها
نيستند.اين شد كه از ناراحتي پا شد رفت در خانه و
رختخوابش را پهن كرد وافتاد در بستر بيماري.
اما بشنويد از شترها كه همينطور رفتند و رفتند تا رسيدند
به سفارت جابلقا.آنجا كه رسيدند،يك دعوتنامه از طرف
خواجه الماس جعل كردند و ويزا گرفتند و رفتند به جابلقا.
در ولايت جابلقا براي آنكه كسي آنها را نشناسد،دو تا
عينك دودي خريدند و زدند به چشمشان و بعدش يك شركت
باربري تاسيس كردند و پس از چندي كار و بارشان سكه شد.
حالا بشنويد از خواجه الماس كه بعد از مدتي يك تلگراف
فرستاد از براي برادرش خواجه مراد كه :((سين.شتر
چطور؟))از آن طرف تلگراف به دستش آمد كه:((و عليك
سين.شتر بي شتر.)) خواجه الماس از غصه و ناراحتي نشست دم
در تلگراف خانه و بنا كرد به گريه كردن.
در همين حال دو شتر كه براي هواخوري آمده بودند بيرون،يك
دفعه صاحبشان را ديدند و شناختند.آمدند جلو و با خواجه
الماس روبوسي كردند وآنچه بر سرشان آمده بود،باز
گفتند.خواجه الماس كه از ديدار شترانش كلي خوشحال شده
بود گفت:اي شتران عزيز من،بدانيد كه من در اينجا
پول و پله اي به هم زده ام و قصد دارم برگردم به ولايت
غربت.بياييد با هم برويم.شتر ها قبول كردند وبار وبنديل
سفر بستند و با خواجه الماس برگشتند به ولايت خودشان.
اما بشنويد از خواجه مراد كه وقتي شنيد برادرش دارد مي
آيد،با همان حال زار و نزار آمد دم در دروازه شهر به
استقبال.دو برادر و دو شتر همديگر را در آغوش گرفتند
وشاديها كردند وبخصوص وقتي خواجه مراد قضيه دمپايي ابري
و سينه ريز را گفت،بكلي رفع سوء تفاهم شد و همگي شاد و
خندان با هم به خانه خواجه مراد رفتند.

خواجه مراد گفت اي برادر،حالا كه آمده اي بيا به خاطر
بازگشت تو و ازدواج پسرم يك جشن مفصلي بگيريم.اين شد كه
شهر را هفت روز و هفت شب چراغان كردند وشترها را به خوشي
و خرمي خوردند.

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه شتر حيوان نجيبي
است.
[font\]

