شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 31st May 2008   #11

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

عزيزم نويسندس پس انتقاد پذيره

من با خودش مي حرفم

...........................

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 1st June 2008   #12

Ali

عضو پيشكسوت

 Ali آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
نوشته ها: 8,121
تشکر از دیگران: 10,728
تشکر شده 7,099 بار در 3,986 پست

 

خدا رو شکر که بحث بدون زد و خورد تموم شد !

منتظر ادامه داستان هستیم ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 
 
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
Ali آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 1st June 2008   #13

Mr.M.J

عضو پيشكسوت

 Mr.M.J آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست

 

نقل قول: نوشته اصلی توسط mirgholami نمایش پست ها
خدا رو شکر که بحث بدون زد و خورد تموم شد !

ما عادت داریم علی جون!
شما هم عادت می کنید کم کم!:tonguesmiley:

نقل قول: نوشته اصلی توسط payam69 نمایش پست ها
عزيزم نويسندس پس انتقاد پذيره

من با خودش مي حرفم

...........................

با من کل کل می کنی؟!
اگه به مامانم نگفتم!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
Mr.M.J آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Mr.M.J ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 1st June 2008   #14

Amir_A

کاربر سایت

 Amir_A آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: love town
نوشته ها: 2,632
تشکر از دیگران: 3,034
تشکر شده 3,563 بار در 2,201 پست

حالت
Bashful

 

بابا مگه چي شده تو هم اين قدر شلوغش مي كني ما مانت
كار داره

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Amir_A آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 1st June 2008   #15

Mr.M.J

عضو پيشكسوت

 Mr.M.J آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست

 

نقل قول: نوشته اصلی توسط tanha_2 نمایش پست ها
بابا مگه چي شده تو هم اين قدر شلوغش مي كني ما مانت
كار داره

نه اون مامانم نه!
اون یکی که میشه عمه ی واقعیه پیام!:tonguesmiley:

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
Mr.M.J آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Mr.M.J ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 1st June 2008   #16

Amir_A

کاربر سایت

 Amir_A آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: love town
نوشته ها: 2,632
تشکر از دیگران: 3,034
تشکر شده 3,563 بار در 2,201 پست

حالت
Bashful

 

اهان فهميدم
معلومه كه مامانت خيلي عصبانيه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Amir_A آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Amir_A ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 1st June 2008   #17

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

اگه بگم غلط كردم حل مي شه يا بايد با مامانت روبه رو شم؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
payam69 ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 21st June 2008   #18

dan_nafiseh

کاربر سايت

 dan_nafiseh آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2008
نوشته ها: 68
تشکر از دیگران: 6
تشکر شده 96 بار در 53 پست

 

فصل چهارم:

همان طور که برای خود آواز می خواندم, ناگهان صدای زوزه گرگ, باعث توقفم شد. زانوانم می لرزیدند, دندان هایم با سروصدایی به هم می خوردند. صدای گرگ از همان نزدیکی شنیده می شد. کم مانده بود سکته کنم. یک چاقو را که برای پوست کندن میوه برداشته بودم, بیرون آوردم. این تنها وسیله ای بود که می توانستم با آن از خود دفاع کنم. همان طور که چاقو را بیرون می آوردم, عکس خانوادگی مان هم بیرون آمد. عکس قدیمی و سیاه و سفید بود. مادر و پدرم در بین چهار فرزندشان نشسته بودند. من و دو برادرانم پشت سر آنها ایستاده بودیم و خواهر کوچکم که در عکس فقط چند ماه داشت, در آغوش مادرم بود. برادرانم که هر دو, برخلاف من, زن و فرزند دارند, در شهری دیگر زندگی می کنند. برادر بزرگترم, جان, که در عکس دست خود را روی شانه پدرم گذاشته بود, و موهایی مشکی و بلند داشت, در مدرسه ای کار می کند. فرزندش رونالد, فقط 5 سال دارد. همسرش بسیار زیبا و از خانواده ای ثروتمند است. آن دو در کالج با یکدیگر آشنا شده بودند و پس از مدتی با هم ازدواج کردند. همسر جان به دلیل علاقه شدیدی که به وی داشت, از خانواده خود جدا شد.
برادر دیگرم جو, در کودکی پسری شیطان بود و مادرم گاهی او را شر یا بلا صدا می کرد. همسرش, با پدرم در شرکتی کار می کرد و این دلیل آشنایی آنها بود. او نیز فرزندی داشت که هنوز به دنیا نیامده بود.
جو در عکس زبان خود را برای خواهر کوچکم, جکی بیرون آورده بود. جکی تنها عضو خانواده ام بود که او را بسیار دوست داشتم. او دختری مهربان و ساکت بود و من همیشه در کارهایم با او مشورت می کردم. حتی در مورد شغلم!
جکی موهایی بلند و قهوای داشت و همچنین قدی بلند. او را شبیه ترین فرد به مادرم می دانستند. جکی تنها یک سال با من اختلاف سنی داشت و در درس هایش بسیار موفق بود. اما حیف که زندگیش دوامی نیاورد. در سن 25 سالگی که از کالج به خانه می آمد, توسط فردی دزدیده شد. چند روز بعد جنازه او را پایین پلی پیدا کردند.
اکنون دو سال از آن حادثه ناگوار می گذرد و من تنهای تنها هستم. وقتی جکی را به یاد می آورم, مهربانی هایش را, خوبی هایش را, و همه زندگی اش را, دلم می گیرد. وقتی به یاد می آورم که چگونه در حیاط با هم بازی می کردیم چگونه در درس ها به من که حتی از او بزرگ تر بودم کمک می کرد, دیگر نمی توانم باور کنم که از پیش من رفته است و دیگر کسی را ندارم که برایم داستان هایی کوتاه تعریف کند و از خاطرات کالج و مدرسه اش برایم بگوید.
مادرم اسم مرا سیریوس گذاشت. او معتقد بود که روزی من فردی بزرگ می شوم و هیچکس به جز خودم نمی فهمد, هوز هم منظور اورا متوجه نمی شوم. می گفت قبل از اینکه من به دنیا بیایم خوابی برایم دیده است اما هرگز نگفت چه خوابی. جکی مرا سم صدا می کرد او می گفت تلفظ اسم من برایش مشکل است و من هم شکایتی نمی کردم.
مادرم چند ماه بعد از مرگ جکی (که پلیس ها نتوانستند قاتل را پیدا کنند) از دنیا رفت. او تحمل دیدن سنگ قبر تنها دخترش را نداشت. شب ها بیدار می ماند و برای او لباس, کلاه و شالگردن می بافت. او می گفت برایش می بافم چون می دانم چقدر در زیر خاک سردش است. تمام لباس های او را اتو کرده بود و در اتاقش نگه می داشت. من بعد از مرگ جکی فهمیدم که چقدر به او نیازمندم. همیشه آخر هفته به دیدن او, در قبرستان می رفتم و با او از اتفاقات آن هفته صحبت می کردم. بعد از مرگ مادرم, زندگی سخت تر شد. پدرم هر روز پیرتر و شکسته تر می شد. او فردی مقاوم بود و در برابر تلخی های زندگی مقاومت می کرد, ولی زندگی او نیز دیری نپایید ومن تنها شدم. برای فراموش کردن و گذراندن اوقاتم, سخت تر کار کردم و تقریبا هر روز در راه بودم و بارها را جابه جا می کردم.
بعد از چند لحظه نگاه کردن به عکس, آن را درون کیفم گذاشتم و چاقو را در دستم فشردم. آماده حمله بودم در حالی که می دانستم هیچ شانسی ندارم. نور چراغ قوه را به اطرافم می تاباندم. که ناگهان...
یک موجود سیاه روی من افتاد. چاقو از دستم رها شد و چند متر آن طرف تر پرت شد. چراغ قوه نیز, با ضربه ای که در اثر برخورد با زمین دید, خاموش شد. با تمام نیرو سعی می کردم که جانور را که بیشتر شبیه گرگ بود, کنار بزنم. اما جثه او سنگین و بزرگ بود. هیچ امیدی دیگر در آن لحظه نداشتم. تنها تا چند دقیقه دیر مهمان این دنیا بودم و باید با همه چیز خداحافظی می کردم. حیوان پنجه هایش را که بسیار تیز بود در بازویم فرو کرد. فریادم به هوا برخاست. خون قرمز بر روی زمین پخش شد. حیوان گرگ نما که قصد داشت پنجه اش را در قلبم فرو کند, باری دیگر تلاش کرد اما به هدف خود نرسید. در همان لحظه نوری شدید شروع به تابیدن کرد و باعث وحشت حیوان که اکنون آب بزاق خود را روی من می ریخت شد و پا به فرار گذاشت.
در حالی که از وحشت نمی دانستم چه کنم, برخاستم.
در همان لحظه تمام دردسرها و خوشی های من آغاز شد.

dan_nafiseh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
dan_nafiseh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 25th June 2008   #19

dan_nafiseh

کاربر سايت

 dan_nafiseh آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2008
نوشته ها: 68
تشکر از دیگران: 6
تشکر شده 96 بار در 53 پست

 

فصل پنجم:

سکندری خوردم و روی زمین افتادم. با چشمانی آکنده از ترس به منبع نور نگاه می کردم. بعد از چند لحظه کوتاه, فهمیدم که یک ماشین با سرعت در حرکت است. برخاستم و دستانم را تکان دادم. با این کار زخم بازویم سوزشی ایجاد کرد. اتومبیل همچنان با سرعت پیش می آمد. نور آن به چشمم خورد ولی با این حال دست از تلاش برنداشتم. اتومبیل در آن لحظه, حدود یک یا دو متر با من فاصله داشت که فهمیدم, هیچ از سرعت خود کم نکرده و همچنان با سرعت پیش می آید. گویی قصد داشت مرا زیر بگیرد. فریادی کوتاه کشیدم و خود را به کنار جاده خاکی پرت کردم. اگر چند ثانیه دیرتر پریده بودم, معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد.
اتومبیل, که بالاخره فهمیدم کامیون است, از جاده خارج شد و به درخت تنومندی که در آن نزدیکی بود, برخورد کرد. با اصابت کامیون به درخت, دودی از آن برخاست. چند برگ و میوه از درخت جدا شدندو زمین افتادند. چند لحظه مات و مبهوت ایستادم و به آن حادثه و کامیون روبرویم فکر کردم. بالاخره فهمیدم که باید به کمک فردی که در کامیون بود, بروم. با عجله در تاریکی قدم برداشتم. در آن زاویه, بهتر می توانستم کامیون را ببینم. یکی از چراغ هایش شکسته و خاموش شده بود. شیشه جلوی ماشین ترک برداشته بود. از جلوی ماشین دودی غلیظ بر می خاست و تنفس را مشکل می کرد. با عجله در جلوی راننده را باز کردم و فردی را دیدم که دست و سر خود را روی فرمان گذاشته بود. کمی خون از گوشه سرش پایین می ریخت. با دیدن آن رنگ سرخ به یاد درد درون بازویم افتادم. ولی چاره ای نبود باید به آن فرد کمک می کردم که از ماشین خود پیاده شود.
آرام ونجوا گونه گفتم:"هی؟! حالت خوبه؟" آن فرد که پسری تقریبا هم سن و سال خودم بود, سرش را آرام بالا آورد و گفت:"آره!" او را آهسته با دست سالمم پایین آوردم وبه تنه درخت, جلوی چراغ روشن ماشن تکیه دادم. هر دو در سکوت نشستیم. نفس هایمان سریع و بدون فاصله بودند. گویی صدای قلب یکدیگر را می شنیدیم.
آن فرد گفت:"ممنون! تو که حالت خوبه؟ زیر این کامیون که نرفتی؟"
گفتم"نه" در زیر آن نور زرد رنگ چراغ, بهتر می توانستم چهره او را ببینم. موهایی کوتاه و سیخ سیخی, مشکی تر راز موهای من داشت. صورتی تقریبا بیضی شکل. دماغی مردانه و آبروهایی کلفت. چشمان سیاهش همچون دو تیله می درخشیدند. خالی کوچک در نزدیک چشمان خود داشت.
او در حالی که خون سر خود را با پیراهنش پاک می کرد, گفت:"ترمز خراب شده بود, معذرت میخوام!"
گفتم"اشکالی نداره!" و با دست سالمم بازویم را گرفتم تا خونریزی آن کمتر شود. از دستم سیلابی از خون تیره جاری بود.
آن پسر که هیکلی قوی داشت, گفت:"ولی خیلی شانس آوردی که زیر کامیون نرفتی!" و نگاهی عمیق به من انداخت. نگاهش در اعماق وجودم نفوذ کرد. گویی می خواست هویت مرا تشخیص بدهد. که ناگهان چشمش به بازوی خون آلود من افتاد. ابروهایش بالا رفت و گفت:"دستت چی شده؟"
نگاهی به آن انداختم و گفتم:"یه حیوون بهم حمله کرد. فکر کنم گرگ بود"
او به بازویم نزدیک شد و گفت"الان زخمت رو می بندم" و بلند شد و به داخل اتاقک کوچک کامیون رفت. بعد از چند لحظه با یک جعبه چوبی که فکر کنم جعبه کمک های اولیه بود, آمد. آن را باز کرد و چند دستمال و مقداری چسب و بتادین بیرون آورد. پارچه لباسم را پاره کرد و با بتادین مشغول تمیز کردن زخمم شد. پرسید:"اسمت چیه؟"
چند لحظه سکوت کردم. سپس گفتم:"سم صدام می کنن... آخ!" درد بازویم بیشتر شده بود وهمچنین تحمل آن نیز مشکل بود.
او گفت:"من تام هستم. تو اینجا چی کار می کنی؟ پیاده اومدی؟" فکر می کنم که خودش نیز از این سوال تعجب کرد. حوصله جواب دادن نداشتم ولی به اجبار پاسخ دادم:"من اومده بودم که به شهر متروکه ای آجر ببرم. ولی توی راه بنزینم تموم شد واسه همین مجبور شده پیاده راه بیفتم..." اکنون کمی از دردم کاسته شده بود.
تام گفت:"من هم داشتم سیمان به یه شهر می بردم. اوه! خیلی خون ازت رفته! خوبه که ضعف نکردی!" و بالاخره روی زخم را پوشاند. تام ادامه داد:"بهتره یه چیزی بخوریم. من چندتا ساندویچ دارم. میرم که بیارم بخوریم." و چند لحظه بعد بلند شد.
هزاران سوال داشتم که باید در مورد این منطقه, درختان, بیابان و خیلی چیزهای دیگر از او می پرسیدم. ولی دهان و گلویم خشک شده بود و قادر به حرف زدن نبودم. کمی احساس گیجی و ضعف می کردم. بالاخره تام با دو ساندویچ آمد و یکی از آنها را به من داد. هیچ کدام حرفی نزدیم ودر سکوت شام خود را خوردیم. تام پس از نوشیدن مقداری نوشابه گفت:"خوشحالم که تو اینجا هستی و من تنها نیستم. فردا خیلی با هم حرف داریم که باید بزنیم. در ضمن باید این آشغال رو هم درست کنیم. بهتره که شب رو توی ماشین بخوابیم... حالت خوبه؟! به نظرم یکم رنگت زرد شده!"
در حالی که سعی می کردم تمام نیروی خود را جمع کرده و برای دو کلمه مصرف کنم, گفتم:"حالم خوبه." و تام به من کمک کرد تا بلند شوم و به داخل کامیون بروم.

dan_nafiseh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
dan_nafiseh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا