اَصحاب اُخدود: كافرانى كه گروهى از مؤمنان را به جرم يكتاپرستى در گودالى از آتش سوزاندند.
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از مادّه «صـحـب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب، كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كسى يا چيز ديگر باشد.[1] اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
فرهنگنويسان عربى، واژه اُخدود را بر وزن اُفعول، جمع آن را اخاديد[3] و به معناى شكاف مستطيلى شكل در زمين دانستهاند كه از ريشه «خـدـد» به معناى ايجاد شكاف در زمين گرفته شده است.[4] برخى واژهپژوهان قرآنى بر اين باورند كه مفهوم مستطيلى بودن در ريشه واژه نهفتهاست؛ چه اين شكاف در زمين باشد يا در گوشت، پوست، چهره و غير آن، چنان كه داشتن وزن اُفعول نيز برجستگى و متمايز بودن آن را مىرساند.[5] يكى از پژوهشگران كه اخدود را برگرفته از زبان جعزى حبشه يا زبانهاى باستانى يمن دانسته و ريشه حبشى «حَدَد» به معناى ايجاد برش در زمين را براى آن احتمال داده، مىكوشد با اقامه شواهدى نشان دهد كه واژه يادشده در اصل، جمع بودهاست.[6]
گزارش حادثه اخدود در آيات 4ـ8 بروج/85 آمده و قرآن به جاى پرداختن به جزئياتى چون هويّت شخصيتها و زمان و مكان داستان، صبغه و تحليل توحيدى آن را به عنوان يكى از ويژگيهاى ثابت در قصص قرآنى، برجسته كرده است. اين روايت كه سوزاندن گروهى از مؤمنان را به جرم ايمان به خدا در گودالى از آتش انبوه حكايت مىكند، با تصوير يكى از شورانگيزترين صحنههاى جدال حق و باطل و كفر و ايمان، مؤمنان را به پايدارى بر سر آيين خود فرا خوانده و با ترسيم جايگاه و فرجام بد كافرانِ شكنجهگر وپاداش و فرجام بسيار خوش مؤمنان، انذار و تبشير مىكند. (بروج /85، 1ـ11)
بيشتر مفسّران[7] اصحاب اخدود را كافرانى دانستهاند كه مؤمنان را در آتش افكندند، در نتيجه، قريب به اتفاق اين مفسران واژه «قُتل» در آيه 4 بروج /85 را جمله انشايى و به معناى لعن و طرد كافران از سوى خدا دانستهاند و اين برخلافِ شهرتى است كه برخى پژوهشگران، مبنى بر اِخبارى بودن «قُتِلَ» و حمل اصحاب اخدود بر مؤمنان سوخته در آتش ادعا كردهاند.[8] ظاهر گزارش قرآن (بروج/85، 4ـ8) و نيز دلالت صيغه «اُفعول» بر متمايز و برجسته بودن گودال، به اين نكته اشاره دارد كه اين حادثه در تاريخ اديان توحيدى، بىسابقه، بسيار تكان دهنده و گودال ياد شده منحصر به فرد بوده است، ازاينرو كافرانِ حادثه آفرين نيز با نام اين گودال، معرفى و شناخته مىشوند: «قُتِلَ أصحـبُالأُخدود» (بروج/85،4) برخى چون ربيعبنانس، كلبى، ابوالعاليه، واقدى و ابواسحاق،«قُتل» را اِخبارى و گزارش از كشته شدن خود كافران دانسته و معتقدند كه خداوند با قبض روح مؤمنان، آنها را پيش از سوختن، نجات داد و شعلههاى آتش كه بر اثر وزش باد، زبانه كشيده بود، كافران پيرامون گودال را فرا گرفت[9]؛ اما اين سخن با ظاهر گزارش قرآن، (بروج/85، 6ـ8)، ديدگاه جمهور مفسران و نيز غالب روايتهاى غير قرآنى حادثه كه از سوختن مؤمنان حكايت مىكند، سازگار نيست.[10] برخى مفسران با احتمال اينكه شايد مراد از اصحاب اخدود، گروه مؤمنان باشند واژه «قُتل» را خبرى و دليل بر كشته شدن آنان گرفتهاند[11]؛ اما چون ضمير جمع در «اِذ هُم عَلَيها قُعود» و بهويژه در «وهُم عَلى مايَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» و «ومانَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ...» (بروج/85،6ـ8)، ظهور در رجوع به «اصحابالاخدود» دارد، اين احتمال تضعيف مىشود.[12]
در آيه بعد، نوع تركيب واژهها و كيفيت ارتباط آن با آيه پيشين، چگونگى آتش گودال را تصوير مىكند:«اَلنّارِ ذاتِ الوَقود». (بروج/85، 5) از يك سو بدل اشتمال بودن «النار» نسبت به «الاخدود» حكايت از اين دارد كه گودال، سراپا و يكپارچه آتش و شعلهور بوده است.[13] از سوى ديگر نظر به اينكه هر آتشى به نوعى داراى سوخت است، قرآن با تصريح به «ذاتِ الوَقود» بودن آتش مذكور، فراوانى هيزم و انبوه بودن آتش را به تصوير مىكشد.[14] صحنه اصلى حادثه در دو آيه بعدى تصوير شده است: «اِذ هُم عَلَيها قُعود وهُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» (بروج/85، 6ـ7) از اين دو آيه برمىآيد كه گروهى از كافران بهكارهايى چون برافروختن و شعلهور نگهداشتن آتش، آوردن مؤمنان به كنار گودال، واداشتن آنان به ارتداد و افكندن سر باز زنندگان در آتش پرداخته وگروهى ديگر از جمله سران آنها، با نشستن پيرامون گودال، كار سوزاندن و چگونگى سوختن مؤمنان را نظاره كرده[15] و فريادهاى جانسوز آنان را مىشنيدهاند. به نظر مىرسد در كنار سوزاندن و كشتن مؤمنان، نوعى سرگرمى و تشفّى خاطر نيز مدنظر بوده است[16]، زيرا افزون بر امكان كشتن مؤمنان بهگونهاى ديگر، نشستن پيرامون آتش و نظارهگر صحنه بودن كه قرآن به عنوان مهمترين صحنههاى حادثه بر آن انگشت نهاده، ضرورتى نداشت؛ همچنين از آيات 6ـ7 بروج / 85 و نيز عدم گزارش از واكنش اجتماعى بازدارندهاى در برابر شكنجه و آزار مؤمنان، به دست مىآيد كه افزون بر نوپا و اندك بودن گروه مؤمنان، حاكميت سياسى ـ اجتماعى و تودههاى مردم نيز در اختياركافران بوده است. بُعد ديگر حادثه كه در گزارش قرآن برجسته شده، زمينه پيدايش آن است: «وما نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ العَزيزِ الحَميد» (بروج/85،8) با آمدن ادات استثنا پس از «ما»ى نافيه ضمن نفى صريح هرگونه انگيزه و زمينه سياسى، اقتصادى و قومى، منشأ نزاع دو گروه منحصراً تقابل كفر و ايمان معرفى مىشود و اينكه كافران فقط به سبب ايمان به خداى يگانه از مؤمنان انتقام گرفتند؛ همچنين از آيه 8 بروج/85 برمىآيد كه حادثه اخدود در زمان و جامعهاى رخ داده كه اختناق و استبداد كامل بر آن حاكم بوده و كمترين آزادى براى عقايد توحيدى وجود نداشته است. باورها و ارزشهاى كفرآلود و شركآميز، فرهنگ حاكم بوده و چنان در ذهن مردم و تار پود جامعه رسوخ كرده بوده است كه باورها و ارزشهاى توحيدى به شدّت طرد و ناهنجار تلقّى مىشده، بهگونهاى كه مؤمنان را مستوجب شديدترين شكنجهها و فجيعترين نوع مرگ دانسته، كمترين ترحّمى به آنان روانمىداشتند. قرآن با ذكر اوصافى براى خدايى كه مؤمنان مىپرستيدند، به شكل غير مستقيم، فرهنگ، فضاى اجتماعى ياد شده و برخورد كافران را تخطئه مىكند.[17] (بروج/85،8ـ9)
گزارشهاى تاريخى و روايى اصحاب اخدود:
در منابع تاريخى[18] و حديثى[19] مسلمانان، گزارشهايى گوناگون درباره حادثه اخدود آمده كه گاه متضاد و آميخته با افسانه و داستانپردازى است. اين روايتها به سبب ارتباط با گزارش قرآن همواره در طول تاريخ مورد توجه مفسران بوده و در منابع تفسيرى نيز راه يافته است[20] كه رد پاى آن به روشنى در اختلاف مفسّران در تفسير برخى آيات مربوط كاملا مشهود است.[21] براساس مشهورترين روايت، حادثه اخدود، مربوط به نصاراى نجران است كه چندى پيش ازاسلام به دست «ذونواس»، آخرين پادشاه حِميريان يمن قتل عام شدند.[22] گزارشهاى حادثه نجران كه در منابع مسيحى ـاعم از سريانى و حبشىـ آمده در تحليل تاريخى اين رويداد و انطباق يا عدم انطباق آن با گزارش قرآن بسيار كارگشاست. نامه شمعون، اسقف «بيت اَرْشام» به رئيس دير «جبله» از كهنترين اين اسناد است كه نويسنده آن در سال 524 ميلادى، به عنوان سفير صلح «يُوستى يوسطينوم نِيانُوس» (518ـ528)، امپراطور روم شرقى به سوى مُنذر سوم، پادشاه حيره گسيل شده بود.[23] پژوهشگران، اين گزارشها را برگرفته از مستندات مكتوب و معتبرى مىدانند كه برخى از آنها اندكى پس از حادثه تدوين شده و اغلب بر شنيدههايى از شاهدان عينى مبتنى و در نتيجه از وضوح و اعتبار ويژهاى برخوردار است.[24]
نجران كه از ديرباز حاصلخيز بود، رونق تجارى و صنعتى داشت و راه مهم ارتباطى ميان عربستان جنوبى و شمالى بود، همواره در كانون توجه قدرتهاى حاكم بر منطقه قرار داشت[25] و پيش از اسلام و پس از آن نيز كانون عمده مسيحيت در عربستان بود.[26] در سدههاى پنجم و ششم ميلادى و در پى تلاش دولتهاى ايران و بيزانس (رومشرقى)، دو قطب قدرت آن روز، براى توسعه نفوذ سياسى خود در شبه جزيره عرب، ايران با در انحصار داشتن تجارت ابريشم از رسيدن آن به بيزانس، به ويژه در زمان جنگ جلوگيرى مىكرد، از اينرو بيزانس با هدف تأمين راهى جايگزين براى جاده زمينى، درصدد برقرارى امنيت راه دريايى شرق به غرب از طريق درياى سرخ برآمد.[27]در اين زمان حميريان ـاز قبايل معروف و با نفوذ يمنـ كه در جنوب شبه جزيره، برخوردار از قدرت سياسى، از دولتهاى متنفّذ در درياى سرخ بودند، همواره با قتل عام كاروانهاى روم و ناامن كردن اين مسير، دولتهاى بيزانس و حبشه (اكسوم) را نگران مىساختند. حبشه كه در منافع سياسى، اقتصادى و مواضع دينى با بيزانس همسو بود و يمن را به عنوان كشورى مسيحىنشين كه بتواند با دو دولت ياد شده، مثلّث تسلّط بر درياى سرخ را تشكيل دهد، پايگاه مناسبى مىديد، بارها از طريق همپيمانى با بيزانس در امور يمن مداخله كرده و گاهى به تهاجم مستقيم نظامى دست مىزد.[28] اين كوشش مشترك، گسترش تدريجى و موفق مسيحيت در ميان مردم نجران را در پى داشت كه پيش از اين، گرايش خود را به آموزههاى اين دين ـكه از طريق راهبان، بازرگانان و بردگان مسيحى در ميان آنان نفوذ كرده بودـ آشكار ساخته بودند. دولت ايران و بيزانس هريك با حمايت از شاخهاى از مسيحيت، عامل اشتراك مذهب را براى توسعه نفوذ سياسى خود در عربستان بهكار مىگرفتند.[29]
در سده ششم ميلادى، پادشاهى حمير در پى حمله حبشيان، ساقط و حاكمى مسيحى جايگزين وى شد.[30] پس از اندكى[31] و در پى مرگ وى پيشاز 523 ميلادى، گروهى از بوميان غيرمسيحى بهسركردگى شخصى به نام «ذونواس» با آگاهى از عدم امكان ارسال نيروهاىپشتيبان و حاكم جانشين از سوى حبشه، به سبب زمستان و ضعف در امر كشتيرانى و با استفاده از ناتوانى لشگر بازمانده، زمام امور را در دست گرفتند.[32] بنابرنامه شمعون كه قتل عام نجرانيان را در ژانويه 524 ميلادى شنيده و وقوع آن را اندكى پيش از اين تاريخ گزارش كرده، ذونواس در زمستان 523ميلادى حمله يا حملات خود به نجران را صورت داده است.[33] كتيبهها نشان مىدهد كه يوسف اسأر (ذونواس) با سپاه خود به نواحى مسيحىنشين و مركز آن نجران حمله مىبرد و به آتشزدن كليساها و آزار و اذيت و كشتن مردم مىپرداخت.[34] منابعى چون كتاب حميريان[35]، اعمال قديس حارث[36] با نامهاى متفاوتى از پادشاه حمير نام برده است. شمارى از پژوهشگران، اين اسامى را ضبطهاى مختلف نام يك پادشاه دانسته؛ اما برخى نيز اين ضبطها را به دو نام براى دو پادشاه بازگرداندهاند.[37]اين گزارشها، پادشاه حمير را يهودى، مخالف مسيحيان و شخصى كافر توصيف كرده كه پس از محاصره نجران و ناكامى در تصرف آن به سبب استوارى باروى شهر، نزد سفيران صلح سوگند يادكرده كه به مردم آسيب نرساند؛ اما پس از گشايش دروازهها، سوگند خود را شكست و سربازانش بسيارى از مردم را نزد او آوردند.[38] برپايه گزارش متن يونانى اعمال قديس حارث[39] ذونواس (=مسروق) خود شخصاً با ورود به شهر، مردم را بين پذيرش آيين يهود يا تن دادن به مرگ مخيركرد.[40] بيشتر مردم به سبب پايدارى بر سر ايمان خويش از دم تيغ گذرانده شدند و گروهى ديگر در گودالى آكنده از آتش ـكه به دستور ذونواس كنده شده بودـ سوزانده شدند.[41] نام برخى از شهداى واقعه، از جمله عبدالله رهبر نصرانيان كه نام و شخصيت او با عبداللهبنثامرِ ياد شده در منابع تاريخى مسلمانان، كاملا همخوانى دارد، در پارهاى منابع آمده است.[42] سرود يوحنّا شمار سوختگان را بيش از 200نفر و نيز حكايت غمانگيز مادرى را گزارش مىكند كه به خاطر فرزند خردسالش در رفتن به سوى آتش مردّد شد؛ اما كودك به سخن درآمد و مادر را به پايدارى درراه خدا و رفتن در آتش ترغيب كرد.[43]پرداخت حماسى و تصوير پايدارى در راه دين خدا تا پاى جان در روايات گوناگون حبشى ـ سريانى به چشم مىخورد؛ براى نمونه در برخى گزارشها از دختران و زنان مؤمنى ياد مىشود كه بدون هراس از مرگ، به هنگام برده شدن به قتلگاه از يكديگر پيشى مىگيرند.[44]
درباره انگيزه كشتار نجرانيان، افزون بر هراس ذونواس از گسترش مسيحيت به عنوان زمينه دستاندازيهاى دولت مسيحى حبشه به يمن ـكه مؤثرترين عامل معرفى شدهـ به تعصب دينى و انتقامجويى شاه يهودى و نيز همكارى نصاراى نجران با حبشيان در جريان حملات آنها به يمن نيز اشاره شده است.
اغلب مورخان مسلمان نيز ذونواس را ـبا توجه به اختلافى كه در نام او وجود داردـ صاحب اخدود معرفى كردهاند.[45] خاستگاه اين گزارشها، چنانكه شمارى از پژوهشگران نيز باور دارند، به احتمال زياد از طريق ابناسحاق و قتاده به گروهى از مسيحيان نجران منتهى مىشود كه در زمان خليفه دوم در سال 13ق. 634م. به عراق كوچاندهشدند.[46] پژوهشگرانى چون «گويدى» تصريح مىكنند كه مورخان مسلمان، به ويژه ابناسحاق گزارشهاى مسيحى ـ رومى مربوط به عصر جاهليت را از منابع سريانى ـ يونانى مىگرفتهاند.[47] اين گزارشها كه به 4 گونه روايت شده، عمدتاً با محوريت شخصى به نام «فيميون» و گرايش نجرانيان به آيين مسيح(عليه السلام)آغاز و در ادامه دچار پراكندگى مىشود؛ برپايه روايت نخست كه وهببنمنبه (م.114ق.) آن را گزارش كرده فيميون يك مسيحى مستجابالدعوه و صاحب كرامتى بوده كه براى اجتناب از شناخته شدن، همواره از ديارى به ديار ديگر مىرفته است. او روزى پس از اسارت در صحرا، در نجران به بردگى فروخته شد. نجرانيان كه درختپرستى آنها از سوى فيميون تقبيح شده پس از نابودى درخت بر اثر دعاى وى، به دين مسيح(عليه السلام)گرويدند. ذونواس با آگاهى از اين امر، ضمن لشكركشى به نجران، كسانى را كه از پذيرش آيين يهود سر باز زدند از دم تيغ گذراند يا در گودالى از آتش سوزاند.[48] هويت شناخته شده وهببنمنبه نشان مىدهد كه منشأ گزارش فوق، به اهل كتاب باز مىگردد. نام او در شمار كعب الاحبار، عبدالله سلام و قَصّاصان مشهورى ياد شده كه با استفاده از تورات و انجيل به حكايت سرگذشت و اساطير گذشتگان در مساجد و ترويج اسرائيليات در جامعه اسلامى مىپرداختهاند.[49] پارهاى منابع او را يهودى[50] و از آگاهترين افراد به ديگر كتب آسمانى معرفى كرده و از خود وى منقول است كه 92 كتاب آسمانى را خوانده است.[51]
بنا به روايت دوم كه بر گزارش محمدبنكعب قُرَظى و نيز شنيدههاى ابناسحاق از برخى نجرانيان مبتنى است فيميون نزديك ساحرى كه در يكى از قراى نجران، جوانان را سحر مىآموخت، خيمهاى زد و يكتاپرستى را تبليغ مىكرد. جوانى به نام عبدالله ثامر كه در پى آشنايى با فيميون، خداپرست شده و به ترفندى اسم اعظم را فرا گرفته بود، بيماران نجران را به شرط خداپرست شدن، با دعاى خود بهبود مىبخشيد. پادشاه بتپرست به جرم تباه كردن آيين نياكان به قتل عبدالله فرمان داد؛ اما هيچ حيلتى در كشتن وى كارگر نيفتاد. او با راهنمايى عبدالله كه تنها به شرط خداپرست شدن بر كشتن وى قادر خواهد بود، در دم ايمان آورد و عبدالله را با ضربت نه چندان سخت عصاى خويش كشت و خود نيز در دم، بهطور اسرارآميزى جان سپرد. نجرانيان با ديدن اين صحنه به حقانيت آيين عبدالله پى برده و بدان گرويدند.[52] اين روايت شمار كشتگان به دست سپاه ذونواس را 000/20 نفر گزارش كرده، حكايت آن مادر و فرزند شيرخوارش را نيز نقل كرده است.[53] در برخى منابع از اين كودك در كنار حضرت عيسى(عليه السلام)و به عنوان يكى از چند كودك صديق كه در گهواره سخن گفتهاند، ياد شده است.[54] اين گزارش با فرار يكى از نجرانيان به نام «دوس ذوثعلبان» به سوى قيصر روم، دادخواهى وى از او، تهاجم حبشه به يمن و سقوط دولت ذونواس با مرگ وى ـكه براى فرار از اسارت با اسب وارد غرقاب دريا شدـ به پايان مىرسد.[55] اين روايت نيز برگرفته از منابع اهل كتاب است و محمدبنكعب قرظى (م.بين 118ـ120ق.) را نيز يهودى الاصل و از قصاصان شمردهاند.[56] بنابه نظر برخى پژوهشگران، گزارشهاى وى از طريق سيره ابناسحاق وارد تاريخ طبرى شده كه غالباً درباره سيره انبيا، چگونگى انتشار يهوديت و نصرانيت و مسائل مربوط به يهوديان حجاز و داراى صبغه اسرائيلياتاست.[57]
روايت سوم، بسيار نزديك به روايت قرظى، به نقل صُهيب رومى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)در منابع روايى اهل سنت آمده است كه در عين پذيرش معتبر بودن، آن را غير مشهور شمردهاند.[58] در اين گزارش كه به جاى فيميون و عبدالله ثامر از يك راهب و جوان ياد مىشود پادشاه بتپرست با راهنمايى جوان خداپرست به وسيله تير و با گفتن «باسمربالغلام» او را از پاى درمىآورد و نجرانيان پس از گرويدن به دين آن جوان مسيحى، توسط همين پادشاه سوزانده مىشوند.[59] بر اين گزارش از چند جهت خدشه وارد شده است؛ نخست آنكه با دو روايت پيشين كه صاحب اخدود را ذونواس و يهودى آوردهاند در تناقض است. ثانياً چنانكه برخى نيز گفتهاند با اين احتمال قوى كه صُهيب با فرهنگ نصارا آشنا بوده و مىتواند سخن او باشد انتساب آن به پيامبر(صلى الله عليه وآله) جاى ترديد دارد.[60] صهيب را كه به دنبال اسارت، در ميان روميان بزرگ شده بود[61] آشنا به زبان عبرى و بسيارى از روايتهاى مسيحى دانستهاند.[62] افزون بر دو مورد ياد شده، مقايسه سياق گزارش با گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز بر اين ترديد مىافزايد.[63]
روايت چهارم از ابنعباس به نقل ضحّاك، شباهت زيادى با روايت صُهيب دارد، جز آنكه از پادشاه مذكور با نام يوسفبنشَرْحَبيل، ملقّب به ذونواس ياد شده و حادثه مربوط به زن و كودك شيرخوارش نيز آمده است. بر پايه اين گزارش، حادثه قتل عام نجران، 70 سال پيش از ولادت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)[64] و بنا به نقلى 40 سال پيش از بعثت[65] روى داده است.
درباره انگيزه كشتار نصاراى نجران، اغلب روايتهاى مورخان مسلمان، هماهنگ با گزارشهاى سريانى، بر تعصّب دينى شاه يهودى و انتقامجويى وى انگشت نهادهاند؛ بر اساس روايتى، وى كه در روزگار قُصىّبنكلاب، در جريان بازگشت از جنگ با ايران بر يثرب گذشته، متأثر از احبار آنجا به يهوديت گراييده و به تحريك آنان به نجران يورش برده است.[66] برخى معتقدند كه احبار وى را از گسترش نصرانيت در يمن، در نتيجه نفوذ حبشه در قلمرو حكومت وى و تسلط بر آن بيم دادهاند.[67] برپايه روايت طبرى از هشامبنمحمد كلبى، ذونواس در پى دادخواهى يكى از يهوديان نجران به نام «دوس» كه نصرانيان دو پسر او را به ستم كشته بودند و در حمايت از وى به نجران لشكركشيد[68] و بالاخره ابنقتيبه هراس از نفوذ آلجفنه (شاهان غَسّان) را كه همانند حبشيان با روميان همپيمان بوده و سالانه از آنان كمك مالى دريافت مىكردند، انگيزه قتل عام مىداند.[69]
بر پايه گزارش مورخان مسلمان نيز ذونواس افزون بر سوزاندن اناجيل و كليساها[70]، مردم را بين پذيرش آيين يهود و كشته شدن مخير كرده[71] و بيشتر آنان را كه سر بر سر آيين نهادن را افتخارآفرين مىدانستند از دم تيغ گذراند يا در گودال آتش افكند.[72] درباره شمار سوختگان، ناهمخوانى گستردهاى وجود دارد؛ در بيشتر منابع ضمن سخن گفتن از هزاران نفر، دركنار 000/12 و 000/70[73]، اغلب 000/20 نفر گزارش شده[74] و در برخى منابع از شماره 7، 10[75]، 77 و 80[76]نفر سخن به ميان آمده است. تفاوت بيشتر و كمترين عدد به اندازهاى زياد است كه نمىتوان يكى را درست يا قرين به صحت بيشترى دانست. ظاهراً چنانكه برخى نيز گفتهاند در شمار سوختگان، مبالغه شده تا با تصوير فجيعتر و هولناكترى از حادثه، تأثير بيشترى بر مخاطب گذاشته شود. چه بسا مورخى عددى را گفته و ديگران نيز از او پيروى كردهاند.[77] يكى از پژوهشگران با ترديد در ارقام ياد شده، نجران را شهرى كوچك دانسته كه شمار ساكنانش بيش از چند صد نفر نبوده است، افزون بر آن با توجه به گزارشهاى تاريخى، ذونواس همه مردمان را نكشت. وى شماره بيش از 200 نفر را كه در سرود يوحنا آمده است معقول و مقرون به صحت بيشترى مىداند.[78]
حادثه اخدود مورد توجّه خاورشناسان نيز قرار گرفته است. پرفسور رودى پارت، مترجم و مفسر قرآن به زبان آلمانى با ردّ نظر مفسران مسلمان و در استنباطى غريب، مراد از اخدود را جهنّم و اصحاب اخدود را مشركان ستمگر مكه دانسته است.[79] پرفسور ويليام مونتگمرىوات پس از كاوشهاى باستانشناسى «عرفان شهيد»، دانشمند مسلمان آمريكايى و مدارك جديدى كه وى در كتاب شهداى نجران به دست داده است، با بيان اشكالات زبانشناختى ديدگاه رودى پارت، به نقد آن پرداخته است. براساس كاوشهاى عرفان شهيد، بالغ بر 2000 نفر از نجرانيان در كليسا حبس و به وسيله انبوهى ازهيزم انباشته شده در گرداگرد آن، سوزانده شدهاند.[80]
روايات چهارگانه ذكر شده كه مايههاى اصلى آن از گزارشهاى منابع اهل كتاب درباره كشتار نصاراى نجران گرفته شده و در ادامه، دچار داستانپردازى و افسانه سرايى گشته است، بهرغم تناقض آشكار و اشكالات آن، در تفسير سوره بروج و شرح تاريخى حادثه اخدود، مورد استناد بسيارى از مفسران قرار گرفته است، درحالىكه حادثه نجران كه جدال پيروان مسيحيت و يهود را بر سر انگيزههاى سياسى و اقتصادى با پوشش مذهبى به تصوير مىكشد با گزارش قرآن كه سبب كشتار مؤمنان را فقط ايمان توحيدى آنان مىداند:«وما نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ العَزيزِ الحَميد» (بروج/85، 8) چندان سازگار نيست. براساس همين آيه، قاتلان در شمار موحدان نبوده و مؤمنان را به پرستش غير خدا فرا مىخواندهاند[81] و اين چنانكه شمارى از پژوهشگران نيز گفتهاند با يهودى بودن ذونواس و پيروانش همخوانى ندارد[82]، هرچند برخى با اين سخن كه در آن زمان، آيين يهود منسوخ و مسيحيت برحق بوده، درصدد رفع اين اشكال برآمدهاند[83]؛ همچنين بر پايه روايتى كه در آن على(عليه السلام) نظر اسقف نجران درباره اصحاب اخدود را ناصواب دانسته، به احتمال بسيار زياد، حادثه نجران به عنوان مصداق واقعه اخدود، رد شده است. يافتههاى باستانشناسى عرفان شهيد نيز ناسازگارى حادثه نجران را با گزارش قرآن كه از گودال آتشين سخن مىگويد (بروج/85، 4ـ5) تأييد مىكند، بنابراين از مجموع قراين برمىآيد كه كشتار نجرانيان با توجه به گزارشهاى موجود آن، نمىتواند مصداق حادثه اخدود باشد. گويا قرابت زمانى حادثه نجران و ماندن خاطره آن در اذهانِ صحابه از يك سو[84] و گسترش گزارشهاى اهل كتاب در جامعه اسلامى و نفوذ آن در منابع تاريخى و حديثى از سوى ديگر باعث انطباق گزارش قرآن بر اين حادثه گشتهاست.
افزون بر روايت ياد شده، گزارشهاى پراكنده ديگرى در منابع حديثى، تفسيرى و داستانى مسلمانان آمده كه اين رويداد تاريخى را به امم ديگرى غير از نصاراى نجران مرتبط مىسازد:
1.در روايتى كه عياشى به سند خود از جابر از امام محمد باقر(عليه السلام) نقل مىكند، على(عليه السلام) نظر اسقف نجران درباره هويت اصحاب اخدود را نادرست خوانده و از پيامبرى در حبشه سخن مىگويد كه كافران قوم در جنگ با وى شمارى از ياران او را كشته و گروهى ديگر را به همراه خود وى اسير مىكنند. آنگاه او را به همراه كسانى كه از پيروى او دست بردار نبودند، وادار مىكنند كه خود را در گودال آتش افكنند.[85] اين روايت به اينكه مراد از اصحاب اخدود كافراناند يا مؤمنان اشارتى نكرده است. حبشى بودن اصحاب اخدود و پيامبر آنان از برخى طرق ديگر نيز از على(عليه السلام) گزارش شده است كه در آن، حضرت ضمن خواندن آيه «ولَقَد اَرسَلنا رُسُلاً مِن قَبلِكَ مِنهُم مَن قَصَصنا عَلَيكَ ومِنهُم مَن لَم نَقصُص عَلَيكَ...» (غافر/40، 78)، ظاهراً اصحاب اخدود را از جمله اقوامى دانسته كه در قرآن ذكرى از پيامبر آنان نرفته است.[86] اين روايت با ظاهر گزارش قرآن نيز سازگار است.
2.بر پايه روايت قتاده از على(عليه السلام) اصحاب اخدود گروهى از مردمان محلى به نام «مَذارع» در يمن بودند كه دو بار بين آنان جنگ درگرفت و مؤمنان پيروز شدند. آنان با هم عهد كردند كه با يكديگر خدعه و نيرنگ نكنند؛ امّا كافران از در مكر و حيله وارد شده، با غلبه بر مؤمنان و پيشنهاد يكى از خود آنها گودالى از آتش فراهم كرده، كسانى را كه از پذيرش آيين كفر سر باز زدند در آتش افكندند.[87] اين گزارش از يك سو به سبب سخن گفتن از مكر كافران، شباهتى به حادثه نجران دارد كه در آن ذونواس از راه سوگند، نجرانيان را فريفت و از سويى ديگر برخلاف ظاهر روايت قرآن، اصحاب اخدود را اعم از كافران و مؤمنان معرفى مىكند.
3. در گزارش ديگرى كه ابن اَبزَى و ابن جُبَير نقل كردهاند، على(عليه السلام)ضمن اهل كتاب دانستن مجوس، از حليت شراب در شريعت آنان، آميزش يكى شاهان مجوس در حال مستى با خواهر خود، پشيمانى پس از هوشيارى و چارهجويى او سخنمىگويد. بنابراين گزارش، وى در توجيه خطاى خود، از جواز شرعى ازدواج با خواهر سخنگفت و كسانى را كه از صحه گذاشتن بر آن سرباز مىزدند، در گودال آتش افكند.[88] اين گزارش نيز كه منشأ نزاع را نسبت نارواى يك حكم به شريعت الهى و عدم پذيرش آن از سوى مردم، نه كفر و ايمان به خدا، و طرفين نزاع را پيروان يكدين توحيدى معرفى مىكند، با گزارش قرآن سازگار نيست.
4. روايت منسوب به ابنعباس و عطيه عوفى، اصحاب اخدود را گروهى از بنىاسرائيل معرفى مىكند كه شمارى از مردان و زنان مؤمن را در گودال آتش سوزاندند. ضحاك نيز آنان را از بنىاسرائيل دانسته است.[89]
5. برخى نيز اين داستان را بر دانيال نبى و يارانش تطبيق كردهاند كه به سبب سجده نكردن بر بت، به فرمان بُختُ نُصَّر در آتش افكنده شدند؛ امّا آتش در آنان كارگر نيفتاد و رهايى يافتند.[90] اين گزارش كه تطبيق آن با حادثه اخدود مورد توجّه و تأييد برخى پژوهشگران معاصر و نيز برخى خاورشناسان قرار گرفته[91] از عهد عتيق گرفته شده است، با اين تفاوت كه براساس روايت عهد عتيق كسانى كه به سبب سجده نكردن بر مجسمه طلايى در ميدان شهر بابل و به فرمان نِبُوكَد نِصَّر (بُختُ نُصَّر) (605ـ562ق.م.) در «تنور» آتش افكنده شدند، سه تن از ياران دانيال بودند؛ نه خود وى كه از مقربان دربار بابل به شمار مىرفت و آتش بدون تأثير در آنان، نگهبانانى را كه آنها را در آتش انداختند، در كام خود فرو برد.[92] به اعتقاد جواد على هيچ گزارشى درباره اصحاب اخدود در تاريخ بابل، حتى در تاريخ يهود نيامده است[93]، بنابراين، روايت فوق از اسرائيليات و ظاهراً همان گزارش عهد عتيق درباره ياران دانيال(عليه السلام)است كه به وسيله يهود و در شكل تحريف شده در اختيار راويان مسلمان قرار گرفته است.[94]
6. ربيعبنانس در روايتى شبيه به گزارش پيشين، اصحاب اخدود را گروهى از مؤمنان دانسته كه در روزگارى، از مردمان كناره گرفتند. ستمگرى بتپرست آيين خود را بر آنان عرضهكرد و گروهى را كه از پذيرش آن سرباززدند در گودال آتش افكند؛ امّا خداوند با قبض روح و پيش از سوختن، آنان را نجات داد و خود كافران گرفتار آتش شدند.[95] اين دو گزارش اخير با روايت قرآن، ديدگاه جمهور مفسران و نيز گزارشهاى ديگر كه بر كشته شدن مؤمنان دلالتدارد، سازگار نيست.[96]
7. براساس گزارش مبهمى از مقدسى، تُبَّع (ذونواس) كه در مدينه به آيين يهود گرويده و دونفر از احبار را همراه خود به يمن آورده بود، با قوم خويش كه يهودى شدن را بر او خرده مىگرفتند، دچار اختلاف شدند و براى داورى به كوهى رفتند كه از دير باز جايگاه حلّ منازعه بود و آتشى در آن قرار داشت كه مىگفتند: ستمكاران را سوزانده، به ستمديده آسيبى نمىرساند. آتش، بتپرستان را سوزاند؛ امّا احبار و همراهان نجاتيافتند، از اينرو مردمان زيادى از اهل يمن به آيين يهود گرويدند.[97] ظاهر اين گزارش نشانمىدهد كه بتپرستان يمن كه يهودىشدن را بر ذونواس خرده مىگرفتند، در آتش سوختند؛ از اينرو اشكالات گزارش پنجم و ششم بر اين روايت نيز وارد است، افزون بر آن، در اين روايت سخن از «اُخدود» به ميان نيامده، بلكه از يك آتش افسانهاى ياد شده است.
8. برخى نيز اصحاب اخدود را عمروبنهند مشهور به «مُحرِق» و ياران وى دانستهاند كه 100تن از افراد قبيله بنىتميم را در آتش سوزاند.[98] وى را پادشاه ستمگرى دانستهاند كه در سالهاى 554ـ569 ميلادى بر حيره حكومت مىكرده است.[99] اين پراكندگى در محتواى گزارشها چه بسا مىتواند در مقام قضاوت و گزينش، ترديد آفرين باشد، از اينرو مفسرانى چون ابنكثير، فخررازى و علامه طباطبايى در مقام رفع تعارض، اين احتمال را مطرح ساختهاند كه شايد جماعتى با ويژگيهاى اصحاب اخدود بيش از يك گروه بوده باشند و گزارش قرآن ناظر به همه آنهاست[100]، چنانكه برخى مفسران تابعى نيز بر اين باورند كه مصداق حادثه اخدود بيش از يكبار تحقق يافته است. براساس نقل عبدالرحمنبنجبير، اصحاب اخدود يك بار در زمان تُبَّع (ذونواس) در يمن، ديگر بار در زمان كنستانتين (306ـ337م.) در قسطنطنيه و بار سوم در زمان بُختُ نُصَّر در بابل مصداق يافته است[101]، امّا برخى تاريخ پژوهان تصريح كردهاند كه در تاريخ مسيحيت گزارشى از شكنجه نصارا به دست كنستانتين نيامده است، بلكه برخى روايات، از آن حكايت دارد كه وى در سال 311ميلادى نصرانيت را به عنوان يكى از اديان رسمى در قلمرو امپراطورى خويش به رسميت شناخت؛ چنانكه پارهاى ديگر از گزارشها از نصرانى شدن وى در سال 312 ميلادى حكايت مىكند[102]؛ همچنين در نقلى، مصاديق اصحاب اخدود سه كس گزارش شده است: يكى ذونواس، ديگرى اُنطياخُوس رومى در شام و سومى بُختُ نُصَّر در فارس. در اين نقل گزارش قرآن فقط ناظر به حادثه نجران دانسته شده است.[103]
به نظر مىرسد با توجّه به اينكه گاهى از سوزاندن به عنوان كيفرى شديد در اعصارى از تاريخ، مانند قرون وسطا، بر ضد مخالفان اعتقادى استفاده مىشد، حوادثى از اين دست بارها در ميان ملل گوناگونى روى داده است و گزارش آنها در فرايند تماس فرهنگى، در جوامع ديگر از جمله جوامع اسلامى راه يافته و با توجّه به برخى مشابهتهاى ظاهرى، در تفسير گزارش قرآن از حادثه اخدود مورد توجّه مفسران قرار گرفته است، درحالىكه بيشتر روايتهاى ذكر شده داراى نوعى ناسازگارى درونى ميان خود و بيرونى با ظاهر گزارش قرآن است و در هيچ يك از آنها نيز سخن از تعدد حادثه به ميان نيامدهاست، افزون بر آن، سياق آيات مربوط، به ويژه ظاهر «اِذ هُم عَلَيها قُعود و هُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» (بروج/ 85، 6ـ7) و بيش از آن، ظاهر«اصحاب الأُخدود» ـهمانند موارد مشابهى چون «اصحابالكهف»، «اصحاب الجنة» و...ـ همچنين مفرد بودن «اخدود» و «ال» تعريف آن نشان مىدهد كه گزارش قرآن مربوط به يك حادثه و قوم است، چنانكه اين نظر از مقاتل نيز گزارش شده است، بنابراين، احتمال تعدّد كه تنها براى جمع بين گزارشها و به قصد رفع تعارض و ترديدزدايى طرح شده، درست به نظر نمىرسد و تنها، گزارشى مانند روايت مربوط به پيامبر حبشى را مىتوان مصداق حادثه اخدود تلقى كرد كه با نگرشى فراتر از نزاع قومى، سياسى، اقتصادى يا اختلاف دو گروه موحد، يا پيروان يك آيين به حادثه پرداخته و جدال مورد توجه قرآن ميان كفر و ايمان، در آن قابل ترسيم باشد.
پی نوشت
[1]. المصباح، ج2، ص333؛ مفردات، ص475،«صحب».
[2]. مفردات، ص475.
[3]. همان، ص276؛ تهذيب اللغه، ج6، ص560؛ لسانالعرب، ج4، ص33، «خدد».
[4]. ترتيبالعين، ص214؛ لسانالعرب، ج4، ص33؛ تهذيب اللغه، ج6، ص560، «خدد».
[5]. التحقيق، ج3، ص24ـ25، «خدد».
[6]. بين الحبشة والعرب، ص103ـ105.
[7]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص170؛ التبيان، ج10، ص316؛ الكشاف، ج4، ص729؛ مجمعالبيان، ج10، ص709؛ زادالمسير، ج9، ص74ـ75؛ تفسير قرطبى، ج19، ص193؛ تفسير ابنكثير، ج4، ص526؛ تفسير بيضاوى، ج4، ص401؛ الميزان، ج20، ص251.
[8]. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص105.
[9]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص167؛ مجمعالبيان، ج10، ص709؛ التفسيرالكبير، ج31، ص119.
[10]. التفسيرالكبير، ج31، ص119؛ روحالمعانى، مج16، ج30، ص160.
[11]. مجمعالبيان، ج10، ص709؛ التفسير الكبير، ج31، ص119؛ روح المعانى، مج16، ج30، ص157.
[12]. الميزان، ج20، ص251.
[13]. فى ظلالالقرآن، ج6، ص3873؛ مع قصص السابقين فىالقرآن، ج3، ص272.
[14]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص170ـ171؛ الكشاف، ج4، ص731؛ مجمع البيان، ج10، ص709.
[15]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص170ـ171؛ الكشاف، ج4، ص731؛ مجمع البيان، ج10، ص709.
[16]. مجمعالبيان، ج10، ص709؛ فى ظلالالقرآن، ج6، ص3871ـ3872؛ مع قصصالسابقين فىالقرآن، ج3، ص315.
[17]. الكشاف، ج4، ص732؛ الميزان، ج20، ص251؛ الفرقان، ج30، ص265.
[18]. تاريخ طبرى، ج1، ص434؛ البدء والتاريخ، ج3، ص182؛ الكامل، ج1، ص425.
[19]. مسند احمد، ج7، ص27ـ28؛ المحاسن، ص250؛ بحارالانوار، ج14، ص438ـ444.
[20]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص165؛ مجمعالبيان، ج10، ص705ـ707؛ الدرالمنثور، ج8، ص465ـ466.
[21]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص167؛ مجمعالبيان، ج10، ص709؛ التفسيرالكبير، ج31، ص119.
[22]. تاريخ يعقوبى، ج1، ص199؛ الكامل، ج1، ص429؛ تفسير قرطبى، ج19، ص191.
[23]. بين الحبشة و اليمن، ص51؛ المفصل، ج3، ص464.
[24]. بين الحبشة و اليمن، ص51؛ المفصل، ج3، ص464.
[25]. المفصل، ج2، ص507؛ معجمالبلدان، ج5، ص266؛ فجرالاسلام، ج1، ص44.
[26]. تاريخ اسلام، ص25ـ35؛ الشهداء الحميريين، ص23.
[27]. المفصل، ج7، ص282.
[28]. المفصل، ج2، ص626ـ627؛ ج7، ص282.
[29]. التيجان، ص301؛ المعارف، ص637؛ العرب على حدود بيزنطة و ايران، ص89ـ105.
[30]. المفصل، ج3، ص462ـ463، 469ـ470.
[31]. بينالحبشة والعرب، ص45.
[32]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ص330ـ331.
[33]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ص330ـ331.
[34]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ص330ـ331.
[35]. ر.ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص108.
[36]. ر.ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص108.
[37]. بينالحبشة والعرب، ص46ـ47.
[38]. ر.ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص106ـ108.
[39]. ر.ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص106ـ108.
[40]. همان، ص108ـ109.
[41]. همان، ص108ـ109.
[42]. الشهداء الحميريين، ص16ـ17.
[43]. همان، ص109.
[44]. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص109.
[45]. تاريخ طبرى، ج1، ص434؛ البدء والتاريخ، ج3، ص182؛ الكامل، ج1، ص428ـ 429.
[46]. بين الحبشة والعرب، ص52ـ55.
[47]. همان، ص50.
[48]. تاريخ طبرى، ج1، ص434؛ البدء والتاريخ، ج3، ص182ـ185؛ الكامل، ج1، ص425ـ430.
[49]. الكامل، ج1، ص313، 426؛ تذكرةالحفاظ، ج1، ص100ـ101؛ سير اعلامالنبلاء، ج4، ص545.
[50]. شيخ المضيره، ص24.
[51]. الطبقات، ج6، ص70ـ71؛ تذكرةالحفاظ، ج1، ص100ـ101؛ ميزانالاعتدال، ج4، ص352.
[52]. تاريخ يعقوبى، ج1، ص199؛ تاريخ طبرى، ج1، ص436؛ الكامل، ج1، ص426.
[53]. البدء والتاريخ، ج3، ص182ـ183؛ تاريخ طبرى، ج1، ص436.
[54]. عرائس المجالس، ص438؛ روضالجنان، ج20، ص216.
[55]. البدء والتاريخ، ج3، ص182ـ183؛ تاريخ يعقوبى، ج1، ص199؛ تاريخ طبرى، ج1، ص436.
[56]. تحفة الاحوذى، ج8، ص182ـ183.
[57]. المفصل، ج6، ص611.
[58]. سنن ترمذى، ج5، ص107.
[59]. همان؛ مسند احمد، ج7، ص27ـ28؛ صحيح مسلم، ج9، ص471ـ474.
[60]. تفسير قرطبى، ج19، ص189، 193؛ تفسير ابنكثير، ج4، ص527.
[61]. الطبقات، ج3، ص170؛ اختيار معرفة الرجال، ج1، ص189؛ الاعلام، ج3، ص210.
[62]. تحفة الاحوذى، ج9، ص183.
[63]. تفسير ابنكثير، ج4، ص527.
[64]. الكامل، ج1، ص429.
[65]. تفسير قرطبى، ج19، ص191.
[66]. مجملالتواريخ، ص169؛ الاخبارالطوال، ص61؛ البدء والتاريخ، ج3، ص179ـ 180.
[67]. موسوعة التاريخ الاسلامى، ج1، ص129.
[68]. تاريخ طبرى، ج1، ص436.
[69]. المعارف، ص637.
[70]. البدء و التاريخ، ج3، ص182؛ الاغانى، ج22، ص320ـ321؛ المحبر، ص368.
[71]. البدء و التاريخ، ج3، ص183؛ تاريخ طبرى، ج1، ص436؛ السيرة النبويه، ج1، ص35.
[72]. البدء والتاريخ، ج3، ص182؛ التيجان، ص301؛ المعارف، ص637.
[73]. عرائس المجالس، ص439؛ تفسير قرطبى، ج19، ص192؛ التفسير الكبير، ج31، ص118.
[74]. تاريخ طبرى، ج1، ص436؛ الكامل، ج1، ص429؛ السيرةالنبويه، ج1، ص35.
[75]. المحن، ص119.
[76]. مجمع البيان، ج10، ص707؛ عرائس المجالس، ص439.
[77]. دراسات تاريخيه، ج1، ص362.
[78]. تاريخ اليهود، ص45.
[79]. بيّنات، ش21، ص51.
[80]. بيّنات، ش21، ص51.
[81]. تفسير ابنكثير، ج4، ص528؛ تفسير قرطبى، ج19، ص191؛ معجمالبلدان، ج5، ص268.
[82]. تاريخالجاهليه، ص74؛ معجمالبلدان، ج5، ص268؛ دراسات تاريخيه، ج1، ص365.
[83]. موسوعةالتاريخ الاسلامى، ج1، ص129.
[84]. كيهان انديشه، ش70، ص28؛ اعلامقرآن، ص138.
[85]. مجمعالبيان، ج10، ص707؛ المحاسن، ص250؛ تفسير قرطبى، ج19، ص191.
[86]. الدرالمنثور، ج7، ص306.
[87]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص166؛ الدرالمنثور، ج8، ص465ـ466.
[88]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص165ـ166؛ مجمعالبيان، ج10، ص706؛ تفسير قرطبى، ج19، ص191.
[89]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص167؛ تفسير قرطبى، ج19، ص191.
[90]. كمال الدين، ص226؛ نوادر المعجزات، ص13؛ تفسير ابنكثير، ج4، ص526.
[91]. اعلام قرآن، ص138.
[92]. كتاب مقدس، دانيال 3: 1ـ26.
[93]. المفصل، ج6، ص615.
[94]. دراسات تاريخيه، ج1، ص364.
[95]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص169.
[96]. التفسيرالكبير، ج31، ص119؛ روحالمعانى، مج16، ج30، ص160.
[97]. البدء والتاريخ، ج3، ص180ـ181.
[98]. جامعالبيان، مج15، ج30، ص165ـ169؛ تفسيرقرطبى، ج19، ص189؛ روحالمعانى، مج16، ج30، ص151ـ160.
[99]. البدء والتاريخ، ج3، ص203؛ تاريخ سنى ملوكالارض والانبياء، ص72؛ المعارف، ص648.
[100]. تفسير ابنكثير، ج4، ص529؛ التفسير الكبير، ج31، ص118؛ الميزان، ج20، ص257.
[101]. تفسير ابنكثير، ج4، ص529؛ البداية والنهايه، ج2، ص103.
[102]. دراسات تاريخيه، ج1، ص363ـ364.
[103]. مجمعالبيان، ج10، ص707؛ تفسير قرطبى، ج19، ص191؛ تفسيرابنكثير، ج4، ص529ـ530.
● برگرفته از سایت مرکز فرهنگ و معارف قرآن [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
اَصحاب اَيْكَه: ساكنان بيشهزارى كه بر اثر كمفروشى و در پى تكذيب شعيب(عليه السلام) با عذاب الهى نابود شدند
اين عنوان بهصورت تركيب اضافى «اصحاب الايكه» 4 بار در آيات 78 حجر/ 15؛ 176، شعراء/ 26؛ 13، ص/ 38 و 14 ق/ 50 آمده است. ايكه به معناى درخت، و جمع آن «أيْك» به معناى انبوه درختان است.[1] قتاده، ايكه را بيشهاى دانسته كه بيشتر درختان آن «دَوْم» است كه آن را «مُقْل» نيز گويند.[2] دَوْم نوعى درخت خرما و مُقْل ميوه يا صمغ آن است.[3] انبوهى از درختان اراك يا خرما، درختان بسيار درهم پيچيده[4]، درخت يا درختى كه شاخههايش درهم پيچيده[5] معانى ديگرى است كه براى ايكه بيان شده است. در اين ميان نظرى هم بر خلاف موارد پيشگفته، ايكه رانام قريه و شهر دانسته است.[6]
قرآن كريم اصحاب ايكه را امت شعيب معرفىمىكند. (شعراء/ 26، 176ـ177) ناميدن آنان به اصحاب ايكه يا از آن رو بوده است كه در منطقهاى پر آب و درخت با ميوه فراوان زندگى مىكردند[7] يا از آن رو كه ايكه (درختى) را مىپرستيدند.[8]
اگر به روايت ترتيب نزولى كه زركشى در البرهان آورده است[9] اعتماد كنيم براى نخستين بار در سوره ق و در كنار قوم نوح، اصحاب رسّ، ثمود، عاد، فرعون، اخوان لوط و قوم تُبَّع، از اصحاب ايكه نيز ياد شده و بدون آنكه هيچ معرفى از آنان ارائه شود، تنها بر اين نكته تأكيد شده كه آنان پيامبر خود را تكذيب كردند و مستحق وعيد الهى شدند: «كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوح واَصحـبُ الرَّسِّ وثَمود وعادٌ وفِرعَونُ واِخونُ لوط واَصحـبُ الاَيكَةِ وقَومُ تُبَّع كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وعيد» (ق/50، 12ـ14) سپس براى بار دوم در سوره صبا همان تعريف مبهم و مختصر و در كنار همان گروههاى ياد شده از آنان نيز نام برده شده و افزون بر آن، در اينسوره مىگويد: آنان به تعجيل از خدا مىخواستند كه پيش از رسيدن روز حساب عذابشان كند: «كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوح وعادٌ وفِرعَونُ ذو الاَوتاد وثَمودُ وقَومُ لوط واَصحـبُ لـَـيكَةِ اُولـئِكَ الاَحزاب اِن كُلٌّ اِلاّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقاب وقالوا رَبَّنا عَجِّل لَنا قِطَّنا قَبلَ يَومِ الحِساب». (ص/38،12ـ16)
روشنترين معرفى از اصحاب ايكه در سورهشعراء آمده كه به فاصله 9 سوره پس از سورهص نازل شده است. در اين سوره اصحابايكه، قوم شعيب معرفى شدهاند كه پيشاز شعيب، ديگر فرستادگان الهى را تكذيبكرده بودند: «كَذَّبَ اَصحـبُ لـَيكَةِ المُرسَلين» (شعراء/ 26، 176) شعيب آنان رابه ترس از خدا فرا مىخواند:«اِذقالَ لَهُم شُعَيبٌ اَلاتَتَّقون» (شعراء/ 26، 177) و با معرفى خود بهعنوان پيامبر امين و درستكار براى آنان، از ايشان مىخواست تقواى الهى را رعايت كرده و از او اطاعت كنند: «اِنّى لَكُم رَسولٌ اَمين فَاتَّقُوا اللّهَ واَطيعون» (شعراء/ 26، 178ـ179) و اعلاممىداشت كه در برابر هدايتشان مزدش برعهده پروردگار جهانيان است و از آنان مزدى نمىخواهد: «وما اَسـَلُكُم عَلَيهِ مِن اَجر اِلاّ عَلى رَبِّ العــلَمين». (شعراء/26،180)
شايد بتوان از ظاهر آيات بعد استفاده كرد كه بزرگترين انحراف اصحاب ايكه كم فروشى بوده است، ازاينرو شعيب(عليه السلام) ضمن دعوت آنها به كامل دادن پيمانه، آنان را از كم فروشى نهى مىكرد: «اَوفُوا الكَيلَ ولا تَكونوا مِنَ المُخسِرين» (شعراء/26،181) و از آنان مىخواست كه با ترازوى درست و كفههاى برابر وزن كنند و از ارزش اموال مردم نكاهند كه چنين كارى فساد است و آنان نبايد با كمفروشى در زمين فسادكنند:[10]«وزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيم ولاتَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين». (شعراء/26، 182ـ183) برخى از مفسران فساد مورد اشاره اين آيه را به راهزنى، غارت اموال، نابود كردن زراعت[11]، و احياناً قتل[12]، تفسير كرده، اين اعمال را نيز از جمله انحرافها و كارهاى نارواى اصحاب ايكه برشمردهاند.
اصحاب ايكه در برابر دعوت شعيب ايستادگى و او را جادو شده معرفى كردند و با برابر دانستن شعيب با خودشان، او را در ادعاى رسالتش از جانب خدا دروغگو شمردند: «قالوا اِنَّما اَنتَ مِنَ المُسَحَّرين وما اَنتَ اِلاّ بَشَرٌ مِثلُنا واِن نَظُنُّكَ لَمِنَ الكـذِبين» (شعراء/26، 185ـ186) و ناباورانه و با استهزا[13] به او پيشنهاد دادند كه اگر در ادعايش راستگوست پاره آسمان بر سر آنان فرودآورد: «فَاَسقِط عَلَينا كِسَفـًا مِنَ السَّماءِ اِن كُنتَ مِنَ الصّـدِقين» (شعراء/26،187)؛ اما شعيب با واگذاردن امر آنان به خداوند[14] و اينكه خداوند به فرجام آنان داناست، به آنان فرمود: خدا به آنچه مىكنيد داناتر است؛ يعنى اختيار عذاب به دست من نيست[15]: «قالَ رَبّى اَعلَمُ بِما تَعمَلون» (شعراء/26،188) اصحاب ايكه شعيب را تكذيب كردند و در پى تكذيب آنان، عذاب روزِ سايبان يا ابر، آنان را فرو گرفت: «فَكَذَّبوهُ فَاَخَذَهُم عَذابُ يَومِالظُّـلَّةِ». (شعراء/26، 189) روز نزول عذاب بر اصحاب ايكه به «روز بزرگ» وصف شده است: «اِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوم عَظيم». (شعراء/26،189) درباره كيفيت عذاب اصحاب ايكه رواياتى نقل شده كه يادآور شباهت عذاب اين قوم با اصحاب مدين است. گفته شده: پس از آنكه شعيب را تكذيب كردند و ناباورانه از او خواستند تا پارهاى از آسمان يا ابر[16] بر آنان بيفكند، خداوند 7 شبانه روز گرماى شديدى را بر آنها مسلط[17] و باد را ساكن گرداند، بهگونهاى كه نفس كشيدن بر آنان دشوار شد و آرامش را از آنان گرفت. پناه بردن به درون خانهها و سردابها و استفاده از آب و سايه نيز براى خنك شدن بر آنان سودى نبخشيد، آنگاه پس از 7 روز خداوند ابرى (ظُلّه) به سوى آنان فرستاد. اصحاب ايكه به سوى سايه آن ابر رو آوردند. ناگهان از آن ابر آتش باريد (صاعقه آنان را فراگرفت) و همه آنان را نابود كرد.[18]
در برخى نقلها تعبيرهاى مبالغهآميزى در باره عذاب نازل شده بر اصحاب ايكه، ديده مىشود كه مىتوان آن را تعبيرهايى مَجاز به شمار آورد؛ مانند اينكه خورشيد آنان را به سان ملخى كه در ظرف پخته شود، سوزاند[19]، خداوند درى از دوزخ بر روى آنان گشود[20]، آنگاه كه اصحاب ايكه زير آن ابر گرد آمدند، چون كوهى بر سر آنان فرود آمد[21] و بر اثر آتشى كه از ابر بر آنان باريد همگى خاكستر شدند.[22] ابنكثير اصحاب مدين و ايكه را يك امت دانسته، با توجه به آيه 91 اعراف/ 7 كه عذاب اصحاب مدين را رَجفه (زمين لرزه) و آيه94 هود/11 كه عذاب آنان را صيحه (بانگ شديد) بيان كرده، درباره چگونگى عذاب مىگويد: پس از پناه بردن مردم به سايه ابر، شعلههاى آتش بر آنان فرو باريد و زمين به لرزه درآمد و صيحهاى از آسمان برخاست و همه اصحاب ايكه را كه در زير ابر جاى گرفته بودند نابود كرد.[23] برخلاف اين نقلها و اظهار نظرها، در روايتى از ابنعباس در بيان نوع عذاب اصحاب ايكه با احتياط برخورده شده است. او گفته است: هركس درباره چگونگى عذاب «يومالظلّه» سخنى گفت او را تكذيب كن.[24] شايد به اين سبب كه كسى از آنان نجات نيافت، تا چگونگى عذاب را شرحدهد.[25]
سرزمين اصحاب ايكه:
آخرين آياتى كه درباره اصحاب ايكه نازل شده آيات 78ـ79 سوره حجر/15 است: «واِن كانَ اَصحـبُ الاَيكَةِ لَظــلِمين فانتَقَمنا مِنهُم واِنَّهُما لَبِاِمام مُبين= و راستى اصحاب ايكه ستمگر بودند، پس، از آنان انتقام گرفتيم و آن دو [سرزمين اصحاب ايكه و قوم لوط] بر سر راهى آشكار است». از ذيل اين دو آيه برمىآيد كه آثار سرزمين اصحاب ايكه تا زمان نزول قرآن باقى و در كنار بزرگراه عمومى در معرض ديد كاروانهاى تجارتى مكيان بوده است. در ميان مفسران اتفاق نظر است كه سرزمين اصحاب ايكه ميان مدينه و شام قرار داشته است. برخى آن را نزديك مدين[26] و برخى ديگر آن را مابين ساحل دريا<[ىسرخ] و مدين دانستهاند.[27] ياقوت حموى گفته است: به اعتقاد اهل تبوك، ايكه همان تبوك است كه آخرين غزوه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در آنجا واقع شد؛ ولى اين نظر در كتب تفسير ديده نشده است، بنابراين، ايكه بايد همان مدين باشد كه مجاور تبوك بوده است.[28]
اصحاب ايكه و اهل مدين:
آيا اصحاب ايكه همان اصحاب مديناند؟ يكى از پرسشهاى جدى درباره اصحاب ايكه آن است كه باتوجه به اينكه پيامبر هر دو قوم در قرآن كريم حضرت شعيب(عليه السلام) معرفى شده است، آيا آنان يك قوم و ملت بودند كه قرآن كريم از آنان با دو عنوان ياد كرده يا آنكه دو قوم و گروه مستقل بودند، با پيامبرى مشترك و با اعمالى مشابه و فرجامى تقريباً نزديك به هم؟ به نظر بيشتر مفسران اصحاب ايكه غير از اهل مدين بودهاند و شعيبِ پيامبر ابتدا به سوى قوم خودش (اصحاب مدين) مبعوث شد و پس از نابودى آنان رسالت هدايت اصحاب ايكه را بر عهده گرفت[29]؛ اما مستند اين نظر مفسران ظاهراً سخن قتاده است كه گفته: حضرت شعيب(عليه السلام) به سوى دو امت مبعوث شد: قوم خودش و اصحاب ايكه[30]، و هر يك از آن دو قوم با عذابى ويژه نابود شد[31]؛ در كنار ظاهر آيات كه از اين دو قوم ياد كرده است. نيز عبداللهبنعمرو از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده است كه اهل مدين و اصحاب ايكه دو امت بودند كه خداوند شعيب را به سوى آنان فرستاد.[32]
در برابر اين نظريه، گروهى از مفسران از جمله ابنعباس[33] معتقدند كه اصحاب ايكه همان اهل مديناند. ابنكثير ضمن غريب شمردنروايت عبداللهبنعمرو و تضعيف برخى از رواياتش آن را از اسرائيليات دانسته و مىگويد: عمدهترين دليل نظر اول دو چيز است: 1. خداوند در آيه «واِلى مَديَنَ اَخاهُم شُعَيبـًا» (اعراف/7،85) شعيب را برادر اهل مدين خوانده؛ ولى شعيب برادر اصحاب ايكه خوانده نشده است. 2. كيفر اصحاب ايكه را عذاب «يوم الظُلّه» معرفى كرده؛ اما عذاب اهل مدين «رَجْفه» و «صَيْحه» بيان شده است، آنگاه در رد اين دو دليل مىنويسد: با توجه به اينكه توصيف اهل مدين به اصحاب ايكه بر اثر پرستش درخت ايكه بود، مناسب نبود شعيب را برادر آنان معرفى كند؛ همچنين تعدد عذاب نيز نشان تعدد امت نيست وگرنه خود اهل مدين نيز بايد دو امت شمرده شوند، زيرا در سوره اعراف عذاب آنان «رَجْفه» اما در هود «صَيْحه» معرفى شده است.[34] ابنكثير مىافزايد كه اشتراك اهل مدين واصحابايكه در صفت كم فروشى شاهدى بر اين است كه آنان يك امت بودند و با چند گونه عذاب نابود شدند.[35] به اين سخن ابنكثير بايد افزود كه ذكر اصحاب ايكه در كنار قوم نوح، عاد، فرعون، ثمود ولوط در دو سوره صو ق، بدون آنكه در اينجا نامى از اهل مدين برده شود، و در مقابل، ذكر اهل مدين در كنار همين پيامبران در دو سوره اعراف و هود، بدون آنكه از اصحاب ايكه ياد شود، شاهدى بر يكى بودن اهل مدين و اصحاب ايكه است.
قرائت و كتابت الأيكه:
«الأيْكَه» در سورههاى حجر و ق به همين شكل و در سورههاى شعراء و صبه شكل «لَئيْكَه» كتابت شده و همه قاريان در هر 4 مورد «اَلأيْكه» قرائت كردهاند، مگر قاريان شام و حجاز[36] كه در مورد اخير «لَيْكه» قرائت كردهاند، ازاينرو برخى بين اَيْكه و لَيْكه فرق گذاشته و لَيْكه را نام شهر دانسته[37] و اَيْكه را درخت يا بيشه؛ ولى ظاهراً قرائت «لَيْكَه» خطايى است كه بر اثر رسم الخط مصحف پديد آمده است و در قرآن موارد متعددى برخلاف قانون خط نوشته شده است، افزون بر اينكه «لَيْكَه» اسمى ناشناخته است.[38] ابنمنظور درباره واژه لَيْكه مىگويد: اصلآن الاَيْكه بوده كه ابتدا همزه آن در تلفظ حذف شده و بهصورت «اَلْيكه» درآمده و چون همزه اول آن نيز هنگام وصل به كلمه قبل تلفظ نمىشده هر دو همزه را در كتابت انداخته[39] و مطابق با تلفظ كتابت كردهاند.
منابع
انوار التنزيل و اسرار التأويل؛ بحارالانوار؛ البرهان فى علوم القرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التفسير الكبير؛ التيسير فى القراءات السبع؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روضالجنان و روح الجنان؛ قصصالانبياء، ابنكثير؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسانالعرب؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ معالانبياء فى القرآن الكريم؛ معجمالبلدان؛ معجم مقاييساللغه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ النشر فى القراءاتالعشر.
اَصحاب رَسّ: مردمانى در شمار اقوام عذابشده پيشين به سبب تكذيب و كشتن پيامبرشان
رسّ در لغت به معناى كندن چاه و قبر[1]، مدفون كردن مرده يا غير آن، چاه كهنه، چاهسنگچين شده، معدن[2] و نيز استوار ساختن[3]، نشانه و اندك اثر بر جاى مانده هر چيز[4] آمدهاست.
قرآن دوبار در آيات 38 فرقان/25 و 12 ق/50 از اصحاب رسّ تنها به عنوان قومى كه در پى تكذيب پيامبر خويش با عذاب الهى نابود شدند، ياد كرده است؛ اما هيچ گزارشى درباره هويّت، آيين، پيامبر، مكان و زمان زندگى و چگونگى نابودى آنان و نيز شرح كارهايى كه زمينه عذابشان شد، ارائه نكرده است. در سورهفرقان ضمن گزارش برخى از درخواستهاى نامعقول از سوى تكذيبكنندگان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)(فرقان/25، 32) و در مقام تهديد آنان، از اصحابرسّ در شمار اقوامى چون قوم نوح، عاد، ثمود و... ياد شده كه همگى به سبب تكذيب پيامبر خويش با عذاب الهى نابود شدند: «و قَومَ نوح لَمّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ اَغرَقنـهُم... و عادًا وثَمودا و اَصحـبَ الرَّسِّ و قُرونـًا بَينَ ذلِكَ كَثيرا» (فرقان/25، 37ـ38) در سوره ق نيز در پى گزارش تكذيب پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)و وعده رستاخيز از سوى كافران (ق/50، 2ـ3)، اصحابرسّ با همين وصف ياد شدهاند: «كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوح واَصحـبُ الرَّسِّ و ثَمود وعادٌ و فِرعَونُ و اِخونُ لوط و اَصحـبُ الاَيكَةِ و قَومُ تُبَّع كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وعيد» (ق/50، 12ـ14) برخى صاحبنظران با استناد بهترتيب ذكر اصحاب رسّ در آيه 38 فرقان / 25 و توجيه ترتيب آن در آيه 12 ق/50، بر اين باورند كه[5] اصحاب رسّ در دوره تاريخى نزديك به زمان قومعاد و ثمود مىزيستهاند.[6] پارهاى گزارشهاى تاريخى نيز كه هر سه قوم را جزو طبقه اعراب «بائده» (منقرض شده) نشان مىدهد[7]، مؤيّد آن است.
مفسرّان به سبب نبود گزارش تفصيلى قرآن و براساس برخى معانىِ لغوىِ «رسّ»، پارهاى احاديث[8] و روايتهاى تاريخى[9] ديدگاههاى متفاوتى را درباره هويّت، آيين، پيامبر، محل و زمان زندگى، زمينه ها و چگونگى هلاكت اصحابرسّ ارائه كردهاند[10] كه گاهى آميخته به افسانه و داستانپردازى است.[11] بيشتر گزارشها هر چند با جزئياتى متفاوت و غالباً متداخل، براساس معناى چاه براى رسّ و محوريّت آن استوار است، با اين تفاوت كه شمار چشمگيرى از آنان، اصحاب رسّ را قومى ياد كردهاند كه به سبب افكندن پيامبر خويش در چاه، به اين نام موسوم شدهاند. اغلب، نام آن پيامبر را «حنظلةبنصفوان» گفتهاند.[12] مهمترين روايتها از اين قرار است:
1. طوسى و طبرسى به نقل از عكرمه و با ردّ روايتهاى ديگر، از آنان فقط به عنوان قومى يادكردهاند كه پيامبر خويش را در چاه افكندند.[13]
2. برخى چون كعبالاحبار، مُقاتل و سدّى، رسّ را چاهى در انطاكيه و اصحاب رسّ را همان اصحاب ياسين دانستهاند كه حبيب نجّار را درون آن افكندند.[14] اين ديدگاه از سوى اغلب مفسّران ردّ[15] و حبيب نجار از مؤمنان به رسولان عيسى(عليه السلام)[16] (ر.ك: يس / 36، 13، 20، 27) و انطاكيه، شهرى در تركيه گزارش شده است كه اين با گزارشهاى تاريخى مبنى بر عرب بودن اصحاب رسّ سازگارنيست.[17]
3. ابنعبّاس و گروهى ديگر از مفسرانِ نخستين، رسّ را نام يكى از قراى ثمود مىدانند.[18] ابنجبير، كلبى و خليلبناحمد آن را چاهى در آبادى «فَلْج» در يمامه، اصحاب رسّ را باقيمانده قوم ثمود و ساكن در حاشيه آن چاه كه در آيه 45 حجّ/22 با تعبير«بِئر مُعَطَّلَة» از آن ياد شده است و پيامبر آنان را «حنظلةبنصفوان» دانستهاند. آنان گرفتار پرندهاى بودند كه گاهى كودكان خردسال را مىربود و چون با دعاى پيامبر خويش از دست آن رهايى يافتند به جاى ايمان، به تكذيب و قتل وى پرداختند.[19] با توجه به ياد كرد قوم ثمود و اصحاب رسّ بهصورت دو گروه جداگانه در هر دو آيه (فرقان/25، 38؛ ق/50، 12) و نيز ذكر «رسّ يمامه» به عنوان محلى غير از ديار مانده قوم ثمود[20] در پارهاى منابع اسلامى، اين ديدگاه جاى تأمل دارد.
4. برخى آنان را همان اصحاب اخدود دانستهاند[21] كه دست كم نظر به تفاوت سرانجام هريك با ديگرى در دنيا (فرقان/25، 39؛ بروج/85،10) آن دو نمىتوانند يكى باشند.[22]
5. روايتى نبوى به نقل محمدبنكعب قُرظى، آنان را قوم حنظلةبنصفوان گزارش مىكند كه پس از تكذيب، وى را در چاهى افكنده و سنگ بزرگى بر دهانه آن نهادند. غلام سياه مؤمنى كه او را نخستين وارد شونده به بهشت دانستهاند، شبانه و مخفيانه براى وى آب و غذا مىبرده است. پس از مدتى قوم او پشيمان شده و او را از چاه درآوردند و به وى ايمان آوردند. وى به سوى باقيمانده اندك قوم خود باز مىگردد.[23] اين حديث را مرسل و بيشتر ساخته و پرداخته خود راوى دانستهاند[24]، چنان كه سرنوشت اين قوم با اصحاب رسّ كه ظاهراً همگى نابود شدهاند، چندان سازگار نيست.
6. در روايتى از على(عليه السلام) به نقل شيخ صدوق كه سند آن معتبر[25] و صحيح[26] خوانده شده آنها قومى پس از سليمان(عليه السلام)، ساكن در 12 شهر بسيار آباد با نامهاى 12 ماه ايرانى (فروردين و...)، واقع در كنار رود بسيار پرآبى به نام «رسّ» در مشرق زمين و پرستنده درخت صنوبرى به نام «شاه درخت» ياد مىشوند. پس از خشكيدن درخت در پى نفرين پيامبرى از نسل يهودا كه پس از سالها دعوت به توحيد با تكذيب و اصرار آنان بر بتپرستى روبه رو شد، آنان با تصور خشم درخت و با هدف خشنود ساختن آن، آب چشمه مقدس، واقع در پاى درخت به نام «دوشاب» را تخليه و با كندن گودالى در دل آن، پيامبر خويش را زنده زنده در آن دفن مىكنند، ازاينرو به وسيله باد سرخ و زمين گداخته نابود و به اصحاب رسّ موسوم مىشوند. رودخانه ياد شده نيز از آن پس «رسّ» نام مىگيرد.[27] نيامدن اين روايت در ديگر مجامع حديثى دست اول و معتبر شيعى و نيز تفسير التبيان طوسى و مجمعالبيان طبرسى، به رغم گزارش كامل آن در برخى منابع تفسيرى[28] و داستانى[29] جاى بسى شگفتى است، چنان كه از عبارت الميزان، ردّ غير مستقيم آن برمىآيد.[30] برخى پژوهشگران با پيوند اين روايت به سرو ابرقو، اصحاب رسّ را ايرانى و ساكن ابرقو[31] و شمارى نيز بر اساس قراينى از جمله قرابت لفظى، رسّ را همان رود «ارس»، اصحاب رس را در آذربايجان و پيامبر آنان را احتمالاً زرتشت دانستهاند.[32] بخشى از خطبه 183 نهجالبلاغه در مقام موعظه، اصحاب رسّ را در شمار فراعنه و عمالقه[33] و صاحبان شهرهاى متعدد ياد مىكند كه طعمه مرگ شده و از اين جهان رخت بربستهاند: «أين العمالقة و أبناء العمالقة؟! أين الفراعنة و أبناء الفراعنة؟! أين أصحاب مدائن الرّسّ الذين قتلوا النّبيّين و أطفؤوا سُنَن المرسلين و أحيوا سنن الجبّارين!». اين روايت را نيز برخى از شارحان نهجالبلاغه با داستان شاه درخت پيوند داده و داستان مذكور را در شرح و تفصيل آن آوردهاند[34]، درحالىكه فقره مزبور اشاره مستقيمى به آن ماجرا نداشته، تنها بيانگر اين است كه اصحاب رس افرادى نامدار با تمدنى قابل توجه، شهرهايى متعدد و پيشينهاى نسبتاً زياد در مبارزه با دعوت توحيدى انبيا، كشتن آنان و ترويج باورها و ارزشهاى شركآلود و كفرآميز بودهاند و شهرهاى آنان گويا در كنار رودى يا جايى به نام رسّ قرار داشته است.
7. در روايتى از امام كاظم(عليه السلام)، اصحاب رسّ، مردمى صليبپرست[35] و به نقلى ديگر آتشپرست، ساحلنشين رود «رسّ» در مرز ارمنستان و آذربايجان معرفى شدهاند كه 30 پيامبر را كشتند[36]؛ همچنين در پارهاى احاديث، زنان اصحاب رسّ، همجنسباز خوانده شدهاند.[37]
8. برخى گزارشهاى تاريخى، اصحاب رسّ را ساكن «حضور» در يمن مىدانند كه پس از كشتن پيامبر خويش به دست بُخْتُنُّصَّر كشته و اسير شدند. جواد على با ارائه مستنداتى اين را جزو اسرائيليات و برگرفته از گزارش تورات مىداند.[38]
منابع
ابرقو در رابطه با داستان اصحاب رس؛ انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، بيضاوى؛ البداية و النهايه، ابنكثير؛ تاجالعروس من جواهر القاموس؛ تاريخ مدينة دمشق؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير القرآن العظيم، ابنكثير؛ ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابىالسعود؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حياةالقلوب تاريخ پيامبران؛ روضالجنان و روحالجنان؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد؛ شرح نهجالبلاغه، عبده؛ عللالشرايع؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)؛ قاموس قرآن؛ القاموسالمحيط؛ قصص الانبياء، ابنكثير؛ عرائسالمجالس فى قصصالانبياء؛ الكافى؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسانالعرب؛ المحاسن؛ المحبر؛ معانى الاخبار؛ معجم البلدان؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ مفردات الفاظ القرآن؛ من لايحضره الفقيه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى.
اَصحاب فيل: سپاه ابرهه؛ سپاهى با فيلهاى جنگى و با قصد ويران كردن كعبه
اصحاب فيل به سپاهى گفته مىشود كه به فرماندهى اَبرَهه، قصد ويران كردن كعبه را داشتند. ابرهه، فرزند صَبّاح، اهل حبشه و از فرمانروايان يمن بود و بر اثر زخمى كه در يكى از جنگها در صورت وى پديد آمد به اَشرَم ملقّب شد. كنيه وى را اَبويَكْسوم دانستهاند.[1] او با حيلهاى، فرمانرواى پيشين يمن، يعنى «اَرباط» را كشت و خود بر جاى او نشست.[2] ابرهه از اينكه كعبه مورد توجه ويژه مردم بود و زيارت آن، قدرت و شوكت مكّه را در پى داشت ناخشنود بود و تصميم گرفت مردم را به جاى مكّه، متوجّه يمن كند. انگيزه او در اين تهاجم را گسترش سلطه و نفوذ حبشه و امپراتورى روم و تسلط آنها بر همه سرزمينهاى عربى مانند مكّه، ايجاد پايگاهى در برابر امپراتورى ايران، و حذف واسطهگرى ساسانيان در روابط تجارى ميان روم با سيلان و هند دانستهاند.[3] وى در پى اين تصميم، كليسايى باشكوه به نام «قُلَّيْس» در صَنعا بنا كرد و از مردم خواست تا به جاى كعبه، به زيارت آن بروند.[4] خبر تأسيس اين كليسا عربها را بسيار خشمگين ساخت، بهطورىكه گفتهاند: يكى از آنها خود را به قلّيس رساند و آن را آلوده ساخت[5] و يكى از فرستادگان ابرهه به نام محمّد بنخُزاعى كه براى فراخوانى مردم به زيارت قلّيس به ميان عربها رفته بود، به دست آنان كشته شد.[6] برخى گفتهاند: گروهى از قريش در راه تجارتشان، كنار يكى از معابد مسيحيان فرود آمده، براى پختن غذا آتشى برافروختند و باد، آتش را در معبد افكند و آن را سوزاند.[7] اين عوامل خشم ابرهه را برانگيخت و فهميد كه با بودن كعبه، نمىتواند مردم را از مكّه متوجه يمن كند و به اهداف خود برسد، ازاينرو تصميم گرفت كعبه را ويران كند. براى اينكار سپاهى مجهّز فراهم آورد و با فيلهاى جنگى به سوى مكه حركت كرد. شمار سپاهيان را 000/60، و تعداد فيلها را يك، 8، 12، 13 و 1000 رأس نوشتهاند.[8] در بين راه، هر قبيلهاى را كه با آنها به مقابله برمىخاست درهم شكسته و سران آنها را اسير مىكردند[9] تا در نزديكى مكّه در محلّى به نام «مُغَمَّس»[10] يا «حبّ المُحَصَّب»[11] فرود آمدند. ابرهه گروهى از سواران خود را به فرماندهى اَسودبنمقصود براى تاراج اموال مردم به مكّه فرستاد كه در اين ميان 200 شتر را از عبدالمطلب به غارت بردند[12] و به وسيله حُناطه حِمْيَرى به بزرگ مكّيان يعنى عبدالمطلب پيامى به اين مضمون فرستاد كه من قصد جنگ با شما را ندارم و هدفم ويران كردن اين خانه است. عبدالمطلب پس از شنيدن پيام ابرهه گفت: ما نيز توان جنگ نداريم؛ امّا كعبه خانه خدا و خانه خليل وى ابراهيم(عليه السلام)است و او خود حرم خويش را حفظ خواهد كرد.[13] سپس عبدالمطلب به ملاقات ابرهه رفت. ابرهه با ديدن سيماى زيبا و ابّهت او از تخت به زير آمد و كنار وى روى زمين نشسته، گفت: خواستهات چيست؟ عبدالمطلب گفت: سپاهيانت 200 شتر از من ربودهاند. بگو تا بازگردانند. ابرهه با آنچه از مقام بزرگ قريش شنيده بود، از اين درخواست شگفتزده شد و گفت: تصور مىكردم از من بخواهى خانهاى را كه آيين تو و پدران توست، ويران نكنم. عبدالمطلب گفت: من صاحب شتران خويشم و خانه، خود صاحبى دارد كه تو را از تعرض به آن باز خواهد داشت. عبدالمطلب پس از بازگشت از نزد ابرهه به مردم مكه فرمان داد شهر را ترك كرده، به كوهها و درههاى اطراف پناه برند و خود با تنى چند در مكه ماند. وى حلقه در كعبه را گرفت و با سرودن اشعارى از خداى خانه يارى خواست.[14] پس از آن، حلقه خانه را رها كرده، به سوى درههاى مكه رفت. گويند زمانى كه ابرهه فرمان حمله داد عبدالمطلب يا شخصى به نام نفيلبنحبيب، خود را به فيل جنگى رساند و در گوشش گفت: ازحركت بايست و از جايى كه آمدهاى بازگرد. اينجا سرزمين امن الهى است. ناگهان فيل پيش او زانو زد و هيچ فشارى نتوانست او را به سوى كعبه بهحركت درآورد؛ ولى به هر سوى ديگر كه او را بازمىگرداندند، شتابان مىرفت.[15] خداوند خانه خويش را از آسيب اصحاب فيل حفظ كرد و آنها را به عذابى دردناك مبتلا ساخت.
قرآن كريم با اختصاص سورهاى به داستان اصحاب فيل، چگونگى عذاب آنان را اينگونه بيان مىكند كه خداوند دستههايى از پرندگان را با سنگهايى از گِل، به سوى آنان فرستاد تا با آنها اصحاب فيل را هدف قرار داده، نابود كنند: «واَرسَلَ عَلَيهِم طَيرًا اَبابيل تَرميهِم بِحِجارَة مِنسِجّيل». (فيل/105، 3ـ4) سپس مىفرمايد: آنها بر اثر عذاب الهى مانند عَصْف مَأكول (زراعتى كه چهارپايان خورده و بر آن سرگين انداخته و لگدمال كرده باشند، برگ پوسيده درختان، خوردهكاه)[16] شدند: «فَجَعلَهُم كَعَصف مَأكول» (فيل/105،5)
درباره جزئيات اين عذاب، ميان مورّخان و مفسران، اختلافات فراوانى وجود دارد؛ نقل شده كه در منقار و پاهاى هر يك از مرغان ابابيل، سه سنگريزه بود و هر سنگريزه بر سر و پيكر يك نفر فرود مىآمد وى را نابود مىكرد.[17] گفتهاند: وقتى ابرهه چنين ديد پا به فرار گذاشت؛ امّا يكى از سنگها به او اصابت كرد و بر اثر آن به تدريج گوشت بدنش ريخت و از آن چرك و خون خارجشد.[18] به نقلى، دست و پايش جدا شد[19] تا به يمن رسيد و درحالى نابود شد كه سينه و قلبش شكافته[20] و شكمش پاره شده بود[21] و به قولى، در بين راه در ميان قبيله خَثْعَمْ هلاك شد.[22] به نقلى، مرغان ابابيل، شبانه اصحاب فيل را هدف قرار دادند و صبح كه عبدالمطلب آگاه شد، همگى را نابود شده يافت.[23] گفته شده: در بدن هريك از سپاهيان پس از اصابت سنگريزه، خارشى پديد مىآمد و و بر اثر خاراندن، گوشتش مىريخت.[24] امام باقر(عليه السلام)فرمود: پس از آنكه اصحاب فيل هدف سنگريزه قرار گرفتند بيمارى آبله در ميانشان شايعشد و نابودشان كرد و تا آن زمان، چنان مرضى در آنجا ديده نشده بود.[25] گفته شده: چون ابرهه ديد در سپاهش بيمارى وبا پديد آمده و بيشتر آنان را از بين برد، ناچار شد به سرعت بازگردد و در برگشت به يمن نيز بسيارى از لشكريانش در ميان راه از بين رفتند و خود ابرهه نيز كه به اين بيمارى مبتلا شده بود، به زحمت توانست خود را به صنعا برساند و چون به آنجا رسيد جان سپرد.[26] به نقلى، فقط يك نفر توانسته بود نجات يابد و خود را به نجاشى پادشاه حبشه برساند. او هم پس از گزارش دادن نابودى سپاه، با سنگريزه يكى از همان مرغان كه مأمور تعقيب او بود در حضور نجاشى نابود شد.[27] به نقل سيوطى از محمّد بنكَعب قُرَظى دو فيل در اين حمله شركت داشتند كه يكى سالم ماند و ديگرى نابودشد.[28]بيشتر نويسندگان مسلمان، عذاب اصحاب فيل را 40سال پيش از بعثت و در سال ولادت رسولاكرم(صلى الله عليه وآله)دانسته[29] و اين تقارن را از بركات ولادت آن بزرگوار (ارهاص) برشمردهاند.[30] داستان اصحاب فيل در ميان مردم حجاز چنانمشهور بود كه سال وقوع اين رخداد، «عامالفيل» را مبدئى براى تاريخ قرار داده و در اشعارشان از آن يادكردهاند و زمانى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)سوره فيل را براى مشركان خواند با وجود مخالفت شديدى كه با او داشتند هيچكس آن را انكار نكرد[31]، ازاينرو خداوند، عذاب اصحاب فيل و خنثا شدن مكر آنها براى ويرانى كعبه را از نشانههاى روشن الهى و از نعمتهاى خداوند براى قريش مىداند: «اَلَمتَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاَصحـبِ الفيل اَلَميَجعَل كَيدَهُم فىتَضليل» (فيل/105، 1ـ2)
منابع
بحارالانوار؛ پرتوى از قرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الكافى؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ مروج الذهب و معادنالجوهر؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ الميزان فى تفسيرالقرآن.
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.