شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 15th September 2008   #1

UFC

کاربر سايت

 UFC آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: جنگل النگ
نوشته ها: 170
تشکر از دیگران: 48
تشکر شده 140 بار در 62 پست

 

::داستانهاي كودكانه ::

دختر چوپان

آن قدرابر توی آ سمان بودکه آدم خیال میکردکه خورشید هنوز از خواب بیدار نشده است .

دختر چوپان روی تخته سنگی زیر یک درخت نشسته بود وآ رام نی می زد.زیر چشمی گوسفندها رامی پایید.یک مرتبه هیاهویی میان گله افتاد.گوسفندها بلندبلند بع بع می کردند وهرکدام به طرفی می دویدند. دخترک مثل برق از جایش پرید.می دانست صدا صدای چیست . پیتیکوپیتیکوی سم اسبان سرباز های پادشاه همیشه گوسفندهایش را می ترساندند. با عجله به طرف سوارها دوید.وقتی به آنها رسید نفسش بند آمده بود:

چه خبرتونه؟ الآ ن چند ماهه که هرروز می آیید این جا واین زبون بسته ها را می ترسونید منکه حرفامو قبلا زدم .تاپسر پا دشاه در یک کار استا نشه باهاش عروسی نمی کنم .

سواری که ازبقیه جلوتر بود از اسبش پیاده شد و گفت : والله ما که تا حالا نشنیده بودیم کسی برای ازدواج با پسر پا دشا ه قید و شرط بگذارد ولی به هر حال ما امروز اومدیم این جا تا ازطرف عالی جناب به شما بگیم که ایشون یک قالیباف معروف شده اند.گل ازگل چوپان شکفت. گله را هی کرد و برگرداند به ده . آن وقت سوار اسبش شد وبا سربازها به طرف قصر رفت.فردای آ ن روز جشن عروسی مفصلی در تمام کشور برپا شد جشن عروسی او با پسر پادشاه . روزهای قشنگ بهاری یکی یکی می آ مدند و می رفتند. در یکی از این روزهاعروس وداماد جوان تصمیم گرفتند تا برای گردش به صحرا بروند . آن قدر رفتند و حرف زدند و خوش گذراندند تا این که حسابی از قصردورشدند.ناگهان چشمشان به آلونک کوچکی افتاد که تک و تنها وسط دشت قرار داشت و از آن بوی کباب می آمد پسر پادشاه ازاسبش پیاده شد و گفت : بد نیست برویم داخل و یک چیزی بخوریم. گلیم کوچکی جلوی آلونک پهن شده بود. تا آمدند از روی آن رد بشوند زیرپایشان خالی شد وپرت شدند توی یک چاله ی تاریک و عمیق .صا حب آلونک که صدای افتادن آن ها را شنیده بود بالای چاله آ مد خنده ی ترسناکی سرداد و دو باره گلیم را روی چاله انداخت. همه جا تاریک شد. چند نفر دیگر توی گودال بودند. جلو آمدند وبه پسرپادشاه گفتند :هر روز یکی دو نفراین تو می افتند. مرد بدجنسی که صاحب آلونک است شبانه از ماکار می کشد آخر سرهم می آید ویکیمان را که بدتر از بقیه کار کرده با خود ش می برد.بعد او را می کشد و گوشتش را کباب می کند و به خورد بقیه می دهد.

طولی نکشید که مرد بد جنس با یک نردبان وارد گودال شد. زیر نور کمی که ازآن بالاتوی چاله می افتاد به تازه واردها نگاه کرد وگفت: هی شما دوتا چه کار بلدید تامن بتونم از اون پول در بیارم؟ پسر پادشاه سرش را بالا گرفت وبدون آن که بترسد جواب داد: اگر قول بدهی هیچ کدام از ما را نکشی کاری می کنم که زود پولدارشوی. یک دارقالی و چند تا دوک نخ برایم بیاور. مرد بد جنس که اورا نمی شناخت شرط اورا قبول کرد. آن شب پسرپادشاه تا صبح نخوابید وبا کمک بقیه شروع کرد به بافتن یک قالی. مرد بد جنس می خواست قالی را بفروشد و درعوض پول خوبی بگیرد. پس ازچند روز وقتی موقع تحویل قالی رسید پسر پادشاه به او گفت :من این قا لی را خیلی خوب و اعلا بافته ام. آن را به قصر پادشاه ببر و بگو شوهر دختر چوپان گفته که پادشاه اول قالی را باز کند وبعد به تو انعام خوبی بدهد. مرد بد جنس با خوشحالی راهی قصر شد . پادشاه تا قالی را باز کرد چشمش به جمله هایی افتاد که روی فرش بافته شده بود : پدر عزیزم ما توی یک چاله جلوی آلونک این مرد بد جنس زندانی شده ایم. اویک گلیم قرمز روی چاله انداخته. مارانجات بدهید.