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 10th June 2008   #5

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 

نخودي!كجا ميروي؟


يكي بود يكي نبود ،غيراز خدا هيچ كس نبود.
يك زن ومردي بودند در ولايت غربت كه بچه شان نمي شد.يك
روزمرد رفته بود سركار و زن داشت آش رشته مي پخت.
زن زير لب گفت:اي خدا،چي مي شد اگر من يك بچه داشتم.
ناگهان يك نخود از توي ديگ پريد بيرون وگفت:سلام مادر
جان!
زن گفت:تو ديگه كي هستي؟ نخود گفت:من نخودي هستم،پسرت.
زن خدارا شكر كرد وديگ آش را داد به دست نخودي وگفت:پسرم
اين را ببر براي پدرت كه رفته سر جاليز.
نخودي ديگ آش را به سر گرفت ورفت سر جاليز.
مرد وقتي نخودي را ديد وفهميد نخودي پسري است كه خدا به
او داده ،آهي كشيد وگفت:اي خدا چي مي شد اگر اين پسر يك
جوان گردن كلفتي بود كه ميفرستادمش برود قصر پادشاه
،كاسه مسي ام را پس بگيرد وبياورد.
نخودي گفت:اي پدرجان!غصه نخور كه من خودم ميروم حقت را
از پادشاه ميستانم وبرمي گردم.
پدر وپسر خداحافظي كردند ونخودي به راه افتاد.نخودي رفت
ورفت تا رسيد به يك دندان مصنوعي.دندان مصنوعي از او
پرسيد:نخودي كجا مي روي؟
نخودي گفت: مي روم قصرپادشاه كاسه مسي پدرم را پس
بگيرم.دندان مصنوعي گفت مرا هم ببر.نخودي گفت باشد .بعد
دندان را قورت داد وبه راه افتاد.
رفت ورفت ورفت تا رسيد به يك بسته ماكاروني،ماكاروني
گفت:نخودي كجا ميروي؟گفت:ميروم قصر پادشاه كاسه مسي پدرم
را پس بگيرم.ماكاروني گفت مرا هم ببر.
نخودي گفت باشد.بعد بسته ماكارون راقورت داد وراه افتاد.
رفت ورفت ورفت تارسيد به يك وكيل پايه يك دادگستري.وكيل
گفت نخودي كجا ميروي؟
گفت مي روم قصر پادشاه.گفت مرا هم با خودت ببر.نخودي گفت
باشد.بعد وكيل پايه يك دادگستري را قورت داد وبه راه
افتاد.
رفت ورفت و رفت تا رسيد به يك آدم صاف وساده اي.آدم صاف
ساده گفت كجا ميروي؟
گفت مي روم قصر پادشاه.گفت مرا هم ببر.نخودي او را هم
قورت داد ورفت ورفت ورفت تا رسيد به قصر پادشاه.
وقتي وارد شد،سلام كرد وگفت:اي پادشاه!من آمده ام كاسه
مسي پدرم را پس بگيرم.
پادشاه گفت اين پدر سوخته را بگيريد،بيندازيد در قفس
شير.
نخودي را در قفس شير انداختند.شير گفت اي نخودي مرا
ببخش.چون دندان ندارم مجبورم قورتت بدم.نخودي گفت: اي
شير زبان بسته! دواي درد تو پيش من است.
منتها قدري خرج دارد.شير گفت:خرجش مسئله اي نيست.نخودي
گفت:اول اينكه نبايد مرا بخوري.دوم اينكه يك دندان
مصنوعي برايت ميگذارم كه با تخفيف سر راست ميشود پانصد
هزار تومان.شير قبول كرد ونخودي دندان مصنوعي رادر آورد
وداد به شير.
صبح كه شاه رفت دم قفس شير،ديد نخودي دارد پول ميشمرد
وشير دارد دندان هايش را مسواك ميزند.شاه گفت اي نخودي
!حالا كه اين طور است امروز بايد بروي به مطبخ براي ما
غذا درست كني.اگر غذايي باشد كه ما ميل نداشته باشيم،تو
را درسته قورت ميدهيم.
نخودي رفت به مطبخ.ماكاروني را درآورد ودرست كرد.بعد آمد
پيش شاه ودرباريان وگفت :بفرماييد چي ميل داريد؟ شاه كه
آگهي هاي تبليغاتي تلويزيون را زياد تماشا مي
كرد،ناخودآگاه گفت:ما ماكاروني! نخودي ديس ماكاروني را
گذاشت جلو شاه!
شاه بعد از خوردن غذا گفت:حالا كه اينطور شد بايد بروي
به انبار جو و تا فردا همه جو ها را به گندم تبديل
كني.نخودي را انداختند توي انبار جو.صبح كه شاه آمد به
انبار جو،ديد جوها هيچ تغييري نكرده.
گفت :اي نخودي! خونت هدر است!چرا اين جوها را گندم
نكردي؟
نخودي وكيل پايه يك دادگستري رااز دهانش بيرون آورد.
وكيل گفت:قربان! با اجازه از محضر عالي بايد عرض كنم كه
اينها با استناد به تبصره‌‌ي الحاقي بند 12از ماده هشتصد
وسي وشش قانون زراعي مصوب شوراي عالي قانونگذاري، گندم
است.
ريز موارد قانوني اين مورد تماما در صفحه هزار وپانصد
وچهل وسه اساسنامه زراعت بهينه به شماره 56789/1234
مندرج وتمامي اسناد آن موجود است.
شاه ديد كه اي دل غافل،اين جوها قانونا گندم است.به
ناچار گفت نخودي را ببريد به خزانه تا كاسه مسي پدرش را
بردارد و شرش را از سر ما كم كند.
نخودي رفت به خزانه ،كاسه مسي پدرش را برداشت وهر چي
جواهرات هم در خزانه بود قورت داد وآمد بيرون. وسط راه
براي استراحت قدري خوابيد وبعد به راه افتاد ورفت به
خانه.
وقتي به خانه رسيد،گفت:اي مادر جان برايت سورپريز
دارم.دامنت را بگير جلو من وچشمت را ببند.بعد نخودي
دهانش را باز كرد تا جواهرات را بريزد توي دامن مادرش
ولي هر چه تقلا كرد چيزي بيرون نيامد.حتي از آدم صاف و
ساده كه وسط رفتن قورت داده بود، خبري نبود.
معلوم شد كه وقتي نخودي بين راه خوابش برده ،آن آدم صاف
وساده فرصت را غنيمت شمرده وجواهرات را برداشته و زده به
چاك!

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم هيچ وقت نبايد
يك آدم صاف وساده اي را قورت بدهد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه اش نرسيد.

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 10th June 2008   #6

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 

اُخيك


يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.روزي
روزگاري،يك مرد خاركني بود
در ((پرت آباد)) (توضيح مصحح:پايتخت ولايت غربت) .
يك روز كه رفته بود براي خاركني ،خسته شد ورفت كنار چشمه
وقدري آب خورد وگفت :((اُخي!)) ناگهان اُخيك (سلطان هفت
دريا)سر از چشمه در آورد وگفت:سلام بابا خاركن ،چه
فرمايشي داري؟
بابا خاركن آهي كشيد وگفت :اي برادر،دست به دلم نگذار كه
دلم خون است.صبح تا شب كار ميكنم.كم كم دارم چهل ساله مي
شوم وهنوز زن ندارم.اخيك گفت :اين كه مشكلي نيست.بعد به
يك چشم بر هم زدن ،دختري مثل پنجه آفتاب ،لب چشمه پيدا
شد.اخيك گفت:بفرما،اين هم زني كه ميخواستي.بعد از اين
حرف اخيك ناپديد شد.دختر به خاركن گفت :اي خاركن بدان
وآگاه باش كه من دختر شاه پريان هستم وعقد من وتو را در
آسمانها بسته اند.
بابا خاركن خوشحال شد وبا زنش راه افتاد كه برود به
خانه.يك دفعه با خودش فكر كرد كه اي دل غافل!من كه اصلا
خانه ندارم ،اين شد كه دوباره برگشت سرچشمه وقدري آب
خورد وگفت:اخي دوباره اخيك از آب بيرون امد وگفت:سلام
بابا خاركن چه خواسته اي داري؟بابا خاركن گفت:اي
برادر،من خانه ندارم.اگر التفاتي بكني ويك غاري براي
زندگي در اختيارمان بگذاري،منت پذيرت مي شويم.اخيك
گفت:پدرآمرزيده،اين روزها با ايران رادياتور كي ميره تو
غار؟يك ساختمان ويلايي دوبلكس مبله،با استخر وسونا
وجكوزي وپاركينگ وانبار با تمام وسايل منزل ،حوالي تجريش
ونياوران برايت سراغ دارم.چطور است؟خاركن گفت :بد نيست.
به يك چشم بر هم زدن،سند منگوله دار يك ساختمان
ويلايي،از آسمان افتاد پيش پاي بابا خاركن واخيك ناپديد
شد.
بابا خاركن سند را برداشت ودست زنش را گرفت وراه افتاد
كه برود به طرف نياوران.دختر شاه پريان گفت:اي خاركن،مي
داني از اينجا تا نياوران چند فرسخ راه است؟تو كه از
اخيك اين همه چيز گرفتي،يك چهارپايي هم ميگرفتي كه
دوتايي تركش بنشينيم وبرويم.
خاركن دوباره آمد لب چشمه وقدري اب خورد
وگفت:((اخِي))دوباره اخِيك پيدا شد وگفت:با عرض سلام
مجدد!ديگر چه ميخواهي بابا خاركن؟بابا خاركن گفت:اي
برادر ،هيچ فكر نكردي كه من وعيالم اين همه راه را چطور
بايد برويم؟ يك اسبي،(بلانسبت خوانندگان محترم اين
افسانه)قاطري،چيزي...اخيك خنده اي كرد وگفت:آخر بابا
خاركن آدم با اين همه دارايي كه دوتركه سوار الاغ
نميشود... يك بنز شش در مشكي با راننده اختصاصي براي
خودت بخواه،يك ليموزين آلبالويي هم براي عيالت.
بابا خاركن گفت:حالا كه چاره اي نيست باشد!!! به يك چشم
بر هم زدن دوتا ماشين كنار دست بابا خاركن وعيالش سبز شد
واخيك ناپديد شد.
وقتي بابا خاركن روي صندلي گرم ونرم وچرمي بنز نشست وتا
كمر توي آن فرو رفت،خوش خوشانش شد و زير لب گفت
((اُخي!))دوباره اخيك ،سر از آب در آورد وگفت:بابا خاركن
اين دفعه ديگه خودم مي دانم چه مي خواهي .بيا.اين يك
دفترچه دويست برگي حساب در گردش كه هرچه ازش خرج كني
،تمام نميشود.اين هم يك دفترچه پس انداز چندميليون دلاري
در بانكهاي سوئيس ،اين هم يك تعداد سند وبنچاق كه به درد
روز مبادايت مي خورد.
اخيك اينها را داد به دست بابا خاركن وناپديد شد.
بعد از اين واقعه بابا خاركن و دختر شاه پريان رفتند كه
با هم زندگي خوبي داشته باشند.

* * * * *

# خلاصه پرونده اتهامي:

نام: بابا
شهرت: خاركن
شغل: خاركني

# موارد اتهام:

1.كسب درآمد هاي باد آورده
2.داشتن روابط نا مشروع با خانم ((دال.شين.پ))معروف
به دختر شاه پريون
3.جعل اسناد دولتي
4.و غيره!!!

# راي دادگاه:

متهم به هزار بار حبس ابد محكوم شد.

* * * * *

اما بشنويد از بابا خاركن كه همان روز اول داشت توي
زندان آب خنك مي خورد،طبق عادت زير لب گفت:((اُخي)).
اخيك (سلطان هفت دريا) از توي ليوان آب بيرون آمد و وقتي
حال و روز بابا خاركن را ديد ،ترتيب آزادي اش را داد.
بابا خاركن الان دارد با دختر شاه پريان به خوشي وخرمي
زندگي مي كند.

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم بايد بعد از آب
خوردن ((اُخي))بگويد.
قصه ما به سر رسيد،غلاغه به خونه اش نرسيد

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 10th June 2008   #7

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 

حكايت چهار درويش


يكي بوديكي نبودغيرازخداهيچ كس نبود
يك پادشاهي بود در ولايت غربت كه بسيار با مروت و رعيت
پذيربود.اين پادشاه،هرشب
يك لباس شندر پندر پاره پوره درويشي را مي پوشيد وكشكول
به دست وتبرزين بردوش،
مي رفت دركوچه هاي شهرو سرك مي كشيد تا ببيند حال
وروزمردم چطوراست.
يك شب كه با لباس درويشي رفته بودبه سركشي،همين طوررفت
تا رسيد به يك كلبه
خرابه اي.ازپشت شيشه سرك كشيد وديد كه سه تا درويش
دورآتش نشسته اند ودارند دردودل
مي كنند.پادشاه كه خودش را دروغكي شكل درويش ها كرده
بود،آمد دم در وگفت: ياهو! سه درويش كه توي كلبه نشسته
بود،گفتند:وعليك ياهو! بفرمادرويش.
پادشاه وارد كلبه كه شد و بعدازسلام وعليك،نشستند وگرم
صحبت شدند.درويش اول گفت:اي برادر بدان كه ما سه درويشيم
ازسه ولايت مختلف وامشب خلوت انسي دست داده
است تا گردهم بنشينيم وآرزوهايمان رابراي هم تعريف كنيم.
پادشاه گفت:بسيارپسنديده است،تعريف كنيد تا ماهم
بشنويم.درويش اول گفت:من دلم ميخواهد كه هروقت ميگويم
((ياهو))يك قاب چلوخورشت پيش رويم حاضرشود.
درويش دوم گفت:من دلم ميخواهد كه چهار تا زن داشته
باشم.بايكي شان زندگي كنم،
سه تاشان هم باشند براي زاپاس.
درويش سوم گفت:من دلم ميخواهد كه بتوانم درگوشي با
پادشاه يك ولايتي صحبت كنم.
پادشاه گفت:من دلم ميخواهد كه خداهرچي دلتان ميخواهد،به
شما بدهد.
حوالي صبح كه شد،پادشاه ازدرويشهاخداحافظي كردومخفيانه
برگشت به قصرپادشاهي خودش.صبح كه شد،چند تا از مامورهاي
خودش را فرستاد به نشاني همان كلبه وگفت:ميرويد به اين
نشاني،سه تا درويش توي كلبه نشسته اند،برشان ميداريد،مي
آوريدشان به حضور ما.ماموران رفتند و بعد از يك ساعت،سه
درويش را آوردند به خدمت پادشاه در قصر.
سه درويش وقتي چشمشان به شاه افتاد،فهميدند كه اي دل
غافل،اين پادشاه ،همان درويش ديشبي است.پادشاه گفت كه
درويش اولي را ببرند به مطبخ شاهي.
به نوكرها هم گفت كه هر وقت اين درويش،بگويد ياهو يك قاب
چلو خورشت بگذارند جلوش.درويش اولي رفت به مطبخ.هر از
چند دقيقه اي،يك صداي ياهو از مطبخ مي آمد.بعد از سه
ساعت،يكي از نوكرها آمد وگفت:قربان درويش اولي تركيد.
دودرويش،آب دهانشان را از ترس قورت دادند.شاه به درويش
دوم گفت:چند تا زن ميخواستي پدر جان؟
درويش دوم گفت:چهار تا.پادشاه او را در بغل گرفت و قدري
اشك حسرت ريخت
وگفت چهار تا زن به عقد او در آورند وراهيش كردند.
بعد از سه ساعت،نگهبانهاي قصر آمدند وگفتند:قربان درويش
دوم،همان دم در قصر،از خوشحالي دق كرد ورفت به رحمت خدا.
پادشاه به درويش سوم گفت:حالا نوبت توست.بيا با من در
گوشي صحبت كن.
درويش سوم جلو رفت ودهانش را گذاشت در گوش پادشاه و
گفت:اي پادشاه،بدان وآگاه باش كه من خودم پادشاه ولايت
جابلقا هستم و ديشب آمده بودم با لباس درويشي در ولايت
غربت تا ببينم وضع رعيت شما چطور است و بدان كه من هم
قصه هاي شاه عباس را خوانده ام.آن درويش اولي پادشاه
ولايت جابلسا بود ودومي پادشاه ولايت كابلسا .
خدا رو شكر كه در ولايت شما هيچ ادم فقيري پيدا
نميشود.پادشاه از خوشحالي درويش سوم را در آغوش كشيد
وگفت:اي برادر،فقير ودرويش،نمك مملكت است.
حالا كه هيچ فقيري در اين مملكت نيست،بيا تا من وتو براي
خالي نبودم عريضه با هم برويم به گدايي.
پادشاه جابلقا قبول كرد و اين دو با هم رفتند به گدايي.

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هر جا گدايي
ديديم،اول تحقيق كنيم،ببينيم نكند براي خودش پادشاه يك
ولايتي باشد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه اش نرسيد

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 10th June 2008   #8

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست

 

حكايت پادشاه ومادر بزرگش!



يكي بود يكي نبود،غيرازخدا هيچ كس نبود.
اي برادر،يك پسرپادشاهي بود در ولايت غربت.
يك روز كه داشت ازكنگره قصر،بيرون راتماشا مي كرد،كنار
يك جوي آب، دختري را ديد مثل پنجه آفتاب كه داشت رخت
ميشست.
پسر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق او شد.با خود گفت:چه
بكنم، چه نكنم.
آخر سر يك لباس كهنه پيدا كرد وپوشيد و آمد بيرون لب جوي
آب.
دخترهم كه پسر را ديد ، يك دل نه، صد دل عاشق او شد.
پسر پادشاه گفت:اي دختر، بدان كه من يك آدم رهگذري هستم
وپدرم يك گدايي است در ولايت جابلقا وحالا من برتوعاشق
شده ام.بيا برويم عروسي كنيم.دخترگفت:شرط دارد وآن اينكه
مرا ببري درخيابان ولي‌عصروهفت دست لباس وهفت دست
چاقچور وهفت دست دامن وهفت سرويس لوازم آرايش وهفت رقم
ادكلن برايم بخري ،با مرغ سوخاري و پيتزا وسيب زميني سرخ
كرده با سالاد و نوشابه وشيريني ونان
خامه اي!
پسرپادشاه گفت: باشد،پس قرار ما فردا همين ساعت،همين جا!
صبح فردا پسرپادشاه دزدانه هرچه طلا و نقره درخزانه پدرش
بود،برداشت وبار شتر كرد وآمد بيرون لب جوي آب.
دختر را هم نشاند ترك شتر و رفتند در خيابان ولي عصر.
آنجاكه رفتند هر چه كه دخترخواسته بودخريدند.دست آخرهم
شتر را فروختند و پولش رابرداشتند ورفتنددرپيتزافروشي.
امابشنويدازپادشاه كه وقتي پا شد وديد پسرش گمشده
وطلاوجواهرات
خزانه هم به سرقت رفته از زور ناراحتي ديوانه شد وسر به
كوه وبيابان گذاشت ورفت درولايت جابلقا و گدا شد.پادشاه
راهمين جا در ولايت جابلقا داشته باشيد تا ببينيم قضيه
پسر پادشاه ودختربه كجا رسيد.
پسرپادشاه و دختر كه غذاوشيريني شان راخوردند وآمدند
بيرون،يك مامور آمد وگفت:برادر،اين خانم،خواهرشماست؟گفت:
نه
گفت:همسرشماست؟گفت: نه. گفت: دخترخاله اي،دخترعمه
اي...؟گفت:نه. گفت:پس بيخوددرخيابان چرا با هم ميرويد؟
پسرگفت:اي برادر،بدان كه اين خواهر،همكلاس بنده است در
دانشگاه وما باهم شيريني خورده ايم .آن مرد عذر خواست
ورفت.دخترگفت:
اي پسر،اين ولايت جاي ماندن نيست. بيا تا برويم به همان
جابلقا.
اين دوتا رفتند و رفتند تا رسيدند در ولايت جابلقا.آنجا
رفتند به محضر و صيغه عقد جاري كردند و آمدند بيرون.
دم در محضر يك گدايي آمد وگفت:به شكرانه عروسي،به من بد
بخت درمانده كمك كنيد .پسر،خوب كه دقت كرد،فهميد اين گدا
همان پدر خودش است.
پادشاه هم پسرش را شناخت.دست در گردن هم انداختند وبنا
كردند به هاي هاي گريه كردن.
گريه شان كه تمام شد،پادشاه چشمش افتاد به دختر.كمي
چشمهايش را ماليد وبعد با فرياد وهيجان دست انداخت در
گردن دختر وگفت:سلام مادر بزرگ!
شما كجا،ولايت جابلقا كجا. دختر هم بنا كرد به گريه كردن
و اشك شوق ريختن.
پسر گفت:اي پدر!مادر بزرگ كدام است؟ اين دختر خانم ،عيال
من است.
پادشاه گفت:خجالت بكش.دختر خانم كجا بود؟اين مادر بزرگ
من است كه ما او را در سال وبايي گم كرده بوديم.
بعد دست برد وكلاه گيس و دندان مصنوعي دختر را بيرون
آورد.آرايش صورتش را هم پاك كرد.
پسر كه چشمش به مادربزرگش افتاد،آهي كشيد ونميدانم از
ناراحتي يا خوشحالي دق كرد ومُرد.
پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود،گدايي را ول
كرد ودست مادر بزرگش را گرفت ورفت به همان ولايت غربت
ومشغول پادشاهي شد.

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه ازدواج فاميلي خيلي
بد است.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه اش نرسيد

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا