_ " اوه!! چه هوایی!! " اطراف جاده را مه فرا گرفته بود. با اینکه جاده مستقیم بود و هیچ خمیدگی نداشت, به سختی می توانستم امتداد آن را ببینم. هرگاه که مه کمتر می شد, محیط اطرافم را می دیدم. گاهی بیابان بود و گاهی جنگل. اولین باری بود که به من محموله ای داده شده بود تا از آن جاده بگذرم. آن جاده به شهری متروکه متصل می شد و من آجر و خرت و پرت های دیگری را باری ساختن و تعمیر خانه ها می بردم. رییس جدید من که از شهردار استان دستور گرفته بود تا شهر مرزی را دوباره تعمیر کند, به من امر کرد تا بارها را از این جاده به مقصد برسانم.
شگفتی های زیادی در آنجا وجود داشت که عجیب ترین آن این بود که تنها خاک اطراف درختان حاصل خیز بودند! به صورت یک دایره ناهموار!
ناگهان هوای آنجا گرم می شد و ناگهان سرد و گاهی هم چند قطره ای باران می بارید. خیلی عجیب بود. مثل اینکه فصل های سال پشت سر هم در رفت و آمد بودند. هیچکس در آن جاده به جز من نبود. وقتی دلتنگ می شدم به وسیله آینه بغل کامیونم, به راهی که آمده بودم نگاه می کردم تا بلکه همزادی به شکل خود پیدا کنم. شهردار نزدیک آن شهر حتی به خود زحمت نداده بود که جاده را آسفالت کند. هنگامی که بادی می وزید, خاک ها را به داخل اتاقک می آورد. تنها دلخوشی ام صدای پرندگان و البته سنجاب هایی بود که از لانه خود به من نگاه می کردند.
ماهیچه های بدنم پشت سر هم منبسط و منقبض می شدند زیرا گاهی در آن بیابان عرق می کردم و گاهی هم که وارد جگل می شدم, بدنم سرد می شد.
هشت ساعت بود که بدون استراحت رانندگی کرده بودم. در عمرم به این اندازه نترسیده بودم. ضربان قلبم هر لحظه تندتر می شد. با خود فکر می کردم که اگر مانند داستان ها الآن کامیون خراب شود, یا بنزین به طور ناخودآگاه تمام شود, چه خواهد شد؟
با خود می گفتم محال است! من که در داستان نیستم! وقتی در آن فکر بودم, در ته قلبم به نقطه ای که می ترسیدم توجه داشتم. مدام خود را راضی می کردم که اتفاقی نمی افتد و نباید هم بترسم. اما نمی شد. با آن مه, جنگل, بیابان و بارانی که می بارید اصلا نمی شد نترسید! مثل این بود که وقتی وارد جاده شده ام, پایم را درون خواب و خیال شخصی گذاشته باشم که تاکنون دنیا را ندیده است و فقط توصیف دیگران را شنیده. واقعا وحشتناک بود. چندین بار شد که دور بزنم و از همان راهی که آمده ام, برگردم اما به فکر رییس سرسختی که تازه کار بود, افتادم. او برای همه به غیر از من سرسختی نشان می داد. با من خیلی مهربان بود و من دوست نداشتم با این کارم اعتماد او را نسبت به خود کاهش دهم اما نمی دانم که چرا به من این بارها را داد تا به شهر متروکه ببرم؟!
هرگاه که از روی سنگی عبور می کردم, آجرهای درون جعبه های مقوایی تلق تلوق صدا می کردند. در بیابان گرم و خشک بودم و تی شرتم از دمای بالا خیس عرق شده بود. بطری آب معدنی را برداشتم و آخرین قطره های آب را هم تمام کردم. این سومین بطری آب من بود که اکنون تمام شد.
مه طرافم کمتر شده بود و می توانستم کوه های دور را هم ببینم. با یک دست فرمان را گرفتم و دست دیگرم را لبه پنجره بازگذاشتم. به درختان بلند قامتی که پراکنده روییده بودند, نگاه می کردم و سعی می کردم ترس را از خود دور کنم. به جاده چشم دوختم اصلا جای تایر ماشین یا کامیون دیده نمی شد. مثل اینکه من اولین نفری بودم که آنجا را فتح می کردم. در همین افکار بودم که کامیون با صدای ناهنجاری ایستاد. تپش قلبم سریع تر شد. با چشمانی آکنده از وحشت به قسمتی که بنزین را نشان می داد, نگاه کردم. فلش کوچک, روی خط قرمز ایستاده بود!
5 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
تنها صدای زوزه باد شنیده می شد, چند دقیقه به فلش نگاه کردم. دیگر هیچ شانسی نداشتم. هیچ شانسی نه برای زنده ماندن و نه برای رسیدن به شهر متروکه. سرم را روی فرمان گذاشتم. دیگر به خط پایان رسیده بودم. هیچ کاری نمی توانستم بکنم. دیگر آب هم نداشتم. از ماشین پیاده شدم و خود را در ریگ زارها انداختم. چند دقیقه ای به آسمان صاف و آبی نگاه کردم. ناگهان نعره ای سر دادم. انعکاس صدایم را در برخورد با کوه ها شنیدم. آرام گریه کردم و به بلایی که برسرم آمده بود, فکر کردم. مدام زیر لب دعا می کردم که فرشته ای برسد و مرا نجات دهد. به انتهای جاده که میان دو کوه بود, نگاه کردم. حداقل 30 کیلومتر دیگر مانده بود و من هم دیگر هیچ آذوقه ای نداشتم.
به سمت درخت پهناوری رفتم زیر سایه اش نشستم. سرم را به تنه کلفت و زبر درخت تکیه دادم و به برگ های سبز خیره شدم. ناگهان شکوفه ای باز شد. از تعجب خشکم زد. شکوفه رشد کرد و به میوه کوچکی تبدیل شد. سیب نارس هر لحظه سرخ تر می شد. حس کردم که از تعجب قلبم از کار افتاده و خون های کثیف در رگم ایستاده است. ناگهان سیب همراه با باد, از شاخه جدا شد و روی سرم افتاد:" آخ!! "
با دستم سر دردآلودم را فشردم. سیب قرمز را برداشتم و چهار چشمی نگاه کردم" خدای من! اینجا چه خبره؟ "از همه جهت سیب را نگاه کردم. ناگهان داد و فریاد دلم بلند شد. به فکر خوردن آن افتادم. لحظه ای درنگ کردم اما قارو قور دلم امان فکر کردن نمی داد. با ولع, گازهای بزرگی از سیب زدم. خوشمزه بود و فرقی با سیب های دیگر نداشت. هنگامی که تمام شد, با معده ای پر, به فکر فرو رفتم. آیا من نیروی خاصی داشتم؟ آیا من قادر بودم یک شکوفه را کمتر از چند دقیقه به میوه تبدیل کنم؟ تمام سوال ها در ذهنم غوغا می کردند. اما این امکان نداشت که من توانسته باشم این سیب را به وجود بیاورم. ولی وقتی که من به برگ ها خیره شدم, شکوفه به وجود آمد. باقی مانده سیب را به گوشه ای پرتاب کردم و خدا را به خاطر این نعمت شکر کردم. پلک های سنگینم را روی هم گذاشتم و سعی کردم سوالات را از خود دور کنم. ناگهان صدای عجیبی را شنیدم. چشمانم را باز کردم. چندبار پلک زدم تا چشمانم به نور شدید آفتاب عادت کنند. سرم را چرخاندم و به اطرافم نگاه کردم و به دنبال منبع صدا گشتم. ناگهان از تعجب سکته کردم. به درخت تنومندی که هم اکنون روییده بود, نگاه کردم. درست همان جایی سبز شده بود که من هسته های سیب را انداخته بودم. این دیگر واقعاً عجیب بود. یک درخت بدون آب دادن و مراقبت به طور معجزه آسایی رشده کرده بود. همان طور که به درخت تنومند, که اکنون به اندازه دیگر درختان بود, نگاه می کردم, چند شکوفه سبز شدند و پس از آن سیب های قرمز رنگی رشد کردند. بلند شدم و به درخت دست کشیدم تا مطمئن شوم در خواب و خیال نیستم. تنها فکری که به ذهنم رسید فرار از آن دنیای عجیب بود ولی سنگینی پلک هایم و کوفتگی بدنم امان نمی دادند. ملافه ای را که در کامیون بود برداشتم و زیر سایه درختان چرت کوتاهی زدم.
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
تقریبا در هنگام غروب خورشید با وز وز یک مگس از خواب بیدار شدم و منظره ای بسیار زیبا را در اطراف خود مشاهده کردم. خورشید کم کم در پشت ریگ زارها پنهان می شد و ابرها را به رنگ های طلایی, بنفش و قرمز به وجود می آورد. هوا بسیار خنک تر از ساعت های قبل بود.
نمی دانستم چه کنم. به راه خود با پای پیاده ادامه دهم یا با دعا منتظر فرشته نجاتی بنشینم. بالاخره تصمیم خود را گرفتم. در کیفم ملافه و چند سیب گذاشتم. تصمیم داشتم به طرف شهر متروکه بروم. می دانستم که کسی در آن شهر نیست تا به داد من برسد. ولی چاره دیگری نداشتم. نمی توانستم آن همه راه را برگردم. اگر به جنگل کوچک_که در چند کیلومتر آن طرف تر بود_می رفتم می توانستم حداقل غذایی به غیر از سیب داشته باشم و بالاخره از این وضع بهتر بود. برخاستم و به راه افتادم. کم کم هوا تیره می شد و دید را مشکل می کرد. خوشبختانه یک چراغ قوه داشتم که حداقل جلوی پای خود را ببینم. گرچه نور آن هم مدت زیادی دوام نمی آورد.
راه جاده خاکی را که فقط برای عبور یک اتومبیل ساخته شده بود, پیش گرفتم. فقط در دل دعا می کردم که دیگر جانوری جلویم سبز نشود. اگر ماری از لانه خود بیرون می آمد و زهری سمی و کشنده داشت, چه؟ اگر عقرب سیاه و بزرگی نیشم می زد, چه؟ سعی می کردم این افکار را از خود دور کنم ولی مشکل بود!
آنجا منطقه ای عجیب و غریب بود. شامل بیابان و جنگل. اگر یک جانور عجیب تر در مقابل من بی دفاع قرار می گرفت, باید چه می کردم؟ ترسیده بودم. شاید بیشتر از دفعات قبل. ترسم مانند ترس های معمولی نبود. من در منطقه ای پا گذاشته بودم که به نظر می رسید کسی دیگر نیامده است. با صدای آرام شعر معروفی را زمزمه کردم. دیگر از خورشید سوزان خبری نبود و من مجبور شدم از چراغ قوه استفاده کنم. نور آن را به همه جهات می چرخاندم. هوا ابری شده بود و دیگر ستاره ای هم دیده نمی شد. مهتاب به سختی نور خود را به اطراف می پراکند.
بعد از دو کیلوکتر راه رفتن یک سیب بیرون آوردم. آن را به پیراهنم مالیدم و خوردم و ته مانده آن را زمین انداختم. ناگهان صدای شکستن چوب به گوشم خورد. ایستادم و به اطرافم به دقت نگاه کردم. آب دهانم را قورت دادم. چند دقیقه همان طور ایستادم و گوش هایم را تیز کردم. وقتی دیگر صدایی نیامد, دوباره به راه افتادم. با خود فکر می کردم که شاید سیبی را که انداخته بودم, رشد کرده و به همین دلیل صدای شکستن چوب را شنیدم اما چند دقیقه بعد معلوم شد که این حدس اشتباه بوده است!
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.