پادشاه دستور داد تا مرد بد جنس را دستگیر کنند.آن گاه سپاهش را برای نجات زندانیان فرستاد. وقتی مردم از ماجرا آگاه شدند همگی دختر چوپان را تحسین کردندکه چنین شرطی برای ازدواج با پسر پادشاه گذاشته بود( شرط یاد گرفتن یک کار.)



برگرفته ازکتاب گنجینه های ادب آذربایجان

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
UFC آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 15th September 2008   #2

UFC

کاربر سايت

 UFC آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: جنگل النگ
نوشته ها: 170
تشکر از دیگران: 48
تشکر شده 140 بار در 62 پست

 

دخترشجاع وقهرمان

آ ن طرف د هكده اي دريايي عميق و وسيع بود كه مي گفتند درآن جا يك كشتي دزدان دريايي وجود دارد كه درآن كشتي دريايي دزدان دريايي زندگي مي كنند ودريا را تصرف كرده اند ومردم فقیر دهکده را که کارشان ماهیگیری بود از رفتن به دریا وکسب وکار محروم ساخته بودند . می گفتند دزدان دریایی يك شمشير جواهر نشان دارند كه قدرت آن ها درهمين شمشير است ومي گفتند آن شمشير دراتا قي به نام اتاق اسرار است و كليد آ ن اتاق دردست فرمانده دزدان دريايي است . درآن دهكده دختري يازده ساله به نام ليدا بودكه دلش مي خواست به جنگ با دزدان دريايي بپردازد ولي پدر و مادرش به او اجازه ي انجام چنين كا ري را نمي دادند. يك شب وقتي كه ليدا مط مئن شد همه خوا بيد ند تصميم گرفت به جنگ دزدان دريايي برود وآن ها را شكست بدهد او ازجنگل وحشتناكي گذ شت تا به دريا رسيد درآن جا قايقي ديد سوارآن شد وروی امواج ملایم دریا به طرف دزدان دريا حركت كرد. از دوركشتي دزدان دريايي را ديد و قایق را آرام وبیصدا به آن سمت هدایت کرد . با شجاعت وجسارت وارد كشتي آنها شد اول ازهركار مطمئن شد همه خوابيدند فقط سه تا نگهبان بيداراست بعد سروصدا كرد تا نگهبانان به طرف صدا بروند نگهبانان وقتی صدارا شنیدند به این طرف و آن طرف دویدند تا صدا را پیدا کنند درآن لحظه لیدا که موقعیت مکانی قبلی خود را تغییر داده بود از فرصت استفاده کرد و به اتا ق فرمانده رفت و کلید اتاق اسرار را برداشت وقتی می خواست ازاتاق فرمانده خارج شود نا گها ن پایش به ظرف سفالی قدیمی و مورد علاقه فرمانده خورد ظرف افتاد و شکست . فرمانده خواب آ لود گفت : کیه ؟ لیدا صدای گربه را درآ ورد و فرمانده فکرکرد گربه است ودوباره خوابید . لیدا به سراغ اتاق اسرار رفت وشمشیررا برداشت و با خوشحالی به خانه بر گشت صبح وقتی فرمانده ازخواب بیدار شد دید ظرف شکسته است و ازهمه مهم تر اینکه کلید اتاق اسرار نیست زود به سراغ اتاق اسراررفت وقتی که دید شمشیر نیست فریاد زنان گفت : بیچاره شدیم. ولی لیدا شمشیررا به اها لی دهکده نشان داد مردم خوشحال شدند و شمشیررا شکستند بعد عکس لیدا درروزنامه ها بعنوان قهرمان ملی وجسور چاپ شد .این دختریازده ساله صاحب موفقیت بزرگ شده بود . مردم دهکده برای همیشه ازدست دزدان دریایی خلاص شده بودند . پس از آن مردم دهکده به همراه کدخدای دهکده میدانی ساختند و نام آ ن را میدان پیروزی گذاشتند وکنارآن مجسمه ی لیدا را ساختند بعد ازآن ماجرا لیدا مایه ی افتخار پدر و مادرش ومورد احترام اهالی دهکده شد وهمه به او احترام می گذا شتند .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
UFC آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 15th September 2008   #3

UFC

کاربر سايت

 UFC آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: جنگل النگ
نوشته ها: 170
تشکر از دیگران: 48
تشکر شده 140 بار در 62 پست

 

نام داستان : شباهت سرگذشت دو درخت



روزی روزگا ری درخت پیرو کهنسا لی،کنارجاده ای دربیابانی زندگی میکرد. او سالهابودکه به تنهایی زندگی میکرد و درآن بیابان هرگز دوستی ندیده بود.

درخت پیر وکهنسال ما ازاین وضع خیلی ناراحت بود تا اینکه یک روزی متوجه شدکه یک درختچه کوچولویی درکنارش شروع به رشد و نمو می کند.

درخت پیربا دیدن این درخت کوچک خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد که بالاخره برای خودش همصحبتی پیداکرده است .

درخت پیرازخو شحالی درپوست خود نمی گنجید. آخه بعد سالها سکوت می خواست با کسی حرف برند .

درختچه ی کوچولو با دیدن این درخت بزرگ خوشحال شد وبا خود گفت که باید خیلی چیزها از این درخت یادبگیرم چون سالهاست که تواین بیابان زندگی کرده است. یک روزی درخت کوچولو برای اینکه سرصحبت باز کند گفت : ای درخت بزرگ شما چرابه تنهایی زندگی می کنید وچراپیش دوستانت در جنگل نرفته اید ؟

درخت کنهسال که سالها درانتظار چنین سئوالی بود زندگینامه ی خود را اینگونه شروع کرد :

من درکنارپدر و مادر و خوا هر و برادرانم دریک جنگل بزرگ و سرسبزی زندگی میکردم . روزی ازروزها این انسانها که خود را برتر از دیگران می دانند و خود را اشرف مخلوقات می دانند مرا از خانواده ام جدا کردند. آنها می خواستند مرا به شهر برده تا از من میز و مداد و کا غذ و ... بسازند. انسانها من وتعدادی زیاد از درختان جنگل را بریدند وسوار ماشین کرده به قصد شهر راه افتادند.ازقضای روزگار دربین راه من از کامیون به زمین افتادم . چون ازخانواده ام دورشده ودربیابانها رها شده بودم خیلی ناراحت بودم. بارها بخاطر زخمهایی وشکاف هایی که اره انسانها درتنم بوجود آمده بود گریسته ام .! اما کسی نبود که به زخمهایی من کمکی کند.

بالاخره گذشت زمان به من آموخت که که باید دست از نامیدی بردارم وبرای زندگی تاره ودور ازخانواده ودوستانم بیاندیشم . چون سرنوشت مرا محکوم به زیستن وزندگی کردن ، کرده بود . من از آن روز تصمیم به زندگی کردن دوباره گرفتم ودر همین جا مشغول ادامه ی زندگی خودشدم . اکنون سالهاست که دراینجا زندگی میکنم وخیلی ازآدمهایی که روزی کمربه نابودی من ودوستانم بسته بودند، مسافرجاده نزدیک من هستندوهر ازچندگاه ازگرمای سوزان تابستان به سایه من پناه می آورند من نیزهرچند سایه خودرا از آنها دریغ نکرده ام ولی با هیچ کدام از آنها صحبت نکرده ام . !!

درخت پیرگفت : دوست کوچولوی من تو چرا که تازه متولد شده ای اینجا هستی ؟

درختچه کوچک که سراپا به گوش بود با خود میگفت این باور کردنی نیست !! ...عجب شباهتی در زندگی ما وجود دارد .

درخت بزرگ گفت : دوست عزیزو کوچولوی من ، جوابم را ندادی ؟!

یک مرتبه درختچه بخودآمدگفت : ها ..ها.. داشتم به این می اندیشیدم که ما سرگذشت خیلی شبیه به هم داریم.

درخت جوان گفت : من خیلی چیزها را نمی دانم فقط همین قدر می توانم بگویم که هم مثل تو ، وقتی دا نه ای بودم مثل بقیه دانه هایی که کشاورزان از همین جاده می خواستند به زمین خود برده و بکارند از دست یکی از آنها درکنارتو به زمین افتادم. از آب باران و با مواد غذایی که درخاک بود تغذیه کردم وکم کم بزرگ شدم وسرازخاک بیرون زدم ودرهمین مکان رو ییدم .!!

درخت جوان گفت ولی شما زندگی غم انگیزی داشتید و من خیلی چیزها را فعلا نمیدانم بعدازاین خیلی چیزها هست که باید ازشما یادبگیرم .

درخت کهنسال گفت: خوشحالم که پس ازسالها دوست خوبی پیدا کرده ام وقول داد مثل مادر از درخت کوچک حمایت کند وهرآنچه که درخت جوان نمی داندبه او یاد دهد .

اکنون هر دوتا درخت باهم ودر کنارهم خیلی مهربان وصمیمی هستند وهمیشه باهم صحبت می کنند و زندگی لذت بخشی را سپری می کنند و از زندگی خود راضی هستند .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
UFC آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا