متن زیر مربوط به ترجمه ی کلیپی بسیار محبوب و بسیار زیبا است که در ان توضیح داده می شود چگونه دنیایی که ما به عنوان واقعیت می شناسیم یک تصویر ذهنی (یا خوابی) بیش نیست. این کلیپ رایگان را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.
درک واقعیت
می توانم از شما یک سئوال جدی بپرسم؟ شما کجا هستید؟
در مقابل صفحه ی یک کامپیوتر؟ درون یک بدن؟ در منزل خودتون؟ در یک شهر؟ روی یک سیاره؟ در رابطه عاشقانه هستید؟ در رنج؟
همه ی این چیزهایی که می بینید و حس می کنید چه هستند؟
و این چیزها برای چه هستند؟ شما کجا هستید؟ و چرا انجا هستید؟
اگر واقعا در باره ی این موضوع فکر کنید تقریبا روشن است که جواب این سئوال ها، جواب هر سئوال ممکن دیگری را نیز در خود دارد و تنها چیزی که از جواب گرفتن ما جلوگیری می کند روشی است که با ان واقعیت را درک می کنیم. چون اگر می توانستیم براستی ببینیم این چیزها برای چیست انگاه انچیزی که هستیم را می شناختیم و می فهمیدیم کجا هستیم، کجا می رویم و دلیل رخ دادن هر اتفاقی در زندگی مان چیست. اما چه چیزی در روش درک ما وجود دارد که مانع شناختن ما می شود؟ چه چیزیست که ما را در تاریکی نگه می دارد؟
اجازه بدهید از اینجا شروع کنیم اینجا کل واقعیت است ( تونی ژستی همراه با اشاره به کل فضای سفید رنگ در یک محوطه ی بزرگ گرفته است.) انچیزیست که ما انرا به عنوان هایی مانند ابعاد دیگر، پتانسیل غیرمادی، اینده و هر چیزی که از دید ما پنهان است، انچه که می خواهیم احساس کنیم ولی نمی توانیم، انچه می خواهیم بشناسیم ولی هنوز انرا نمی شناسیم در نظر می گیریم. به دلیل مشخصی، ما هیچ احساسی از اینجا نداریم و در نتیجه برای ما، همانند اینست که اصلا وجود ندارد.
اما اینجا کجاست یا چیست؟ - لذت بی قید و شرط، هستی نامحدود، درک و اتصال کامل با نیرویی که جهان مادی را یعنی(همراه با نگه داشتن جعبه ی سیاه رنگ) جایی که ما هستیم را می سازد و هدایت می کند.
(با اشاره به جعبه ی سیاه رنگ) این ما هستیم – یک جعبه ی بسته با پنج دریچه کوچک به سوی انچه که ما را احاطه کرده است اگرچه ما این پنج دریچه را برای تعیین واقعیت و برای راهنمایی خودمان داریم ولی هیچ یک از انها به گونه ای مناسب برای حس کردن خارج از این جعبه، به طوریکه ان واقعا هست عمل نمی کنند.
مسئله اینست که اینجا (با اشاره به محوطه ی بزرگ سفید رنگ) همان جایی است که ما حقیقتا در ان زندگی می کنیم ... ولی ما تنها انچه را که شما در انجا (با اشاره به جعبه) پیدا می کنید را تجربه می کنیم و انچه که در انجا می یابید عبارت است از درک محدود، جدایی، لذت های با عمر کوتاه و تمام مشکلات متنوعی که باعث رنج بردن می شوند. اما چرا ما انچه که خارج اینجاست را به جای انچه که داخل اینجاست تجربه نمی کنیم؟ (زوم به درون جعبه)
وقتی چیزی متعلق به کل واقعیت در می زند ما فکر می کنیم که می دانیم ان چیست ولی در واقع، ما هرگز خود ان چیز را به چنگ نمی اوریم. چون در حقیقت، ان چیز، هرگز وارد جعبه نمی شود زیرا حواس ما واقعا دریچه های بازی نیستند و ان چیز خارجی به یک نوع مقاومت، یک پرده یا سدی همانند پرده ی گوش، شبکیه ی چشم، پرز چشایی یا یک عصب برخورد می کند انگاه این سدها ان چیز خارجی را تفسیر کرده و به ان یک هویت و معنایی می دهند متناسب با تاثیری که این چیز ناشناخته می تواند بر جعبه داشته باشد.
اما تفسیری که این حسگرها (حواس) به ما می دهند به طور کامل به وسیله ی نحوه برنامه ریزی شدنشان محدود می شود. این برنامه به ما نمی گوید که براستی ان واقعیت خارجی و عینی چیست بلکه ان را کاهش می دهد و ان را بر اساس ماهیت برنامه ی درونی خودش به چیز دیگری تبدیل می کند – و البته همه ی حواس پنج گانه ی ما دقیقا با یک برنامه کار می کنند در نتیجه خواه چشم شما از میکروسکوپ الکترونی استفاده کند یا از تلسکوپ فضایی هابل، انچه که نهایتا خواهید دید همواره یک تصویر ذهنی کنترل شده و تعیین شده به وسیله ی این برنامه ی درونی خواهد بود.
اما این برنامه درونی دقیقا چیست؟
ان خودپرستی یا نگران خود بودن یا این چگونه بر من اثر می گذارد؟ یا من با این کار چه منفعتی بدست می اورم؟ و یا انطوری که کبالیست ها ان را نامگذاری می کنند "خواست گرفتن " است.
جعبه یک ماشین است که ورودی ان یک ناشناخته ی بی شکل است (هیچ شکلی ندارد تا وقتی که شما به ان یک شکل بدهید.) که بعد به وسیله ی برنامه ی درونی اماده شده و خروجی جعبه، همین واقعیت ماست.
اما این واقعیت واقعی نیست بلکه تنها از چشم خواست گرفتن، این گونه به نظر می رسد. چون خارج از اینجا، هرچیزی، بر اساس برنامه ی کلی دیگری عمل می کند که همواره فقط خلق می کند، نگه داری می کند و راهنمایی می کند ان، به هیچ وجه نگرانی شخصی برای خود ندارد و بنابراین محدودیتی هم ندارد. ان نوعدوستی بی قید و شرط است قانون کلی جهان، یک تک نیروی خیرخواه در پشت تمام طبیعت و هستی و چیزی که به شما زندگی تان را می دهد است یا انطوری که کبالیست ها ان را نامگذاری می کنند "خواست بخشش".
ان قطبی کاملا متضاد با جعبه است و رابطه ی ایندو مانند مقایسه کردن انفجار بزرگ با یک سیاه چاله است! ان بسیار متفاوت از منطق موجود در هر چیزی است که ما اکنون احساس می کنیم می خواهیم و انجام می دهیم چون تا زمانیکه ما زندگی را از طریق حواس پنجگانه یمان و خواست گرفتن می سنجیم ما هرگز ماهیت درست خود، ماهیت واقعیت یا هدف زندگی یمان را نمی شناسیم.
پایان
شما که واقعا فکر نمی کنید این پایان است درست است؟ زیرا انوقت معنایش این بود که زندگی به شکلی بی رحم و بی هدف طراحی شده باشد اگرچه بعضی وقت ها چنین احساسی در مورد ان به ما دست می دهد – مانند همین الان- چیزی در درونمان وجود دارد که احساس می کند باید راه خروجی از این هستی تنگ و تاریک وجود داشته باشد.
و وجود هم دارد! اما همه ی ان بستگی به خواست خود شما دارد. وقتی که نیاز به خارج شدن از جعبه، سرانجام، به اندازه ی کافی قوی بشود انگاه نوع متفاوتی از خواست مانند نقطه ی ریزی در اگاهی شما ظاهر می شود و تنها چیزی که این نقطه می خواهد اینست که مستقیما به برنامه ی بیرون جعبه متصل شود. وقتی که ان بیدار شد اگر بدانید که چطور این خواست را بزرگ کنید انگاه نقطه می تواند رشد کند تا بنیان برای یک حس کاملا جدید و غیرفیزیکی بشود که به شما اجازه می دهد واقعیت بزرگتر را درک کنید و ماهیت نیرویی که پشت ان است را احساس کنید.
چطوری این می تواند اتفاق بیافتد؟
این می تواند اتفاق بیافتد چون قانونی غیر فیزیکی به نام "برابری " وجود دارد.
در دنیای فیزیکی شما می توانید دو چیزی را که کاملا از نظر شکل و کیفیت با یکدیگر متفاوت هستند را بردارید و از لحاظ مکانی انها را کنار یکدیگر قرار بدهید و بعد ما می گوییم که انها نزدیک به هم هستند.
اما در بیرون از اینجا، نه فضا و زمانی وجود دارد و نه اشیاء جدا از همی مانند دنیای فیزیکی. در انجا، تنها نیروها و میدان های اثر وجود دارند که درجه های گوناگونی از بخشش و همانندی با قانون کلی جهان هستند. در دنیای غیر فیزیکی اگر این میدان ها کیفیت های متفاوتی داشته باشند انگاه دور از همدیگر و اگر کیفیت های مشابهی داشته باشند انگاه انها نزدیک همدیگر هستند. ولی اگر انها دقیقا یک کیفیت، احساس و هدف داشته باشند انگاه انها دقیقا یک چیز هستند! یعنی یکی شده و غیرقابل جداکردن!
در نتیجه این کیفیت خودپرستی متضاد حواس پنجگانه ی ماست که جلو درک ما را سد می کند و تجربیات جدابودن ، تنهایی و کمبود داشتن همیشگی را به ما می دهد.
اما ان نقطه ی جنینی موجود در قلب شما که منشاء همه این گونه سئوال ها در شما نیز هست اگرچه کوچک و ناخوداگاهانه است اما در کیفیت و احساس، مشابه دنیای هنوز دیده نشده است و به طور مخفی متصل و در هم امیخته با ان است و در نهایت شما را به شناختن و ورود به ان خواهند رساند و اشکار خواهد کرد که هر اتفاقی در زندگی شما ، هر تجربه ای، خواستی ، لذتی و ناامیدی ای در حقیقت قانون کلی جهان است که واقعیت را راهنمایی می کند تا شما را توسعه دهد و بیدار کند تا اگاهانه انتخاب کنید که به تعادل با ان برسید با دریافت انچه که ان بشدت می خواهد به شما بدهد – یعنی توانایی دقیقا همانند ان شدن- پس انوقت انچه که ان احساس می کند شما هم احساس می کنید ، انچه که ان می داند شما هم می دانید و انچه که ان می تواند انجام دهد شما هم می توانید انجام دهید .
روش توسعه ی این حس تازه ، کبالا نامیده می شود.
کبالا مذهب نیست همچنین ان جادوگری و عرفان هم نیست ان دفترچه ی راهنمایی برای واقعیت است یا نقشه ی درک و احساسات ما. ان نه تنها نحوه ی ساخته شدن دنیاهای خارجی و داخلی ما را توضیح می دهد بلکه چرایی انها را هم. ان علمی چنان بنیادی است که تنها می تواند یک دانش نامیده بشود. کبالا از یک زنجیره ی پاره نشده ی معلم به دانش اموز در طول هزاران سال عبور کرده است و پنهان نگه داشته شده است تا زمانیکه سرانجام بشریت نیازمند ان بشود یعنی مرحله توسعه یافتگی ما به جایی برسد که بتوانیم به درستی ان را بفهمیم و مورد استفاده قرار دهیم. و ان زمان همین الان است.
بنی باروخ یک سازمان اموزشی است که کبالا را به صورت رایگان در اختیار هر کسی که به ان نیاز داشته باشد قرار می دهد بدون توجه به مذهب، ملیت، سن یا جنسیت. اگر ان نقطه در قلب شما می خواهد بیشتر بداند لینک ها این داخل هستند.
پایان ... – نه ، واقعا، این پایان است.