شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات ادبيات طنز
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 6th January 2008   #1

FARARI

کاربر سايت

 FARARI آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2007
نوشته ها: 35
تشکر از دیگران: 30
تشکر شده 23 بار در 12 پست

حالت
Angelic

 

کسی می دونه ادامه ی این شعر چیه؟

چه غریب ماندی ای دل/نه غمی نه غمگساری/نه به انتظار یاری/نه ز یار انتظاری.........؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ای عزیز جان من!
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم

FARARI آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
FARARI ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 6th January 2008   #2

Armin-N

عضو پيشكسوت

 Armin-N آواتار ها

تاریخ عضویت: Oct 2006
محل سکونت: تو قلب اونی که خودش تو قلب منه
نوشته ها: 2,672
تشکر از دیگران: 1,946
تشکر شده 2,856 بار در 1,594 پست

 

بفرما عزیز

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري

نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد

كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري

دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي

چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري

نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند

دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد

دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست

تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني

بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر

كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها

بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Armin-N آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
8 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 6th January 2008   #3

MAHSHID

عضو پيشكسوت

 MAHSHID آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست

 

دمت گرم...بازم داداش ارمین خودمون...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟


MAHSHID آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 7th January 2008   #4

FARARI

کاربر سايت

 FARARI آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2007
نوشته ها: 35
تشکر از دیگران: 30
تشکر شده 23 بار در 12 پست

حالت
Angelic

 

خیلی خیلی ممنون آقا آرمین

@};-

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ای عزیز جان من!
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم

FARARI آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 30th March 2008   #5

farzadbayan2006

کاربر سایت

 farzadbayan2006 آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2008
نوشته ها: 2
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

 

این شعر از کیست ؟

بقیه این شعر چیست ؟
مرگ من یعنی قناری خواند و بی تابم نکرد سمت ابی های دور از دست پرتابم نکرد (از ساعد باقری)


ویرایش توسط farzadbayan2006 : 30th March 2008 در ساعت 04:29 PM. دلیل: میخواستم بدونم بقیه این شعر چیست نه از کیست .
farzadbayan2006 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 11th July 2009   #6

jaleel

کاربر سایت

 jaleel آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 4
تشکر از دیگران: 2
تشکر شده 0 بار در 0 پست

 

اين شعر از كيست

كسي سراينده اين چامه را مي شناسد ؟ و آيا كامل آن را دارد؟ آغاز اين چامه گم شده است


---***----

-* وکتابی داشتم
که مرا به روشنایی وپاکی
مهربانی ونیکی
دعوت می کرد
............... ..........
وکم کم به یاد آوردم
که در "مرو"
آسیابی بودکه در آن به هلا کت رسیدم
ودر مدائن
دشتی
که درآنجا
کتابهای بسیار درآتش می سوخت
ودرزیربلندترین تاق دنیا
مردانی شقه می شدند
وزنانی می گریستند
وپسرانی پشتهایشان ازتازیانه خونین بود
ودخترانی بادستهایشان به شترها بسته بود
وخانه ها می سوخت
و رودی
درآن خون روان بود

به یاد آوردم
که درکاروان اسیران
سرگذشتم رادرنی لبکی می دمیدم
وسرودی کهنه زیرلب زمزمه می کردم
وخاک آشنا رابدرود می گفتم

به یاد آوردم
دربازار برده فروشان" شام" و"بغداد"
قرنها
از سرایی به سرایی
وازمولایی به مولایی
بخشوده شدم
وبیابان های جزیره العرب را
همپای "فیروزابولولو"
پیشاپیش جمازه ی "عبد الرحمن بن عوف"
برریگهای داغ پیمودم
به یاد آوردم
که با شهرزاد قصه گو
هزار ویک شب بیدار ماندم
وباشهربانو
دربیابان های "ری"
غریبانه مدفون شدم
به یاد آوردم
که کور وگنگ
و"عجم"
درکوچه های"مدینه"
درجستجوی دختران گم شده ام

هرشب
فریاد بی جواب کنیزکان نا بالغ را
درحجله های خونین زفاف شنیدم

و به یاد آوردم
که برای پاسداری ازعصمت حرمسراها
اخته شدم
به یاد آوردم
که به شمشیر گردن نهادم
وجزیه دادم
وزمین خود رااز فاتحانم به عاریت گرفتم
وخشم خدای فاتح رابربردگان فراری
دریافتم

به یاد آوردم
که جانشینی خدا رابر زمین
در نرینگان یک دودمان موروثی کردم
وبرسر این ایمان
هزار بار به شهادت رسیدم

به یاد آوردم
که "بابک" راباخدعه ازپای در آوردم
و"ابو مسلم" رادرپیش پای خلیفه
به خاک هلاک افکندم
ونان طا هررابه زهر آلودم
ومنصور را به دار آویختم
ویعقوب را
درنیمه راه
دربیابانها تنها گذاشتم
وپیروان "صباح"راازبرج قلعه ی الموت
برصخره ها پرتاب کردم
ودراین "قتال"
آخرین برده نافرمان به نام"کسروی"را
درزیر ترازوی عدالت
در خون خویش غرقه ساختم
و اعقاب خودرابه بردگی قاتلان خویش وصییت کردم
به یاد آوردم
به وعده ی رهایی
دررکاب فاتحان خویش جنگیدم
وبه پاس آن (3)
درشبیخون "نهروان"
خونم به آب نهر درآمیخت
......................
به یاد آوردم
که به شکرانه آیین تازه
سرگذشت خود را ازیاد بردم
وبا سفالینه ها
درعمق خاک پنهان ساختم
وگذشته رادر گوری گمنام وبی نشانه به خاک سپردم
وچون کودکی هزاران ساله
درشبی که اولین پدر خوانده ام به یثرب گریخت
از نو زاده شدم
ومادرم
که هرگز اورا ندیدم
وشیرش راننوشیدم
به گذشته پیوست
ومن
از پستان شتران
وکنیزکان بی فرزند
درملک بردگان خانه زاد بزرگ شدم
وخاک وآب ونور وهوا را ازیاد بردم
به "انفال" بخشیدم
وخمس دسترنجم راکه ازآن من نبود
به وارثان راستینش
که فاتحان میهن پیشین من بودند
پنهان وآشکار
رساندم
................
ودر یافتم
که چندین هزار قرن دیگر
مردی "موعود" برخواهد خواست
وبه بردگی ام پایان خواهد داد
وخدای فاتح
که هرساله گوسپندانم را
به قربانی می برد
فرشتگا نش رابه نوازشم خواهد گما شت
به یاد آوردم
به زبانی که هرگز
اندیشه ای نداشتم
بیش از هزار سال فاتحانم راستودم
وسیادتشان رابر خود گواهی دادم
وپدران گمراه خود را
که از"روشنایی" و"پاکی"
و"مهربانی"و "نیکی" گفته بودند – نا سزا گفتتم.
به یاد آوردم
گنج قناعت برگزیدم
وگنج دنیا رابه اهلش واگذاشتم


و آموختم
که از شادی بپرهیزم
وخیر وشررا استخاره کنم
واز بیماری ومرگ
با بخششی به برده ای دیگر برهم
آموختم
که از "عفو" و"صبر" پیشه سازم
و انتقام وظفر را
از آن فاتحان خویش بدانم
وآینده را از عطسه های فرد وزوج بپرسم
وپاکیزگی رابا وجب بسنجم
ودر جنگ خانگی ازمحلل یاری بجو یم

و شتر را تنها
به پاس آنکه مرکوب فاتحان بوده است
" نفر" بخوانم

وباور کنم
که " ماه " با اشاره ی انگشتی به دونیمه شد.

