|
سومين داستان مسابقه كشف استعداد
مثل همه شبهای دیگربه خانه بازمی گشت .سرمای بدی خورده بود.موقع نفس کشیدن به حدی گلویش می سوخت که اشک درچشمهایش جمع می شد.
از پشت شیشه اتوبوس به شهر و مردم نگاه می کرد. قبلا هزاران فکر و شک و تردید به ذهنش می رسید و درون آنها غرق می شد , ولی زندگی به گونه ای پیش رفته بود که دیگر فرصت تفکر نداشت.تمام فکرش یک چیز شده بود, تلاش برای بقا.از گرفتن صندلی اتوبوس گرفته تا تلاش برای جور کردن پول اجاره.
بعد ازپیاده شدن به سمت فروشگاه سرکوچه رفت.صاحب فروشگاه و شاگردش هیچ وقت آدم حسابش نمی کردند! اینبار هم چند دقیقه ای معطل شد تا کارش را راه بیندازند.
به کوچه ی محل زندگی اش رسیده بود..در حین رفتن تصویر خودش را بردرهای شیشه ای خانه های محل دنبال می کرد..لباسهاش کهنه و موهاش از فرم خارج شده بود.روی لباسهایش می شد آثار گذر زمان را دید.مثل عکسی بی رنگ و رو خاک گرفته.در حال برانداز خودش بود که گربه محل به سمتش آمد.شاید تنها موجودی که باهاش رابطه دوستانه داشت همین گربه بود.توی شهر به این بزرگی تبدیل شده بود به یک سلول منزوی. نه انگیزه ای برای محبت کردن داشت و نه کسی به او محبت می کرد. یک انسان مچاله درون اورکتی کهنه و گشاد.
با کلیدش در خانه را باز کرد.وارد ملک اجاره ایش شد که شاید به زور به چهل متر هم می رسید.حسرتی همیشگی آزارش می داد . ای کاش یک نفر بود که بعد از بازکردن در با یک فنجان چای داغ ازش پذیرایی کند.کسی که به او لبخند بزند و دوستش بدارد,یک همدم.
مشغول بازکردن بند کفشهایش شد که صدایی توجهش را جلب کرد,صدای تلویزیون.
با تعجب و البته ترس داخل خانه قدم گذاشت .با منظره عجیبی روبه رو شد.یک زن جوان و جذاب روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد و با حالتی اغواگرانه به سیگاری که دستش بود پک می زد.
با وحشتی آمیخته به تعجب و هیجان به زن نگاه می کرد.دهانش را باز کرد تا حرفی بزند ولی زن که تازه متوجه حضور او شده بود به او خیره شد.........
مهلت ارسال آثار تا جمعه / دوم ماه آينده..............
اسم برايه اثر يادتون نره................
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ویرایش توسط payam69 : 15th July 2009 در ساعت 02:38 AM.
|