روزها می گذشت و گل صورتی شکفته تر و شکفته تر می شد
اما از اینکه کسی اونو نمی دید خیلی غصه می خورد
تازه بوته هم دیگه زیاد توجه ایی بهش نداشت همه حواسش به رشد خودش بود
هرچندوقت یکبار دستی می یومد و یکی از گل های بوته های اطراف رو می چیید
گل صورتی کوچولو توی رویاء خودش برای هرکدوم از این گلها یه سرنوشتی تصور می کرد
یکی می رفت توی یه گلدان بلور و روی میز قرار می گرفت
دیگری با همه احساس تقدیم می شد به معشوقی
این عکس بزرگ تر از حد مجاز بود.برای مشاهده عکس در اندازه ای اصلی روی عکس دو بار کلیک کنید.
دیگری روی سنگ سرد و سیاه یه گورستان جای می گرفت
روزها می گذشت و گل صورتی روز به روز شکفته تر می شد و نگران بود که روی این بوته کوچولو پلاسیده و پرپر بشه و فراموش بشه بدون اینکه اصلا کسی اونو ببینه
تا اینکه ...
بلاخره یه روز یه دست سرد و لرزان گل صورتی رو از شاخه جدا کرد
ووووووووووای
قلب گل صورتی از شادی و هیجان لبریز شد
انقدر شاد بود که درد جدا شدن از بوته را به جان خرید
دل توی دلش نبود که الان کجا میره ؟؟؟
چه سرنوشتی داره ؟؟؟
چه اتفاقی براش می افته ؟؟؟
توی همین فکرها بود که درد توی تمام وجودش پیچید
یکی از بیرونی ترین گلبرگ هاش کنده شد و به زمین افتاد
صاحب دستهای سرد و لرزان زیر لب زمزمه کرد
«دوستم داره؟؟؟»
و دوباره درد در وجود گل پیچید و یک گلبرگ دیگر
«دوستم نداره؟؟؟»
گل صورتی کوچولو درد خودش رو فراموش کرد
انگار همه وجودش با وجود صاحب دستهای سرد و لرزان گره خورده بود
گلبرگهای مخملی و صورتی اش رو جمع کرده بود که مبادا یکی اش کم بیاد و آخر کار یه گلبرگ کم بیارن
دوستم داره؟؟؟
دوستم نداره؟؟؟
دوستم داره؟؟؟
دوستم نداره؟؟؟
دوستم داره؟؟؟
.
.
.
.
دوستم نداره؟؟؟
آخرین گلبرگ بود ... دیگه گلبرگی باقی نمونده بود
بغض گلوی گل صورتی و صاحب دستهای سرد ولرزان رو گرفته بود
گل قبل از اینکه توی حاشیه باغچه رها بشه نگاهی به گلبرگهاش کرد
احساس گناه می کرد
فکر می کرد سرنوشت صاحب دستها به گلبرگهای اون بسته بوده
کاش فقط یه گلبرگ
یه گلبرگ بیشتر یا کمتر داشت
کاش
...
..
.