واسبی بالدار آسمانها راشبانه پیمود
وچلچلگان خدا
بتهای "مکه " را
از چشم زخم پیلان " ابرهه" رهانیدند
آموختم
که بنده زادگانم را
به نام فاتحان خویش

و گستاخیم را
با "غلام" یا " قربان" درکنار نامشان
جبران کنم
تنها صادقی را که شناختم
" کذاب" بنامم

برای مردگان به زبانی که هیچ نمی دانند
آمرزش بخوا هم
وخدا را به زبانی که خود نمی دانم بستایم
به یاد آوردم که
گور اجداد خود را به آب بستم
وبرای فاتحان ونوادگانشان مقبره های "زراندود"
بپا کردم
ودر رثای آنان واطفال شیر خوارشان
بیش از هزار سال گریستم
وبه جای فاتحان مرده
در سالروز مرگشان هر ساله
درجامه ی عزا
بر سینه کوفتم
وزنجیر بردگی را خود
بر پشت خویش نواختم

به یاد آوردم
بیش از هزار سال در مقبره ها بست نشستم
وعدالت وستم را
که از فهم من بیرون بود
به" فتوی " دریافتم
وادراک خود را با تقلید واقتدا جانشین کردم
به تکلیف شرعی
بر حامیان خویش شوریدم
وتا "بیداد " "تقیه" کردم
بیاد آوردم
که به بردگی خو کردم
ودراین مشیت ناگزیر
شمسیر "چنگیز" رابه سوهان کشیدم
وچرخ آسیای نشابور رابا خونم گرداندم
وبه عبرتی جاویدان
در جاده ی ابریشم
برجی بلند از استخوانهای خویش بر افراشتم
ودروازه ها را بر روی "تیمور "گشودم .
وسلطنتم را به حکم تقدیری که آسمانها خبر می دادند
به افغانها بخشیدم

به یاد آوردم
در "فتح الفتوح" دشمن
پا ازرکاب رخش بر گرفتم
ولگامش را به دشمنان گرسنه سپردم
وبه ساربا نی شتر ها تن دادم
واز سر تسلیم
با آنان به "بیع"و"شرع" نشستم
ودراین سودا :
رخت رزم از تن کندم
و" خودم " را با" ذستارشان "
و "زره ام " را با "عبا"یشان
و"گرزم" را با تسبیح "صددانه "شان
معا وضه کردم

وکشتزارم رابا نهر وچشمه سار
به جرعه ای از "بهشت موعود"شان بخشیدم
ودر بزمشان چنگ زدم
ودخترکان نورسم رابه حرمهایشان بردم

وسرود بردگیم را به بانگ بلند وصوت خوش
بر سر گلدسته هایشان به"اقرار"
تلاوت کردم

به یاد آوردم
که آزادگی را در محرا بهای معجزه گم کردم
ودستم را از شمشیر برگرفتم
به دعا برداشتم
ودر "خانقا" و"خرابات" عزلت گزیدم
وبا "اشک وآه" توشه ی آخرت انباشتم
واندوهم را با
با آب روان وسنگ صبور باز گفتم
جور ارباب با مروت دنیا را
به روز حشر وحسابی مو هوم حوالت دادم
ومرگ دقیانوس را
در غارهای میکده به انتظار نشستم
واینک میدانم
واینک می دانم
که ایرانیم من
که ازدرازترین شب قطبی می آیم
وروشنایی را
با خاطراطی کهنه فراموش کرده ام
ویارانم اما
در خواب ژرف خویش
چون صخره های یخ زده خاموشند
وفریادهای من
در هیا هوی بادهای هرزه
گم وگور می شوند

jaleel آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 11th July 2009   #7

mEhDi

كاربر سایت

 mEhDi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2009
محل سکونت: گنبد
نوشته ها: 770
تشکر از دیگران: 523
تشکر شده 1,645 بار در 705 پست

حالت
Brooding

 

کاملش فکر کنم اینه ...



سرود بردگی

باد های گزنده خواب سنگینم را براشفت وزخم های چرکینم سرباز کرد
و من چون هیولایی در درازترین شب قطبی از عمق انجماد قامت کشیدم
و زانوانم را برای راهی دراز در پی نور گرمی ازمودم
و چشمانم را به دنبال مشرق گمشده در افاق گرداندم
و ذهنم را در جستجوی گذشته کاویدم
چون پلنگی زخمی در بهت خوف برانگیز بیشه ها
در پی یاران گمشده کوه ها را اواز دادم
دشت ها را اواز دادم
و از ابر و باد و اسمان و زمین یاری خواستم
و بر ساحل های متروک گام نهادم
و با هر موج دریا را فریاد کردم
ونام و نشان خود را پرسیدم
و تنها پژواک صدایم را از کوهسار شنیدم
اما می دیدم که روزگاری از همه این گذرگاه ها گذشته ام
و بر این اب ها پارو زده ام و بر این دشت ها دانه افشانده ام
و بر این ساحل ها اتش افروخته ام و بر ستیغ این کوه ها
طلایه سپاهی را در انتظار بوده ام
کم کم به یاد اوردم
که در بامداد مه گرفته عهدی از یاد رفته زاده شده ام!
و همراه افتاب دشت های بسیار پیمودم و در اینجا ،در این دشت یخ زده که به خواب رفته ام
و روزگاری سرسبز بود و بار اور
زادگاه فرزاندم را برگزیدم و با شیر و ببر هم پنجه شدم
و بر اب ها پل بستم و بر بلندی ها خانه ساختم
و به اسبان وحشی لگام زدم و گوسپندانم را در تپه ها چرانیدم و اهن گداختم
و با خیشم جلگه ها را بارور کردم
به یاد اوردم که پیش از هر کس نشانه های خود را
در خاک و اب و نور و هوا شناختم
به یاد اوردم که با زرتشت در کوهستان ها همسفر بودم و بر قله ها اتش افروختم
و با او پیام خدا را به دشت ها اوردم و در زمین خود به عدل و داد گری نشستم
و همراه کاوه اهنگر بر ضحاک شوریدم و در البرز همه توانم را در بازوان ارش نهادم
و با تنها تیر ترکشش رهانیدم و در ازمون عفاف سیاوش
بر اتش تاختم و با بیژن به چاه در افتادم و با رستم از هفت خوان گذشتم
و با سهراب ناشناس پنجه در پنجه پدر افکندم و پشتم به خاک
و خنجرش در قلبم نشست
به یاد اوردم که از سند گذشتم و اسبم را از نیل سیراب کردم و نام خود را بر صخره ها کندم
و باروی هکمتانه را با بازوان خویش از سنگ های سخت پی ریختم و در تطاول اشور
در رکاب دیااگو به پایمردی ایستادم و در پارس به اسارت اسکندر در امدم
و او شبی مستانه خانه ام را به اتش کشید
به یاد اوردم که گردونه زمین را به طواف افتاب بردم
وتقویم جهان را با بهار و زمستان همسفر کردم
و جهان را با جاده ابریشم بهم پیوند زدم و در یونان خواب خدایان را براشفتم
ودر بابل رهایی اندیشه را از بند ،فرمان دادم
به یاد اوردم که خدایی داشتم که از او در هراس نبودم و به بردگیش تن ندادم
و خدای من نیز هرگز مرا به بردگی خود فرا نخواند
به یاد اوردم که خدایی نیافریدم و بتی نساختم و کسی را به بردگی نگرفتم
و تنها ،خاک و اب و نور و هوا را که ایه های راستین و همه هستی بود ستودم
وکتابی داشتم که مرا به روشنایی و پاکی و مهربانی ونیکی دعوت می کرد و
کم کم به یاد اوردم که درتیسغون دشتی که در انجا کتاب های بسیار در اتش می سوخت
و در زیر بلند ترین تاق دنیا مردانی شقه می شدند و زنانی می گریستند
و پسرانی ،پشت ها یشان از تازیانه خونین بود
و دخترانی ، دست هایشان به شترها بسته بود و خانه ها می سوخت و رودی در ان خون روان بود
به یاد اوردم که در کاروان اسیران سرگذشتم را در نی لبکی می دمیدم
و سرودی کهنه را زیر لب زمزمه می کردم و خاک اشنا را بدرود می گفتم
به یاد اوردم در بازار برده فروشان شام و بغداد قرن ها از سرایی به سرایی
و از مولایی به مولایی بخشوده شدم
بیابانهای جزیره العرب را همپای فیروز ابولولو
پیشاپیش جمازه عبدالرحمان بن عوف بر ریگ های داغ پیمودم
به یاد اوردم که با شهرزاد قصه گو هزار ویکشب بیدار ماندم
و با شه بانو در بیابان های ری غریبانه مدفون شدم
به یاد اوردم که کور و گنگ و عجم در کو چه های مدینه در جستجوی دختران گمشده ام
هرشب فریاد بی جواب کنیزکان نابالغ را در حجله های خونین زفاف شنیدم
به یاد اوردم که برای پاسداری از عصمت حرمسراها، اخته شدم
به یاد اوردم که به شمشیر گردن نهادم و جزیه دادم
و زمین خود را از فاتحانم به عاریت گرفتم
و خشم خدای فاتح را بر بردگان فراری دریافتم
به یاد اوردم که جانشینی خدا را بر زمین در
نرینگان یک دودمان موروثی کردم و بر سر
این ایمان ،هزار بار به شهادت رسیدم
به یاد اوردم که بابک را با خدعه از پای در اوردم و ابومسلم را در پیش پای خلیفه
به خاک هلاک افکندم و نان طاهر را به زهر الودم و منصور را به دار اویختم و یعقوب را در نیمه راه در بیابان ها تنها گذاشتم و پیروان صباح را از
برج بلند قلعه الموت بر صخره ها پرتاب کردم
و در این قتال اخرین برده نافرمان به نام کسروی را در ترازوی عدالت
در خون خویش غرقه ساختم واعقاب خود را به بردگی قاتلان خویش
وصیت کردم به یاد اوردم به وعده رهایی در رکاب فاتحان خویش جنگیدم و
به پاس ان در شبیخون نهروان خونم به اب نهر در اویخت
به یاد اوردم که به شکرانه ایین تازه سرگذشت خود را از یاد بردم
و با سفالینه ها در عمق خاک پنهان ساختم
و گذشته را در گوری گمنام و بی نشان به خاک سپردم
و چون کودکی هزاران ساله در شبی که نخستین پدر خوانده ام به یثرب
از نو زاده شدم گریخت
و مادرم که هرگز او را ندیدم و شیرش را ننوشیدم به گذشته پیوست
و من از پستان شتران و کنیزکان بی فرزند در سلک بردگان خانه زاد بزرگ شدم
و خاک و اب و نور و هوا را از یاد بردم و به انفال بخشیدم
و خمس دسترنجم را که از ان من بود به وارثان راستینش
که فاتحان میهن پیشین من بودند پنهان و اشکار رساندم
و دریافتم که چندین هزار قرن دیگر مردی موعود برخواهد خاست و به بردگیم پایان خواهد داد و خدای فاتح که هر سال گوسپندانم را به قربانی می برد
فرشتگانش را به نوازشم خواهد گماشت !
به یاد اوردم به زبانی که به ان هرگز اندیشه ای نداشتم بیش از هزار سال فاتحان خود را ستودم و سیادتشان را بر خود گواهی دادم و پدران گمراه خود را که از روشنایی و پاکی و مهربانی و نیکی
سخن گفته بودند ناسزا گفتم به یاد اوردم که کنج قناعت برگزیدم و
گنج دنیا را به اهلش واگذاشتم و اموختم که از شادی بپرهیزم
و خیر و شر را استخاره کنم و به سعد و نحس مذعن باشم و از بیماری و مرگ
یا بخششی به برده ای دیگربرهم
اموختم که عفو و صبر پیشه سازم و انتقام و ظفر را
از ان فاتحان خویش بدانم و اینده را از عطسه های فرد و زوج بپرسم
و پای چپ را پیش از راست بردارم و پاکیزگی را با وجب بسنجم و در جنگ خانگی از محلل یاری جویم و شتر را تنها به پاس انکه مرکوب فاتحان بوده است نفر بخوانم و باور کنم که ماه با اشاره انگشتی دو نیمه شد !
و اسبی بالدار اسمان ها را شبانه پیمود و چلچلگان خدا بت های مکه را
از چشم زخم پیلان ابرهه رهانیدند اموختم که
بنده زادگانم را به نام فاتحان خویش بنامم وگستاخیم را با غلام یا قربان در کنار نامشان جبران کنم
تنها صادقی که شناختم کذاب بنامم
برای مردگان به زبانی که هیچ نمی دانند امرزش بخواهم
و خدا را به زبانی که خود نمی دانم بستایم
به یاد اوردم که گور اجداد خود را به اب بستم و برای فاتحان و نوادگانشان مقبره های زر اندود
بپا کردم و در ر ثای انان و اطفال شیر خوارشان بیش از هزار سال گریستم
و بجای فاتحان مرده در سالروز مرگشان هر ساله در جامه عزابر سینه کوفتم
و زنجیر بردگی را خود بر پشت خویش نواختم
به یاد اوردم بیش از هزار سال در مقبره ها بست نشستم و عدالت و ستم را که از فهم من بیرون بود به فتوا دریافتم و ادراک خود را با تقلید و اقتدار جانشین کردم
به تکلیف شرعی بر حامیان خویش شوریدم و با بیداد تقیه کردم
به یاد اوردم که به بردگی خو کردم و در این مشیت ناگزیر
شمشیر چنگیز را به سوهان کشیدم و چرخ اسیای نیشابور را با خونم گرداندم
و به عبرتی جاویدان در جاده ابریشم برجی بلند از استخوان خویش برافراشتم
و دروازه ها را به روی تیمور گشودم و سلطنتم را به حکم تقدیری که ستارگان خبر
می دادند به افغان ها بخشیدم
به یاد اوردم در فتح الفتوح دشمن پا از رکاب رخش برگرفتم
و لگامش را به دشمنان گرسنه سپردم و به ساربانی شتر ها تن دادم
و از سر تسلیم با انان به بیع و شرعی نشستم و در این سودا
رخت رزم از تن کندم و خودم را با د ستارشان و زره ام را با عبایشان و گرزم را با سبحه سد دانه شان معاوضه کردم و کشتزارم را با نهر و چشمه سار به جرعه ای از بهشت موعودشان بخشیدم و در بزم مشان چنگ زدم و دخترکان نورسم را به
حرم هایشان هدیه بردم
و باهرطلوع سرود بردگیم را به بانگ بلند وصوت خوش
بر سر گلدسته هایشان به اقرار تلاوت کردم

