شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات مسابقه
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 23rd August 2008   #1

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

Exclamation دومین داستان مسابقه

چشماشو باز کرد ، ولی چیزی نمی دید ، بدنش یخ کرده بود ، یه جای تاریک و تنگ !

تو پاهاش احساس خستگی می کرد ، چون تمام روز رو ایستاده خوابیده بود !

در یخچالو باز کرد و اومد بیرون ....تازه شب از نیمه گذشته بود ، دیگه وقت کار شده بود...!

از گشنگی داشت می مرد ... رفتو در کابینتو باز کرد، از تو جا نونی یه نون ورداشت ، خرد کرد و رفت به طرف کلمنی که کنج اتاق بود و کاسه رو از مایع خوش رنگ توی کلمن پر کرد و شروع به تیلیت کردن نون توی کاسه کرد....در آخرم اونارو خورد....

حسابی که سیر شد کش و قوسی به خودش دادو خمیازه ای کشید ! نون و خون با هم عجب چیزه توپی میشه...!

بعد از خوردن صبحونش (!) پا شدو سری به شیشه ای زد که توش پر از چشم بود ،درشو وا کردو اونو بو کرد و دوباره درشو بست ، بیشتر شکل ترشی جا نیفتاده بود ...!

رفتو جلوی آیینه وایساد ، یکم به خومدش نگا کرد و دستی تو موهاش کشید ، مشتش پر از موهای سفید شد...!

حالا دیگه واقا موقع کار بود ! رفت سوییچ ماشینو برداشت که بره سراغ پول دراوردن!

از پله های دربو داغون قدیمی خونش پایین اومد ... تو حیاط صابخونشو دید که پای منقل نشسته بود...

یه کشتی گیر سابق که الان خورده به خنسی و معتاد شده...
آدم کثیفی بود ، همه کاری میکرد...از کودک آزاری گرفته تا قاچاق مواد مخدر!
هر وقت که این آدمو میدید و یاد کودک آزاری و بچگی خودش میافتاد...!
یه سلام کرد و زود بدون گرفتن جواب از در زد بیرون...
هنوز صدای دادو بیداد صابخونش میومد تو کوچه ... آخه بچه جون 3 ماه اجاره خونتو ندادی فلان فلان شده!
-عوضی

بالاخره بله ماشینش رسید و سوار شد......داشبورد رو دوباره چک کرد.......هم چاقو هم سرنگ ، همه چی سر جاش بود!

رفت سراغ کارش! مثل هر شب یه بد بخت رو سوار کنه و ببره یه گوشه ، بیهوشش کنه و...
خلاصه اینکه آخرش طرف رو میکشه و خونشو میکشه و ذخیره میکنه...! چششو در میاره ترشی میندازه...! خلاصه از همه چیشون استفاده میکرد...!

همین در حال رانندگی به دنبال سوژه ای خوب بود که دختری رو دید که دوید وسط خیابون و اینم زود زد رو ترمز و سوارش کرد...! دختره که داشت از ترس میلرزید سریع پرید تو ماشین

ـآقا تورو خدا کمکم کنید...

تازه لباس عروس رو تو تنه دختره دیده بود که گفت : چی شده خانوم...؟
ـفقط برو...

وقتی تو چشم دختر نگا کرد حس عجیبی بهش دست داد ، حسی که تا حالا تجربش نکرده بود

ـ آقا تورو خدا را بیفت

اونم بدون گفتن هیچ حرفی برگشتو را افتاد ولی قلبش آنقدر تند میزد که به راحتی میشد صراشو شنید ، یه اضطراب و استرسی داشت که بهش جرات حرف زدن نمی داد ولی بالاخره گفت :
...........................

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 23rd August 2008   #2

Bats' Head

کاربر سايت

 Bats' Head آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 383
تشکر از دیگران: 340
تشکر شده 502 بار در 323 پست

حالت
Amused

 

-کجا برم؟
- برام مهم نیست. فقط از اینجا دور شو.
- اما یه مقصدی باید داشته باشید؟
- برو به خیابون... هر چقدر هم پولش باشه میدم.
- باشه.
راننده مسیرش رو به به طرف مقصد تغییر داد. بعد از چند دقیقه متوجه شد که دوتا ماشین دنبالشن.
- خانوم، احیانا این ماشین ها با شما کار ندارن؟
زن هراسان برگشت و ماشین ها رو شناخت.
-با نهایت سرعتت حرکت کن. کاری کن که از دستشون خلاص بشی. تورو خدا.
- باشه.
راننده سرعتش رو زیاد کرد و با پیچیدن تو خیابون فرعی سعی کرد تعقیب کنندگان رو گمراه کنه.
نیم ساعتی میشد که دیگه خبری از تعقیب کننده ها نبود. زن آرومتر شده بود. ولی هنوز استرس داشت. راننده سعی کرد صحبت رو شروع کنه.
- من محمدم.
- منم مریمم.
- فضولی نباشه اما میتونم بپرسم شما با این لباس و اون ماشین ها تو یه تاکسی چیکار می کنین؟ باید امشب عروسیتون باشه،نه؟ اینو برای این می پرسم که بعدا تو دردسر نیوفتم.
-آره. اما فرار کردم. چون پسره دوتا زن داشت و من میشدم سومیش. تازه پدرم هم اینو میدونست. در واقع می خواست منو معامله کنه.
- خوب. امشب کجا میخوایی بخوابی؟
- خونه تو.
محمد با تمام قدرتش پاشو روی پدال ترمز فشار داد و گفت: خونه من؟ میفهمی چی میگی؟ تو یه دختری، میخوای خونه یه پسر مجرد بخوابی؟
مریم با خونسردی کامل گفت:آره. مگه چیه؟ به خودت شک داری؟
- بابا بیخیال. دردسر نساز برا من.
- دردسر چی؟ آروم میریم تو هیچکی هم نمی فهمه.
محمد چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد برقی تو چشمانش زد.
- باشه. فقط همین یه روز.باشه؟
مریم با خوشحالی گفت:باشه.
محمد مسیرش رو به سمت خونش تغییر داد. بعد از نیم ساعت رسیدن.
محمد با بی میلی گفت: اینجا خونه منه. پیاده شو.
مریم در حین پیاده شدن نگاهی به خونه انداخت و گفت: جای باحالیه.
محمد به بهانه پارک کردن ماشین پیاده نشد. در داشبورد رو باز کرد و چاقو سرنگ رو برداشت. سرنگ رو تو جیب چپش جا داد و همونطوری که چاقو تو دست راستش بود دستش رو تو جیبش کرد. به سمت مریم راه افتاد. دسته چوبی چاقو رو محکم فشار میداد. دستش بدجوری عرق کرده بود.به نیم متری مریم که رسید چاقو رو از جیبش در آورد. مریم داشت با سبد گل روی در ور میرفت.
محمد در حالی که صداش می لرزید گفت: مریم.
مریم برگشت و گفت: این گلها....
هنوز حرفش تموم نشده بود که محمد دستش رو به سمت گردن مریم پرتاب کرد. خون از گردن مریم فواران کرد. لباس سفید مریم قرمز شد. صورت محمد از سرخی برق میزد. محمد دستی به صورتش کشید و دستش رو لیسید. مریم به پشت افتاد و به در خورد. محمد در مقابلش روی زانو نشست.
- مریم تو منو نشناختی. خیلی بی انصافی. یعنی دو سال با هم نامزد بودن رو بعد از یک سال فراموش کردی؟ یادته وقتی بهم گفتی دیگه ازم خسته شدی چقدر بهت التماس کردم که از پیشم نری؟ از همون موقع که تو تنهام گذاشتی این شده کارم.
محمد با بیحالی تمام چاقو رو انداخت و سرش رو روی زمین گذاشت. طوری که انگار داشت سجده میکرد....................

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرا اگر بکشند قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهد کرد و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد.


کلنل محدنقی خان پسیان
Bats' Head آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 25th August 2008   #3

Sepehr021

عضو پيشكسوت

 Sepehr021 آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: جایی که عرب نی انداخت
نوشته ها: 239
تشکر از دیگران: 178
تشکر شده 299 بار در 161 پست

حالت
ناراحت

 

ادامه

-می تونم بپرسم چه اتفاقی افتاده؟
-نه، فقط برو.
-آخه کجا برم؟
-هر قبرستونی که دست این دیوونه ها بهم نرسه.
یک ساعت بعد رسیدند به یکی از مناطق کوهپایه ای شمال تهران.
دختر از ماشین پیاده شد ولی اون جرئت پیاده شدن نداشت .همه چیز دور سرش می چرخید.مغزش با سرعت 100000 بار در ثانیه افکار مختلف رو بررسی می کرد.حتی جرائت نداشت به دختر نگاه کند . دختر بعد از پیاده شدن از ماشین روی یکی از صخره های اطراف نشسته بود.
کم کم داشت می فهمید که چه اتفاقی براش افتاده است . این همان چیزی بود که پدر بزرگش همیشه به عنوان یک بلا ازش تعریف می کرد.بله عاشق شده بود. همانطوری که پدر یزرگش گفته بود برای نازل شدن این بلا یک لحظه بیشتر لازم نبود و حالا احساس می کرد که آن لحظه رو ساعتی پیش تجربه کرده بود.
دعای مخصوص رفع بلا رو هفت بار خواند و به چهار طرف سرش هم فوت کرد. تصمیم خودش رو گرفته بود پایش را روی پدال گاز گذاشت و حرکت کرد . آنقدر قرق افکار خودش بود که متوجه نشده بود که دختر قبل از اینکه حرکت کند سوار ماشین شده بود.
-حالا داری کجا میری؟
با قدرت هر چه تمام تر از ترس فریاد کشید.
خیلی عصبانی به دختر گفت:
-تو این جا چی کار میکنی؟
-خب من مسافر تو هستم دیگه .
-یه جای خوب می خواستی که بردمت حالا چرا دست از سرم بر نمی داری. ببین من از اون هایی نیستم که...
-حالا برو یه جایی که بتونم این لباسارو عوض کنم و بعدش باید بریم یه چیزی بخوریم دارم تلف میشم از گرسنگی .اینقدر هم حرف مفت نزن .
-باشه ولی به شرطی که بعدش پیاده شی و بری؟
-حالا ببینم چی میشه.
دختر رو به یک توالت عمومی برد تا لباسش را عوض کند . بعد از نیم ساعت دختر برگشت در جلو را باز کرد و نشست.در این نیم ساعت انتظار لندازه هفتاد و دو سال فکر کرد.فکر کرد به اینکه چرا از این احساس منع شده بد. فکر کرد به اینکه او قبلا هم رفتار هایی بر خلاف عرف همنو عانش انجام داده بود. اینبار هم مثل دفعات قبلی. مطمئن بود که نظر پدر بزرگش اشتباه بوده و او حتما به خاطر اینکه این حس رو تجربه نکرده بود دیگران را از عشق نهی می کرد.
-این لباسارو از کجا آوردی ؟
- اینارو زیر شکمم قایم کرده بودم.
- نگفتی چرا دنبالت بودن .
- خواهرم چند روز دیگه عروسی می کنه و ما هزینه تهیه لباس عروس رو نداریم واسه همین مجبور شدم به بهونه پرو کردن بپوشمش و بعد فرارکنم.
- آره تو که راست می گی.
دختر خنده ای کرد و گفت : یعنی اینقدر تابلو بود؟
اونم از خنده دختر خندید و گفت :از اینقدر یه مقدار بیشتر؟
ولی درونش غوغایی بود برخلاف آنچه که پدر بزرگش گفته بود خیلی هم حس بدی نبود. برعکس خیلی هم لذت بخش بود . شاید بهترین حسی که در عمرش تجربه کرده بود. احساس می کرد سربلند شده .نسبت به همنوعان خودش احساس برتری می کرد.
هرچه دختر می گفت قبول می کرد. حتی بر خلاف میل باطنیش از غذاهایی که بقیه آدمها می خورند هم چشید. توی رستوران ساعت ها به دختر خیره شده بود . هیچ چیزی براش بهتر از این نبود. حتی فراموش کرده بود که به چه منظوری دختر را سوار کرده بود. حتی پدر بزرگش را هم از یاد برده بود. اینکه سه ماه بود اجاره خانه را نداده بود اینکه یخچال خانه اش بعد از قطعی های متوالی برق سوخته بود. و دیگر نمی توانست آنجا بخوابد و هزار مشکل دیگری که داشت رو کاملا از یاد برده بود.
ساعتها توی شهر چرخیدند و خندیدند.
دختر خواست که او را به خانه برساند. او هم خوشحال از اینکه می توانست با داشتن آدرس دختر این رابطه شیرین را بیشتر ادامه دهد اورا به منزل رساند.
رو به روی خانه دختر توقف کرد . خرابه ای بود مانند خانه خودش. رو به دختر کرد تا او را امشب برای آخرین بار خوب نگاه کند. دختر هم لبخند شیرینی بر لب داشت. کم کم سر هایشان را به طرف یکدیگر خم کردند . احساس می کرد که تا لحظاتی دیگر سینه اش منفجر می شود . قلبش هزار برابر بیشتر از سرعت همیشگی اش تپش می کرد. لبهایش را روی لبان دختر قرار داد تا طعم بوسه عاشقانه را بچشد. در حال مزه کردن لبان دختر بود که ناگاه دخترک با چاقویی که در کیفش داشت شکم او را درید. خنده وحشتناکی کرد. باز هم چاقو را در شکم او فرو کرد.
بدن نیمه جان پسر را بر روی زمین می کشید. او را به خانه اش برد. خونش را داخل کلمنی که گوشه اتاق بود ریخت و با دستان ظریفش چشمان پسر بی نوا را در آورد و به همراه چشمان آن داماد سیاه بخت داخل ظرف ریخت تا ترشی درست کند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


زندگی من دویدن در بیراه هاست.
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
Sepehr021 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 6th July 2009   #4

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

همه بچه ها داستاناشونو گذاشتن اون موقع ولي نميدونم چرا پيداش نميكنم............

پدرم درومد............همه انجمنه ادبياتو زيرو رو كردم............اگه كسي يادش مياد يا ميدونه كجاس يه كمكي بكنه تا من سكته نكردم...........

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 6th July 2009   #5

arathornson

عضو پيشكسوت

 arathornson آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: دارالخلافه
نوشته ها: 727
تشکر از دیگران: 635
تشکر شده 1,005 بار در 490 پست

حالت
بی تفاوت

 

داستان دوم رو فقط همین دو نفر شرکت کردن
داستان اول هم همه اونایی که شرکت کرده بودن هست که
؟!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



برو و نگاه کن
فقط
نایست
حتی اگر زمان ایستاد

arathornson آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
arathornson ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا