|
تسخير قلعه ماهانه سر
تسخير قلعه ماهانه سر دو ماه طول کشيد و در پايان سادات در سال 795 هجري تسليم تيمور شدند . به نقل از سيد ظهير الدين مرعشي تيمور اعتراف کرد که ، ثروت چند پادشاه که سرزمين آنها را تصرف کردم به اندازه ي ثروت سادات مرعشي که از قلعه ماهانه سر خارج کردم ، نبود .
شايد بتوان اين گفته تيمور را دليل بر دنياگرايي مرعشيان و ظلم و تعدي يا حداقل سست شدن ايشان نسبت به عدل و انصاف پس از فوت مير بزرگ دانست .
پس از صلح بين مرعشيان و تيمور سادات مرعشي با احترام به اردوگاه تيمور آورده شدند و در مقابل او قرار گرفتند . در اين ملاقات تيمور علت حمله خود را چنين بيان کرد که :
من به جهت ملک و مال نيامدم بلکه آمدن من به جهت مذهب شما بود که رافقي هستيد ، زيرا شما سب صحابه مي کنيد .
از گفته هاي تيمور ، تحريک و تهييج اسکندر شيخي کاملاً واضح بود که نتيجه دشمني وي با مرعشيان بوده است .
پس از گفته هاي تيمور خطاب ه سادات مرعشي ، سيد کمال الدين در يک حرکت شجاعانه پاسخي کوبنده به تيمور داد به گونه اي که تيمور عاجزانه پاسخ دادن به سيد کمال الدين گشته دستور داد که سريعاً سادات را از جلسه خارج کرده و در مقابل آن ف ايشان را به خط کنند . اسکندر شيخي نيز به علت کينه هاي شخصي در همين زمان حساس از تيمور درخواست کرد که دين سادات را به وي بسپارد تا انتقام پدر و برادران خود را از ايشان بگيرد .
اما تيمور جانب احتياط را گرفته و خطاب به اسکندر گفت علاوه بر تو حاکم و ملک طوسي و ملک رستمدار نيز صاحب خون و انتقام نسبت به اين سادات هستند و من بايد با ايشان نيز مشورت کنم . در اين زمان تيمور در مشورتي با ملک طوسي نظر وي ، پيرامون کشتن سادات ، مرعشي را خواستار شد .
ملک طوسي چنين پاسخ داد که :
خود اين سادات هيچ کدام از مردم ما را نکشته اند که بر ما قصاص لازم باشد . بلکه نوکران مجهول الهويه بعضي را کشته اند که هيچ قصاصي بر اين سادات لازم نمي آيد . اما بدان که ايشان سادات هستند و هر که ايشان را بکشد فرداي قيامتدر پهلوي يزيد لعين بايد بايستد و سوالات ايزدي را جواب دهد و من طاقت ايستادن در کنار يزيد لعين را ندارم .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|