به یاد اوردم
که ازادگی را در سراب های معجزه گم کردم
و دستم را از شمشیر برگرفتم و به دعا برداشتم
و در خانقاه و خرابات عزلت گزیدم و با اشک و اه توشه اخرت انباشتم
و اندوهم را با اب روان و سنگ صبور بازگفتم و جور ارباب بی مروت دنیا را
به روز حشر و حسابی موهوم حوالت دادم و مرگ دقیانوس را
در غارهای میکده به انتظار نشستم و اینک می دانم و اینک می دانم که ایرانیم من
که از دراز ترین شب قطبی می ایم و روشنایی را با خاطرات کهنه فراموش کرده ام و یارانم اما در خواب ژرف خویش جون صخرهای یخ زده خاموشند و فریاد های من در ها یهوی
بادهای هرزه گم و گور می شوند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



فکر کنم وقته رفتنمه ...
mEhDi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
mEhDi ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 23rd September 2009   #8

saharnaz

مدیر ارشد بازنشسته

 saharnaz آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,287
تشکر از دیگران: 5,166
تشکر شده 12,117 بار در 5,842 پست

 

بر گرفته از تارنگار زرتشت و ايران باستان

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------






saharnaz آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 13th June 2010   #9

sherryam

کاربر سایت

 sherryam آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2010
نوشته ها: 1
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

 

مرگ من یعنی ...

شعر زیر از مجموعه شعر "پیاده روی در اتوبوس" از "ساعد باقری" است:



مرگ من یعنی : قناری خواند و بی تابم نکرد
سمت آبی های دور از دست پرتابم نکرد
مرگ من یعنی که دیگر نقره پاش آسمان
لولی شوریده ی شب های مهتابم نکرد
پیش از این با یک نگاه ماه می رفتم زخویش
امشب افسون نگاه او چرا خوابم نکرد
گرم در آتشفشان پیچیدنم سودی نداشت
کوه آهن ماندم و این کوره هم آبم نکرد
داشت ، حرفی داشت آن تابیده از سمت سکوت
صبر ، تا آن نکته ی باریک دریابم ، نکرد

sherryam آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #10

عليرضا جون

مدیر بخش کامپیوتر و تکنولوژی

 عليرضا جون آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهروون
نوشته ها: 34,295
تشکر از دیگران: 1,601
تشکر شده 36,228 بار در 17,592 پست

حالت
Amused

 

كي مي دونه اين شعر مال كيه؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

كتاب هفت را بخوانيد.
عليرضا جون آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا