|
ادامه
-می تونم بپرسم چه اتفاقی افتاده؟
-نه، فقط برو.
-آخه کجا برم؟
-هر قبرستونی که دست این دیوونه ها بهم نرسه.
یک ساعت بعد رسیدند به یکی از مناطق کوهپایه ای شمال تهران.
دختر از ماشین پیاده شد ولی اون جرئت پیاده شدن نداشت .همه چیز دور سرش می چرخید.مغزش با سرعت 100000 بار در ثانیه افکار مختلف رو بررسی می کرد.حتی جرائت نداشت به دختر نگاه کند . دختر بعد از پیاده شدن از ماشین روی یکی از صخره های اطراف نشسته بود.
کم کم داشت می فهمید که چه اتفاقی براش افتاده است . این همان چیزی بود که پدر بزرگش همیشه به عنوان یک بلا ازش تعریف می کرد.بله عاشق شده بود. همانطوری که پدر یزرگش گفته بود برای نازل شدن این بلا یک لحظه بیشتر لازم نبود و حالا احساس می کرد که آن لحظه رو ساعتی پیش تجربه کرده بود.
دعای مخصوص رفع بلا رو هفت بار خواند و به چهار طرف سرش هم فوت کرد. تصمیم خودش رو گرفته بود پایش را روی پدال گاز گذاشت و حرکت کرد . آنقدر قرق افکار خودش بود که متوجه نشده بود که دختر قبل از اینکه حرکت کند سوار ماشین شده بود.
-حالا داری کجا میری؟
با قدرت هر چه تمام تر از ترس فریاد کشید.
خیلی عصبانی به دختر گفت:
-تو این جا چی کار میکنی؟
-خب من مسافر تو هستم دیگه .
-یه جای خوب می خواستی که بردمت حالا چرا دست از سرم بر نمی داری. ببین من از اون هایی نیستم که...
-حالا برو یه جایی که بتونم این لباسارو عوض کنم و بعدش باید بریم یه چیزی بخوریم دارم تلف میشم از گرسنگی .اینقدر هم حرف مفت نزن .
-باشه ولی به شرطی که بعدش پیاده شی و بری؟
-حالا ببینم چی میشه.
دختر رو به یک توالت عمومی برد تا لباسش را عوض کند . بعد از نیم ساعت دختر برگشت در جلو را باز کرد و نشست.در این نیم ساعت انتظار لندازه هفتاد و دو سال فکر کرد.فکر کرد به اینکه چرا از این احساس منع شده بد. فکر کرد به اینکه او قبلا هم رفتار هایی بر خلاف عرف همنو عانش انجام داده بود. اینبار هم مثل دفعات قبلی. مطمئن بود که نظر پدر بزرگش اشتباه بوده و او حتما به خاطر اینکه این حس رو تجربه نکرده بود دیگران را از عشق نهی می کرد.
-این لباسارو از کجا آوردی ؟
- اینارو زیر شکمم قایم کرده بودم.
- نگفتی چرا دنبالت بودن .
- خواهرم چند روز دیگه عروسی می کنه و ما هزینه تهیه لباس عروس رو نداریم واسه همین مجبور شدم به بهونه پرو کردن بپوشمش و بعد فرارکنم.
- آره تو که راست می گی.
دختر خنده ای کرد و گفت : یعنی اینقدر تابلو بود؟
اونم از خنده دختر خندید و گفت :از اینقدر یه مقدار بیشتر؟
ولی درونش غوغایی بود برخلاف آنچه که پدر بزرگش گفته بود خیلی هم حس بدی نبود. برعکس خیلی هم لذت بخش بود . شاید بهترین حسی که در عمرش تجربه کرده بود. احساس می کرد سربلند شده .نسبت به همنوعان خودش احساس برتری می کرد.
هرچه دختر می گفت قبول می کرد. حتی بر خلاف میل باطنیش از غذاهایی که بقیه آدمها می خورند هم چشید. توی رستوران ساعت ها به دختر خیره شده بود . هیچ چیزی براش بهتر از این نبود. حتی فراموش کرده بود که به چه منظوری دختر را سوار کرده بود. حتی پدر بزرگش را هم از یاد برده بود. اینکه سه ماه بود اجاره خانه را نداده بود اینکه یخچال خانه اش بعد از قطعی های متوالی برق سوخته بود. و دیگر نمی توانست آنجا بخوابد و هزار مشکل دیگری که داشت رو کاملا از یاد برده بود.
ساعتها توی شهر چرخیدند و خندیدند.
دختر خواست که او را به خانه برساند. او هم خوشحال از اینکه می توانست با داشتن آدرس دختر این رابطه شیرین را بیشتر ادامه دهد اورا به منزل رساند.
رو به روی خانه دختر توقف کرد . خرابه ای بود مانند خانه خودش. رو به دختر کرد تا او را امشب برای آخرین بار خوب نگاه کند. دختر هم لبخند شیرینی بر لب داشت. کم کم سر هایشان را به طرف یکدیگر خم کردند . احساس می کرد که تا لحظاتی دیگر سینه اش منفجر می شود . قلبش هزار برابر بیشتر از سرعت همیشگی اش تپش می کرد. لبهایش را روی لبان دختر قرار داد تا طعم بوسه عاشقانه را بچشد. در حال مزه کردن لبان دختر بود که ناگاه دخترک با چاقویی که در کیفش داشت شکم او را درید. خنده وحشتناکی کرد. باز هم چاقو را در شکم او فرو کرد.
بدن نیمه جان پسر را بر روی زمین می کشید. او را به خانه اش برد. خونش را داخل کلمنی که گوشه اتاق بود ریخت و با دستان ظریفش چشمان پسر بی نوا را در آورد و به همراه چشمان آن داماد سیاه بخت داخل ظرف ریخت تا ترشی درست کند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زندگی من دویدن در بیراه هاست.
|