شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات مسابقه
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 15th July 2009   #1

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

سومين داستان مسابقه كشف استعداد

مثل همه شبهای دیگربه خانه بازمی گشت .سرمای بدی خورده بود.موقع نفس کشیدن به حدی گلویش می سوخت که اشک درچشمهایش جمع می شد.

از پشت شیشه اتوبوس به شهر و مردم نگاه می کرد. قبلا هزاران فکر و شک و تردید به ذهنش می رسید و درون آنها غرق می شد , ولی زندگی به گونه ای پیش رفته بود که دیگر فرصت تفکر نداشت.تمام فکرش یک چیز شده بود, تلاش برای بقا.از گرفتن صندلی اتوبوس گرفته تا تلاش برای جور کردن پول اجاره.

بعد ازپیاده شدن به سمت فروشگاه سرکوچه رفت.صاحب فروشگاه و شاگردش هیچ وقت آدم حسابش نمی کردند! اینبار هم چند دقیقه ای معطل شد تا کارش را راه بیندازند.

به کوچه ی محل زندگی اش رسیده بود..در حین رفتن تصویر خودش را بردرهای شیشه ای خانه های محل دنبال می کرد..لباسهاش کهنه و موهاش از فرم خارج شده بود.روی لباسهایش می شد آثار گذر زمان را دید.مثل عکسی بی رنگ و رو خاک گرفته.در حال برانداز خودش بود که گربه محل به سمتش آمد.شاید تنها موجودی که باهاش رابطه دوستانه داشت همین گربه بود.توی شهر به این بزرگی تبدیل شده بود به یک سلول منزوی. نه انگیزه ای برای محبت کردن داشت و نه کسی به او محبت می کرد. یک انسان مچاله درون اورکتی کهنه و گشاد.

با کلیدش در خانه را باز کرد.وارد ملک اجاره ایش شد که شاید به زور به چهل متر هم می رسید.حسرتی همیشگی آزارش می داد . ای کاش یک نفر بود که بعد از بازکردن در با یک فنجان چای داغ ازش پذیرایی کند.کسی که به او لبخند بزند و دوستش بدارد,یک همدم.

مشغول بازکردن بند کفشهایش شد که صدایی توجهش را جلب کرد,صدای تلویزیون.
با تعجب و البته ترس داخل خانه قدم گذاشت .با منظره عجیبی روبه رو شد.یک زن جوان و جذاب روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد و با حالتی اغواگرانه به سیگاری که دستش بود پک می زد.
با وحشتی آمیخته به تعجب و هیجان به زن نگاه می کرد.دهانش را باز کرد تا حرفی بزند ولی زن که تازه متوجه حضور او شده بود به او خیره شد.........

مهلت ارسال آثار تا جمعه / دوم ماه آينده..............

اسم برايه اثر يادتون نره................

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ویرایش توسط payam69 : 15th July 2009 در ساعت 02:38 AM.
payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 22nd July 2009   #2

NightBroadCaster

کاربر سايت

 NightBroadCaster آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2009
محل سکونت: عرض کبریائی D:
نوشته ها: 36
تشکر از دیگران: 73
تشکر شده 36 بار در 13 پست

حالت
Blah

 

مسافری از کوچه 18

لبخند عجیبی زد و با لحن غریبی گفت:بنشین.اونم رفت و روی کاناپه کنار زن نشست.گفت:تو چطوری به اینجا اومدی؟یعنی...زن با آرامشی خاص اومد توی حرفش و گفت:فقط بگو از اینکه اینجام آزرده ای یا خوشحال؟ او گفت : نه،نه آزرده نیستم،فقط کمی شگفت زده هام...غیر منتظره یا شاید باور نکردنیه...زن گفت: شایدم تنها چیزی که انتظارش رو نداشتی؛همین بود.می دونم.او گفت:اصلاً حتی مجال فکر کردن به این قضیه رو هم ندارم که بخواهم کسی رو توی خونه ی خودم ببینم ، دیگه چه برسه به اینکه انتظار همچنین چیزی رو بکشم.افکار و دل مشغولی ها و مشقت های زندگیم منو هر چه بیشتر از خودم دور می کنن.اصلاً به فکر خودم نیستم.خوب،اصلاً ولش کن.از خودت بگو،واقعاً چطوری اینجا اومدی؟راهت رو گم کرده بودی؟یا...زن که دیگه به انتهای سیگار بلند بالاش رسیده بود و ته سیگارش رو توی جای سیگاری می فشارید،ناگهان اشک در چشمانش حلقه زد اما سعی کرد اشکاش رو پنهان کنه.با صدایی لرزان گفت:نمی دونم چقدر می تونی باورم کنی.چقدر می تونی شهامتش رو داشته باشی که حرفامو باور کنی...شاید باید زودتر از اینها منو می دیدی...اما...مرد که کنجکاویش بیشتر از هر وقت دیگری بود از زن خواست که حرفش رو راحت بگه و قول داد که حرفاش رو باور کنه.زن گفت:منم مثل تو از احساس تنهایی دیگه واقعاً خسته شده بودم.می دونی، اون سال های بچگی ،توی کوچه 18 خیابون مارکت مرکز شهر،یادته؟تو اونجا زندگی می کردی دیگه؟درسته؟و ما با هم همسایه بودیم.یعنی ما با شما همسایه بودیم.یادته؟ولی،تو هیچ وقت نمی خواستی با من دوست بشی...مرد که حسابی شگفت زده بود گفت:خیابون مارکت؟کوچه 18؟یعنی مگه میشه؟زن گفت:تو هیچ وقت دوست نداشتی با من آشنا بشی.اما من تورو خیلی دوست داشتم.یعنی خیال پردازی هاییم داشتم نسبت به خودم و تو.خیال پردازی های کودکانه ای که توی بزرگسالییم همونجوری بودن...اما این حس من به تو ادامه داشت...اما با رفتن شما از اون محله،یا شاید از اون شهر،شاید که نه؛حتماً نه تنها از احساس دوست داشتن و دلتنگی من کم نکرد بلکه دو چندان هم شد...همین شد که پس از رفتن بدون خداحافظی شما،به انزوایی کودکانه فرو رفتم و ادامه ی زندگیم بیشتر شبیه جهنم بود تا زندگی.واقعاً یک احساس ناموفق زندگی منو به نابودی کشوند...بیشتر از این دیگه ازم نخواه از اون سال ها برات توضیح بدم،ولی یک احساسی به من می گه که من توی یاد تو هستم...من یادت میام؟! مرد که هیجان زده بود گفتش : ماریا! ماریا اسمیث! تورو بیادم میاد.ماریا،دختر کوچولویی که تا منو می دید به چشمام خیره می شد و هیچی هم نمی گفت...تورو یادم میاد،ماریا،درسته؟!ماریااا. ..زن دیگه نتونست بغض رو توی گلوش نگه داره،اشک هاش از چشماش سرازیر شدنو گفت : درسته...من ماریا اسمیث هستم.کسی که سال ها....مرد گفت:چطوری تونستی دوباره منو پیدا کنی؟ یعنی این همه سال...خیلی عجیبه...ماریا گفت:با یه پرس و جو هایی فهمیدم که به سیدنی مهاجرت کردین.از همون وقت هاهم سعی داشتم ازآدرس و محل زندگیت غافل نشم.یعنی یه جورایی زیر نظر داشتم.اما بارها مدت ها از تو بی خبر بودم.اما در نهایت خودم به این شهر اومدم و خونه ی اجاره ای تو رو پیدا کردم.این خونه خیلی قدیمیه...درست مثل خونه ی کوچه ی 18ام.وای که فکر نمیکنم بتونی احساس الآن من رو درک کنی...مثل یک تولد دوباره س برام....تولد،شکوفایی،حس تازه....برای خودم کمی باور نکردنیه...ماریا خودش رو کمی به طرف مرد کشید و دستاش رو به منزله ی در آغوش کشیدن او باز کرد و همدیگر رو در آغوش گرفتند.گرمای آغوش،جفتشون رو فرا گرفت و حس عجیبی در وجود جفتشون ایجاد شد.مرد،گونه ی اشک آلود زن را بوسید و پهلوهای ماریا را گرفت و دستاش رو روی بدن ماریا لغزوند و حس عشق همراه با شهوتی رو به ماریا منتقل کرد.ماریا گرمای تماس را می خواست تا تنش را که در معرض سرمای تنهایی بود، بپوشاند.مرد آهسته گفت: لخت شوید ماریا.ماریا هم از روی کاناپه بلند شد و چشم در چشم مرد شروع به درآوردن لباس هاش کرد.مرد و ماریا،کوچکترین جزییات این صحنه ها و این روز زیبا رو با دقت حفظ می کردند و دیگر پس از این همه سال تنهایی دوست نداشتند به لذتی عجولانه برسند. ساعت ها در آغوش هم به سر بردند.عشق فیزیکی آن ها با عشق روحی همراه شده بود و هر دو به آرامش رسیدند و از آن پس شریک آرامش یکدیگر بودند...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1388


ویرایش توسط NightBroadCaster : 22nd July 2009 در ساعت 01:11 PM.
NightBroadCaster آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا