14th February 2010
|
#1
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,287
تشکر از دیگران: 5,166
تشکر شده 12,099 بار در 5,842 پست
|
|
|
داستان سفرهای گالیور
نام من گاليور است. داستان سفرهايم آن قدر عجيب است كه گاهي فكر ميكنم گرفتار كابوسي ترسناك بودهام و همه آن ماجراها، خواب و خيالي بيش نيست. اما هميشه از خود ميپرسم: مگر در بيداري هم ميشود خواب ديد؟ حالا، داستان سفر به سرزمين آدم كوچولوها را برايتان تعريف ميكنم.در سال 1699 ميلادي به عنوان پزشك در يك كشتي بزرگ تجارتي استخدام شدم . در سحرگاه يك روز بهاري، كشتي از بندر «بريستول» عازم درياهاي جنوب شد. در هفته اول، سفر آرام و خوبي داشتيم. غروب روز هشتم، ابرهاي انبوه و سياهي در آسمان پديدار شد و اين، سرآغاز توفاني سهمناك بود. كشتي بر بال امواج كوه پيكر به چپ و راست پرتاب ميشد. سرنشينان كشتي با حالتي وحشت زده و شتابان به اين سو و آن سو ميدويدند. فريادها در غرش توفان ناپديد ميشد . من كه در آغاز توفان خودم را با طناب به ستون چوبي انتهاي كشتي بسته بودم، زير لب دعا ميخواندم و از خداوند بزرگ كمك ميطلبيدم . ناگهان موجي بزرگ مثل يك كوه عظيم بر عرشه كشتي فرو ريخت و جهان پيش چشمم سياه شد. انگار همه چيز در يك لحظه كوتاه اتفاق افتاده بود. وقتي چشم باز كردم، خورشيد بر سقف آسمان آبي ميدرخشيد و در اطرافم تا چشم كار ميكرد، آب بود و آب بار ديگر از هوش رفتم. اين بار از شدت تشنگي و گرسنگي بود كه لاي چشمهايم را باز كردم. آسمان آبي با لكههاي سفيد ابر بالاي سرم گسترده بود. به پشت افتاده بودم و سفتي خاك را زير بدنم احساس ميكردم.
 حركتي به خود دادم . انگار به زمين ميخكوب شده بودم. فكر كردم از ضعف و خستگي است. خواستم سر بلند كنم كه ناگهان صداهاي ريز و عجيبي در گوشم پيچيد. انگار هزارها جوجه گنجشك در اطرافم جيك و جيك و جست و خيز ميكردند. با زحمت زياد حركتي به گردنم دادم . صحنهاي كه پيش رويم بود، آنقدر شگفت انگيز بود كه ناخودآگاه فرياد كشيدم. به دنبال آن، جيغ ريز و در هم صدها موجود كوچولو در مغزم پيچيد. سي- چهل آدم كوچولو وحشت زده از كنار صورتم ميدويدند و جيغ ميكشيدند. با هر زحمتي بود سرم را كمي بالا آوردم . صدها آدم كوچولوي بند انگشتي در اطرافم به اين طرف و آن طرف ميرفتند. تمام بدنم با رشته نخهاي محكمي به زمين ميخكوب شده بود. از ترس، فرياد كشيدم. آدم كوچولوها كه ترسيده بودند، شروع به تيراندازي كردند. تيرهايي كه پرتاب ميكردند، مثل صدها سوزن در بدنم فرو ميرفت و دردناك ميشد. دست از تلاش برداشتم. آدم كوچولوها كمكم به من اعتماد ميكردند. در اين موقع كالسكه طلايي كوچكي از دور پيدا شد. از ترس و احترام آدم كوچولوها، فهميدم كه امپراتور آنها براي ديدن من آمده است. امپراتور كه مثل يك عروسك كوچولو، لباسهاي اشرافي و پر زرق و برقي به تن داشت، بالاي يك برجك چوبي ايستاده بود و داد و بيداد ميكرد. كلماتي به زبان ميآورد كه معناي آن را نميفهميدم. به دشت گرسنه بودم . پس با حركت دادن لبها باز و بسته كردن دهان، مقصودم را به آنها فهماندم. امپراتور با حركت دستها و فرياد، دستوري به سربازان داد و چند دقيقه بعد، گاري هاي كوچك پر از غذا و بشكههاي آب از راه رسيدند. با تكيه دادن چند نردبان به شانههايم، زنبيلهاي پر از نان و گوشت روي سينهام قرار دادند. بدستور امپراتور، بندهاي دست و موهاي سرم را باز كردند تا بتوانم غذا بخورم.
 وقتي فهميدند كه رام و آهسته هستم، همه بندها را از بندها را از بدنم باز كردند. امپراتور كه شجاعتي پيدا كرده بود همراه تعدادي از سربازان و فرماندهان مسلح به روي سينهام قدم گذاشت. با احتياط به طرف صورتم آمد و بار ديگر كلماتي را بر زبان آورد كه معناي آن را نميفهميدم . چند كلمهاي كه مدام تكرار ميكرد: «ليلي پوت» بود كه بعدها فهميدم نام آن سرزمين است. به فرمان امپراطور، گروهي از آدم كوچولوها سرگرم بيرون كشيدن تيرها از بدنم شدند. از ترس صدمه زدن به آدم كوچولوها، ساكت و بي حركت دراز كشيده بودم . در اين حالت به خواب عميقي فرو رفتم .چيزي مثل سوزن به صورتم فرو رفت و از خواب پريدم . نيزه يكي از سربازها به طور اتفاقي به نوك بيني ام فرو رفته بودم . احساس كردم روي ارابه متحركي دراز كشيده ام . نگاه كردم. هزار و پانصد رأس اسب كوچولو ارابه را ميكشيدند. تعداد زيادي سوار مسلح در اطرافم حركت ميكردند. پس از 24 ساعت، به شهر بزرگ «ليلي پوت» رسيديم. به فرمان امپراطور بزرگترين ساختمان شهر را براي اقامت من در نظر گرفته بودند. اين قصر كه به چشم مردم «ليلي پوت» مثل يك كوه بزرگ به نظر ميرسيد، براي من، اتاقك كوچكي بود كه براي گذشتن از دروازه آن، مجبور بودم روي زمين سينهخيز بروم. امپراتور كه مجللترين لباسهايش را پوشيده بود با دهها سرباز و نگهبان به ديدن من آمد. چون چيزي از حرفهاي او نميفهميدم، بي درنگ دستور داد كه چند نفر از معلمان «ليلي پوت» زبان مردم آن سرزمين را به من ياد بدهند. به دليل استعداد خوبي كه داشتم در مدت دو هفته تقريباً زبان مردم «ليلي پوت» را ياد گرفتم. امپراتور و بزرگان كشور براي امور مملكت با من مشورت ميكردند، در آن زمان مهمترين مشكل سرزمين «ليلي پوت» سير كردن شكم من بود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
|
|
|