شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 16th January 2010   #1

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

رمان شیشه


شیشه –قسمت اول

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم. او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود.
طبق رسم خانوادگی انتخاب نام نوزاد به عهده پدربزرگ بود. او که از تولد نوه جدید خود به وجد آمده بود، خوب به سر و روی او خیره شد و قد و قامت فسقلی او را برانداز کرد. به فکر فرو رفته و عاقبت او را یوسف نامیده بود. بعدها، وقتی که هر دو بزرگ تر شدیم و سفیدی پوست، مژگان بلند و خماری چشمان او بیشتر جلوه گر شدند من گه گاه سربه سرش می گذاشتم و او را به جای یوسف زلیخا صدا می زدم، پدربزرگ معتقد بود که او نیز همانند صاحب نام خویش هر چه سختی بکشد مقامش بالاتر خواهد رفت.
و اما خود من بچه ای بودم ریزه میزه. با گونه های استخوانی، قدی نسبتا کوتاه، چهره ای سیاه سوخته با موهایی فرفری و از همه بدتر چشمانی که نه تنها ریز بودند، بلکه در حقیقت یک خط صاف بیشتر نبودند. یوسف سربه سر من می گذاشت و می پرسید که آیا می توانم بالای ساختمان ها و تمام ارتفاع یک درخت را در یک نظر ببینم؟
پدربزرگ برای انتخاب نام من ذوق و شوق نداشت. بنابراین به محض آن که پدرم، شرمگین و سر به زیر، با احترام از او خواسته بود که نامی برای من انتخاب کند او، بدون آن که بخواهد کودک را نزدش ببرند تا با توجه به خصوصیات جسمانی او وی را نامگذاری کند – همان طور که در مورد یوسف عمل کرده بود – بی حوصله گفته بود اسکندر.
این نام در تمام عمر روح مرا مثل سوهان آزار داده بود. آخر چگونه پدر من با بی ذوقی تمام پذیرفته بود که نام کسی را روی فرزند خود بگذارد که ایران را شخم زده بود؟ با وجود این باز شانس آورده بودم که پدربزرگ به هنگام نامگذاری چشمان مرا ندیده بود. چون هر چه باشد باز هم اسکندر بودن نسبت به خان مغول قابل تحمل تر می نمود. پدربزرگ در مورد وجه تسمیه نام من هیچ توضیحی نداده بود ولی برداشت من از این نام گذاری این است که هجوم من به زندگی آرام پدر و مادرم وجه تسمیه این نام بوده است.
در نوجوانی، به همان نسبت که آینده یوسف را تضمین شده می دیدم، از عاقبت خود بیمناک بودم. بر این تصور بودم که یوسف باید به سلطنت مصر برسد و اسکندر در اوج پیروزی حسرت به دل از دنیا برود. حسرت دیدار سرزمین هایی که ندیده و غنائمی که به چنگ نیاورده. پدر و عمویم هر دو خانه و زندگی جمع و جوری داشتند. تنها تفاوت این بود که عموی من به جز یوسف فقط یک دختر داشت. ولی ما یکی دو تا نبودیم. وضع پدربزرگ هم بد نبود. او نیز خانه آبرومندی داشت و وضعش رو به ره بود. خوب می دانستم که پدر در ته دل گوشه چشمی به آن نصفه خانه ای که در آینده از پدر خود به ارث خواهد بود. شاید عمو جان نیز به این موضوع چندان بی توجه نبود. ولی پدر من کارمند دولت بود. و عمو جان که کاسب بود و خانواده جمع و جوری داشت زندگی بهتری نیز داشت. البته نمی شد به این دلیل به او ایراد گرفت. او گناهی نداشت. تقصیر او نبود که همیشه دختر و پسرش شیک و مرتب بودند و من و خواهران و برادرم به قول مادربزرگ شرنبه پرنبه راه می رفتیم. مقسر پدر من بود. موضوع ساده است دو دو تا چهارتا. یعنی این که پدر و عمویم هر دو مطابق رسم آن روزگار و بر اساس امکانات مالی خود، سالی دو جفت کفش برای بچه های خود می خریدند. به پسر عمو و دختر عمو سالی یک جفت کفش نو می رسید. ولی ما که چهار نفر بودیم – تازه دو نفرمان هم از خانه پدری رفته بودند – یک سال در میان هم کفش نو نداشتیم. مشکل پیراهن و کت و شلوار و شام و ناهار و کیف مدرسه هم به همین منوال بود. نمی توانستیم از هیچکس گله کنیم و از کسی جز پدر و مادر خود بنالیم که معتقد بودند هر آن کس که دندان دهد نان دهد.
مادر بیچاره من روحش هم از نظریه مالتوس خبر نداشت و اگر هم داشت باور نمی کرد که واقعا با شش شکم زاییدن امثال او جمعیت جهان منفجر خواهد شد!
پدرم چئن غریقی که در آب دست و پا میزند، برای تامین مخارج زندگی ما جان می کند.
در این میان ناگهان خبر رسید که پدربزرگ یک سوم از اموال خود را به اسم یوسف کرده و من برای نخستین بار متوجه شدم که سلاح چشم و ابرو می تواند چنان ضربه ای به آدم خلع سلاحی مثل من بزند که دیگر نتواند کمر راست کند. پدرم با چشمان دریده و سرخ از غضب و لبانی بسته و به هم فشرده از این ظلم و بی عدالتی خون می خورد. ولی من و یوسف که دو سه سالی هم از من بزرگتر بود درست بر خلاف مادرانمان، خیلی با هم جور بودیم. یوسف بیچاره هم هیچ بدجنسی نداشت. من هم نسبت به او احساس حسادت نمیکردم. ولی نمی توانم کتمان کنم که به هر حال حسرت می خوردم.
این روابط در طول دوران دبستان و دبیرستان پابرجا بود و مستحکم تر می شد. هر دو بی خبر از زیر و بم سرنوشت، روزگار را سپری می کردیم و فارغ البال بودیم. هیچ حالیمان نبود. لکی خوش الکی خوش. اما هنوز یوسف دیپلم نگرفته بود که کار زار شد. جنگ ایران و عراق شد و آتش آن دامن کشان و تهدید کنان گسترش پیدا کرد. وقتی صدام حسین به جای هر مکان دیگر فرودگاه مهرآباد را با بمب کوبید انگار پیامی سمبلیک برای یوسف به همراه داشت. خروج از کشور ممنوع!
پیام را عموجان زودتر از ما گرفت. در حقیقت بلافاصله متوجه وخامت وضع پسر خود شد. وحشت زده و سراسیمه به خانه ما آمد و التماس کنان از پدرم کمک خواست. پدرم که خود نیز ازاین خبر هاج و واج مانده بود، راهی به عقلش نمی رسید، و اگر می رسید بیشتر از آن که دلش به حال یوسف – این تافته جدا بافته – بسوزد، به فکر اسکندر بود. به علاوه هنوز کو تا دیپلم گرفتن یوسف! برای این که یوسف را از ایران خارج کنند، تنها یک راه وجود داشت. دو سال خدمت وظیفه که به احتمال قریب به یقین در جبهه می گذشت. و اگر نه در خط مقدم که حداقل در عقب جبهه. جبهه جنگ هم که جلو و عقب نداشت. عقب ترین قسمت آن شهرها بودند که زیر آتش بمب و بعدها موشک، مشابه جبهه بودند. این جا بود که عموجان از فکر یوسف کلافه شد و تاب و توان از دست داد. پدرم هم به خاطر من در فکر و خیال بود.
تا این که دوستی به عمو جان پیشنهاد کرد یوسف را از راه ترکیه به خارج بفرستد، یا لابه لای گوسفندان از طریق پاکستان او را خارج نماید. از آن پس عمو جان مرتب تکرار می کرد که یوسف را از هر سوراخی که شده به خارج خواهد فرستاد. پدربزرگ که نگران سلامت یوسف بود به عموجان تشر می زد که این فکرها چیست که به کله ات افتاده. رد شدن از این مسیرها حداقل به چندین کیلومتر پیاده روی یا اسب سواری احتیاج دارد. حالا صرفنظر از راه های کوهستانی صعب العبور ترکیه یا مسیرهای خطرناک تا شهرهای پاکستان و هزاران اتفاق دیگر که در کمین است. یوسف که لای پنبه بزرگ شده حتی دوچرخه سواری هم بلد نیست چه برسد به اسب سواری.
در آن روزها خوراک زن عمو اشک و آه بود. مرتب گریه و یک ریز فین فین می کرد. مثل آدم های مات به در و دیوار خیره می شد و در پاسخ هر پرسشی بی جهت اوهوم، اوهوم، یا نه، نه می گفت. فقط وقتی نام یوسف به میان می آمد براق می شد و می پرسید:
- هان؟ چه گفتید؟ من حواسم پرت بود، یوسف چی؟
مدتی کوتاه از عموجان خبری نبود. گویا استتار کرده بود. زن عمو هم هیچ جا آفتابی نمی شد. هروقت سر راه مدرسه یا به مناسبتی دیگر دخترعمویم با ما روبه رو می شد، درست مثل نظامیانی که در میدان نبرد دستگیر می شوند و فقط نام، شماره و گروهان خود را تکرار می کنند، در پاسخ پرسشهای ناشی از کنجکاوی ما که از حال او، عمو، زنعمئ و البته یوسف می پرسیدیم فقط تکرار می کرد:
- زنده ایم شکر.

حتی در جواب مادرم که می پرسید کار یوسف چطور شد؟ بدون رودربایستی و با کمال پررویی پاسخ می داد:
- نمی دانم. اصلا خبر ندارم.
در این میان حال پدربزرگ از همه خراب تر و آه و ناله هایش از همه شنیدنی تر بود. تنها نگرانی او این بود که بمیرد و عروسی یوسف را نبیند. این مسئله را در حضور همه تکرار می کرد که البته دل هیچکس نمی سوخت الا من که از این تاهل و تجردم برای پیرمرد تفاوتی نداشت و برای من تره هم خرد نمی کرد به راستی افسرده می شدم.


ادامه دارد ...


برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 18th January 2010   #2

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

شیشه – قسمت دوم
به گمانم بود و نبودم برای هیچکس مهم نبود.
عاقبت یک روز تلفن زنگ زد و دخترعمو با لحنی نگران و آماده گریستن از پدرم خواست که به سراغ آنان برود و اضافه کرد که حال مادرش بهم خورده و پدرش هم وضع روحی خوبی ندارد. همان طور که انتطار می رفت من و پدر و مادرم سراسیمه خود را به منزل عمو جان رساندیم. عمو جان به محض دیدن پدرم دست بر دست کوبید و گفت:
- خود کرده را تدبیر نیست.
زن عمو روی کاناپه کهنه و قدیمی اتاق نشیمن ضعف کرده بود. هرچه مادرم می پرسد او فقط ضجه و مویه تحویل می داد و به سینه می کوبید. عاقبت دختر عمو با لحنی محزون گفت:
- یوسف را برده اند تا قاچاقی از ایران خارج کنند. و از او هیچ خبری نداریم.
پدرم وحشت زده ژرسيد:
- بگوييد ببينم اصل قضيه چيست؟ چه كاري از دست ما برمي آيد؟ پسرت را به دست كي سژردي؟
عموجان كه ديگر رمق نداشت گفت:
- قضيه اي نيست. يك نفر را به من معرفي كردند كه ادعا مي كرد مي تواند يوسف را از مرز رد كند. گفت نصف پول را حالا مي گيرم و بقيه را روزي كه مي آيم دنبال يوسف كه او را با خود ببرم. بعد هم تاكيد كرد كه يوسف فقط بايد يك ساك كوچك و كمي پول همراه داشته باشد. پرسيديم كي مي آيي دنبالش؟ گفت از امروز تا هفت روز ديگر. تاريخ دقيقش را معلوم نكرد. در اين مدت يوسف بايد فقط توي خانه مي نشست و انتظار مي كشيد و با كسي هم از اين قضيه حرفي نمي زد.
پدرم اعتراض كرد.
- آخر برادر من، تو نبايد با من مشورت مي كردي؟
زن عمو ناله كنان حرف پدرم را قطع كرد:
- والله گفته بود نبايد با هيچكس در اين مورد حرف بزنيد.
مادرم با خاطري رنجيده گفت:
- حالا ديگر ما غريبه شديم؟
پدرم به او تشر زد.
- الان كه وقت گله گزاري نيست، بگذار ببينم چه دسته گلي به آب داده اند؟
عمو جان سيگاري روشن كرد و گفت:
- يوسف طفل معصوم پنج روزي توي خانه نشست. فقط يك ساك كوچك بسته بود. روز ششم در زدند و مردي با يك اتومبيل آمد دنبالش و گفت زود خداحافظي كن داريم مي رويم.
زن عمو ناليد.
- با بچه ام درست و حسابي خداحافظي نكردم.
و شروع كرد به گريه كردن.عمو بي توجه به او ادامه داد:
- مردك گفت شما دنبال ما توي كوچه نياييد. با هيچكس هم در اين مورد حرف نزنيد. ما خودمان ده روز ديگر، وقتي رسيديم، به شما زنگ مي زنيم. همين. نه شماره تلفن داد، نه آدرسي، نه نامي، هيچي. ما هم عقلمان را از دست داديم. پسره را داديم دست آدم غريبه و رفت.
تمام فاميل به تب و تاب افتاده بودند ولي نمي دانستند به كجا مراجعه كنند و بايد يقه چه كسي را بگيرند و از كه سراغ يوسف را بگيرند؟
چند بار خواستم حرفي بزنم ولي كسي گوش به من نمي داد. عاقبت پرسيدم:
- امروز چند روز است كه يوسف رفته؟
عموجان اين دفعه جوابم را داد.
- هشت روز تمام. ولي، تا در را پشت يوسف بستيم پشيمان شديم. دوباره در را باز كردم تا او را برگردانم. ديدم ماشين سر خيابان پيچيد و غيبش زد. دستي دستي پسرم را به چاه انداختم.
ما با اين منطق كه كسي كه يوسف را برده براي به مقصد رساندن او يك مهلت ده روزه معين كرده بوده توانستيم تا دو روز بعد عمو و زن عمو را آرام نگهداريم. ولي آرام نگهداشتن آن دو در روزهاي بعد مكافات بود. بخصوص زن عمو كه بي تابي مي كرد و به زمين و آسمان بند نبود.
ما كه به هر دري مي زديم و به هر كسي در هر كشوري كه مي شناختيم متوسل مي شديم بلكه خبري از مسافر خود پيدا كنيم، تازه با كمال تعجب متوجه شديم كه تعدادي دوست و آشنا در پاكستان و يكي دو قوم و خويش دور مقيم تركيه داشته ايم و خودمان خبر نداشتيم.
عاقبت يوسف خان با سلام و صلوات وارد منزل يكي از همان خويشان دور شد و تلفني مژده سلامت خود را داد. زن عمو گوشي تلفن را دو دستي چسبيد و فرياد زد:
- سلام و زهرمار پسر، تو كه مرا كشتي.
سپس به قربان صدقه رفتن و اشك ريختن كرد!
به اين ترتيب يوسف بر سكوي پرتاب يه سوي فرنگستان قرار گرفت. البته گرفتن ويزا از سفارتخانه خارجي و هزينه سفر و تحصيل، خود حكايت جداگانه اي داشت كه اگر آن يك سوم ارثيه اضافي پدربزرگ نبود رستم هم قادر به گذشتن از اين هفت خوان نمي شد. به تدريج زينت آلات زن عمو و قالي هاي عمو غيب شدند و خانه نسبتا بزرگ پدربزرگ تبديل به يك آپارتمان دو اتاق خوابه شد.
كم كم زبان زن عمو باز شد. و در حالي كه خبر از نمره هاي عالي يوسف و موفقيت او در فرنگ مي داد شكوه و دلسوزي مي كرد كه پسرش ناچار است براي تامين مخارج خود گاه بچه داري كند و يا به كار در رستوران يا كتابخانه بپردازد. مادرم يك بار در خلوت آنچه را در دل من مي گذشت بر زبان آورد و گفت:
- خانه پدربزرگ را مثل هلو درسته فرو داده اند و باز دم از نداري يوسف مي زنند. غلط نكنم چشمشان به دنبال آپارتمان پيرمرد است.
من كه مي ترسيدم اين گله ها به گوش پدربزرگ برسد و پيرمرد را دلگير كند و اين سخنان را از جانب من بداند و مهر مرا – اگر مهري در كار بود – به كلي از دل او بيرون كند، گفتم:
- شما هم توي اين موقعيت دست از سر اين بيچاره ها برنمي داريد.
و در را محكم به هم كوبيدم و از اتاق بيرون رفتم.
خيلي زود ثابت شد كه مادرم حق داشت. او مثل يك جنگجو بهتر از هر كسي از تاكتيك طرف مقابل، يعني زن عمو آگاهي داشت. زيرا چيزي نگذشت كه پدربزرگ داوطلبانه به سوئيت كوچكي كه در زيرزمين منزل عموجان بود منتقل شد و آپارتمان خود را به اجاره داد. همه مي دانستيم كه اجاره منزل تبديل به ارز مي شود و به سوي يوسف پر مي كشد. به اين ترتيب يوسف به سوي موفقيت و آينده اي روشن مي رفت. ولي در مورد من وضع فرق مي كرد. مادرم گه گاه ابراز نگراني مي كرد ولي پدرم جدا معتقد بود كه تا ديپلم بگيرم جنگ تمام شده و مي گفت خدا بزرگ است.
من مي دانستم كه براي ادامه تحصيل من هيچ راهي وجود ندارد. متاسفانه شاگرد باهوشي نبودم. روشن ماندن چراغ اتاقم تا ساعت دو بامداد فقط مرا خسته مي كرد اما معلوماتم را اضافه نمي كرد. از قبول شدن در كنكور تقريبا نااميد بودم. آن يك سوم ارثيه پدربزرگ كه از ما دريغ شده بود شانس مرا براي سفر به خارج به زير صفر رسانده بود زيرا آنچه پدر خودم داشت پس از محاسبه معاش خود او و در نظر گرفتن سهم بقيه فرزندان خانواده به سختي مي توانست هزينه اخذ ويزا،بليت هواپيما و خرج دو سه ماه زندگي مرا در خارج تامين كند. در مورد ارز تحصيلي باز هم من دير رسيده بودم و از سال شصت و چهار پرداخت آن به دانشجويان جديد قطع شده بود.
من با توجه به رقيبان سرسختي كه در كنكور وجود داشتند، تنها راه ادامه تحصيل را در خارج مي ديدم و فكر مي كردم كه راه ورود به دانشگاه هاي خارج فقط مستلزم فشردن در ورودي دانشگاه است. ولي از قفل و بست هاي در خروجي آن غافل بودم. ولي حتي اگر مسئله مادي را ناديده مكي گرفتم، باز اين راه از ميان ميدان جنگ مي گذشت.
زمان به سرعت سپري مي شد و چون برخلاف انتظار پدرم جنگ به پايان نرسيد من در ميان گريه هاي مادر و پس از رايزني با پدر، خود را براي خدمت سربازي معرفي كردم.

ادامه دارد ...

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
yamahdi ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 20th January 2010   #3

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

شیشهفصل سوم


شب شانزدهم – شبي كه قرار بود صبح فردا عازم خدمت شوم – پدر كه به مادرم تشر مي زد كه رفتن به خدمت الزاما به معناي اعزام به جبهه نيست، دور از چشمان نگران و سرخ از گريه مادرم، مرا تنها در اتاق گير آورد و در حالي كه هر لحظه به نگراني سر خود را به سوي در اتاق برمي گرداند، يك بازوبند قديمي كهنه چرمي را به من داد و آهسته گفت:
- اين را به بازويت ببند. مال جواني پدربزرگ بوده. يك دعاي خيلي موثر توي آن است. پدربزرگ در جواني هر وقت گرفتاري يا درگيري و مشكلي داشته اين را به بازويش مي بسته، خود من هم روزي كه براي استخدام مي رفتم اين را به بازويم بسته بودم.
من كه فكر نمي كردم پدرم به اين جور چيزها اعتقاد داشته باشد، از شدت تعجب شاخ و از فرط خوشحالي بال در آورده بودم. درست مثل اين كه يك جليقه ضد گلوله كادو گرفته باشم. مي دانستم واقعا با چه زحمتي و با چه خواهش و تمنايي اين دعا را كه خودم هم آن را قبلا در خانه پدربزرگ ديده بودم و ظاهرا عتيقه هم بود، براي من با عاريت گرفته است. گفتم:
- دستتان درد نكنه. زحمت كشيديد.
پدرم كنار بخاري روي زمين نشست و با لحني افسرده گفت:
- پسر جان، من كه براي تو كاري نكردم. يعني مي خواستم ولي نتوانستم.
چنان به من نگاه مي كرد كه انگار جسدي بي روح بيش نيستم. احساس مي كردم همين الان است كه بغضش بتركد. دلم به شدت براي او سوخت. آنقدر كه گويي اولين گلوله جنگي به من اصابت كرده است. براي اين كه خيالش را راحت كرده باشم گفتم:
- مي توانستيد هم من قبول نمي كردم. خون من كه از بقيه رنگين تر نيست. خودم به ميل خودم مي خواهم بروم.
و با بازوبند از اتاق خارج شدم. آن شب طولاني ترين شب در تمام زندگي من بود. طولاني ترين و ترسناك ترين. شوخي نبود. جنگ بود و امكان اعزام به جبهه زياد بود.
روزي را كه خداحافظي كردم و عازم خدمت شدم هرگز فراموش نمي كنم. وقتي ما را تقسيم كردند و دسته دسته سوار اتوبوس هاي مختلف شديم، هيچكس به جز رانندگان اتوبوس ها و البته فرمانده مان نمي دانستند كه هر اتوبوس به كدام مقصد اعزام خواهد شد. مقصد اتوبوس ما اهواز بود.
به محض آن كه در اهواز از اتوبوس پاي بر زمين نهادم مانند سنگ ريزه اي در دريا گم شدم. در ميان رفت و آمد آدم هايي با لباس هاي يك شكل كه اغلب پارچه اي چهارخانه به دور گردن و ريشي انبوه بر چهره داشتند و در ميان فريادها و شعارها، تكاپو و عجله اي كه در پشت جبهه براي رساندن كمك برپا شده بود. افراد چنان شبيه يكديگر بودند كه گويي هريك از روي ديگري كپي شده بود. اغلب آنان مدت ها بود كه در جبهه بودند و به اين زودي ها هم قصد بازگشت نداشتند.
قرار شد دوره آموزش را طي كنيم تا ببينيم هنگام تقسيم واحدها، سرنوشت برايمان چه رقم خواهد زد. دوره آموزش به سرعت سپري شد و من به يكي از واحدهاي غرب منتقل شدم. باز مدتي گذشت تا واحدي كه به جبهه رفته بود مراجعت كرد و واحد ما جايگزين آن گرديد.
به اين ترتيب بود كه نام من مسما پيدا كرد. اسكندر جوان مي رفت كه پيروز شود. مرگ از شاهرگ گردن به من نزديك تر مي شد و بين من و او فقط يك تفنگ و يك بازوبند چرمي فاصله بود.
عاقبت به سوي ميدان نبرد حركت كرديم. من كه جنگ را فقط از راه فيلم هاي سينمايي مي شناختم، ناگهان با حقيقت روبرو شدم كه شوخي بردار نبود. از لحظه اي كه لباس نبرد به تن كردم و پوتين هاي سنگين را پوشيدم تا لحظه اي كه در جبهه درون سنگر نشستم و به صداي مداوم انفجارها، از گلوله گرفته تا نارنجك و خمپاره و بمباران هوايي و بعد هم موشك باران گوش مي دادم، وحشت از مرگ به صورت عرق سرد از پشت گردنم سرازير مي شد و پيراهنم را خيس مي كرد. كف دست هايم هميشه مرطوب بودند و روي قنداق تفنگ ليز مي خوردند. بدنم نمي لرزيد ولي مثل آن كه به من برق وصل شده باشد عظلاتم مي پريدند و نفسم سنگيني مي كرد. اطراف را زيرچشمي برانداز مي كردم تا همدردي پيدا كنم و با راز دل گفتن اعصاب خود را كمي آرام كنم. ولي به نظر مي رسيد كه در اين احساس خود تنها هستم. گويي كه بار وحشت تمامي همرزمان، تنها بر گرده من نهاده شده بود.
البته پيش از آن هم در شهر با صداي انفجار و ضد هوايي و آژير و اين جور چيزها آشنا شده بودم. ولي وضع شهر با جبهه زمين تا آسمان تفاوت داشت. در شهر، در فاصله بمباران ها فرصت نفس تازه كردن وجود داشت و زندگي جرياني تقريبا عادي داشت. آژير خطر به صدا درمي آمد و هواپيماهاي دشمن مثل ملك الموت سر مي رسيدند و بلافاصله بمب هاي خود را پرتاب مي كردند. و تقريبا بلافاصله معلوم مي شد كه بمب – و بعد موشك ها – بر كدام ساختمان فرود آمده و بر زندگي چه كساني نقطه پايان نهاده اند. هواپيماهاي سياه رنگ و نفرت انگيز مي كوشيدند به همان سرعت كه آمده بودند از برابر پدافند هوايي ما بگريزند كه آن هم به شانسشان بستگي داشت و براي تكرار اين رولت روسي احتمالا يك شبانه روز ديگر فرصت باقي مي ماند. ولي گاهي وقتها در جبهه، بخصوص هنگام حمله، فرصت نفس كشيدن هم نبود. و گاه هواپيماهاي دو طرف براي استتار چنان پايين پرواز مي كردند كه باور كردني نبود. در اين مواقع بود كه احساس مي كردم حتي آتش سيگار هم مي تواند خطرساز باشد و روشن شدن آن با خاموش شدن شعله حيات افراد برابر باشد. هرچه جلوتر مي رفتي صداي شليك ها متراكم تر و نفس گيرتر مي شد. عاقبت آنقدر سر و صداي انفجار مي شنيدي و مي ديدي، كه همه چيز برايت عادي مي شد. حتي مي توانستي در اين ميدان وانفسا بنشيني و جرعه آبي و قطعه ناني بخوري و عين خيالت هم نباشد. تقريبا هيچكس عين خيالش نبود الا من. وحشت مثل خرچنگ گلويم را مي فشرد. روزها را جدا مي شمردم و شب ها را جدا، بعد سرهم مي كردم تا بلكه زودتر به پايان دو سال نزديك شوم. با اين دو چشم كوچك چه چيزها كه نديدم. هر منظره سهمگين تر از منظره قبل و هر لحظه رعب آورتر از لحظه پيش. گاه در سنگر عقربي را مي ديدم كه با دم افراشته، انگار به قصد ملاقات من، در چند سانتيمتري پنجه ام كه خاك را مي فشرد، بيرون مي آيد. يا مارمولك هاي سمي كه ديدنشان علاوه بر وحشت برايم تازگي داشت. در اين لحظه ها بود كه شنيدن صداي موتور اكيپ سمپاشي و ديدن بهداشت يارهاي منطقه زيباترين موسيقي و شيرين ترين ديدارها بود.
من سنگرهاي يك نفره را دوست داشتم زيرا هم مي توانستم در آنجا تنها باشم و هم به خاطر اين كه بتني بودند مي توانستم از شر عقرب و مارمولك تا حدي در امان باشم. در اطراف ما تنها عقرب و مارمولك نبود، دشمن هم بود. مثلا در چند صد متري سرباز همرزمم ايستاده بودم و نگاهم به او كه خرج توپ را به صورت يك گلوله غول آسا با دو دست حمل مي كرد بود، ناگهان خمپاره اي مانند صاعقه در كنارش فرود آمد و انفجار ..... و ديگر هيچ نبود – درست مثل شعبده بازي – جز تكه هاي بدن سرباز همرزم من كه در اطراف پخش شده بود. چه منظري! زخمي هايي كه در آمبولانس ها جان مي سپردند و جواناني كه خود خون آلود بودند و در كنار جسد دوستان آخرين كلمات آنان را به خاطر مي سپردند تا به نزديكانشان ابلاغ كنند. و ديدن موجي ها، انسان هايي كه قدرت ادراكشان را از دست داده و حيات ذهنيشان، لااقل براي مدتي نامعلوم، پايان گرفته بود. نگاه هاي بي فروغي
‌كه خون را در عروق منجمد مي كرد و فريادهاي ظاهرا بي دليلي كه موي را بر بدن راست مي نمود و كمتر از مرگ كامل، وحشتناك نبود. همه اين ها را مي ديدم و به جاي آن كه عادت كنم بيشتر مي ترسيدم. هرگاه فرصت چشم بستن و خوابيدن را پيدا مي كردم خواب مي ديدم. ولي در خواب هم در ميدان جنگ بودم. خود را در پناهگاه هاي پيچ در پيچ خاكي مي ديدم كه طولاني و خفه بودند. بيشتر به لانه اي كه موش كور در زمين مي كند شبيه بودند تا پناهگاه. در خواب خود را به حالت سينه خيز در كمركش اين پناهگاه ها مي يافتم كه باريك بودند و امكان تنفس در آنها محدود بود. خاك از ديواره آن فرو مي ريخت و من از وحشت ريزش سقف كوتاه آن از خواب مي جستم. در اين موقع گفته مادربزرگم كه هنگام خداحافظي مرا مي بوسيد، همراه با بوي گلاب او كه هميشه از لاي چادرنماز سفيدش به مشام مي رسيد، در ذهنم تداعي مي شد كه مي گفت:

- گر نگهدار من آن است كه من مي دانم، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.
ولي اين سنگ ها يكي دو تا نبودند. بدجور سنگ هايي بودند. و من مي ديدم كه شيشه ها در دو سوي جبهه گروه گروه در ميان سر و صداي فراوان و غرش اسلحه فرو مي ريزند و مي ترسيدم كه دست سرنوشت سنگي را نيز براي پيشاني من رقم زده باشد.
با كسي دوست نبودم. توي خودم بودم. در هر عمليات وظايف خود را انجام مي دادم ولي حال و حوصله حرف زدن و خوش و بش با ديگران را نداشتم. يك سال و اندي گذشته بود. تا مي آمدم كمي عادت كنم حادثه وحشتناكي رخ مي داد و دوباره برمي گشتم سرجاي اولم. درست روزي كه طبق محاسبه من يك سال و نيم كامل از اعزامم به جبهه مي گذشت، فرمانده مان بر اثر يك درگيري به شدت زخمي شد و به پشت جبهه و از آنجا به تهران انتقال پيدا كرد. طبق خبرهايي كه مي رسيد اميد نمي رفت كه به اين زودي ها معالجه شود. حالا من جزء ابواب جمعي يك بنده خدايي شده بودم كه اسمش جلال بود. شايد در عرض دو ماه اول ده كلمه هم با هم صحبت نكرديم. او ريش توپي و ابرو و موهاي فرفري و چشماني آبي و قامتي بلند داشت.
هميشه خدا يكي از همان دستمال هاي شطرنجي دور گردنش بود و بر خلاف من كه هميشه عبوس بودم، مرتب با همه مي گفت و مي خنديد. وقتي نزديك من مي رسيد رويم را به سمت ديگر مي كردم و خود را به كاري سرگرم نشان مي دادم . برخلاف من كه هروقت بي كار بودم چمپاتمه در گوشه اي مي نشستم، او هميشه در جنب و جوش بود. به گمانم اصلا نمي ترسيد. گلوله خمپاره مي آمد و او خم به ابرو نمي آورد. هواپيماها شيرجه مي زدند او تند تند چيز مي خورد. موقع حمله مثل قرقي جلوتر از همه مي پريد. در ضمن هميشه در جيبش يك مشت قاقالي داشت. اغلب، بخصوص در گرماگرم نبرد، يك چيزي از جيب خود بيرون مي آورد و در دهان مي انداخت. فكش دائم در حركت بود. من از اين موضوع تعجب مي كردم. چون به محض شروع عمليات دستگاه گوارش من، از معده گرفته تا دهان قفل مي شد و فقط آب مي خوردم. جلال جاي فرمانده ما بود و من به ناچار قدم به قدم تا قلب جبهه به دنبالش مي رفتم. او كه مثل عسل به خربزه وجودم چسبيده بود، عمليات و غير عمليات سرش نمي شد. نمي دانم تا بحال غذاي جبهه را خورده ايد يا نه. اگر نخورده ايد، دو قابلمه بيرون سنگرهاي دسته جمعي در نظر مجسم كنيد كه سرد شده، خاك و شن ميدان جنگ برآن نشسته و احتمالا جنازه مامور تداركات را نيز در كنار آن تصور كنيد. يا در خيال خود يك ظرف – گيرم ظرف يك بار مصرف پر از چلو مرغ براي شب هاي حمله – روي زمين خاكي پست و بلند يا درون يك سنگر تك نفره بگذاريد سپس سكوت مطلق قبل از طوفان، يا صداي شليك ضد هوايي، غرش هواپيماهاي دوست و دشمن، زوزه گلوله ها، ناله زخمي ها و فرياد فرماندهان يا الو .... الو به گوشم بي سيمچي را هم مانند موسيقي متن به آن اضافه كنيد. آن وقت است كه غذاي سربازخانه هاي معمولي كه در سكوت و آرامش صرف مي شود به نظرتان يك پذايرايي اشرافي جلوه خواهد كرد و به راست راست به چپ چپ خدمت نظام را يك ورزش مطلوب به حساب خواهيد آورد. تازه همين رسيدن غذا به خطوط مقدم جبهه نشانه آن است كه رزمنده آدمي خوش شانس و توزيع كنندگان غذا افراد جان بر كفي بوده اند كه توانسته اند از زير خط آتش دشمن، ايستاده يا خميده رد بشوند و هنر آشپزباشي را به جنگجويان ارائه كنند.
من معمولا كمپوت، تن ماهي، با يك جعبه بيسكويت همراه خود داشتم كه پس از خوابيدن سر و صداها و فروكش كردن نبرد، به زور و براي آن كه از بي غذايي نميرم، مي خوردم.

ادامه دارد ...

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 24th January 2010   #4

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

شیشهفصل چهارم





جلال كه اهل شمال بود يكي دو بار كوشيد با من گرم بگيرد. ولي من خود را كنار مي كشيدم. از قيافه و قد و بالا و چهره او كه اصلا نمي دانستم چه شكلي است، خوشم نمي آمد. از صورت او فقط همان دو تا چشم آبي پيدا بود. بقيه چنان در ميان ريش و سبيل استتار شده بود كه اگر آنها را مي تراشيد شايد همرزمان ديگرش هم كه با او حسابي جور بودند و اغلب با هم گفتگو و شوخي داشتند و به زحمت او را به جا مي آوردند. يك نفر هم بود كه قيافه اش الان درست جلوي چشمم مجسم است. انگار همين يك لحظه پيش از اين جا رفته. صورتي درشت و ته ريش فلفل نمكي و لباني كلفت داشت. او هم درشت هيكل و بزن بهادر بود. سربند سرخ مي بست و با لهجه اصفهاني و صداي بلند صحبت مي كرد. يكي دو تا از بچه ها به من سفارش كرده بودند هرگز با او شوخي نكنم – مثل اين كه من حال شوخي كردن هم داشتم! – و گفته بودند مبادا، مبادا، جلوي او به كسي بد و بيراه بگويم. چون آقاي غيور خيلي غيرتي بود و اگر كسي شوخي زشتي مي كرد يا ناسزايي مي گفت حسابش پاك پاك بود. واي به حال اينكه اين ناسزا خطاب به غيور باشد. من ابتدا بر اين تصور بودم كه غيور لقبي است كه بچه ها براي او انتخاب كرده اند ولي بعد متوجه شدم كه آقا غيور واقعا اسم شناسنامه اي اوست و نخستين بار بود كه مي ديدم يك نفر نامي بامسما دارد.

احساس مي كردم اصلا با اين افراد جور نيستم. آنان روحيه ديگري داشتند. آقا غيور سه سال و نيم در جبهه بود و مي خواست تا آخر هم بماند. معلوم نبود تا آخر عمر يا تا آخر جنگ! اگر از جلال خوشم نمي آمد از آقا غيور بدم مي آمد. هروقت براي خطر كردن داوطلب لازم بود او با آن صداي بم و لهجه غليظ فورا پاسخ مي داد:

-ما.
و بقيه در سكوت تبعيت مي كردند و سگرمه هاي هيچكس جز من در هم نمي رفت. آنچه در اين معركه براي من مثل نمكي بر روي زخم بود نامه هايي بودند كه از پشت جبهه مي رسيدند. اوايل از يوسف يكي دو نامه برايم رسيد. در نامه اول كه مادرم آن را همراه نامه خودش پست كرده بود يوسف نوشته بود:

-اسكندر عزيز. شنيده ام كه به جبهه رفته اي. خيلي نگرانم. مراقب خودت باش. انشاالله اين دوره به زودي تمام شود و بيايي اينجا. من هم خيلي گرفتار هستم. در اينجا براي ثبت نام ايراني ها اشكال تراشي مي كنند. به ما به آساني خانه اجاره نمي دهند. همه چيز برايمان به طرز سرسام آوري گران است. اگر انشاالله بتوانم در دانشگاه ثبت نام كنم شايد خوابگاهي در اختيارم بگذارند كه البته كوچك و كثيف ....

نامه با شرح مشكلات يوسف به پايان مي رسيد كه من حوصله نكردم آن را تمام كنم چون يك گلوله توپ درست در چند صد متري من – خوشبختانه آنقدر فاصله داشت كه به من صدمه نزند – منفجر شد و يك چاله خوشگل درست كرد. نامه دوم او كه چند ماه بعد رسيد، حكايت از موفقيت او در ثبت نام دانشگاه مي كرد و شرح مي داد كه پريروز به سينما رفته و تعطيلات آخر هفته كجا بوده و اينكه ديروز رفته سالن تشريح را ديده كه مرده ها تكه پاره روي ميز دراز شده بودند. و نوشته بود فكر نمي كنم بتوانم به آنها دست بزنم.

اين نامه هم نيمه كاره ماند. چون يكي از بچه ها بدجوري تير خورد و ما همگي دوان دوان به سراغش رفتيم. گلوله صاف وارد كبدش شده بود. او مي لرزيد و بدنش مثل ماهي روي خاك مي تپيد. آقا غيور كه مي خواست به او روحيه بدهد داشت مي گفت:

-چيزي نيست پسر جان، الان خوب مي شوي. آهان ببين آمبولانس هم رسيد.

آمبولانس؟ به اين سرعت؟ آن هم پشت خاكريز؟ خط مقدم جبهه؟ جلال هم تند تند مي گفت:

-بگو اشهدان لا اله الله.

و جوانك حرف هيچكدام را نمي شنيد. چون تمام كرده بود. هر دو نامه يوسف در جيب بغل من ماندند. هنوز هم آن نامه ها را دارم. فراموش كردم نامه مادر و خواهرم را بخوانم.

جلال پلاك شناسايي او را برداشت. هفده ساله بود، اهل كرمانشاه. بچه ها همگي پر و پخش شدند تا كسي اشك ديگري را نبيند.

نامه هاي يوسف متوقف شدند. پدر و مادرم نيز درباره او سكوت كرده بودند. تا اين كه يك شب خواب يوسف را ديدم. با هم توي يك باغ بزرگ راه مي رفتيم. او جلوتر بود. من به خودم گفتم:

-فرنگ عجب جاي قشنگي است! حيف كه باز هم من دير رسيدم.

تعبير آن بدون شك اين بود كه يوسف از چاه درآمده و در راه رسيدن به فر و شكوه بود. صبح روز بعد، در فرصتي مناسب توي سنگر نشستم و براي مادرم يك نامه مفصل نوشتم و در آن از او خواستم سلام مرا به يوسف برساند.

مادرم در پاسخ مي كوشيد موفقيت هاي يوسف را پنهان كند و يا آنها را ناچيز جلوه دهد. همين پنهان كاري كه من به خوبي از لابه لاي سطور نامه احساس مي كردم باعث مي شد قوه تخيل خود را به كار اندازم و او را كامرواتر و شادتر از آنچه كه واقعا بود در نظر آورم. بدون شك اگر مي شنيدم كه فرمان سلطنت مصر به نامش صادر شده هم چندان تعجب نمي كردم.

ولي خواهرم اخبار خانوادگي را بطور مرتب و مفصل برايم مي نوشت و از همين طريق بود كه متوجه مي شدم يوسف در تحصيل موفق است، عكس هايش او را روز به روز خوش لباس تر و خوش قيافه تر نشان مي دهند، قصد ازدواج با يك دختر خارجي را داشته كه عمو و زن عمو مخالفت كرده اند و حالا با يك دختر ايراني مشهدي الاصل آشنا كه يك سال از خودش پايين تر است. خواهرم همچنين نوشته بود كه وقتي مادرمان همه اين ها را با آب و تاب فروان از دهان مادر يوسف مي شنود، افسرده مي شود و پدر خواهران و بردارم بايد چند روزي روي او كار كنند تا به حال عادي برگردد. پيشرفت قدم به قدم يوسف در خارج با پيشرفت قدم به قدم من در جبهه توام مي شد و هر دو نسبت به باقيماندن هميشگي خود در محل كنوني اطميناني تقريبا صد در صد داشتيم و هيچيك مطمئن نبوديم كه از جايي كه فعلا هستيم باز خواهيم گشت.

يك روز، تازه محاصره دشمن را شكسته و آنان را به عقب رانده بوديم. زخمي ها را به پشت جبهه منتقل كرده بودند. هنوز صداي تك تيراندازي قطع نشده بود. چند نفري در حال كندن زمين براي دفن اجساد پراكنده دشمن بودند. عده اي دور هم جمع شده خستگي در مي كردند.

غروب شد و من كسل و خسته، با سردردي وحشتناك، دور از بقيه بچه ها به تنهايي به چند كيسه شني تكيه داده بودم و تازه از خواندن آخرين نامه خواهرم فارغ شده بودم كه خبر از ازدواج قريب الوقوع يوسف با نامزد ايراني اش مي داد. عجيب دل مرده و بي حوصله بودم. براي اين كه وقت خود را پر كنم بالاي خاكريز نشستم و با لب و لوچه آويزان تصميم گرفتم تفنگ خود را پياده كرده و آن را تميز كنم. انگار به سرم زده بود!

ناگهان آقا غيور كه از شوق گرفتن اين چند سنگر روي پا بند نبود بالاي سرم ظاهر شد. حوصله اين يكي را ديگر اصلا نداشتم. نگاهي به اطراف افكندم و دنبال بهانه اي براي فرار بودم. جلال را ديدم كه اندكي دورتر در پايين خاكريز شلنگ تخته مي انداخت و چپ و راست مي رفت. احساس فرماندهي و زير دست نوازي به او دست داده بود و با خنده و شوخي مي خواست به بر و بچه هاي خسته كه اغلب زخمهايي جزيي نيز برداشته بودند، روحيه بدهد.

آقا غيور بي مقدمه و با لحن خشك و تلخي گفت:

-بلند شو بيا پايين پيش بقيه.

از كوره در رفته بودم. اعصابم خط خطي بود. گفتم:

-من مي خواهم همين جا بنشينم. دلم مي خواهد ببينم كي جلوي مرا مي گيرد؟

آقا غيور دست پيش آورد و لوله تفنگم را گرفت و كشيد و با خشونت گفت:

-من. من كه چند سال است توي جبهه هستم به تو مي گويم بيا پايين.

لوله تفنگ را به تندي از دستش بيرون كشيدم و گفتم:

-دهه .... ول كن. تفنگم هنوز پره.

-وقتي مي گويم بيا پايين لابد يك چيزي سرم مي شود كه سر تو نمي شود. لابد يكي دو تا پيراهن بيشتر پاره كرده ام. مي دوني چند ساله كه تو جبهه خاك و دود مي خورم؟

-منت تحويل من نده .... فقط تو كه توي جبهه نيستي. من هم هستم. فقط تو بزرگتري و چند سال زودتر آمده اي و من چند سال ديرتر. برو كنار بگذار باد بيايد.

با همان لهجه غليظ كه از شدت خشم غليظ تر هم شده بود گفت:

-درست حرف بزن، پسري مامانت.

هميشه وقتي مي خواست به كسي نشان دهد كه چقدر لوس و بچه ننه است او را به طعنه پسر مامانش خطاب مي كرد. دنبال بهانه اي بودم كه خشمگين شوم و اين جمله همان بهانه بود. از اين كه كسي كه نسبت به توهين از سوي ديگران بسيار حساس است به خود اجازه مي دهد مرا به تحقير پسر مامانت خطاب كند، از كوره در رفتم و فرياد زدم:

-حرف دهانت را بفهم مرد حسابي.

سرخي چهره و چشمان آقا غيور نشان داد كه كار خراب شده. نگاهي به مشت بزرگ و گره كرده او انداختم و آماده درگيري برجا ايستادم. در همين هنگام جلال كه انگار مويش را آتش زدند، بين ما دو نفر حايل شد. دست ها را ميان من و او گشود و چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه موفق شد آقا غيور را غرغركنان از بالاي خاكريز به پايين بفرستند. من كه لج كرده بودم، دوباره در جاي خود نشستم. جلال پشت گردنم را گرفت و بالا كشيد و خنديد:

-حالا ديگر با من چرا قهر كرده اي اسكندرخان؟ بيا پايين لج نكن.

غروب غمباري بود. دلم براي شهر پرواز مي كرد. از نبرد چندين ساعته، از ديدن جنازه هاي دوست و دشمن و از گرد و خاكي كه بر اثر شليك به هوا برمي خاست و از افتادن روي خاك و خزيده پيش رفتن و پنهان شدن در هر سوراخ و سنبه و غرق خاك و عرق شدن و از خبر عروسي يوسف اعصابم داغان بود. بي حال تسليم جلال شدم. از خاكريز پايين آمديم و قدم زنان از آنجا دور شديم.

جلال كه لبخند مي زد پرسيد:

-مي خواستي خودكشي كني؟

با تعجب پرسيدم:

-خودكشي؟ براي چه؟

-براي اين كه هنوز نفهميده اي نشستن بالاي خاكريز هدفي است كه به قول آقا غيور يك پيرزن هم مي تواند صاف به وسط شقيقه اش بزند.

گفتم:

-حالا كه تار و مار شده اند.

-اين جا ميدان جنگ است، فيلم سينمايي كه نيست. خيال مي كني وقتي عقب رفتند يعني ....

همان موقع يك رگبار گلوله درست به بالاي همان خاكريزي كه قبلا نشسته بودم فرود آمد و گرد و خاك را به هوا بلند كرد. بي اراده خود را بر زمين انداختيم.

جلال گفت:

-حالا ديدي؟ بهت نگفتم؟

نمي خواستم به روي خود بياورم كه خجالت كشيده ام. صداي شليك هاي پراكنده باز هم شنيده مي شد كه البته جدي نبود. فقط چند عراقي پناه گرفته و شليك مي كردند. بچه ها راحت آنان را اسير كردند. يكي از عراقي ها زخمي بود. قيافه مات و وحشت زده آن ها و صداي ناله هاي ملتمسانه اسير مجروح هنوز در يادم باقي است.

سر برگرداندم و به اتفاق جلال وارد سرپناه كوچكي شديم. نشستيم. شب ناگهان فرو افتاد. جلال شمعي روشن كرد. شام غريباني دونفره داشتيم. دل من گرفته بود، جلال را نمي دانستم! در قوطي كمپوت را سوراخ كردم و به جلال تعارف كردم. با كمال تعجب اصلا ميل نداشت. خودم آب كمپوت را خوردم و بقيه را براي بعد نگهداشتم. تو حال خودم بودم. جلال با خستگي گفت:

-آخيش.

و كنارم نشست. به كيسه هاي شني تكيه داد. نگاهي به اطراف كرد و ادامه داد:

-عجب سنگرهاي مرتبي دارند!

معمولا وقتي سنگرهاي دشمن را مي گرفتيم آنها را منفجر مي كرديم زيرا امكان داشت در آنها مواد منفجره كار گذاشته باشند ولي اين يكي پاك بود چون فرصت پيدا نكرده بودند.

ادامه دارد ...

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st January 2010   #5

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

شیشه قسمت پنجم





من حوصله جواب دادن به جلال را نداشتم و ساكت نشسته بودم. بي مقدمه پرسيد:
- از من بيشتر بدت مي آيد يا از آقا غيور؟
يكه خوردم. با تعجب و وحشت به او خيره شدم. من اين موضوع را به كسي نگفته بودم! بي اراده پرسيدم:
- كي گفته؟ هر كي گفته دروغ گفته.
خنديد:
- چشمانت. چشمانت مي گويند. حالا اگر مي خواهي يك مشت بزن توي چانه ام تا دلت خنك شود.
- برو بابا حوصله داري.
او باز خنديد.
- خيلي پكري. مگر توي اون كاغذ چي نوشته بودند؟
- كدام كاغذ؟
- همان كاغذها كه هر وقت مي رسند حالت را مي گيرند.
بي رودربايستي گفتم:
- پسرعمويم در خارج داره با يك دختر خوب ازدواج مي كند.
- مبارك است. نترس، عقب نمي افتي. نوبت تو هم مي رسد. تو هم عروسي مي كني.
- البته اگر نعشم اين دور و برها نيفتد.
- من ضامن. تو يكي توي جنگ كشته نمي شوي.
- از كجا مي داني؟ علم غيب داري؟
مكثي كرد و گفت:
- نه. ولي مطمئنم كه تو كشته نمي شوي. مي روي شهرتان. زن مي گيري، نوه دار هم مي شوي. دندان هايت هم مي ريزند. قوزت هم در مي آيد. تو اين جا بمير نيستي. گر نگهدار من آن است كه من مي دانم، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.
- ا ... تو هم كه حرف مادربزرگم را مي زني!
فكر كرد شوخي مي كنم. به صداي بلند خنديد.
- خوب مادربزرگت هم حرف حسابي زده.
- نه والله. چرا مي خندي؟ راست مي گويم. حالا خود تو چي؟ خودت نمي خواهي زن بگيري؟
- چرا نمي خواهم؟ مگر ما دل نداريم؟ ولي كي به ما زن ميده؟
- بايد هم ندهند. آن هم با اين ريش توپي كه تو داري. عروس كه سهل است من هم از آن مي ترسم.
- دست شما درد نكند اخوي. ما از مال دنيا همين يك ريش را داريم. آن را هم نمي تواني به ما ببيني؟ نه آقا اسكندر، ما داماد بشو نيستيم.
- آخه چرا؟
- چرا؟ معلوم است چون من زنده نمي مانم كه زن بگيرم.
تكان خوردم. انگار حسابي دست از دنيا شسته بود. آنقدرها هم پسر بدي نبود. گفتم:
- چرا مزخرف مي گويي؟ از كجا مي داني زنده نمي ماني؟ از عزرائيل سند داري؟
ريشش را متفكرانه خاراند.
- نه. سند مند كه ندارم، ولي ....
- ولي چه؟ چرا زنده نمي ماني؟
- چون من تو قيد اين دنيا نيستم. آنقدر توي دست و پاي عزرائيل مي روم تا همين جاها بيفتم. عاقبت جوينده يابنده است.
كم كم از او خوشم مي آمد. پرسيدم:
- مي خواهي بگويي اصلا نمي ترسي؟
- نه. مگر تو مي ترسي؟
- راستش را بگويم مي ترسم. خيلي هم مي ترسم. حالا اگر دلت مي خواهد مسخره ام كني، بكن.
گفتم و سبك شدم و با خيال راحت آه كشيدم. با تعجب گفت:
- پسر تو مي ترسي و داوطلب شدي؟ تو مي ترسي و تا اينجا آمدي؟ بابا ايوالله. پس خيلي شجاعي.
- تو شجاعي يا من؟ من كه از ترس جانم مي خواهد در برود.
- والله تو. البته آدمي كه نمي ترسد خيلي شجاع است. ولي به تو هم كه نمي ترسي و باز تا اينجا آمده اي نمي شود گفت ترسو.
گفتم:
- دلم مي خواهد بدانم چطور است كه تو نمي ترسي. بالاخره گوشت و پوست است، جان عزيز است. پس غريزه حفظ حيات چه مي شود؟
- خوب، من به اميد چيزهاي بهتر هستم. فقط همين يك حيات كه نيست. يك جاهاي بهتر از اينجا هم هست كه عقل تو نمي رسد. به علاوه من خيلي چيزها توي هويزه و خرمشهر و اين جور جاها ديدم ... آخه من هميشه سربزنگاه تو اين جور جاها بودم. ديگه عادت كردم. بعضي ها اول كار مي ترسند. ولي وقتي افتادند رو غلتك ترسشان مي ريزد. آدم يك چيزايي مي بيند كه تكانش مي دهد. آنوقت است كه از خود بيخود مي شود. تفنگ را برمي دارد و خون جلوي چشمانش را مي گيريد.
منظره هايي كه برايم تعريف كرد و قصه هاي هويزه و خرمشهر، به اندازه كافي تكان دهنده بودند. عشق به شهادت را در او تحسين مي كردم. ولي نمي دانستم چطور مي شود از خمپاره و گلوله و موشك نترسيد. براي همين گفتم:
- خوش به حالت كه نمي ترسي.
- البته من هم گاهي توي هول و ولا مي افتم ولي مثل تو نمي ترسم. فقط يك كمي عصبي مي شوم. براي همين هم هست كه وقتي حمله شروع مي شود بايد يك چيزي بخورم. هر چه كه دم دستم باشد. خوشمزه، بدمزه، شور يا شيرينش فرق نمي كند. اگر چيزي نخورم كم مي آورم. ولي حتي مزه آن را هم نمي فهمم!
خلاصه كلي با هم درد دل كرديم و رفيق شديم. پسر با حالي بود. با لهجه شمالي صحبت مي كرد و من به ياد دريا و جنگل مي افتادم. نمي دانستم چطور اين هواي خشك ميدان جنگ را تحمل مي كند و دلش براي دريا و جنگل هاي سرسبز آنجا تنگ نمي شود. وقتي اين را به او گفتم پاسخ داد كه دريا براي او رويا برانگيز نيست. در كودكي پدر خود را از دست داده و سختي زندگي او را از همان بچگي پير كرده بود. شاليزار و دريا براي او معناي رنج و تلاش داشت. مادرش به او متكي بود. نشاني خانه شان در شمال را به من داد. گفتم:
- تعارف آمد و نيامد دارد ها. يك وقت ديدي آمدم خانه تان يك ماه افتادم.
- بي غيرتاش نميان.
حسابي با هم جور شديم. حالا با بقيه بچه ها هم بيشتر مي جوشيدم. وقتي حمله شروع مي شد من سر به سرش مي گذاشتم.
- آقا جلال. يك قابلمه غذا برايت بردارم؟
- بردار، من هم يك دست لباس اضافه براي تو برمي دارم!
اينطوري بود كه پنج شش ماه آخر براي من قابل تحمل تر شد. از آن روز به بعد، در گرماگرم نبرد احساس مي كردم كه آقا جلال و آقا غيور هواي مرا دارند. اين احساس به من نيرو و جسارت مي داد. هر وقت برايم نامه اي مي رسيد سر و كله جلال پيدا مي شد و مي پرسيد:
- هنوز آقا يوسف داره گل مي كاره؟
كه البته مي كاشت. ولي لحن تمسخرآميز جلال موثر بود و آرامم مي كرد. احساس حسرت را در من تسكين مي داد. مي كوشيدم موفقيت هاي پسرعمو را ناديده بگيرم. البته چندان هم موفق نمي شدم. با هر نامه يوسف يا در هر حمله و هر شبيخون نذر مي كردم كه اگر به سلامت به خانه برگردم، به مشهد بروم. فكر مي كنم پنج يا شش سفر بدهكار بودم.
آخرين خبر سه ماه پيش از بازگشتم از جبهه به من رسيد. آقا يوسف با دختر مشهدي الاصل ازدواج مي كرد و زن عمو و عمو جان براي شركت در مراسم ازدواج او به خارج مي رفتند.
جلال گفت:
- پس آقا يوسف هم در كوزه افتاد!
انگار نه انگار كه خودش جوان است و آرزو دارد. خونسرد بود و ككش هم نمي گزيد. همان شب به سختي در محاصره افتاديم.
اين يكي از هميشه وحشتناك تر بود. منورهاي دشمن شب را تبديل به روز كرده بودند. خاك و خون و فرياد در هم مي آميخت و چشم ها از تشخيص باز مي ماندند. تفنگ و نارنجك و آرپي جي طناب نجات شدند و گودالهاي پر حشره پناهگاه قابل اعتمادي بودند. تنها راه جلو رفتن اين بود كه به عقب فكر نكنيم. ولي در برابرمان ميدان مين بود و دشمن ما را دور زده بود. به چشم خود ديدم كه متصدي بي سيم افتاد ولي نه پيش از آنكه خبر دهد كه نيروهاي كمكي رسيده اند. سپيده سرزده بود كه توانستيم محاصره را بشكنيم و دشمن عقب نشست. اميدوار شدم كه يك بار ديگر طلوع خورشيد را خواهم ديد. اندك اندك سر و صداها خوابيد و آرامش دوباره برقرار شد. جرات خوابيدن نداشتيم. بعيد نبود كه حمله دوباره آغاز شود و اين آرامش، آرامش قبل از طوفان باشد. بعيد نبود كه هنوز نيروهاي پراكنده دشمن در اطراف كمين كرده باشند. صداي شليك هاي پراكنده كم و بيش به گوش مي رسيدند ولي آنقدر دور و با فاصله بودند كه نزديك ظهر به خود اجازه داديم از پناهگاه خارج شويم. هوا بوي باروت مي داد. اين بار هم جان سالم به در برده بوديم. به پيشنهاد آقا غيور رفتيم پيك نيك. يعني سفره را روي زمين، كنار سنگر انداختيم. سفره عبارت بود از دستمال گردن پيچازي دو تا از بچه ها، با جلال و آقا غيور مي شديم شش نفر. آقا غيور رو به روي من نشسته بود. اسماعيل نامي كه بچه كرمان بود سمت راست من جا گرفت و دو تا قوطي كنسرو لوبيا باز كرد. جلال طرف چپ من، پشت به دو صندوق خالي فشنگ و مهمات داده بود و به متلك هاي آقا غيور كه با لهجه اصفهاني ادا مي شد مي خنديد. اسماعيل گفت:
- آقا جلال، ليوانت را بده لوبيا بريزم.
جلال خم شد و ليوان را به دست او داد و گفت:
- فقط آبش را بريز.
آقا غيور گفت:
- براي دونش جا نداري؟ مواظبت بودم. توي آن وانفسا يك تن آجيل و نان خشكه را رفتي بالا.
جلال به شوخي او مي خنديد. دستش را دراز كرده بود تا ليوان را بگيرد. من ليوان فلزي را از اسماعيل گرفتم تا به جلال پس بدهم. در فاصله اي كه برگشتم تا ليوان پر را به او بدهم انگار يك نفر آبي، چيزي وسط سفره پاشيد. نگاه كردم. خون بود. به سمت چپ خود كه خون از آنجا ترشح كرده بود نگاه كردم. جلال همچنان نشسته بود و دستش را به سوي من دراز كرده بود. ولي ديگر صورت نداشت يعني به جاي صورت يك دايره سرخ رنگ و خون آلود آنجا بود. زيرا از بالاي پيشاني او خون مانند لوله آب با فشار بيرون مي زد. سفره را لك كرده و صورت او را مي پوشاند. دستش يك لحظه همچنان دراز ماند. بعد به آرامي رها شد و روي زمين در كنار بدنش قرار گرفت و آه كشيد. آنگاه انگار خسته شده و مي خواهد استراحت كند آرام به پشت متمايل شد و به صندوق ها تكيه داد ولي نيفتاد. زيرا صندوق ها كه در پشتش قرار داشتند و بر آمدگي خاكريز كه در طرف راستش بود باعث شدند او همچنان نشسته باقي بماند. خوني كه ابتدا با شدت فوران مي كرد، حالا به آرامي بر گردن و ريش تيره اي كه زماني از آن وحشت داشتم، و بدني كه ناگهان متوجه شدم چقدر شكيل و خوش فرم است، سرازير شد. من، ليوان به دست به او خيره شدم. سايرين هم خشكشان زده بود. مغزمان هنوز نگرفته بود.
ناگهان آقا غيور با لهجه اصفهاني گفت:
- واي ننه .... چيطو شد جلال جون؟!
تازه آن وقت بود كه صداي يك رگبار شنيده شد. دوباره حمله كرده بودند. آيا فنري زير بدن من رها شد؟ يا جرقه اي در مغزم درخشيد؟ ناگهان تكان خوردم. ديگر نفهميدم. قنداق تفنگم را چنگ زدم و مثل ترقه از جا پريدم و فرياد زنان با پوتين خاك آلود از ميان سفره و از روي خون جلال و از فراز شانه آقا غيور چنان به سرعت پريدم كه هيچكس نتوانست مرا بگيرد. از پشته خاك بالا مي رفتم و با تمام قوا فرياد مي زدم.
- بي شرف ها، بي شرف ها، نامردها.
و بي هدف شليك مي كردم. گلوله هاي دشمن چپ و راست از كنار گوش هايم عبور مي كردند و من لحظه به لحظه صداي وزوز آنها را كه به صداي زنبور بي شباهت نبود مي شنيدم. ولي ديگر نمي ترسيدم. جلال گفته بود كاش يك دهم آنچه را كه من در هويزه و خرمشهر ديده بودم تو هم مي ديدي! حالا ديده بودم. آقا غيور نعره زنان پشت سرم مي دويد.
- برگرد ... برگرد ... پسر الان تو را هم مي زنند.
فرياد هاي او مرا بيشتر تشويق مي كرد و سريعتر و افتان و خيزان پيش مي رفتم. درست مثل دونده اي كه از فرياد تماشاچيان به هيجان آمده باشد. آن وقت، در يك لحظه، هيكل سنگين آقا غيور را احساس كردم كه از پشت روي من پريد. هر دو در خاك غلتيديم. لب هاي هر دو خشكيده، چهره هر دو خاك آلود و عرق كرده. نعره هاي من به زحمت از ميان حلقومم خارج مي شد. درست عين اينكه خواب مي ديدم.
- ولم كن آقا غيور، ولم كن، من بايد حساب اين بيشرفها را برسم، بايد يكي از اين نامردها را بكشم.
آقا غيور نه تنها رهايم نمي كرد، بلكه با خشم بسيار متوجه شدم كه بر خلاف ميل من قصد دارد مرا عقب بكشد و از صحنه كارزار دور كند. من، هيجان زده و بي قرار فكر مي كردم چرا او نمي فهمد؟ چرا نمي فهمد كه بايد لااقل يكي از آنها را بكشم ... واقعا بايد مي كشتم وگرنه آسمان به زمين مي آمد. ديگر نمي ترسيدم. تمام وجودم تلاش بود. تلاشي براي رهايي از چنگال آقا غيور. تلاشي براي هجوم به سوي ارتش دشمن. آرزوي يافتن آن انگشتي كه ماشه را به سوي مغز جلال چكانده بود. براي رسيدن به اين آرزو بايد اول از دست اين مرد كه مثل بختك روي من افتاده بود نجات پيدا مي كردم. تنها يك راه براي رهايي از چنگ آقا غيور بلد بودم. پس نعره زدم:
- ولم كن متيكه پدر سوخته. مگر با تو نيستم، ولم كن.
اميدوار بودم به غيرت او برخورده باشد و مرا رها كند ولي او با همان لهجه غليظ و با لحني پدرانه گفت:
- نكن پسر جان، چته؟ تير مي خوري ها ... دارند بد جوري مي زنند. ديوانه شدي؟ اگر آرام نشوي مي اندازمت توي اتاق موجي ها.
من همچنان تقلا مي كردم. درست در لحظه اي كه تصور مي كردم از دست او رها شده ام و دوباره آماده خيز برداشتن به طرف بالاي خاكريز مي شدم مشت محكمي به چانه ام كوبيد و چانه ام را پياده كرد! بي حال بر زمين افتادم. مرا بر دوش گرفت و نفهميدم چطور توانست با آن سرعت بدود. وقتي مرا بر زمين گذاشت غروب شده بود. از سر و صدا دور شده بوديم. نگاه غمگينش را از چشمان من برگرداند و در سكوت سيگاري آتش زد. من، دراز روي زمين افتاده بودم و به آسمان نگاه مي كردم و حرف هاي جلال را مرور مي كردم. مگر ما دل نداريم؟ تا به حال آن دل حتما سرد شده بود. سرد و خالي از خون. خون ها روي سفره ريخته بود. صداي آقا غيور را شنيدم. صدايش به طرز عجيبي تغيير كرده و گرفته بود. هنوز پشتش به من بود. باد ملايمي شروع شد. هوا رو به تاريكي مي رفت.
- خوب، حالا اگر عقل به كله ات آمده پاشو تا برويم.
گفتم:
- آقا غيور ببخش. فحش پدر بهت دادم.
آقا غيور ناگهان خم شد و پيشاني مرا بوسيد. صورتم از رطوبت صورت او خيش شد. دمر افتادم. دست ها را زير صورتم بر خاك خشك و تفتيده گذاشتم و هاي هاي گريه كردم. خاك خشكي كه خون گرم جلال حفظ آن را تضمين مي كرد. آقا غيور گفت:
- خجالت بكش پسر، مرد كه گريه نمي كنه.
گفتم:
- زنم و گريه مي كنم.
گفت:
- من هم همينطور.
صداي خشن گريه اش را مي شنيدم. جلال عجب شيشه صافي بود و چه بي صدا شكست!
سه ماه آخر خدمتم را در جبهه مي گذراندم. سه ماهي را كه آرزو مي كردم هر لحظه اش كش بيايد و هر شبانه روزش به چهل و هشت ساعت تبديل شود. كه فشنگ ها و نارنجك هاي من ري كنند تا بتوانم بي وقفه شليك كنم و باز هم شليك كنم. در هر عمليات داوطلبانه با سر جلو مي رفتم. بيماري ترس من معالجه شده بود. راستي قبلا مي ترسيدم؟ حالا كه هرچه تلاش مي كردم نمي توانستم حالت وحشت و ترس را در ذهن خود مجسم كنم.
يوسف بكلي از خاطرم محو شد.




ادامه دارد ...

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st January 2010   #6

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 


شیشهقسمت آخر



تمام شد. كار من تمام شد. زمان حضور من در جبهه به سر رسيد. با آقا غيور خداحافظي كردم و گفتم:
- به اميد ديدار.
پوزخند زد. به شهر برگشتم و آقا غيور ماند تا آخر جنگ در جبهه فاو شهيد شود.
شهر به نظرم يك جور ديگر بود. زندگي طبيعي براي من عجيب بود از سر و صداي اتومبيل ها، گرفته تا ازدحام مردم و لوس بازي اطرافيان كه مرا در آغوش مي گرفتند و به خاطر سلامت من شادي مي كردند. اسپند دود مي كردند و با ديدن سكوت سرد من سر تكان مي دادند. نذرها را ادا مي كردند. گوسفند سر مي بريدند و زنده ماندن مرا معجزه و عمر دوباره مي دانستند.
مادربزرگم گفت:
- ديدي؟! دل من روشن بود. نگفتم گر نگهدار من آنست كه من مي دانم، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.
اشك در چشمانم پر شد. يك نفر ديگر هم اين را به من گفته بود، در گرماگرم نبرد. براي روحيه دادن! سرم را زير انداختم. به خوبي متوجه نگاه اطرافيان و حيرت آن ها بودم. مي خواستم برايشان توضيح دهم ولي متوجه شدم كه بعضي ازاحساسات را نمي توان منتقل كرد. چطور مي توانستم براي كساني كه جلال و آقا غيور را نمي شناختند توضيح بدهم؟ براي سرد كردن آتش اندوه خاطرات و براي خاك ريختن بر گذشته هاي هميشه حاضر هيچ وسيله اي بهتر از سكوت نيست. زندگي عادي در شهر به نظر من جرياني غير طبيعي داشت.
آدميزاد خيلي زود و خيلي خوب با همه چيز خو مي گيرد. من هم از اين قاعده مستثني نبودم. اتفاقات گذشته با آب زمان از ذهنم شسته مي شدند و رنگ زرد و غمگين خاطره ها را به خود مي گرفتند. كم كم زنده ماندن برايم صورتي عادي و طبيعي پيدا كرد و اندك اندك آن را حق مسلم خود دانستم. زندگي مرا نيز به همراه ساير مردم به پيش مي راند. دوباره وارد چرخه حيات شده بودم. و در اين مسير گذرم به دانشگاه افتاد و دانشجوي رشته كامپيوتر شدم. حتي كار به جايي رسيد كه مادرم، بر خلاف ميل من، به فكر خواستگاري افتاد. خودم معتقد بودم هفت هشت سال زود است و او معتقد بود كه دو سه سالي هم از همسن و سال هاي خود عقب افتاده ام.
در همين حيص و بيص بود كه يوسف و همسرش براي ديدار از فاميل عازم وطن شدند. يوسف، كه همان طور كه انتظار مي رفت خوش پوش، خوش صحبت و تحصيلكرده بود و موفق و خوشبخت به نظر مي رسيد، هنوز هم همان يوسف مهربان و متواضع و خوش شانس بود. و همسرش ستاره كه همه چيزش حتي چشمان ريز و شيطانش در نظر همه بي نظير و بي عيب و نقص بود – به جز مادر يوسف كه هميشه دلش مي خواست عروسش بچه سال باشد و اين گناه! را كه ستاره چند ماهي از يوسف كوچك تر بود به آن دو نمي بخشيد – جفتي بود كه مناسب تر از او براي يوسف وجود نداشت.
پدربزرگ كه حالا به راستي پير و فرتوت شده بود، از ديدن يوسف و ستاره خانم مثل بچه ها ذوق زده شده و با شنيدن ايراد هاي مادر يوسف فقط گفت:
- چه مزخرفاتي!
و به بحث خاتمه داد. ستاره در فاميل ماه مجلس شد، درخشان، روشنب بخش و كم پيدا. زيرا كه دو هفته پس از رسيدن به ايران عازم مشهد شد. نام مشهد مرا كه يك سر و هزار سودا داشتم به ياد جبهه و آن همه نذر و نياز انداخت. خدا نخواسته بود من بشكنم و من هنوز فرصت نكرده بودم نذر خود را ادا كنم و امام رضا نمي طلبيد.
يوسف برنامه اش اين كه به مشهد برود و مدتي مهمان خانواده همسرش باشد و باتفاق يكديگر بازگردند. او بليت تهيه كرده بود. دو سه شب پيش از سفر به منزل ما آمد. پس از شام با هم نشستيم. مرتب از جبهه مي پرسيد، مرتب مي دادم. باور نمي كرد كه تانك دشمن را در پانصد متري خود ديده باشم، كه تركش آر پي جي همرزمم را در كنارم قيمه قيمه كرده باشد، كه ناچار شده بودم در كنار جنازه ها دراز بكشم و ساعت ها تيراندازي كنم، كه سفره پر خون شود، كه به شمال و به خانه جلال رفته باشم و پلاك فلزي او را بر گردن مادرش كه در شاليزار خم و راست مي شد ديده باشم، كه جسد آقا غيور كه مرا دوبار از مرگ نجات داد هرگز پيدا نشده باشد.
يوسف داشت مي گفت تصورش هم مشكل است ..... كه مادر من سرزده وارد اتاق شد و بحث ما عوض شد.
- يوسف خان. دست اين پسرعموي بي عرضه ات را بند نمي كني؟
گفتم:
- اي بابا، باز شروع شد.
يوسف گفت:
- زن عمو، چه مي دهيد تا دامادش كنم؟
- تو دامادش كن، هرچه بخواهي مي دهم.
يوسف خنديد.
- ستاره يك دختر دختر خاله دارد. برايت زير سر گذاشته ام. بيا برويم مشهد دستت را بند كنم.
من هم خنديدم. يك پرتقال برداشتم پوست بكنم. مادرم پرتقال را از دستم گرفت و سرجايش گذاشت و گفت:
- موضوع جدي است.
از وقتي بچه بودم هر وقت بحثي جدي بود بايد سراپاگوش و چشم مي شدم. مادر فرمان داد.
- با يوسف مي روي با نامزد برمي گردي.
- اي بابا. مادر ولم كن، دست بردار. زن كه لباس نيست كه در عرض يك هفته ....
- نمي خواهد خيلي شيك باشي. در عرض دو روز هم زن گرفته اند و خيلي هم خوشبخت شده اند.
نخير، اين حرف ها توي گوش مادر من فرو نمي رفت. پس بايد منطق محكمي مي آوردم. پس گفتم:
- مادر عزيز بنده، از امروز تا سه روز ديگر بليت براي مشهد گير مي آيد؟
- تو كار نداشته باش. اونش با من.
خواهرزن دايي ام كارمند دفتر هواپيمايي بود. بيچاره حتما گوشش زنگ زد. روابط عمومي مادر من حرف نداشت. عاقبت قرار شد نام در صدر ليست انتظار قرار بگيرد. حالا ديگر خودم هم از خوشحالي روي پا بند نبودم.
پدرم مي خواست ما را با پيكان جوانان مدل بيست سال پيش خود به فرودگاه برساند. با التماس مانع شدم. كلاچ آن درست كار نمي كرد و موتور هم عمرش را كرده بود. اگر وسط راه مي مانديم و نمي توانستيم به موقع به فرودگاه برسيم، بليت ليست انتظار از دستم مي رفت. مي دانستم كه سنگ هميشه به پاي لنگ مي خورد و چه پايي لنگ تر از پاي من؟ مني كه هميشه دير مي رسيدم!
عجب ترافيك سنگيني بود! تاكسي تلفني درست وسط ترافيك گير كرده بود. دو ساعت بيشتر به پرواز نمانده بود. اتومبيل ها مي ايستادند، در هم گره مي خوردند، راننده ها زرنگي مي كردند، از خط وسط رد مي شدند و جلو مي زدند ولي كمي آنطرف تر گير مي كردند و حركت اتومبيل هاي هر دو سمت را بند مي آوردند. دود از لاي درزهاي در و شيشه وارد مي شد و به سرنشينان حالت خفگي دست مي داد. اتومبيل ها دور مي زدند، جهت عوض مي كردند، راننده ها به يكديگر پرخاش مي كردند، راننده تاكسي ما غر مي زد، يوسف آخ و اه و آه مي كرد. دگمه هاي يقه پيراهنش را يكي يكي مي گشود. دستمال سفيدش را جلوي دهانش مي گرفت تا سدي باشد در برابر هجوم دود و گاز. دست راست خود را روي پاي چپ من كه بي اراده و به سرعت تكان مي خورد گذاشت و گفت:
- ناراحت نباش. به موقع مي رسيم.
- نه. تو ناراحت نباش، يوسف جان، من به دير رسيدن عادت دارم. مي دانم كه به موقع نمي رسيم و بليت مرا مي فروشند.
راننده مي گفت:
- نخير، انشاالله مي رسيم، اگر امام رضا طلبيده باشد مي رسيم.
- د ... مسئله همين جاست. امام رضا نمي طلبد.
ساعت مرا مسخره كرده بود. در فاصله هر دقيقه كه به مچ دست خود نگاه مي كردم انگار پنج دقيقه جلو پريده بود. ناچار بودم مرتب آن را با ساعت يوسف و راننده مقايسه كنم. كلافه شده بودم. ساعت آن ها پرواز مي كرد. عاقبت گفتم:
- يوسف جان، ما را چه به زن گرفتن؟ ببين چه شوري توي دل ما انداخته اي! راحت نشسته بوديم سر خانه و زندگيمان.
- نترس. قسمت باشد، مي شود.
حال پاسخ دادن نداشتم. نيم ساعت به پرواز مانده به فرودگاه رسيديم. دوان دوان با ساك و چمدان وارد سالن شديم و در صف بازرسي چمدان ها ايستاديم.
در لحظه اي كه چمدان ها روي نوار به نرمي پيش مي رفت يوسف كه ديگر كلافه شده بود گفت:
- مي ترسم من هم به پرواز نرسم.
- نه جانم، تو مي رسي. اگر هم تا حالا طول كشيده به خاطر شانس من است كه قرار بود با تو همسفر باشم. جاي تو محفوظ است.
بارهاي يوسف را تا دم باجه تحويل بار و بليت بردم و او را راهنمايي كردم. هر چه باشد او بليت تاييد شده داشت، زن داشت، زن او و خانواده اش در مشهد منتظرش بودند. پس او واجب تر بود.من صيغه مبالغه بودم. نقش هنرپيشه بدل را بازي مي كردم، كار يوسف كه رو به راه شد با سر به سوي باجه فروش بليت هاي ليست انتظار رفتم. پاسخ را از قبل مي دانستم.
- به، آقا چرا اينقدر دير آمدي! الان مسافرهاي ليست انتظار هم دارند سوار مي شوند.
از اول هم گفتم كه هميشه دير مي رسيدم.

*****

حالا كه چند سال از آن روز مي گذرد، با وجود اينكه زن دارم و يك پسر كوچولوي ماماني دارم و در مشهد مجاور شده ام، هميشه آن روز را با حسرت و تاسف به ياد مي آورم. به ياد مي آورم كه چگونه دل شكسته از بازي روزگار، قدم زنان و اندوهگين از فرودگاه بيرون آمدم. ساك به دست، پكر و دم به گريه، يكي از تاكسي هاي فرودگاه را گرفتم و سرافكنده به دنبال راننده راه افتادم. به تاكسي رسيديم، دستم روي دستگيره در ماشين بود كه آن صدا را شنيدم. يك لحظه فكر كردم هنوز توي جبهه هستم. بي اراده و وحشت زده سر بلند كردم. دود غليظي از آسمان به سوي ابديت شيرجه مي زد. من و راننده، چشم در چشم يكديگر، ماننده ساير مردمي كه در آن دور و بر بودند خشك شديم. مثل اينكه زمان متوقف شده بود. بعد، ناگهان همگي به سوي ساختمان فرودگاه دويديم. يكديگر را هل مي داديم. با آرنج راهي براي خود مي گشوديم. زبان همه باز شد. زمزمه ها اوج گرفت.
- چي شده؟
- يك هواپيما افتاد.
- خوردند به هم.
- خودم ديدم.
- جنگي بود.
- مانوره ....
- كدام پرواز؟
- نمي دانم. مثل اين كه پرواز مشهد بود.
- چي؟!
در ميان شيون و هياهو، موضوع روشن شد. پرواز مشهد با يك هواپيماي جنگي برخورد كرده بود!
كي باور مي كرد من بعد از دو سال صحيح و سالم و بدون يك خراش از قلب جبهه برگردم. كي باور مي كرد به جاي آن كه در خيابان، دم در منزل ما حجله بگذارند، دم در خانه عمويم را چراغاني كنند و حجله بگذارند. توي حجله پر از گل باشد و عكس يوسف با چشمان خمار و زليخا گونه اش از درون آن به عابران زل بزند و آنان را وادار كند بر اين جوان ناكانم دل بسوزانند. كي باور مي كرد به اصرار زن عمو زير عكس يوسف بنويسند شهيد و به جاي مادر من مادر يوسف در اشك و خاك بغلطد. كه پدربزرگ با آن قوز پشت و با بيماري پاركينسون كه او را از پا افكنده بود، تا همين امسال زنده بماند و يوسف جوان و رشيد و سلامت برود؟ كه يك هواپيماي جنگي شربت مرگ را در كام يوسفي كه هرگز در جبهه نبود بريزد؟ و بالاتر از همه كي باور مي كرد كه دو سال بعد پدربزرگ دست لرزان خود را بر سر پسر من بكشد و اشكريزان نام او را نيز يوسف بگذارد. كي باور مي كرد؟
وقتي پسرم تازه راه افتاده بود خيلي شيطنت مي كرد و از ديوار راست بالا مي رفت. همسرم كه هميشه نگران و وحشت زده است، مي كوشيد با تمام وجود از او محافظت كند و مانع صدمه ديدن او شود. در اين مواقع به من مي گفت:
- چطور مي تواني اينطور خونسرد بنشيني و او را تماشا كني؟
و من مي گفتم:
- چون مي دانم كه گر نگهدار من آنست كه من مي دانم، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.
با اين همه از جا بلند مي شدم، بچه را در آغوش مي گرفتم و او را مي بردم و مي خواباندم. چون دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم، خانه ساكت و سرشار از آرامش باشد و ستاره كه به درخواست عمويم سرپرستي و حمايت از او را به عهده گرفته ام با چشمان ريزش با حق شناسي به چشمانم نگاه كند. حالا ديگر چه اهميت دارد كه باز هم دير رسيدم و نفر دوم شدم، كه ستاره بيوه يوسف بود و مادرم هنوز نق مي زند كه سه سال از تو بزرگتر است!




پايان

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا