 |
|
25th December 2009
|
#31
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
جنبش های ملی ایرانیان
1- جنبش اسطوره ای کاوه آهنگر
2- جنبش گومات مغ
3- جنبش سپاتمان
4- جنبش پارتیان اشکانیان
5- جنبش مانی
6- جنبش مزدک
7- جنبش موالی
8- جنبش شعوبیه
9- جنبش سیاه جامگان
10- جنبش به آفریدیان
11- جنبش مهریان
12- جنبش سنبادیان
13- جنبش اسحاقیان
14- جنبش استادسیسیان
15- جنبش سرخ جامگان
16- جنبش سپید جامگان { المقنع }
17- جنبش زیدیان
18- جنبش حسن صباح
19- جنبش سربداران
20- جنبش مشروطه ایران
21- جنبش ملی شدن صنعت نفت
22- جنبش انقلاب اسلامی
23- جنبش سبز ایران
در این جستار به تشریح جنبشها و قیامهای ملی مردمان ایران زمین می پردازیم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
25th December 2009
|
#32
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
1- جنبش کاوه آهنگر

سردار بزرگی که روحیه ظلم ستیزی را در ایرانیان گسترش داد
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازاز برخواست کرد
{فردوسی بزرگ }
چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست
الا ای کاوه خنجر کش سوی ضحاک لشگر کش
فریدون است هان برکش درفش کاویانی را
( شادروان ملک الشعرای بهار )
کاوه آهنگر از پرآوازه ترين اسطوره هاي پارسيست. ماجراي ضحّاک ماردوش از شنيدني ترين داستانهاي شاهنامه اثر فردوسي ، اين بزرگ مرد آزاده ايراني است که در آن به کاوه آهنگر اشاره ميشود و فردوسي اين شخصيت را دوباره ميپروراند تا امروز ما از آزادگي و دادگري کاوه درس بگيريم و زير پرچم ستم و بيداد نرويم. باهم به مروري کوتاه بر اين داستان ميپردازيم. مرداس از فرمانروايان قدرتمند عربي بود که پسري بد گوهر و بد ذات به نام ضحّاک داشت. ضحّاک با همفکري شيطان که در لباس پيرمردي خيرخواه بر او آشکار ميشود، پر انگيزه به کشتن پدر و رسيدن به قدرت و فرمانروايي ميشود و پدرش را که در حال نيايش از پاي در مي آورد.ضحّاک اين چنين بر تخت شاهي و فرمانروايي نشست ميکند و به مدت هزار سال حکم راني ميکند. دوران حکومت ضحّاک دوراني تيره و سياه بود. خرافات و گزند بر خرد و راستي چيره گر شده بودند و بيداد و پليدي ايران زمين را فرا گرفته بود. شيطان روزي در لباس آشپز به دربار مي آيد. بعد از اينکه چيره دستي شيطان در خواليگري بر درباريان آشکار ميشود وي را به آشپزخانه دربار راه مي يابد. شيطان پاداش خود را براي مهارتش در خواليگري بوسه زدن بر شانه هاي پادشاه- ضحّاک ميخواند و درباريان به وي اجازه ميدهند که شانه هاي ضحّاک را ببوسد.
از جاي بوسه اي که شيطان بر شانه هاي ضحّاک ميزند دو مار ميرويند. ضحّاک درمانده به دنبال پزشک بود که شيطان اينبار در لباس پزشک براي تيمار وي آشکار شده و به او ميگويد که بايد هر روز مغز دو جوان را براي آن دو مار پخت کنند و به آنان بخورانند. دژخيمان ضحّاک براي زنده نگاهداري ماران ضحّاک روزانه دو جوان را از پارسيان بر ميگزيدند و ميکشتند. اين کشتار بر پارسيان گران افتاد و دو دليرمرد يکي ارمايل و ديگري گرمايل به چاره انديشي بر آمدند. بعد از راه يابي به دربار ضحّاک به خواليگري پرداختند. چون دژخيمان دو جوان به نزد ايشان مي آوردند يکي را رهايي ميدادند و به او بز و ميش ميدادند تا راه دشت و کوه را پي گيرند و دوباره به دست دژخيمان ضحّاک نيافتند. به گفته فردوسي کردهاي امروزي از همان تخمه و نژاد از همان جوانان نجات يافته از دست دژخيمان ضحّاک به دست دو خواليگر پارسي هستند. خواليگران به ناچار جوان ديگر را قرباني ميکردند و به مارهاي ضحّاک خوراکي از مغز انسان و گوسفند ميدادند. بنابر اين شمار قربانيان مارهاي ضحّاک از شصت نفر در ماه به سي نفر در ماه رسيد. شبي ضحّاک که در کنار ارنواز يکي از دختران جمشيد-پادشاه ايران زمين قبل از ضحّاک که وي به نزد خود آورده بود خوابيده بود، که خوابي آشفته وي را با نعره اي از خواب پرانيد. ضحّاک روياي خود را چنين بازگو ميکند که سه مرد جنگي به وي حمله بودند، و او را کت بسته در مقابل مردم به سوي دماوند ميراندند. اختر شناسان و موبدان را از ترس ياراي تعبير خواب ضحّاک نبود، اما سرانجام به او گفتند که تاج و تخت او دير نخواهد پاييد. چون فريدون بالغ شود و به مردي رسد با گرز پولادين و گاونشانش را که نشان خاندان اثفيان است بر سر تو خواهد کوبيد و تورا به خواري خواهد بست و بر تخت تو خواهد نشست. ضحّاک پرسيد کينه او از چيست؟ و به او گفتند که پدر فريدون و گاوي به نام برمايه که دايه او نيز باشد به دست تو کشته خواهند شد و اين کشتار تو کينه اي سخت بر دل فريدون خواهد افکند. ضحّاک با شنيدن اين سخنان از هوش رفت و از آن روز به بعد ديگر آرام و قرار نداشت و هراسيمه به دنبال فريدون ميگشت تا او را نيست کند.
آبتين پدر فريدون در هنگام گريز به دست دژخيمان ضحّاک کشته ميشود و فرانک مادر فريدون وي را در روستاي ورک در ناحيه لاريجان مازندران به دنيا مي آورد. فرانک هراسان فريدون را به نگهبان مرغزاري ميسپارد و از او ميخواهد که فريدون را تيمار کند. فريدون سه سال از برمايه گاوي که هر موي او همچون طاووس نر از يک رنگ بود شير ميخورد، تا اينکه همه جا صحبت از اين گاو ميشود و ضحّاک از اين مکان آگاه ميشود. پس فرانک به دنبال فريدون مي آيد و اورا به البرز کوه ميبرد تا از گزند ضحّاک به دور باشد. فريدون در البرز کوه به دست پيرمردي سپرده ميشود تا اورا پدر و نگاهبان باشد. ضحّاک در اين ميان به آن مرغزار ميرود و برمايه را ميکشد و خانه آبتين را به آتش اهريمني خويش ميسوزاند.
فريدون بعد از شانزده سال سراغ مادرش را ميگيرد و از البرز کوه به نزد فرانک مي آيد تا از او در مورد خودش سوال کند. فرانک براي او تمامي آنچه بر ايشان گذشته داستان ميکند و به او ميگويد که پدرش آبتين خردمندي بي آزار از نژاد تهمورث بوده و از نسل پادشاهان بوده است و به دست ضحّاکيان کشته و از مغزش براي ماران ضحّاک خورش درست شده است. فريدون بعد از آگاهي يافتن از سرگذشت خود بسيار خشمگين ميشود و به مادر ميگويد که شمشير بر دست خواهد گرفت و ضحّاک را از تخت پايين خواهد کشيد، اما مادر به او هشدار ميدهد که ضحّاک قدرتمند است و سپاهي بزرگ و نيرومند دارد و از او ميخواهد که جهان را با بينشي فراتر از بينش جواني اش ببيند تا سر خود را بيهوده و به خامي بر باد ندهد.
ضحّاک همچنان از فريدون هراسان بود و از هراس وي شب و روز نداشت. سرانجام براي مشروعيت بخشيدن به حکومت اهريمني خويش بزرگان و مهتران را فراخواند و از آنان خواست که بر نوشته اي گواهي دهند که ضحّاک جز نيکي و داد نجسته و نخواسته است. بزرگان و پيران در حال گواهي دادن بودند که به ناگاه فريادي از ميان جمعيت برميخيزد و جمعيت را خروش و هم همه اي مي افتد. کاوه آهنگر به ضحّاک ميخروشد که من کاوه دادخواه، آهنگري بي آزار هستم و تورا نيکخواه و دادگر نميدانم. کاوه با جسارت به ضحّاک ميگويد که اگر تو پادشاه هفت کشوري چرا همه رنج و سختي آن بر گردن ماست؟. وي به ضحّاک ميخروشد که مغر فرزندان من خوراک ماران تو شده اند و اکنون هم يکي از پسران من در نزد تو گرفتار است. ضحّاک که هرگز نمي انديشيد مردي با چنين زهره و گفتاري به وي آنچنان بخروشد، سراسيمه دستور ميدهد فرزند وي را آزاد کنند و به وي بازگردانند. کاوه روي به پيران و بزرگان که در حال گواهي دادن به دادگري ضحّاک بودن ميکند و ميخروشد که شما دل به ضحّاک سپرده ايد و ز يزدان ترسي به دل و شرمي به سر نداريد و بسوي دوزخ روانه ايد که ايگونه نا دادگرانه گواه بر دادگري ضحّاک ميشويد. کاوه ميگويد من نه بر اين گواهي پوچ گواهي ميدهم نه از ضحّاک هراسي دارم و گواهي را پاره کرده بر زير پاي مي افکند و از مجلس خارج ميشود. اطرافيان ضحّاک تعجب زده از وي ميپرسند که چرا به کاوه هيچ نگفت و به او اجازه چنين جسارتي را داد اما ضحّاک ميگويد گفتار کاوه آنچنان او را هراسان و آشفته کرد که تو گوئي کوهي آهنين ميان من و او پديد آمد و من نتوانستم هيچ بگويم.
پس از آنکه کاوه از مجلس ضحّاک خارج شد مردم به دور وي گرد آمدند. کاوه برخروشيد و آواز دادخواهي سرداد و مردميان را به دادخواهي و ظلم ستيزي فراخواند. کاوه پيشبند چرمي آهنگري خود را به در مي آورد و بر سر نيزه اي ميکند. نيزه اي که بر آن چرم آهنگري کاوه قرار داشت در فرهنگ فارسي به درفش کاوياني نامدار است و نشانه وطنپرستي و ناسيوناليسم ايراني است. کاوه از مردم ميخواهد که فريدون را حمايت کنند و بر ضحّاک بشورند. همان چرم بر نيزه بي ارزش سبب خير شد و ضحّاکيان را از دادخواهان جدا کرد، و اين همان کاري است که اميدداريم پرچم شير و خورشيد انجام دهد !
مردم به نزد فريدون رفتند و فريدون چرم برنيزه را به فال نيک گرفت و به ابريشم روم و زربافت و گوهرهاي سرخ و زرد و بنفش بياراست. از آن پس هر کس به پادشاهي ايران زمين ميرسيد درفش کاوياني را با گوهري نو مي آراست. فريدون چون روزگار را بر ضحّاک آشفته ميبيند کلاه کياني به سر ميکند و نزد مادر مي آيد به او ميگويد که به سوي ميدان خواهد رفت و از مادر ميخواهد که برايش نيايش کند. فرانک فريدون را به دادار پاک ميسپارد و از او ميخواهد که فرزندش را از بدي و پليدي به دور نگه دارد. فريدون به دو برادر خود کيانوش و شادکام ميگويد که روز پيروزي دور نيست و تاج تهمورث و جمشيد را باز پس خواهيم گرفت، و ايران را دوباره پر از داد خواهيم کرد. فريدون آهنگران را فرا ميخواند و نقش گرزي گاو نشان را برروي خاک مينگارد تا ايشان از روي آن نگارش گرزي گاونشان برايش بسازند. آهنگراني چيره دست گرز گاونشاني را براي فريدون ميسازند.
در خرداد روز (روز ششم ماه) فريدون با سپاهيان به جنگ ضحّاکيان ميرود. از اروند رود ميگذرد به دژ ضحّاک در بيت المقدس ميرسد و بدان راه ميابد اما ضحّاک را نمي يابد، زيرا وي براي اينکه پيشگويي فالگيران درست از آب در نيايد به هندوستان رفته بود. کندرو دست نشانده ضحّاک در بيت المقدس مي آيد و فريدون را مي ستايد، اما شبانه راه هندوستان به پيش ميپگيرد و به نزد ضحّاک ميشود. ضحّاک را از آنچه بر او رفته آگهي ميدهد. ضحّاک با سپاهي از بيراهه به دژ مي آيد اما به اسارت فريدون در مي آيد. به فريدون الهام ميشود که وقت نيستي و نابودي ضحّاک هنوز فرانرسيده، پس اورا دست بسته و خوار به لاريجان و سپس البرزکوه ميبرد و در غاري که بن آن ناپيدا بود مي آويزد. روز پيروزي فريدون بر ضحّاک روزيست که جشن مهرگان در آنروز برگذار ميشود. مهرگان جشني است که در آن سپيدي بر سياهي و جهل پيروز ميشود و روزيست که ايرانيان آزادي و رهايي از ستم ظالمان و ضحّاکيان و پيروزي نيکي بر پليدي را جشن ميگيرند.
و اما سرور و جشن از يک طرف و ترس از اينکه زنده شدن ياد کاوه و دادخواهي وي در ميان ايرانيان آنان را دوباره و چند باره به دادخواهي تشويق کند، آدمخواران و ضحّاکيان اين زمانه را آنچنان ميهراساند که قدرت دوزخي خويش را به رخ مجسمه بي جان کاوه آهنگر در اصفهان بکشند و تبر هاي دشمني با فرهنگ ايراني را بر تکه سنگهاي تکه تکه شده فرو بياورند .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
ویرایش توسط arash shivatir : 28th December 2009 در ساعت 08:05 AM.
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
25th December 2009
|
#33
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
2- جنبش گئومات مُغ

به عنوان یکی از قدیمیترین جنبشهای اجتماعی در تاریخ ایران شناخته میشود که به دست یکی از بزرگان زرتشتی به نام گئومات مُغ در زمان شاهنشاهی کمبوجیه آغاز شد.
شاهنشاهی گئومات مغ
کَمبوجیه یا کامبوزیا (کامبیز)، پسر بزرگ کورش بود و هنگامیکه به پادشاهی نشست دستور داد برادرش، بَردیا، را که فرمان روای نواحی شرقی ایران بود بکشند و سپس خود به سوی مصر لشکر کشید. وی پس از شکستها و تحمّل تلفات بسیار توانست دولت فرعونهای مصر را که بیش از سه هزار سال حکومت کرده بودند براندازد و وارد مصر شود. در راه بازگشت هنگامی که شنید شخصی به نام بَردیه قیام کرده و خود را پادشاه ایران خواندهاست به خود زخمی زد که موجب مرگش شد.
نشستن بر تخت شاهی
با بهرهگیری از نبود کمبوجیه، گئومات ضمن آگاهی از راز کشتهشدن بردیا، با کمک شماری از زرتشتیان معتصب و برادرش که در از نگهبانان کاخهای شاهی بود، به پایتخت آمد و خود را که به بردیا شبیه بود، شاه ایران خواند. گئومات در کتیبهٔ بیستون توسط داریوش بزرگ فرصتطلبی شمرده شده است که آرزوی بازپسگیری قدرت و واگذاری آن به خاندان ماد را در سر میپروراند. داریوش بزرگ مینویسد: «کسی پیدا نشد تا پادشاهی را از گئوماتای مُغ بازستاند تا آن که من آمدم.» مورخان یونانی نیز آوردهاند که گئومات از ترس شناخته شدن، با آشنایان خود قطع رابطه کرد.
حمایت از طبقات فرودست
او بر خلاف کورش و کمبوجیه نسبت به ادیان و دیگر مذاهب مدارا نداشت. همهٔ معابد و بتخانهها را جز آتشکدههای زرتشتی ویران ساخت. این معابد همه آراسته به سنگها و فلزات گرانبها و مهمترین کانونهای ثروت و تجمل بودند، اما گئومات به جای اشراف و بزرگان به طبقات پایینتر و کشاورزان روی آورد، و آنان را از پرداخت مالیات برای سه سال بخشید و برای گسترش کشاورزی و دامداری به اصلاحاتی سودمند دست زد. زمینهای بزرگ و گلّههای بی شمار و بردگان متعدّد را از اشراف و ثروتمندان گرفت و، در نظامی که گونهای آزادی و مساوات در آن رعایت میشد، همه را به کشاورزی و آبادانی گماشت.او در بدو جلوس به تخت تمام ملل را در مدت سه سال از دادن مالیات و سپاهی معاف داشت فقط در ماه هشتم مردم دانستند که او پسر کورش نیست.
قتل گئومات مغ
خبر بر تخت نشستن گئومات مغ (بردیای دروغین)، در حالی به کمبوجیه رسید که در حال بازگشت از مصر بود. هرچند که کمبوجیه پیش از رسیدن به پایتخت درگذشت، ولی داریوش با همکاری شش سردار برجسته از ارتش کمبوجیه که نامشان: ویندد فرنه ، اوتن، گایو برووه ، ویدرنه ، بغ یوخش ،اردومنش بود بر ضد شاه دروغین قیام کردند و وی را مجازات کردند. سپس یکی از هفت تن سردار ایران که داریوش بزرگ بود، به مقام پادشاهی رسید. به گفته هرودوت سه سال نخست سلطنت وی برای سرکوب شورشیان و برقراری ایران یکپارچه صرف شد. هردوت نوشته است که از کشته شدن گئوماته مغ همهٔ مردم آسیا جز پارسیان اندوهگین بودند و برای او میگریستند.
شاهنشاهی داریوش بزرگ
جامعهٔ ایرانی، در دوران کورش بزرگ به چنان قدرت مرکزی و ثروت و تجملی دست پیدا کرده بود که نیاز به نظامی که منافع همهٔ طبقات را در نظر بگیرد در آن به شدت احساس میشد. به همین روی، با کشته شدن گئوماته مغ، اشراف هفتگانهٔ پارس بر سر تعیین نوع حکومت و انواع قدرت و حدود اختیارات شاه به بحث نشستند. اوتن (Otanes)، که یکی از بزرگان بود پیشنهاد نظامی بر پایهٔ مردمسالاری را ارائه کرد که مورد اقبال قرار نگرفت . این پیشنهاد در حالی مطرح میشد که سالها بعد، سخن از حکومت مردمسالارانه در یونان پیش آمد.
تامین منافع عمومی در دوران داریوش
با نشستن داریوش بزرگ بر تخت شاهنشاهی ایران، وی با نُه یاغی دیگر که از پادشاهان محلی بودند رزمید و در دو سال همهشان را که اندیشههایی متشابه با افکار گئومات داشتند سرکوب کرد و سپس به وضع قوانینی دست زد که از جهاتی حافظ منافع عمومی بود. داریوش در کتیبه خود گوید: «گئومات معابد را خراب کرد و من از نو آنها را تعمیر کردم.»
بنابراین، جنبش گئومات را باید نه فقط یک فرصتجویی شخصی برای رسیدن به شاهنشاهی، که حاصل یک جنبش عمیق اجتماعی حقخواهانه دانست.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
ویرایش توسط arash shivatir : 25th December 2009 در ساعت 11:06 PM.
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
25th December 2009
|
#34
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
3- جنبش سپتامان
جنبش سپتامان نام جنبشی است که از سال 329 تا 327 پیش از میلاد در برابر حملهٔ اسکندر مقدونی به ایران به مقاومت پرداخت.

با حملهٔ اسکندر مقدونی به ایران، و قتل داریوش سوم هخامنشی ، دوران دودمان هخامنشی به پایان رسید، اما اسکندر در ادامهٔ حرکت خود به سمت شرق به ویژه در سغد و باختر در همه جا با مقاومتهای سختی مواجه شد. یکی از سرداران جنگی داریوش سوم به نام سپتامان در راس جنبش همگانی مردم، بیش از دو سال در برابر مهاجم خارجی ایران مبارزه کرد.
در این ناحیه مردم به شکلی مکرر بر علیه ساتراپهای اسکندر قیام میکردند. هرچند که در نهایت نیروهای مجهز اسکندر توانستند به سرکوب این جنبشها بپردازند، اما از این زمان به بعد بود که اسکندر به ناچار مجبور شد روش خشونتآمیز خود را تعدیل کند و با نرمش رفتار کند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
ویرایش توسط arash shivatir : 28th December 2009 در ساعت 06:08 PM.
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
28th December 2009
|
#35
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
4- جنبش پارتیان - اشکانیان
پس از فتح ایران به دست اسکندر مقدونی و مرگ او، ایران به سلوکوس سردار مقدونی رسید؛ نخستین برخورد او با همسایگان ایران در مرزهای جنوب شرقی روی داد که نتیجه آن واگذاری بخش خاوری ایران به چاندراگوپتا پادشاه هند از سلسله ماوریا بود. در حدود ۲۸۱ پیش از میلاد اقوام بربر (به گفته منابع یونانی) به شمال شرقی ایران یورش بردند و شماری از شهرها از جمله چند مهاجرنشین یونانی را ویران ساختند. آنتیوخوس یکم پس از دفع این یورشها شمار مهاجرنشینان یونانی را افزایش داد و مرگیان را به صورت سنگر و بارویی درآورد، همچنین دو لشکر کشی به مرزهای شمال شرقی ایران انجام داد، یکی دریایی به فرماندهی پاتروکلس در امتداد کرانههای خاوری دریای مازندران و دیگری زمینی به فرماندهی دموداماس به آن سوی سیردریا (سیحون) که به تأسیس دو استان آنتیوکیس و سلوکیس انجامید. در ۲۵۰ پیش از میلاد آندراگوراس شَهرَب پارت و دیودوتوس شَهرَب (ساتراپی) باکتریا (بلخ) اعلام استقلال نمودند؛ دیودوتوس خود را شاه خواند و قلمرو یونانی - بلخی را تأسیس نمود.
شروع جنبش و به پا خيزي پارتها به فرماندهي ارشك

اشک یکم یاد و نامش در دستگاه پارت کوچک تر از کورش پارسی، اسکندر مقدونی و رومانیس رومولیس نبود.
به عقیده یوزف ولسکی، ارشک (اشک) در سالهای ۲۳۸/۲۳۹ پیش از میلاد و در زمان پادشاهی سلوکوس دوم کالینیکوس به پارت یورش برد و بر آندراگوراس پیروز شد، سپس بر هیرکانی (گرگان) تاخت و آنجا را تسخیر نمود و شالودههای دستگاه اشکانی و پادشاهی پارتها را پی ریزی نمود.
وی در آساک واقع در استاونه(آستوئن) در بخش شمالی قلمرو پارت که نِسا هم در آن بود تاجگذاری کرد. سلوکوس دوم برای باز پس گیری سرزمینهای از دست رفته پادشاهی سلوکی دست به لشکر کشی به بخشهای شمال شرقی ایران زد، در تلاش برای دست یافتن به این هدف با دیودوتوس یکم شاه یونانی - بلخی پیمان یگانگی بست اما با مرگ دیودوتوس یکم و تغییر سیاست جانشین او، دیودوتوس دوم، که با اشک یکم متحد شد، سلوکوس دوم تنها ماند. اشک یکم به روش استپ نشینان به درون استپها پس نشست تا شاید در دشتهای هموار آنجا از سواره نظامش بهتر بهره گیرد و سپس وارد نبرد شد. نتیجه نبرد پیروزی اشک یکم بود. از آن پس پارتها این روز را به عنوان روز استقلال جشن گرفتند.
اشک دوم پس از پدر در سال ۲۱۷ پیش از میلاد بر تخت پادشاهی نشست و روند گسترش قلمرو اشکانی را ادامه داد، وی اکباتان را نیز به قلمرو اشکانی افزود. در واکنش به این امر آنتیوخوس سوم پس از در هم شکستن شورش ساتراپهای باختر ایران رهسپار خاور شد؛ اشک دوم به ناچار اکباتان را رها نمود و همچون پدرش به استپها پس نشست. آنتیخوس پس از باز پس گیری شهرهای تامبراکس و سورینکس و چند پیروزی بر پارتهای در حال عقب نشینی از پیش روی در استپها خودداری نمود و بنا به دلایل نامعلوم (شاید پس از شکست از اوتیدم (جانشین دیودوتوس دوم شاه یونانی - بلخی) با اشک دوم صلح نمود. نکته جالب توجه در این عقب نشینی پارتها، کشتار همه یونانیان شهر سورینکس بود؛ این مساله در تضاد با جملههای حک شده بر پشت سکههای اشکانی در آن دوره (فیل هلن ) است و این نشانه دهنده سیاست واقع بینانه شاهان اشکانی و آگاهی آنان از پیوندهای میان یونانیان و سلوکیان میباشد. پس از اشک دوم دقیقا مشخص نیست چه کسی جانشین او شده، نامهایی همچون وَردان، وُنون، بلاش، خسرو و پارتامازیس آمدهاند، با این حال بر سر کار آمدن نماینده شاخه فرزند کوچک تر یعنی فریاپت (حدود ۱۹۱ تا ۱۷۵ پیش از میلاد) امری مسلم است. درباره پادشاهی او و جانشینش فرهاد یکم (حدود ۱۷۶-۱۷۵ پیش از میلاد) تقریباً چیزی نمیدانیم، تنها در دو سند درباره پادشاهی فرهاد یکم آورده شده که او پس از شکست دادن قبیله «مردها» در البرز آیشان را به خاراکس نزدیک دروازههای مازندران کوچاند.

جانشین او مهرداد یکم (حدود ۱۷۱ تا ۱۳۸ پیش از میلاد) نخستین شاه بزرگ اشکانی است که دولت پارت را به جایگاه یک امپراتوری خاوری رساند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
28th December 2009
|
#36
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
5- جنبش مانی

مانی پیامبر, در سال ۲۱۶م در نزدیکی تیسفون به دنیا آمد و پیامآور آیین مانی بود.
او از سوی برادران شاپور یکم حمایت شد و شاپور به او اجازه تبلیغ دینش را داد. اما مورد خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی قرار گرفت و در نهایت در زمان بهرام دوم کشته شد.
مانی، از پدر و مادر ایرانی منسوب به اشراف اشکانی در نزدیکی بابل در میان دورود (میانرودان) (عراق کنونی) که در آن زمان بخشی از امپراتوری پارس بود، در (۲۷۶ - ۲۱۰) پس از میلاد مسیح، زاده شد. او واعظ مذهبی و بنیان گذار آیینی شد که زمانی دراز در سرزمینهایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت ولی بیش از ششصد سال است که منسوخ شدهاست.
مانی رتبه شماره ۸۳ در لیست موثرترین اشخاص تاریخ، رده بندی شده توسط مایکل اچ هارت را دارد.
نوشتههای مانی
بخش نخستین یکی از نوشته های مانی : "دین من وزید که آباریگان(از دیگر) دین پیشینیان باد ده چیز فرای و بهتر است "[۲]
پارسی میانه و سریانی زبانهای مادری مانی بود و در نزدیکی بابل به دنیا آمد که یکی از شهرهای ایران آن روزگار بود. او شش کتاب مقدس خود را به زبان سریانی , زبان اصلی رایج در بین النهرین (غرب عراق, لبنان و سوریه کنونی پیش از یورش تازی - اسلامی) به رشته تحریر درآورد. همچنین کتاب شاپورگان خود را به پهلوی (فارسی میانه) نوشت و روز تاجگذاری شاپور اول ساسانی به او تقدیم کرد و از حمایت شاپور برخوردار شد.
مبلغان و پیروان او از ترکستان چین تا روم و مصر فعال بودند و کتابهایش را به زبانهای ایرانی پهلوی (فارسی میانه ساسانی), پهلوانیگ (پهلوی اشکانی = پارتی) و سغدی و زبانهای مجاور ایران همچون چینی , ترکی اویغوری , قبطی و یونانی ترجمه میکردند. آنان این دین را از طریق ترجمه کتابهای مقدس مانی به زبان مردم همان مناطق تبلیغ میکردند و این امر را مزیتی برای دین خود میدانستند.
در ابتدای قرن بیستم نوشتههای بسیاری از پیروان مانی در معابد مانوی (مانستانهای) مدفون در شنزارهای تورفان در چین کشف شد که بخش بزرگی از آنها در انستیتوی شرق شناسی برلین نگهداری میشوند. بخشهایی از این دست نوشتهها خوانده شدهاست و تلاش برای خواندن بقیه آنها همچنان ادامه دارد. آنها به زبانهای مختلف و به خط مانوی که از ابداعات خود مانی بودهاست نوشته شدهاند. بیشتر این نوشتهها به زبان فارسی میانه (پهلوی) و پهلوانیگ (پهلوی اشکانی) هستند. ترجمههایی قبطی از مصر و ترجمههایی یونانی نیز از کتابهای مانی بر جای ماندهاست. تا در سال ۱۹۶۹ در مصر شمالی یک دست نوشت خطّی کهن یونانی متعلق به ۴۰۰ پس از میلاد کشف شد و امروزه «نسخه مانی کلن»، نامیده میشود چرا که در دانشگاه کلن نگهداری میشود. این نوشته، شرح زندگانی مانی و نمو روحانی به همراه اطلاعاتی دربارهٔ آموزههای دینی مانی و شامل تکههای از انجیل زندهٔ او و نامهٔ او به ادسا میباشد. مانی خود را ناجی و حواری عیسی مسیح معرفی میکرد.در پاپیروس قبطی مانی گری قرن چهارم، مانی به عنوان فارقلیط - روح القدس و عیسای نوین شناخته میشود.
این دین تا قرن ۱۴ میلادی زنده بود و سپس پیروان خود را تحت فشارهای مختلف سیاسی و دینی از دست داد.
زندگانی
پدر مانی، به نام فاتک یا پاتیگ (پاپک؟/بابک)، از همدان و مادر وی از خاندان کامسراگان با خویشاوندی با دودمان پادشاهی اشکانیان پارتی بود. برخورد نخستین مانی با ادیان و فرقههای دینی گنوسی رایج در بین النهرین ناشی از گرویدن پدرش به آنها بود. چراکه جذب آنان شده و به بین النهرین نقل مکان کرده بود. زمانیکه مانی شش ساله بود پدرش ترک همسر کرد و به همراه فرزندش زندگی در میان گنوسیان را آغاز کرد, چراکه دوری گزیدن از زن و شراب و گوشت جزء اعتقادات و وظایف دینی بسیاری از فرقههای گنوسی بود. بنابراین کودکی مانی در میان گنوسیان سپری گشت و آموزههای کودکی او متأثر از اعتقادات آنان شد, همچنانکه بعدها, دین خودش نیز متأثر از عقاید گنوسی بود. او در نوجوانی ادعا کرد که به او وحی شدهاست. و او فارقلیط، موعود عهد جدید است و آخرین رسول و خاتم نبیین، که خلافت بشر را با هدایت الهی به سرحد نهایت میرساند.که شامل سلسلهٔ کسانی چون شیث، نوح، ابراهیم، سام پسر نوح، نیکوتئوس، خنوخ، زرتشت، هرمس، افلاطون، بودا و عیسی است.
مانی کودکی با استعدادهای استثنائی بود که سرشت تصوف گون را از پدر به ارث برده بود.گفته میشود که شخصی مافوق الطبیعه با وی ارتباط برقرارکرده بودهاست. او سفرهای دور و وسیعی به ایران , هندوستان غربی و شمال شرقی ایران کرد و به تبلیغ دینش پرداخت. پس از چهل سال سفر به همراه ملتزمان خود به پارس بازگشت و پیروز برادر شاپورشاه را به آیین خود درآورد. مانی تحت تأثیر ماندایی گران، موعظههای خود را در سنین جوانی آغاز کرد.بنابر تذکرههای بیرونی که در دائره المعارف قرن ۱۰ام :الفهرست ابن ندیم نگهداری میشود، در دوران جوانی خود، مانی از روحی که بعدها سیزیگس یا همزاد نامیده شده، وحی دریافت کرده بود.و به او حقایق الهی دیانت را آموخته بود. درین دوره گروههای کثیر موجود بخصوص مسیحیان و زرتشتیان برای قدرت اجتماعی-سیاسی قوی تر با هم در حال رقابت بودند. مانی همچنین از کتب مقدسی چون پوران و کورال نیز پیروی کرد.
گرچه پیروان آیین مانی کمتر از زرتشتیان بودند، برای نمونه، مانی گرایان از حمایت اشخاص عالی رتبه سیاسی برخوردارشدند و به یاری امپراتوری پارسی، مانی میتوانست فرستادگان متعددی به دیگر نقاط جهان بفرستد.
نخستین فرستاده مانی به امپراتوری کوشانیان در شمال غربی هندوستان بود(چنانچه نقشهای متعدد مذهبی در بامیان در توصیف اویند)، جایی که باور برآن است که برای مدت زمانی زندگی کرده و به تعلیم پراختهاست.گفته میشود که به سمت درهٔ ایندوس در هندوستان در ۲۴۰ ۰ یا ۲۴۱ پس از میلاد با کشتی حرکت کردهاست و پادشاه بودایی: توران شاه هندوستان را به آیین خود درآوردهاست. در آن موقع است که به نظر میرسد اثرات مختلفی از بودایی گری به مانوی گری سرایت کردهاست :"نفوذ بودای گری بر تشکیل تفکر دینی مانی قابل توجهاست.حلول ارواح، باور مانی گران شد و ساختار چهارجانبهٔ اجتماع مانوی، میان راهبان مذکر و مونث، (گزیدگان) و پیروان غیر روحانی (نیوشندگان) که ایشان را پشتیبانی میکردند، تقسیم گردید. که به نظر میرسد این هم برپایه سنگهای بوداییان باشد. پس از شکست در برابر بردن طرفداری نسل بعدی و مرتد اعلام شدن او توسط موبدان زردشتی، گزارش شدهاست که مانی در زندان در انتظار حکم اعدام شاهنشاه پارس، بهرام اول، در گذشت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
28th December 2009
|
#37
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
6- جنبش مزدک

مزدک پسر بامداد از مردم استخر فارس، (درگذشته در ۵۲۴ یا ۵۲۸ پس از میلاد بود.
وی در نیمه قرن پنجم میلادی نهضت اجتماعی مهمی ایجاد کرد که از آن به عنوان کمونیسم ایرانی یاد کردهاند. شهرت مزدک مقارن شاهنشاهی قباد ساسانی به اوج رسید. اوضاع مملکت در این زمان سخت آشفته بود و هبتالیان از جانب مشرق و شمال پی در پی به ایران هجوم میآوردند. کشمکشهای شدید و خونین مذهبی بین موبدان زرتشتی و یهودیان، فرقههای مختلف مسیحی با یکدیگر و دولت ایران با مسیحیان که آنان را عوامل امپراتوری روم میدانست، در جریان بود. خشکسالیهای پیاپی نیز مردم گرسنه و محروم را به عصیان وامیداشت.
مزدک در زمان حکومت قباد دعوی پیامبری کرد.
مزدک از روحانیون مانوی بود و بر پایهٔ آموزههای مانی در باب آفرینش و جهان دیگر معتقداتی ویژه داشت. وی به دو اصل نور و ظلمت و رهایی نهایی نور معتقد بود و میگفت انسان باید از علایق دنیوی بپرهیزد تا هرچه بیشتر به رهایی نور از بند ظلمت ماده یاری داده باشد. اما وی به خلاف مانی ازدواج را منع نمیکرد و داشتن یک همسر را کافی میدانست. مزدکیان همچینین گیاهخوار بودند و باور داشتند که با کردار نیک و بدون انجام امور ظاهری دینی میتوانند رستگار شود.
چنین بر میآید که مزدک ازدواج زنان با مردانی بیرون از طبقات روحانی و اشرافی را جایز دانسته و داشتن بیش از یک زن را ناروا میشمرده چرا که بنا بر گواهیهای متعدد تاریخی در مورد شمار بسیار زیاد زنان در شبستانها و حرم سراهای ساسانی سخن مکرر آمدهاست
از نظر اجتماعی مزدک از استاد خود، زرتشت خورگان، پیروری میکرد که سالها در بیزانس به سر برده بود و با کتب فلسفی یونان از جمله جمهور افلاطون آشنایی داشت. مزدک با توجه به جنبه علمی این معتقدات میگفت خداوند مواهب حیات را برای استفاده همگان آفریدهاست. اما حرص و زیاده خواهی و انباشتن مال به خشونت و بدرفتاری و نابرابری میانجامد. این گونه باورها با نظام اجتماعی عصر ساسانی به هیچ روی سازگار نبود. زیرا در آن جامعه، طبقات از یکدیگر جدا بودند و کسی نمیتوانست، ولو به لیاقت و استعداد، از حد اجتماعی خود تجاوز کند. مزدک که سخنوری ورزیده بود و نفوذ کلام بسیار داشت به هواخواهی مردم مستمند از درباریان میخواست که دست به تعدیل ثروت زنند.
بدین ترتیب، نهضت مزدک به انقلابی اجتماعی تبدیل گردید و، با آن که مزدک پی روان خود را از ستیز و کینه جویی منع کرده بود، کار به خشونت و افراط کشید. اما آنچه که از آن به عنوان اشتراک در زن و خواسته نام برده شدهاست نه دزدیده شدن زنان حرمسرا بوده و نه دزدی مال و اموال نجبا چرا که مزدک خود روحانی معتقدی بودهاست. آنچه که در این قیام رخ داد واکنش روستاییان به فشار و ظلمی بود که بر آنها میرفت. علاوه بر آن آیین عیاشی دسته جمعی به سبب آنکه از آیینهای باستانی روستاییان بوده در میان آنان مرسوم بود. در این میان بعضی نجبا نیز به صف مزدکیان پیوستند. قباد، شاهنشاه ساسانی، نیز خود با اصلاحات اجتماعی موافق بود و از مزدک حمایت میکرد. اما بعدها بر اثر وقایعی تغییر رای داد. در پایان شاهنشاهی قباد، پسرش خسرو اول، که بعدها انوشیروان لقب گرفت، مجلس مناظرهای ترتیب داد که در آن روحانیان زرتشتی و مسیحی حریف مزدکیان بودند. مزدکیان مغلوب و قتل عام شدند. گفتهاند که در یک روز دوازده هزار مزدکی کشته شد. کتابهای ایشان را سوزاندند و اموالشان را مصادره کردند.
پیام مزدک { موبد شورشي }

ثعالبی از قول مزدک مینویسد: «خداوند وسیله معیشت را در زمین نهاد تا مردم آنها را به تساوی میان خود تقسیم کنند چنانکه هیچ یک از آنان نتواند بیش از سهم خود بگیرد، اما مردم به یکدیگر ستم ورزیدند و در پی آن بر آمدند تا بر دیگری برتری یابند؛ زورمندان ناتوانان را بشکستند روزی و دارایی را برای خود گرفتند. بسیار ضروری است که از توانگران بگیرند و به تهیدستان دهند چنانکه همه در دارایی برابر گردند. هر آنکه در خواسته، زن و کالا فزونی حق او بر آنها بیش از دیگران نیست.»
فردوسی بزرگ چنین میگوید:
همیگفت هر کو توانگر بود/تهیدست با او برابر بود
نباید که باشد کسی بر فزود/ توانگر بود تار و درویش پود
جهان راست باید که باشد به چیز/ فزونی فزونی توانگر حرامست نیز
زن و خانه و چیز بخشیدنیست/ تهیدست کس با توانگر یکیست
من این را کنم راست تا دین پاک/ شود ویژه پیدا بلند از مغاک
محمد بن عبدالکریم شهرستانی هم مینویسد: مزدک مردم را از مخالفت، دشمنی و کشتار باز میداشت. چون بیشتر درگیریها به سبب مال و ثروت و زن روی میدهد.
بدین ترتیب او خواستار مساوات و برابری مردم و مالکیت و توزیع عادلانه زن و خواسته بودهاست. با بررسی و غور در ساختار نظام ساسانی و قوانین حقوقی مربوط به زنان ساسانی میتوان به درستی فهمید که مزدک برای کاستن امتیازات طبقات بالا، تعدیل و تغییر قوانین به سود تهیدستان تلاش میکردهاست. از جمله توزیع ثروت از طریق تقسیم اراضی بزرگ، جلوگیری از احتکار، تعدیل سهم مالکان از بازده زمین، ادغام آتش مقدس و کاستن تعداد آتشکدهها و ساده کردن سازمان دستگاهی موبدان زرتشتی و به دنبالش کوتاه کردن دست روحانیون در امور اجرایی کشوری
اما افکار مزدک پس از او قرنها همچنان پنهانی دوام داشت و انتشار مییافت. نیم قرن پس از او، پسر خاقان بزرگ ترکان غربی، به همراهی فقرا و محرومان اطراف، بخارا را متصرف شد و زمین داران و بازرگانان بزرگ را مجبور به فرار کرد اما خود نیز سرانجام سرکوب شد. در قرن هشتم میلادی نیز در خوارزم براساس عقاید مزدک عصیانی صورت گرفت که دیری نپائید و از هم پاشید.
تعالیم مزدک برای همیشه در اذهان تودههای ایرانی ماندگار شد و هر ازگاهی از جائی بهشکلی سر برآورد. در تاریخ ایران چندین متفکر بزرگ تظاهر به مسلمانی میکردند، ولی تراوش فکرشان همان است که مزدک گفته بود. در میان اینها خَیّام و سهروردی (شیخ اشراق) و عین القضات همدانی از همه بارزترند. آندسته از شعرای ایرانی که که ترویج فکر آزادیِ انسان و شادزیستی و دوری از اندوه و آزار انسان و موجودات زنده کردهاند تعالیم مزدک را بازتاب دادهاند. جمعیت «اخوان الصفا» که در سدهٔ چهارم هجری در بصره توسط هفتتن از ایرانیانِ دوزبانه پایهگذاری شد و اصول و فروعِ عقایدشان را در ۵۱ جزوه بهنام «رسائل إخوان الصفاء» منتشر کردند (و بهزودی جریانی بهنام «باطنیان» از درون تعالیمشان بیرون آمد)، از جهات بسیار زیادی بازتابدهندهٔ تعالیم مزدک بودند. حتی در بیرون از ایران نیز آثار تعالیم مزدک را در میان برخی از متفکران ظاهراً مسلمان میبینیم. مثلا، ابوالعَلاء مَعَرّی در سرودههایش یک مزدکی تمامعیار است.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
28th December 2009
|
#38
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
7- جنبش موالی

به هنگامیکه عربان به سوی ایران زمین تاختند بر خلاف اصول اسلام که اوای برابری و برادری سر میداد شهرها و قلعههای بسیاری را ویران بساختند و دودمانهای زیادی را ازمیان برداشتند. عربان مال و ثروت توانگران و اغنیا را غارت نموده و غنایم وانفال نام نهادند و دختران و زنان ایرانی را در بازارهای حجاز به نامهایی بسان سبایا و اسرا فروختند و از کشاورزان و پیشه وران ایرانی که اسلام را نمیپذیرفتند به زور باج گرفته و نام جزیه بر ان نهادند. بدیهی است که تمامی این اعمال در سایه تازیانه و شمشیر انجام میپذیرفت. اما ایرانیان نیز که به ویژه پس از تأسیس سلسله موروثی امویان به دست معاویه بن ابوسفیان که پایههای حکومت خویش را برپایه برتری نژادی اعراب و تحقیر غیرعربان بنا نهاده بود مورد ستم وازار بیشتری نسبت به دوران حکومت خلفای راشدین قرار گرفته بودند و بسیار پست شمرده میشدند و با انان بسان بندگان رفتار میگشت و موالی خوانده میشدند سکوت اختیار نکرده و از هر فرصتی سود جسته و برای بدست اوردن فر و شکوه پیشین خویش تلاش نموده و برای خلفا دردسر فراهم میساختند.
با توجه به مطالب بیان گشته ؛ در این مقوله سخن وبحث برانست تا دو موضوع مورد بررسی قرار گیرد: ۱- واژه موالی به چه معنا است و جنبش موالی چگونه به وجود امد و عوامل موثر در تکوین و یافت شدن ان چه بود ؟
۲- شیوههای مختلف مبارزه موالی با سیاستهانی نژادگرایانه و به دور از تعلیمات اسلامی اعراب چه بود ؟
بدین سبب در ابتدا تعریف مختصری از موالی و اینکه به چه معنی است ارائه گشته و سپس واکنش ایرانیان در برابر اعراب را پیش از برپایی جنبش موالی خلاصه وار شرح داده و انگاه وارد بحث اصلی خواهیم گشت.
وجه تسمیه موالی
مولی که جمع آن موالی است در زبان عرب واجد چندین معنا است و یکی از از مفاهیم ان بنده میباشد (زیدان ؛ جرجی ؛ تاریخ تمدن اسلام ؛ ترجمه علی جواهرکلام ؛ چاپ نهم ؛ تهران : امیرکبیر ؛ ۱۳۷۹؛ ص۲۲۷) از سوی دگر در برخی از کتابهای تاریخی و ادبی تمام ملل غیر عرب که تحت تسلط عرب درامده بودند موالی خطاب گشتهاند (ممتحن ؛ حسینعلی ؛ نهضت شعوبیه ؛ چاپ دوم ؛ تهران : باورداران ؛ ۱۳۶۸؛ ص۱۳۲) همچنین اعراب هرگاه مالک ؛ بنده خویش آزاد میساخت؛ ارتباط و پیوستگی میان این دو را پس از ازادی (ولا) و بنده ازادشده را مولی میخواندند. چنانکه زیدبن حارثه را مولای پیامبر میگفتند چونکه محمد(ص) اورا ازادنموده بود (همان ؛ص۱۳۱)و البته با توسعه و پیشرفت اسلام به سبب زیاد گشتن بندگان ازادشده اعراب ! طبقه اجتماعی نوینی تحت عنوان موالی پدیدار گردید. (همان ؛ ص۱۳۳) با اغاز دوران حکومت امویان که حکوت اسلامی کاملاً به سلطنتی سیاسی تبدیل گشت و حکومتی متعصب در عربیت بنیان گرفت غیرعربان مقام ومنزلتی بسیارپست و پایین یافتند و چه اهل ذمه و چه تازه مسلمانان غیرعرب از کارگزاران اموی جور وستم بسیار دیدند و رسما از سوی خاندان اموی لقب موالی دریافتند. با توجه به مطالب گفته شده میتوان اذعان داشت که موالی طبقه وگروهی در جامعه اسلامی ان روزگاران بودند که نژاد و تباری غیر عرب داشتند و میهن انان تحت سلطه اعراب درامده بود و البته این طبقه لزوما مسلمان نبودند و در میان اینان از اهل ذمه نیز یافت میشد و از نظر مقام و موقعیت اجتماعی پس از بردگان وکنیزکان در پست ترین طبقه اجتماع قرار میگرفتند.
واکنش ایرانیان در برابر اعراب پیش از آغاز جنبش موالی
هنوز دوسالی از شکست لشگریان ایران از سپاهیان عرب در نبرد روی داده به جنگ نهاوند سپری نگشته بود که عمربن خطاب خلیفه دوم در مسجد مدینه ترور و کشته شد (ذی الحجه سال ۲۳ هجری). ضارب او فردی ایرانی به نام فیروز و نامور به ابولولو بود که گویا در نبرد جلولا اسیر دست اعراب گشته بود. (زرین کوب ؛ عبدالحسین ؛ تاریخ ایران بعد از اسلام ؛ چاپ هشتم ؛ تهران : امیرکبیر ؛ ۱۳۷۹ ؛ص۳۴۱) طبری زادگاه وی را نهاوند میداند (طبری ؛ محمدبن جریر ؛ تاریخ طبری ؛ ترجمه ابوالقاسم پاینده ؛ جلد سوم ؛ چاپ دوم ؛ تهران : اساطیر ؛ ۱۳۶۵ ؛ ص۲۶۳). و الیته میتوان کشته شدن خلیفه به توسط فردی از تبار ایرانیان را نشانه ونمادی از خشم کینه ایرانیان نسبت به اعراب برشمرد. از سوی دگر در شهرها و مناطق مختلف ایران هرگاه فرصتی مهیا میگشت مردم سر به شورش و طغیان برمی داشتند. به عنوان نمونه میتوان به شورش مردم کوره شاپورخواست و کازرون پس از مرگ عمربن خطاب اشاره داشت. (تاریخ ایران بعد از اسلام ؛ ص ۳۴۸) بعد از قتل عثمان نیز و همچنین هرزمان که شهرهای بصره وکوفه تعویض حاکم را به خویش میدیدند در نقاط مختلف ایران نهضتها و قیامهای محلی رخ میداد. به عنوان نمونه میتوان شورش مردمان شهر استخر را پس از مرگ عثمان گواه اورد. (همان ؛ ص ۳۴۹) حتی به عهد خلافت علی (ع) خراسان صحنه قیام و شورش بود و مردمان شهرهایی بسان نیشابور از پرداخت جزیه و خراج به اعراب خودداری نمودند. (همان ؛ ص۳۵۱) به هرحال میتوان قاطعانه بیان داشت که ایران وایرانیان تا مدتها پس از شکست نهاوند و حتی به ایام خلافت عثمان وعلی (ع) روزگار را به رخوت وسستی سپری نکردند و همواره به مبارزه وجدال با اعراب مهاجم مشغول بودند.
چگونگی و علل برپایی جنبش موالی

با شهادت علی ابن ابیطالب (ع) در مسجد کوفه خلافت معاویه بن ابوسفیان اغاز میگردد. فردی که با حلم و تدبیر خویش خلافت به دست امده با کید و مکر را به حکومتی موروثی در میان خاندان خویش مبدل ساخت و خلافت اسلامی را به حکومتی کاملاً عربی و برپایه تحقیر ملل غیرعرب استوار ساخت. (نهضت شعوبیه ؛ ص ۱۴۶و تاریخ ایران بعد ازاسلام ؛ ص۳۵۲) در واقع حکومت امویان را چیزی به جز ارتجاع و بازگشت به جاهلیت عرب پیش از اسلام نمیتوان نامید ؛ زیرا به جز دوره کوتاه مدت خلافت عمربن عبدالعزیز تمامی خلفای این سلسله خشونت وتنفر نسبت به موالی و غیرعربان را پیشه خویش کرده بودند (تاریخ ایران بعداز اسلام ؛ ص ۳۵۳) و این همه در حالی بود که پیامبر اکرم فرموده بود (لا فضل لعربی علی العجمی الا بالتقوی). امویان را اعتقاد براین بود که فقط کسی که خون خالص عربی در رگ و ریشه اش باشد سزاوار فرمانروایی خلق است و سایر نژادها برای خدمت به اعراب و انجام کارهای پست افریده شدهاند (نهضت شعوبیه ؛ ص ۱۴۵)
با توجه به چنین طرز تفکری که در ذهن اعراب و به ویژه امویان ریشه دوانیده بود طبیعی بودکه ستم وجور و اهانتهایی گسترده نسبت به موالی انجام گیرد. برخی از این موارد ستم و تحقیر برای اثبات صدق گفتار در ذیل میاید :
- اعراب بر موالی مباهات مینمودند که ما شما را از بردگی و اسارت ازاد ساختیم و از کفر و شرک و پلیدی نجات داده و به اسلام رهنمون ساختیم. ما شما را با شمشیر سعادمند ساختیم و با زنجیر به بهشت کشاندیم. پس همین دلیل کافیست تا بدانید ما از شما برتریم. (همان ؛ ص ۱۴۶)
ـ اعراب معمولاً کارهایی را برعهده موالی مینهادند که از اهمیت واعتباری برخوردار نباشد. به عنوان نمونه شغل قضاوت به هیچ عنوان به موالی واگذار نمیگردید ؛ چرا که به عقیده عرب این قبیل مقامات شایسته مردم پدردار و با خانواده بود و کسی باید دارای این مقام گردد که اصل و نسب پرافتخاری داشته باشد (تاریخ تمدن اسلام ؛ ص۶۸۹)
- اقتدا نکردن اعراب به موالی در خواندن نماز از دیگر موارد پست شماری موالی محسوب میشود. و جالب انست که اگر هم بالفرض اعراب به موالی اقتدا مینمودند به انان میگفتند که برای فروتنی و تواضع نسبت به خداوند چنین کاری انجام دادهایم. (همان ؛ ص ۶۸۹)
- عربان به هنگام مهمانی موالی را ولو اینکه دانشمند و متقی و مومن بود اجازه نشستن بر سر سفره نمیدادند و او او را بر سر راه مینشاندند تا همگان دریابند که او از اعراب نمیباشد. (نهضت شعوبیه ؛ ص۱۴۶)
- معاویه بن ابو سفیان بدان حد موالی را پست میشمرد که از بیم انکه انان به سبب افزون گشتن تعدادشان دردسرساز گردند تصمیم به نابودی و سربه نیست نموده انان و یا حداقل برخی از انان گرفت لیکن سرانجام بر اساس مشورت یارانش از اجرای چنین تصمیمی خودداری نمود. (همان ؛ ص۱۴۸) به واقع با از این جریان میتوان به عمق تفکر نژادپرستانه عربان پی برد ؛ خلیفه مسلمین به حدی این موضوع به ذهنش لانه کردهاست که انگار میخواهد هزاران گوسفند را سر ببرد و هیچ عیبی هم در این عمل نمیبیند.
- اعراب موالی را به کنیه صدا نمیکردند و موالی را از داشتن کنیه منع میساختند (تاریخ تمدن اسلام ؛ ص ۲۲۸) در حالیکه یکی از رسوم و افتخارات اعراب خواندن یکدیگر به کنیه بود.
- عربان با موالی هرگز در یک ردیف راه نمیرفتند و آنان را علوج یعنی خدانشناسها و نادانان میخواندند. (همان ؛ ص۲۲۸)
- اگر کسی از اعراب میمرد موالی را اجازه نمیدادند تا به همراه دیگران بر آن میت نماز گذارند. (همان ؛ ص۶۶۹)
- حجاج بن یوسف حاکم عراق به روزگار امویان بر دستان موالی داغ مینهاد و نشان میگذاشت تا از سایر طبقات شناخته شوند. (نهضت شعوبیه ؛ ص۱۴۹)
- حجاج پس از شکست دادن ابن اشعث ؛ ان دسته از موالی را که در معیت او بودند دستگیر نمود و برای انکه انان را پراکنده سازد و از اجتماع مجددشان جلوگیری نماید دستور داد تا به دست هریک از انان نام سرزمینی را که بدانجا تبعید میشوند خالکوبی نموده و داغ زنند. (تاریخ تمدن اسلام ؛ ص۲۲۸)
- اعراب به هنگامیکه چیزی میخریدند و به خانه بازمیگشتند اگر در میان راه با یکی از موالی روبرو میگشتند او را مکلف میکردند تا وسایل را به مقصد رساند (نهضت شعوبیه ؛ ص ۱۵۲)
- اگر عربی پیاده بود و فردی ازموالی را سواره میدید مولی را وادار میساخت تا مرکب خویش را در اختیار او قرار دهد. (همان ؛ ص۱۵۲)
- اعراب زن دادن به غیر عرب را نوعی بردگی و بندگی وننگ میدانستند ؛ آنان حاضر بودند حتی دختران خویش را به افرادی از پست ترین قبایل عرب شوهر دهند امّا به هیچ وجه رضا به ازدواج انان با فردی از عجم نمیدادند. (تاریخ تمدن اسلام ؛ ص ۷۰۰)
- موالی اجازه نداشتند بدون اجازه اربابان سابق ؛ دختران خویش را شوهر دهند. (همان ؛ ص ۷۳۱-۷۳۲)
- به هنگام نبرد ؛ اعراب موالی را با پای پیاده و شکم گرسنه به اوردگاه میبردند و به انان اجازه سوار گشتن بر اسب و شتر را نمیدادند و پس از جنگ حتی اندک سهمی از غنایم به انان نمیدادند.
با توجه به موارد فوق و صدها نمونه مشابه دگر و اینکه کار غرور و خودپسندی اعراب درعصر امویان به حد افراط رسید بزرگ زادگان و ازادگان ایرانی را طاقت به سرامد و به قصد انتقام برخاستند. و البته برای پیروزی به دو گروه تفکیک گشته و دو روش متفاوت را درپیش گرفتند :
۱- شعوبیان که اشکارا بر ضد برتری عرب به مبارزه فرهنگی روی اوردند و مبارزات کلامی را پیشه خویش ساختند و مدعی گشتند که عرب را نه تنها هیچ مزیتی بر اقوام دیگر نیست بلکه خود از هر مزیتی عاری است.
۲- طرفداران مبارزه مسلحانه که با ال علی (ع) و خوارج و سایر دشمنان بنی امیه همدست گشتند و به نبرد رویاروی با امویان دست یازیدند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
28th December 2009
|
#39
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
8- جنبش شعوبیه { آزاد مردان ايراني }

پس از حملهٔ اعراب به ایران و گذار از روند اشغال جنبشهای مردمی بسیاری در برابر اشغالگران سازماندهی شد. یکی از این جنبشها نهضت شعوبیه بود که از پیش از سده دوم هجری آغاز و تا پس از سده پنجم هجری دوام یافت.
پیدایش شعوبیه
این جنبش به رهبری ایرانیان آنچنان گیرایی و کششی داشت که تودههای بزرگی از رستههای گونه گون اجتماع را به خود کشید و تبلیغات ایشان به اندازهای بود که دیگر ملل و حتا عربها نیز به جرگهٔ آن در آمدند. گواه این سخن گسترهٔ نامهای سرشناس شعوبیه در کتابهای تاریخی و ادبی است
علت برپایی جنبش
چرایی برپایی چنین جنبشی به رفتار عرب با ایرانیان و نژادهای ناعرب باز میگردد. نمونهای از این نگرش نژادپرستانه را از گفته نویسندهای عرب میآوریم: جاحظ مینویسد:«به عبید کلابی که مردی فقیر بود گفتم: میل داری هجین باشی(هجین=کسی که پدرش عرب و مادرش از نژاد دیگر باشد) و در مقابل هزار جریب از آن تو باشد؟ عبید گفت: هرگز زیر بار این پستی نمیروم[!] گفتم امیرالمومنین هجین و کنیز زاده بود. گفت: خدا رسوا کند کسی را اطاعت این خلیفه کند.»
اعراب با عجمیان حتی بعد از گرویدن به اسلام به عنوان انسانهای درجه دوم برخورد میکردند. حتی در بصره مسجد موالی که تازه مسلمانان بودند از دیگران جدا بود. امویها با استناد به احادیث مجعول زبان مردم عجم را تحقیر میکردند. مقدسی در احسن التقاسیم یکی از این احادیث را بدین مضمون نقل نمودهاست:«مبغوض ترین زبانها در نزد خدا زبان فارسی است، و زبان خوزستان زبان شیطان است و زبان اهل جهنم زبان بخارایی و زبان اهل جنت زبان عربی است.» تعصب امویها به حدی بود که قتیبه بن مسلم والی خراسان، علیه کسانی که خط خوارزمی مینوشتند و سنت علمی سرزمین خود را میشناختند با شدت عمل برخورد میکرد. در این میان عجمیان نیز بی کار ننشستند و به جعل احادیث و نقل روایات در برتری ذاتی عجم بر عرب پرداختند که آهسته آهسته این مناقشات رنگ علمی به خود گرفت. در طی این مدت یک طبقه دانشمند از عجم با زبان عربی آشنایی کامل پیدا نمودند و دین و فرهنگ اسلامی را فرا گرفتند که منازعات بین عرب و عجم بدین ترتیب در سطحی علمی جریان پیدا کرد و علما و دانشمندانی که مخالف امویها بودند موضعی جدی اتخاذ نمودند. مباحثات و منازعات از صورت تفاخر رنگ جدی به خود گرفت و و مخصوصا دانشمندان عجم را بر آن داشت که به جستجوی مفاخر و تاریخ کهن بپردازند. شعرا و خطبای عجم که به زبان عربی مسلط بودند وارد معرکه شدند و در این میان حتی شعرای عرب نیز زبان به ستایش مفاخر و نژاد عجم زبان گشودند. جاحظ کار را به جایی رسانید که هموطنان خود را «طبقه بی دانش» میخواند.
مورخان نیز برای احیای تاریخ و سنتهای باستانی کوشیدند کسانی چون حمزه بن الحسن اصفهانی و دینوری کتب خود را تحت تأثیر روح میهن پرستی تالیف نمودند و قسمت زیادی از آثار خود را به تاریخ گذشته عجم اختصاص دادند. ابن مقفع آشکارا از دین مانی حمایت مینمود. دفاع مقفع از دین مانی دلیل مذهبی نداشت بلکه ناشی از حس ملی وی بود. مجموع این تحولات منجر به بر پایی جنبش «شعوبیه» گردید که شاخص جنبش قومی عجم از نظر اعراب شمرده میشد. عربها در نوشتههای این گروه مورد حمله و تحقیر قرار میگرفتند. احیای مجدد روح ملی که از اهداف شعوبیه بود در نبرد قلمی منحصر نماند بلکه جنبشهای سیاسی و حتی قیامهای نظامی به وجود آمد که اندیشهٔ تشکیل مجدد دولتهای ساسانی و هخامنشی را در سر میپروراندند.
نتا یج جنبش شعوبیه
شعوبیه یکی از کنشهای سرنگونی امویان و بر سر کار آمدن عباسیان بود.شعوبیه با این که نگرش و پشت گرمیشان به فرهنگ ایرانی در برابر آنچه عرب بدان میبالید بود ولی گهگاه از سلاح دین اسلام نیز سود میبرد.
برای نمونه استناد به آیههایی از قرآن مانند آیهٔ ده سورهٔ حجرات؛آیهٔ ۶۴ سورهٔ آل عمران و پیشاپیش همهٔ اینها گفتهٔ قرآنی نام آشنای «الاعراب اشد کفراً و نفاقاً»، در بین ایشان کاربرد داشتهاست.
شعوبیان در سال ۱۰۱ هجری نمایندگانی نزد امام محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم فرستادند و با او به عنوان امام بیعت کردند و دست وفاداری در راه سرنگونی امویان دادند. بیشترین نهال جنبش در خراسان بزرگ کاشته شد.اینان در پی راهی برای پاسخگویی ستمهای حجاج و قتیبه و مهلب و دیگر ستمگران عرب بودند.
به عبارتی شعوبیه گرویدن زرتشتیان را به اسلام آسان ساخت. گیرشمن می گوید: ملت ایران در برابر همه تهاجمات مقدونیه، عرب، مغول، ترک نه تنها توانست نیروش ادامه زندگی خوش را حفظ کند بلکه همچنین توانست این عناصر خارجی را ایرانی سازد، این ملت در طی تاریخ متمادی خویش نیروش حیاتی خارق العادهای نشان داده است.
این نیروی خارق العاده همان فرهنگ کهن و ریشه دار ایرانی ایست. نهضت شعوبیه هم به طریق تکیه بر معیارهای ایرانی مانند نهضت مرجئه و ... سرانجام به کاهش اختلافات اجتماعی میان مسلمانان عرب و ایرانی شد که در آن فضای جدید، مسلمانان قدیم و جدید زمینهای مشترک یافتند.
این نهضت با وجود اینکه گاهی به بیراهه رفت اما در کل باعث یک رنگ شدن ملت شد.
چهرههای نامدار شعوبی
1. اسماعیل نسائی(۴۰-۱۳۲ (قمری))
2. زیاد عجم(۷۰-۱۲۰ (قمری))
3. بشار پسر برد(۹۵-۱۶۸ (قمری))
4. حسام پسر عدا(درگذشت ۲۰۹ (قمری))
5. ابوالحسن علی مدائنی(۱۳۵-۲۱۵ (قمری))
6. ابوحاتم سجستانی(۲۵۵ (قمری))
7. ابوعبدالله محمد مرزبانی(۲۹۷-۳۷۸ (قمری))
8. ابویعقوب خریمی
9. ابراهیم پسر ممشاد(سده سوم هجری)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
28th December 2009
|
#40
|
|
تاریخ عضویت: Apr 2007
نوشته ها: 4,865
تشکر از دیگران: 3,761
تشکر شده 6,731 بار در 3,456 پست
|
|
|
9- جنبش سیاه جامگان

جنبش سیاهجامگان به رهبری ابومسلم خراسانی یکی از اولین مقاومتهای مسلحانه و سازمان یافته در چهار چوب اسلام و در واقع علیه اسلام درهمان سده نخست و دوم هجری بود. سیاه جامگان یا ابومسلمیان نخست جنبشی را علیه ظلم و زور کارداران خلیفه در ایران سازماندهی کردند و سپس هنگامی که ابومسلم شهرت یافت و نهضت سیاه جامگان سراسری شد، آنان توانستند که خلافت را از خاندان امویان به عباسیان را منتقل کنند.
چون عامل این انتقال در اصل ابومسلم بود، بدین دلیل دستگاه خلافت بوحشت افتاد که او روزی حتما سر خلیفه را نیز زیر آب خواهد کرد. در نتیجه منصور خلیفه عباسی بنای دشمنی با ابو مسلم و بهانه جوئی از ابو مسلم را نهاد. خلیفه عباسی قادر شد او را که در خراسان و سراسر ایران محبوبیت کسب کرده بود، با حیله و نیرنگ به بغداد فراخواند و با دسیسهای به قتل رساند.
ابومسلم خراسانی
ابومسلم خراسانی (ابومسلم عبدالرحمان بن مسلم خراسانی و در اصل بهزادان پسر وندادهرمز)، با کنیهٔ «ابوایوب» (بعضی او را ابومسعود گفتهاند)، از سرداران بزرگ ایرانی پس از اسلام است. اسم پدر او را بعضی عبدالله و برخی میسره آوردهاند. مرگ او به سال ۱۳۴ ه.ق. در اریحا روی داد و جسد او را به اورشلیم بردند و در آنجا بخاک سپردند.
نام و کنیه
نام و نسب او را در مآخذ مختلف به وجوه گوناگون آوردهاند. از پارهای از روایات چنین برمیآید که نام و کنیه ابومسلم نخست ابواسحاق ابراهیم بن حیکان بوده است. بعضی منابع او را ابو مسلم عبدالرحمان بن مسلم و برخی ابو مسلم عبدالرحمن بن عثمان بن سیار و بعضی دیگر ابو اسحاق ابراهیم بن عثمان بن بشار بن شیدوش پسر گودرز دانستهاند. چندین روایت برای ابومسلم و نیاکان او نامهای ایرانی برشمردهاند. یک سلسله نسب این است: بهزادان بن بنداد هرمز بر همین مبنا، نام پدر ابومسلم پیش از اسلام آوردنش، بنداد بوده و بعد به عثمان تغییر یافته است. در یک روایت دیگر نام جد او را شنفیر روز(احتمالاً تصحیف شهفیروز)آوردهاند در برخی از این تبارنامهها، نسب ابومسلم یکباره پس از نام نیایش، به شیدوش(=شیدوخش) فرزند گودرز میرسد که از فرزندان بزرگمهر شمرده شدهاند. و در کتاب محاسن اصفهان(تالیف مفضل بن سعد ما فروخی اصفهانی) وی از نوادگان رهام پسر گودرز از پهلوانان بزرگ شاهنامه شمرده شدهاست. به نظر می رسد زمانی که ابومسلم نزد ابراهیم امام آمد،ابراهیم بنا بر احتیاط لازم دید تا او نام و کنیة خود را به بومسلم،عبدالرحمن بن مسلم تغییر دهد.
تولد و نژاد
در یک روایت گفته شده که ابومسلم به هنگام ورود به خدمت محمد بن علی و سپس آمدنش با ابوموسی به کوفه،۲۰ ساله بوده است با توجه به تاریخ درگذشت محمد بن علی(۱۲۴یا۱۲۵ق)،میتوان تولد ابومسلم را بین سالهای ۱۰۰تا۱۰۵ق تعیین کرد و در برخی مأخذ سال تولد او صریحاً ۱۰۰ق ذکر شده است. در مورد نژاد ابومسلم و محل تولدش اختلاف زیادی است که به نظر می رسد منشاء عباسی داشته باشد. به طوریکه پدر او را یمنی دانسته و یا او را کنیزه زاده ای در خانه آلمعقل در کوفه نامیده اند. اما در روایات بی طرفتر چنین دریافت میشود که پدر او از خاندانهای قدیمی ایرانی بوده که سلسله خود را به شاهان قدیم کیانی نسبت میداده اند. محل تولد او را برخی «فریدن» اصفهان دانستهاند و دستهای وی را از ناحیه «فاتق» اصفهان میدانند که بعدها به خراسان رفتهاست. عدهای وی را اهل روستای «سنجرد» یا«ماخوان» مرو دانستهاند. بر طبق برخی روایات خاندان او از موالیان مردی خزاعی بوده اند که بسیار سختگیری در خراج میکرده و آنها را مورد ظلم بسیار قرار داده بود. لذا از نزد او گریخته و به ادریس ابن معقل عجلی پناه بردند که از زمین داران منطقه بود. در این روایت همچنین سخن از نیای مادری ابومسلم میرود که سرپرستی او را برعهده داشته است. پس پدر ابومسلم،احتمالاً بسیار زود-پیش یا اندکی پس از تولد او-در گذشته بوده است. نخستین کس از طرفداران عباسی که ابومسلم با او آشنا شد،ابوموسی سرّاج است. او شغل سراجی و لگام سازی داشته و برای فروش مصنوعات خود به نواحی جبل و خاصّه اصفهان سفر میکرده و اهل کوفه بوده و از بزرگان امر دعوت بوده است ابوموسی، نامههای هواداران کوفی را که به سبب شغلش کمتر سوءظن برمیانگیخت، نزد محمد بن علی میبرد به روایتی ابوموسی با پدر ابومسلم نیز آشنا بود و همو ابومسلم را به ابوموسی سپرد و او در ۷سالگی با ابوموسی به کوفه آمد. بر همین اساس ریشه روایاتی که اور را کنیز زاده خاندان آل معقل دانسته اند آشکار میشود.
ورود به حرکت ضد اموی در کوفه
زمانی که ابومسلم به کوفه آمد گروهی از رجال عباسی دستگیر شده در زندان بودند ابومسلم که به عنوان غلام آل معقل،به نزد ایشان رفت و آمد میکرد و نقش واسطة رجال محبوس و آزاد را همچون ابوموسی سراج داشت.از سوی دیگر روایت بسیار نادر ولی مهمی در دست است که نشان میدهد ابومسلم با دیگر شیعیان کوفه بیارتباط نبوده است. از جمله او از جنبش مغیره حمایت کرد.
از حدود سال ۱۲۰تا۱۲۴ق خبر اندکی از فعالیتهای او به دست رسیده به نظر میرسد به فعالیتهای اقتصادی دست زده است. در این دوران جنبش دعوت عباسی نیز خاموش بود که دلایل متعددی داشت یکی از آنها مرگ محمد بن علی و جانشینی ابراهیم امام بود که مدتی برای سازماندهی مجدد میطلبید. در این دوران ابومسلم احتمالان برای جلوگیری از ایجاد سوءظن میان امویان به عنوان غلام میان سران اصلی دعوت رد و بدل میشد تا اینکه در نهایت به نزد امام ابراهیم راه یافت. در باب این آشنایی چنین نقل شده که
« ابراهیم امام که گفتهاند از زیرکی و هوشمندی ابومسلم در شگفت شده بود، دربارة او از ابوسلمه پرسید و ابوسلمه بنا بر این گزارش او را آزاد کردة خود خواند و گفت که میتواند او را به ابراهیم واگذارد،و ابراهیم پذیرفت »
ابومسلم مدتی-ظاهراً یکی دو سال-نزد ابراهیم ماند و چندان به وی نزدیک بود که همگان گمان میبردند که بندة اوست
پاك سازي خراسان از اعراب
در باب رفتن ابومسلم به خراسان و بردن نامه ابراهیم روایات متعددی نقل شده است. در خراسان مخالفان اموی به علت عدم حمایت ابراهیم از جنبش زید بن علی و برخی مسایل دیگر با ابراهیم اختلاف نظر داشتند لذا در نهایت ابراهیم کار خراسان را به ابومسلم سپرد و هواداران خویش را به طاعت از او دستور داد. ابراهیم در باب این ماموریت به ابومسلم چنین پند داده است:
« گفتهاند که ابراهیم پیش از آنکه ابومسلم را گسیل کند،به او گفت: ای عبدالرحمان، تو از ما اهل بیت هستی «اِنّکَ رجُلً مِنّا اهل البیت» و سپس سفارش کرد که بایمانیان نیکو رفتار کند و با ایشان باشد،چه قیام جز به یاری آنان به جایی نرسد،اما به ربیعه بدگمان باشد و در کار مضریان نیکو بنگرد که ایشان دشمنان خانگی هستند و هر که را از آنان که دربارة او بدگمان است،بکشد و اگر توانست در خراسان یک تن عرب زبان برجای نگذارد و حتی از کشتن بچهای که دربارة او بدگمان است،درنگذرد و دیگر آنکه با سلیمان بن کثیر مخالفتی نکند (یعقوبی،۲/۳۴۲؛طبری،۷/۳۸۴-۳۸۵، العیون، ۱۸۴؛مقریزی،المقفی،۴/۱۳۶،النزاع،۹۵-۹۶). »
برخی از مورخین عرب در باب صحت این گفته تردید داشته اند. با این حال با توجه به تکیه عباسیان بر ایرانیها برای پیروزی و اینکه برای هدف خود از هیچ اقدامی رویگردان نبودند و همچنین دستگیری و قتل امام ابراهیم که به دلیل مطالب موجود در نامههایش بوده این مساله را چندان تردید پذیر نمیسازد. ابومسلم در سهشنبه ۹شعبان ۱۲۹ به قریة فنین-در اطراف مرو وارد شد و در آنجا مسکن گزید و چند تن از داعیان را برای اعلام آمادگی هواداران، به طخارستان، مرورود و خوارزم گسیل کرد. او روز عید فطر ۱۲۹ قمری را برای آشکار ساختن دعوت تعیین کرد. در روز عید فطر۱۲۹ ،در اواخر بهار، همه هواداران نماز را به امامت سلیمان بن کثیر برپاداشتند و گفتهاند که سلیمان به امر ابومسلم،نماز و خطبه را برخلاف ترتیب امویان به جای آورد.سپس نیز همگی شادمانه به طعامی نشستند که ابومسلم فراهم کرده بود. بعد از آن گروه گروه برای اعلام پذیرش دعوت و پوستن به او از اعراب و ایرانیان به نزد ابومسلم آمدند.
جنگهای ابومسلم
نخستین جنگ ابومسلم با نصربن سیار به روایت طبری ۱۸ روز بعد رخ داد که به پیروزی لشکر ابومسلم و اسارت یزید مولای نصر انجامید. در این زمان برای مقابله با او چنین شایعه کرده بودند که یاران ابومسلم مسلمان نیستند و گربه پرستند که ابومسلم با درایت خود این تهمتها را از خود دور کرد. او مولای نصر را آزاد کرد به این شرط که حقیقت را در باب ابومسلم بگوید. از سوی دیگر جدیع کرمانی و شیبان بن سلمة حروری که با نصر در جنگ بود هیچ یک چندان نگرانی از جنبش ابومسلم و هواداران او نداشتند و مخصوصاً هردو مینگریستند تا کفة قدرت به سوی کدام یک سنگینتر میشود. ابومسلم کرمانی را برای معاهده صلح به نزد خود در مرو خواند که با حمله نصر کشته شد. پس از آن ابومسلم و سلیمان بن کثیر و دیگران،روستای ماخوان و بعدها روستای آلیت را برای اقامت برگزیدند در عید قربان همان سال مراسم نماز عید در آلین برگزار شد. علت تعلل ابومسلم در آغاز جنگ نامه ابراهیم بود که او را از پیشدستی در جنگ بازداشته بود. در این دوران اعراب مهاجر در خراسان به جنگ و آشوب میان خود به سنت دوران جاهلیت آغاز کرده بودند. نصر بن سیار حاکم وقت خراسان از نزاریها بود و با اعراب یمانی و ربیعه سازش نمیکرد. ایرانیان که از این نزاعها و همچنین برتری جویی اعراب که آنها را «علوج»(جمع علج=غیرِعرب کافر)یا گربهپرست می ننامیدند و به عرب بودن خود میبالیدند در رنج بودند. لذا آمادگی همراهی با ابومسلم را داشتند. ابراهیم نیز او را به همراهی با یمانیها که از مخالفان بودند توصیه کرده بود. ابومسلم اما با هوشمندی از هیچ قبیله ای ابراز حمایت نکرده خود را تنها یک مسلمان مینامید.در این زمان ابومسلم سه نیروی قدرمند در پیش رو داشت که باید از میان بر میداشت. ابونصر، با نیروهای یمانی کرمانی و نیروی مستقل خوارج شیبان بن سلمه که باید هر سه را از میدان به در میکرد. او با نامه های جداگانه هر دو گروه مخالف ابونصر را به دوستی انحصاری خود اطمینان داد. از طرفی به نقاط مختلف خراسان همچون نسا و ابیورد و مرورودو دگر دیههای مرو داعی میفرستاد و مردم را به همراهی خود دعوت میکرد. در این میان نصر موفق شد با شیبان به اتحاد برسد. ابومسلم برای مقابله علی پسر کرمانی را به خونخواهی پدر تحریک و او را با ترغیبهایی به جبهه خود آورد. کوششهای نصر برای گرفتن کمک از بغداد نتیجه ای نداشت و لذا به روحانیان و شیوخ رو آورد تا ابومسلم را نامسلمان بنامند که این اقدامات نیز با انکار ابومسلم به شکست انجامید. در نهایت شیبان نیز سود خود را در عدم مخامصه با ابومسلم دیدند و اتحاد خود با نصر را شکستند.
فتح مرو و سرکوبی سایر جنبشها
تصرف مرو که شهر مهمی بود بسیار اتفاقی صورت گرفت و نشان از جو خاص آن دوران دارد. اندکی از یاران ابومسلم برای دعوت وارد شهر شدند که با نیروهای نصر درگیر میشوند در این میان پسر کرمانی برای حمایت از آنان وارد شهر شده و درگیری میان گروههای مختلف بالا میگیرد. به این ترتیب ابومسلم به راحتی وارد شهر شده و همگان به حمایت از او میپردازند ابومسلم در دارلعماره جای گرفته و نصر فرار میکند. نصر در نیشابور موضع گرفته و به جمعآوری نیرو میپردازد. ابومسلم در این زمان یکی از سردارانش را برای بیعت گیری از شیبان به نزد آنان فرستاد که در نهایت به قتل شیبان و تصور نواحی مختلف خراسان انجامید. سپس به سراغ پسران کرمانی، علی و عثمان رفت، و هر دو را به قتل رساند. ابومسلم عبدالله بن معاویه از مخالفان بنی امیه که از کوفه گریخته و به اصفهان پنهانده شده بود را نیز در پیش رو داشت که دستور دستگیری و قتل او را داد.
فتح بغداد
برای مقابله با لشکریان خراسان و عبدالله بن معاویه لشکری به فرماندهی ابن ضباره اعزام شد که این لشکر در برابر لشکر قحطبه شکست خورد و لشکر قحطبه با کمک نیروی تازه نفسی که ابومسلم فرستاده بود نهاوند را تصرف کنند و قحطبه و سپس فرزندش حسن، سرانجام در عراق پس از تاخت و تازهای فراوان، کوفه را متصرف شدند. در آخز سردارارن خراسانی مورد اعتماد ابومسلم توانستند به رغم دشواریها، ابوالعباس سفاح را به خلافت بنشانند.
حکمرانی ایران و قتل او
پس از به قدرت رسیدن بنی عباس ابومسلم حکمران قدرتمند ایران مرکزی و شرقی شد و به افزایش نفوذ و قدرت خود در ماوراءالنهر پرداخت. در همین دوران بود که خلیفه برادر خود را به خراسان فرستاد و جعفر در بازگشت خلیفه را از قدرت ابومسلم ترساند و او را ترغیب به قتل ابومسلم کرد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|