كسي سراينده اين چامه را مي شناسد ؟ و آيا كامل آن را دارد؟ آغاز اين چامه گم شده است
---***----
-* وکتابی داشتم
که مرا به روشنایی وپاکی
مهربانی ونیکی
دعوت می کرد
............... ..........
وکم کم به یاد آوردم
که در "مرو"
آسیابی بودکه در آن به هلا کت رسیدم
ودر مدائن
دشتی
که درآنجا
کتابهای بسیار درآتش می سوخت
ودرزیربلندترین تاق دنیا
مردانی شقه می شدند
وزنانی می گریستند
وپسرانی پشتهایشان ازتازیانه خونین بود
ودخترانی بادستهایشان به شترها بسته بود
وخانه ها می سوخت
و رودی
درآن خون روان بود
به یاد آوردم
که درکاروان اسیران
سرگذشتم رادرنی لبکی می دمیدم
وسرودی کهنه زیرلب زمزمه می کردم
وخاک آشنا رابدرود می گفتم
به یاد آوردم
دربازار برده فروشان" شام" و"بغداد"
قرنها
از سرایی به سرایی
وازمولایی به مولایی
بخشوده شدم
وبیابان های جزیره العرب را
همپای "فیروزابولولو"
پیشاپیش جمازه ی "عبد الرحمن بن عوف"
برریگهای داغ پیمودم
به یاد آوردم
که با شهرزاد قصه گو
هزار ویک شب بیدار ماندم
وباشهربانو
دربیابان های "ری"
غریبانه مدفون شدم
به یاد آوردم
که کور وگنگ
و"عجم"
درکوچه های"مدینه"
درجستجوی دختران گم شده ام
هرشب
فریاد بی جواب کنیزکان نا بالغ را
درحجله های خونین زفاف شنیدم
و به یاد آوردم
که برای پاسداری ازعصمت حرمسراها
اخته شدم
به یاد آوردم
که به شمشیر گردن نهادم
وجزیه دادم
وزمین خود رااز فاتحانم به عاریت گرفتم
وخشم خدای فاتح رابربردگان فراری
دریافتم
به یاد آوردم
که جانشینی خدا رابر زمین
در نرینگان یک دودمان موروثی کردم
وبرسر این ایمان
هزار بار به شهادت رسیدم
به یاد آوردم
که "بابک" راباخدعه ازپای در آوردم
و"ابو مسلم" رادرپیش پای خلیفه
به خاک هلاک افکندم
ونان طا هررابه زهر آلودم
ومنصور را به دار آویختم
ویعقوب را
درنیمه راه
دربیابانها تنها گذاشتم
وپیروان "صباح"راازبرج قلعه ی الموت
برصخره ها پرتاب کردم
ودراین "قتال"
آخرین برده نافرمان به نام"کسروی"را
درزیر ترازوی عدالت
در خون خویش غرقه ساختم
و اعقاب خودرابه بردگی قاتلان خویش وصییت کردم
به یاد آوردم
به وعده ی رهایی
دررکاب فاتحان خویش جنگیدم
وبه پاس آن (3)
درشبیخون "نهروان"
خونم به آب نهر درآمیخت
......................
به یاد آوردم
که به شکرانه آیین تازه
سرگذشت خود را ازیاد بردم
وبا سفالینه ها
درعمق خاک پنهان ساختم
وگذشته رادر گوری گمنام وبی نشانه به خاک سپردم
وچون کودکی هزاران ساله
درشبی که اولین پدر خوانده ام به یثرب گریخت
از نو زاده شدم
ومادرم
که هرگز اورا ندیدم
وشیرش راننوشیدم
به گذشته پیوست
ومن
از پستان شتران
وکنیزکان بی فرزند
درملک بردگان خانه زاد بزرگ شدم
وخاک وآب ونور وهوا را ازیاد بردم
به "انفال" بخشیدم
وخمس دسترنجم راکه ازآن من نبود
به وارثان راستینش
که فاتحان میهن پیشین من بودند
پنهان وآشکار
رساندم
................
ودر یافتم
که چندین هزار قرن دیگر
مردی "موعود" برخواهد خواست
وبه بردگی ام پایان خواهد داد
وخدای فاتح
که هرساله گوسپندانم را
به قربانی می برد
فرشتگا نش رابه نوازشم خواهد گما شت
به یاد آوردم
به زبانی که هرگز
اندیشه ای نداشتم
بیش از هزار سال فاتحانم راستودم
وسیادتشان رابر خود گواهی دادم
وپدران گمراه خود را
که از"روشنایی" و"پاکی"
و"مهربانی"و "نیکی" گفته بودند – نا سزا گفتتم.
به یاد آوردم
گنج قناعت برگزیدم
وگنج دنیا رابه اهلش واگذاشتم
و آموختم
که از شادی بپرهیزم
وخیر وشررا استخاره کنم
واز بیماری ومرگ
با بخششی به برده ای دیگر برهم
آموختم
که از "عفو" و"صبر" پیشه سازم
و انتقام وظفر را
از آن فاتحان خویش بدانم
وآینده را از عطسه های فرد وزوج بپرسم
وپاکیزگی رابا وجب بسنجم
ودر جنگ خانگی ازمحلل یاری بجو یم
و شتر را تنها
به پاس آنکه مرکوب فاتحان بوده است
" نفر" بخوانم
وباور کنم
که " ماه " با اشاره ی انگشتی به دونیمه شد.
واسبی بالدار آسمانها راشبانه پیمود
وچلچلگان خدا
بتهای "مکه " را
از چشم زخم پیلان " ابرهه" رهانیدند
آموختم
که بنده زادگانم را
به نام فاتحان خویش
و گستاخیم را
با "غلام" یا " قربان" درکنار نامشان
جبران کنم
تنها صادقی را که شناختم
" کذاب" بنامم
برای مردگان به زبانی که هیچ نمی دانند
آمرزش بخوا هم
وخدا را به زبانی که خود نمی دانم بستایم
به یاد آوردم که
گور اجداد خود را به آب بستم
وبرای فاتحان ونوادگانشان مقبره های "زراندود"
بپا کردم
ودر رثای آنان واطفال شیر خوارشان
بیش از هزار سال گریستم
وبه جای فاتحان مرده
در سالروز مرگشان هر ساله
درجامه ی عزا
بر سینه کوفتم
وزنجیر بردگی را خود
بر پشت خویش نواختم
به یاد آوردم
بیش از هزار سال در مقبره ها بست نشستم
وعدالت وستم را
که از فهم من بیرون بود
به" فتوی " دریافتم
وادراک خود را با تقلید واقتدا جانشین کردم
به تکلیف شرعی
بر حامیان خویش شوریدم
وتا "بیداد " "تقیه" کردم
بیاد آوردم
که به بردگی خو کردم
ودراین مشیت ناگزیر
شمسیر "چنگیز" رابه سوهان کشیدم
وچرخ آسیای نشابور رابا خونم گرداندم
وبه عبرتی جاویدان
در جاده ی ابریشم
برجی بلند از استخوانهای خویش بر افراشتم
ودروازه ها را بر روی "تیمور "گشودم .
وسلطنتم را به حکم تقدیری که آسمانها خبر می دادند
به افغانها بخشیدم
به یاد آوردم
در "فتح الفتوح" دشمن
پا ازرکاب رخش بر گرفتم
ولگامش را به دشمنان گرسنه سپردم
وبه ساربا نی شتر ها تن دادم
واز سر تسلیم
با آنان به "بیع"و"شرع" نشستم
ودراین سودا :
رخت رزم از تن کندم
و" خودم " را با" ذستارشان "
و "زره ام " را با "عبا"یشان
و"گرزم" را با تسبیح "صددانه "شان
معا وضه کردم
وکشتزارم رابا نهر وچشمه سار
به جرعه ای از "بهشت موعود"شان بخشیدم
ودر بزمشان چنگ زدم
ودخترکان نورسم رابه حرمهایشان بردم
وسرود بردگیم را به بانگ بلند وصوت خوش
بر سر گلدسته هایشان به"اقرار"
تلاوت کردم
به یاد آوردم
که آزادگی را در محرا بهای معجزه گم کردم
ودستم را از شمشیر برگرفتم
به دعا برداشتم
ودر "خانقا" و"خرابات" عزلت گزیدم
وبا "اشک وآه" توشه ی آخرت انباشتم
واندوهم را با
با آب روان وسنگ صبور باز گفتم
جور ارباب با مروت دنیا را
به روز حشر وحسابی مو هوم حوالت دادم
ومرگ دقیانوس را
در غارهای میکده به انتظار نشستم
واینک میدانم
واینک می دانم
که ایرانیم من
که ازدرازترین شب قطبی می آیم
وروشنایی را
با خاطراطی کهنه فراموش کرده ام
ویارانم اما
در خواب ژرف خویش
چون صخره های یخ زده خاموشند
وفریادهای من
در هیا هوی بادهای هرزه
گم وگور می شوند