|
شيرويه و سيمين عذار
سلطان مَلِك" پادشاهِ مغرب را دو پسر بود به نامهاي ارچه و شيرويه كه روزي در نهانخانهي حكومتي با همنشينان نيك كردار، صحبت از انتخاب شيرويه به وليعهدي شد و سلطان ملك نيز رأي ياران را پذيرفت.
ارچه را اين خبر به گوش رسيد و سينهاش مالامال كينه و درد شد و چشم انتظار فرصتي ماند تا شيرويه را از سر راهش بردارد.
روزي سلطان و اميران و ملازمان دربار عزم شكار كرده بودند كه شيري خروشان در بيشه زار پيدا شد و سلطان به پسرانش اشاره كرد كه تير و كمان بركشند و شير را در خونش بغلطانند. ارچه خود را به شيرويه نزديك كرد و آهسته به گوش شيرويه گفت: "اگر مردي برو جلو كه همه بفهمند حكومت را به دست كي سپرده اند!" شيرويه را اين حرف گران آمد و تير و كمان بر زمين نهاده و با خنجرش به مصاف شير رفت و در نبردي مهيب، جگر شير برشكافت و در بازگشت، با بزم و ضيافتي پرشكوه، سپاه سان ديد و "سلطان ملك" تاج جانشيني بر سر شيرويه نهاد.
ارچه از راه نيرنگ به صميمت اش با شيرويه افزود و روزي كه به دنبال آهويي از شكارگه سلطنتي دور شده بودند، از تشنگي و خستگي بر سر چاهي رسيدند و ارچه كمند بر كمر بست كه شيرويه از آن چسبيده و ته چاه برود و بعد از سيراب شدن، او را بالا كشيده و خود به قعر چاه رود كه ارچه با خنجر، كمند را بُريد و شيرويه در چاه ماند. سنگي بزرگ نيز به روي چاه نهاد تا صدايش را كس نشنود. ارچه در حال، با ضربت شمشيرش اسب شيرويه را نيز زخمي كرد و او را در محلي كه مأواي شيران و ببران بود رها كرد.
ارچه با گريباني چاك و گريه و زاري راهي شكارگاه شد و چون غلامان و ملازمان علت شيون او پرسيدند گفت: "شيرويه و اسب اش را شيران و پلنگان دريدند و بياييد برويم تا از نزديك ببينيد." ارچه آنها را به جايي برد كه هر تكه از اسب شيرويه در چنگ و دهان شير و ببر و پلنگي بود و كسي را از ترس ياراي جلو رفتن نبود. سلطان را كه خبر رسيد مدهوش افتاد و در تأثير اين سوگ و ماتم، غصه او را آب كرد و چون قلب اش ايستاد ارچه بر تخت سلطنت نشست.
اينها را اينجا بداريد چند كلمه بگويم از سرنوشت شيرويه كه وقتي در دامگه حادثه اسير افتاد شكسته حال رو به آسمان كرد و از پروردگار متعال امداد طلبيد. در اين اثنا سوداگري خواجه احمد نام با قافله اش از راه مي گذشت كه به پاي چاه آمد و هنگامي كه تخته سنگ از سر چاه برداشته و سطلي با طناب به چاه انداختند فغان و فرياد جواني شنيدند و در حال با كمندي او را بالا كشيده و از ايل و تبار و تقديرش پرسيدند و گفت: "يوسف ثاني ام و با دست برادر در چاه شده ام. فرزند "سلطان ملك" حاكم مغرب ام و حسادت تاج و تخت، برادرم ارچه را به قتل من واداشته است."
خواجه احمد گفت: " پس حالا فهميدم كه اين مأموران كه تو راهها بودند، همه از آدمهاي برادرت اند كه همه جا كمين كرده اند تا اگر به نحوي نجات يافتي تو را از دم تيغ بگذرانند. ما راهي يمن ايم و تو اين وضع و اوضاع صلاح آن است كه لباس درويشي به تن كني و با ما بيايي كه دمي تو را تنها نخواهم گذاشت و روزي خواهد رسيد كه آتش انتقام ات زمانه خواهد كشيد و تاج و تخت ات را به دست خواهي آورد."
اهل يمن ديدند كه خواجه احمد با قافله اش مي آيد و قافله سالارش اما درويشي است ستبر بازو و تنومند و قدش مثل سرو روان و نور جمالش مثل آفتاب عالمتاب.
روزي منظر شاه حاكم يمن خواجه احمد را به حضور خواند و از قافله سالارش پرسيد و اينكه اصل و تبارش از كجاست. خواجه احمد گفت: " او را ته چاهي نيمه جان يافته ايم و چنان كلّه اش به چاه خورده كه مخ اش تكان خورده و ديروزها يادش رفته است."
سلطان يمن از او خواست كه او را به دربار فرستد تا بلكه وزيرانش تدبيري بينديشند و از گذشته اش چيزي بفهمند.
خواجه احمد قضايا را به شيرويه حالي كرد و گفت:"مبادا سرنخي دستشان بدهي كه حاكم يمن، تشنه ي خون مغربيهاست و از پدرت نيز دل پُرخوني دارد كه قشون او را چندين بار شكست داده است."
شيرويه گفت: "مطمئن باش كه هشيارتر از آنم كه باري ديگر خنجر از پشت بخورم و به احدي جز تو اطمينان كنم."
شيرويه به قصر رفت و خجند و بهمن كه وزيران حاكم يمن بودند او را به عيش و عشرت خواندند تا در عالم مستي و راستي از او حرفي درآورند كه هر چه كلك آمدند چيزي دستشان نيامد.
"خجند وزير" شيرويه را شبانه به كاشانه اش برد و دختر خجند كه در زيبايي، حورلقايي بود بي قرينه در همان نگاه اول چنان دل به عشق شيرويه باخت كه نيم شبان با شمعي روشن به ديدار شيرويه شتافت و تاخواست بوسه اي به پنهاني از رخ او بردارد، قطره هاي مذاب شمع به صورت شيرويه ريخت و از خواب كه پريد ديد دختر خجند است و در هر نگاه اش هزار چشمه ي جوشان عشق خانه كرده است. در حال او را از پيش خود راند و گفت: "اگر بر وسوسه هايمان غلبه نكنيم خفت و خواري دامن ما را خواهد گرفت و شرمسار نجابت خود خواهيم بود." خجند وزير كه قضايا را زير نظر داشت از اين بلند همتي شگفت زده شد و در همان لحظه خود را وارد ماجرا كرد و گفت: "بزرگي و طاهري بر مردان برتر شايسته است و تو هم هر كه باشي از سلاله ي نيكاني و من دخترم را كه چنين شيفته و شيداي تو شده به عقد تو درخواهم آورد."
خجند وزير اين راز را پوشيده داشت و به حاكم گفت: "از ديروزهايش جز قعر چاه و نجاتش چيزي به ياد نمي آورد." روزي از روزها حاكم يمن عازم چوگان بازي بود كه از شيرويه خواست تا او نيز بيايد. اسبي برايش آوردند كه تاب او را نياورد و بعد اسب هايي ديگر كه هر كدام را سوار شد مهره هاي پشت اسبان، نرم چون طوطيا شد. چاره را در اين ديدند كه شيرويه خود به آخور اسب اژدهاخور برود تا شايد او را رام كرده و سوارش شود.
ميرآخور و ديگران كناري ايستادند و او در مقابل چشمان همه، آن اسب سركش و تندخو را زين اش نمود و سوار شد. همه در حيرت فرو رفتند و حاكم دستور داد تا گرز و عمود و سپر و شمشير بياورند تا شيرويه مسلح شود.
به غلامان هم گفت تا به قصر شاهي رفته و از سيمين عذار سلاحهاي عمويش را كه دلاوري بي باك بود و در ميدان رزم، كسي زانويش را بر خاك نسوده بود بياورند كه سيمين عذار از اين ماجرا كنجكاو شد.
وقتي فهميد كه جواني شيرويه نام اسب اژدها خور را به زير ركاب گرفته و هيچ اسلحه اي تاب فشار انگشتان اش را ندارد، نديده عاشق او شد و به ايوان قصر رفت تا اين اعجوبه را بشناسد كه ديد شيرويه، غرق آهن و فولاد چابك سواري بي همتاست و در قد و بازو و هيكل و زيبايي جواني مثل او را مادر دهر نزاييده است.
سيمين عذار به هنگامي كه شيرويه به چابك سواري در ميدان قصر هنرنمايي مي كرد رشته هاي مرواريد را از گيسوانش بركند و به شيرويه انداخت. شيرويه چون نگاه كرد دختري ديد خوشگل و شاداب و گل چهر كه حوران بهشتي به كنيزي اش هم لايق نبودند. در ميدان قصر جنگاوران به رزم و هماوردي مشغول بودند و صداي طبل و نقاره به شور و حالشان مي افزود كه پادشاه، پهلوان نام آور"مهراس" را اشاره كرد كه سر از پيكر شيرويه جدا كند كه از اين همه چالاكي خوفي در وجودش افتاده بود كه مي ترسيد چشم زخمي از او بر اين خاك برسد."
مهراس و شيرويه به هماوردي مشغول شدند و اما ناگه شيرويه ديد كه مهراس راست راستكي دارد او را مي كشد كه از غضب دست به قبضه ي شمشير برد و به ضربتي او را با مركب اش چهار پاره نمود.
در اين اثنا ناگه گرد و غباري بلند شد و فيل سواري قرطاس نام به ميانه ي ميدان آمد كه از طرف سلطان شام پيامي دارد و آن هم اينكه يا بايد همين الان سيمين عذار را بر كجاوه بنشانده و همراه من بفرستيد و يا اينكه يمن را در خاك و خون خواهيم غلطاند. شاه را ترس برداشت و چون جاسوسان نيز خبر آورده بودند كه سپاه شام صد برابر لشكر يمن است و ممكن است تاج و تخت اش به يكباره از دست شود به وزيرانش بهمن و خجند گفت: "سيمين عذار را بر كجاوه ي زريني نشانده و همراه اين پهلوان راهي كنيد، تا خاكمان در امان باشد كه چاره اي جز اين نيست."
شيرويه اما بر پادشاه خشم اش گرفت و گفت: "سلطان را سزاوار نيست كه شاهدختي را به اسيري پيشكش كند و تاج و تخت را بر اين ننگ و خفت ترجيح دهد." تا شاه پاسخي يابد شيرويه با پهلوان درآويخت و به هنگام كشتي چنان بر زمين اش زد كه او را توان برخاستن نماند. شيرويه با خنجري گوشهاي او را نيز بريده و نامه را قورت او داده و دست در كمر او كرده و بر بالاي فيل اش نهاد كه برو بگو عشق و وصال سيمين عذار را از سرش بيرون كند.
شاه يمن از اين واقعه سخت هراسان شد و با بيم و لرز از وزيران اش تدبير خواست. "بهمن وزير" گفت: "بايد كه لشكر را به مرز گسيل داريم و وقتي طبل جنگ نواخته شد و پهلواني از ما به خاك افتاد و بيم شكست لشكر بود آن وقت است كه سيمين عذار را پيشكش كرده و مي گوييم كه خطايي شده و آن شيرويه ي خيره سر را نيز دست و گردن بسته تحويل مي نماييم."
پادشاه را اين فكر خوش آمد و شبانه در خواب شدند تا فردا مقدمات امر را بچينند. اما سيمين عذار كه از عشق شيرويه بر خود مي پيچيد و براي رسيدن به محبوب، دمي آرام و قرار نداشت، تمام كنيزان را مرخص كرد و فقط ماه جبين ماند كه محرم اسرارش بود و به يك غمزه صد مرد جنگي را مدهوش مي كرد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من رفتم
|