شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 22nd April 2008   #1

dan_nafiseh

کاربر سايت

 dan_nafiseh آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2008
نوشته ها: 68
تشکر از دیگران: 6
تشکر شده 96 بار در 53 پست

 

ساندویچ مغز

فصل اول:

_ " اوه!! چه هوایی!! " اطراف جاده را مه فرا گرفته بود. با اینکه جاده مستقیم بود و هیچ خمیدگی نداشت, به سختی می توانستم امتداد آن را ببینم. هرگاه که مه کمتر می شد, محیط اطرافم را می دیدم. گاهی بیابان بود و گاهی جنگل. اولین باری بود که به من محموله ای داده شده بود تا از آن جاده بگذرم. آن جاده به شهری متروکه متصل می شد و من آجر و خرت و پرت های دیگری را باری ساختن و تعمیر خانه ها می بردم. رییس جدید من که از شهردار استان دستور گرفته بود تا شهر مرزی را دوباره تعمیر کند, به من امر کرد تا بارها را از این جاده به مقصد برسانم.
شگفتی های زیادی در آنجا وجود داشت که عجیب ترین آن این بود که تنها خاک اطراف درختان حاصل خیز بودند! به صورت یک دایره ناهموار!
ناگهان هوای آنجا گرم می شد و ناگهان سرد و گاهی هم چند قطره ای باران می بارید. خیلی عجیب بود. مثل اینکه فصل های سال پشت سر هم در رفت و آمد بودند. هیچکس در آن جاده به جز من نبود. وقتی دلتنگ می شدم به وسیله آینه بغل کامیونم, به راهی که آمده بودم نگاه می کردم تا بلکه همزادی به شکل خود پیدا کنم. شهردار نزدیک آن شهر حتی به خود زحمت نداده بود که جاده را آسفالت کند. هنگامی که بادی می وزید, خاک ها را به داخل اتاقک می آورد. تنها دلخوشی ام صدای پرندگان و البته سنجاب هایی بود که از لانه خود به من نگاه می کردند.
ماهیچه های بدنم پشت سر هم منبسط و منقبض می شدند زیرا گاهی در آن بیابان عرق می کردم و گاهی هم که وارد جگل می شدم, بدنم سرد می شد.
هشت ساعت بود که بدون استراحت رانندگی کرده بودم. در عمرم به این اندازه نترسیده بودم. ضربان قلبم هر لحظه تندتر می شد. با خود فکر می کردم که اگر مانند داستان ها الآن کامیون خراب شود, یا بنزین به طور ناخودآگاه تمام شود, چه خواهد شد؟
با خود می گفتم محال است! من که در داستان نیستم! وقتی در آن فکر بودم, در ته قلبم به نقطه ای که می ترسیدم توجه داشتم. مدام خود را راضی می کردم که اتفاقی نمی افتد و نباید هم بترسم. اما نمی شد. با آن مه, جنگل, بیابان و بارانی که می بارید اصلا نمی شد نترسید! مثل این بود که وقتی وارد جاده شده ام, پایم را درون خواب و خیال شخصی گذاشته باشم که تاکنون دنیا را ندیده است و فقط توصیف دیگران را شنیده. واقعا وحشتناک بود. چندین بار شد که دور بزنم و از همان راهی که آمده ام, برگردم اما به فکر رییس سرسختی که تازه کار بود, افتادم. او برای همه به غیر از من سرسختی نشان می داد. با من خیلی مهربان بود و من دوست نداشتم با این کارم اعتماد او را نسبت به خود کاهش دهم اما نمی دانم که چرا به من این بارها را داد تا به شهر متروکه ببرم؟!
هرگاه که از روی سنگی عبور می کردم, آجرهای درون جعبه های مقوایی تلق تلوق صدا می کردند. در بیابان گرم و خشک بودم و تی شرتم از دمای بالا خیس عرق شده بود. بطری آب معدنی را برداشتم و آخرین قطره های آب را هم تمام کردم. این سومین بطری آب من بود که اکنون تمام شد.
مه طرافم کمتر شده بود و می توانستم کوه های دور را هم ببینم. با یک دست فرمان را گرفتم و دست دیگرم را لبه پنجره بازگذاشتم. به درختان بلند قامتی که پراکنده روییده بودند, نگاه می کردم و سعی می کردم ترس را از خود دور کنم. به جاده چشم دوختم اصلا جای تایر ماشین یا کامیون دیده نمی شد. مثل اینکه من اولین نفری بودم که آنجا را فتح می کردم. در همین افکار بودم که کامیون با صدای ناهنجاری ایستاد. تپش قلبم سریع تر شد. با چشمانی آکنده از وحشت به قسمتی که بنزین را نشان می داد, نگاه کردم. فلش کوچک, روی خط قرمز ایستاده بود!

dan_nafiseh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 5th May 2008   #2

dan_nafiseh

کاربر سايت

 dan_nafiseh آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2008
نوشته ها: 68
تشکر از دیگران: 6
تشکر شده 96 بار در 53 پست

 

فصل دوم:

تنها صدای زوزه باد شنیده می شد, چند دقیقه به فلش نگاه کردم. دیگر هیچ شانسی نداشتم. هیچ شانسی نه برای زنده ماندن و نه برای رسیدن به شهر متروکه. سرم را روی فرمان گذاشتم. دیگر به خط پایان رسیده بودم. هیچ کاری نمی توانستم بکنم. دیگر آب هم نداشتم. از ماشین پیاده شدم و خود را در ریگ زارها انداختم. چند دقیقه ای به آسمان صاف و آبی نگاه کردم. ناگهان نعره ای سر دادم. انعکاس صدایم را در برخورد با کوه ها شنیدم. آرام گریه کردم و به بلایی که برسرم آمده بود, فکر کردم. مدام زیر لب دعا می کردم که فرشته ای برسد و مرا نجات دهد. به انتهای جاده که میان دو کوه بود, نگاه کردم. حداقل 30 کیلومتر دیگر مانده بود و من هم دیگر هیچ آذوقه ای نداشتم.
به سمت درخت پهناوری رفتم زیر سایه اش نشستم. سرم را به تنه کلفت و زبر درخت تکیه دادم و به برگ های سبز خیره شدم. ناگهان شکوفه ای باز شد. از تعجب خشکم زد. شکوفه رشد کرد و به میوه کوچکی تبدیل شد. سیب نارس هر لحظه سرخ تر می شد. حس کردم که از تعجب قلبم از کار افتاده و خون های کثیف در رگم ایستاده است. ناگهان سیب همراه با باد, از شاخه جدا شد و روی سرم افتاد:" آخ!! "
با دستم سر دردآلودم را فشردم. سیب قرمز را برداشتم و چهار چشمی نگاه کردم" خدای من! اینجا چه خبره؟ "از همه جهت سیب را نگاه کردم. ناگهان داد و فریاد دلم بلند شد. به فکر خوردن آن افتادم. لحظه ای درنگ کردم اما قارو قور دلم امان فکر کردن نمی داد. با ولع, گازهای بزرگی از سیب زدم. خوشمزه بود و فرقی با سیب های دیگر نداشت. هنگامی که تمام شد, با معده ای پر, به فکر فرو رفتم. آیا من نیروی خاصی داشتم؟ آیا من قادر بودم یک شکوفه را کمتر از چند دقیقه به میوه تبدیل کنم؟ تمام سوال ها در ذهنم غوغا می کردند. اما این امکان نداشت که من توانسته باشم این سیب را به وجود بیاورم. ولی وقتی که من به برگ ها خیره شدم, شکوفه به وجود آمد. باقی مانده سیب را به گوشه ای پرتاب کردم و خدا را به خاطر این نعمت شکر کردم. پلک های سنگینم را روی هم گذاشتم و سعی کردم سوالات را از خود دور کنم. ناگهان صدای عجیبی را شنیدم. چشمانم را باز کردم. چندبار پلک زدم تا چشمانم به نور شدید آفتاب عادت کنند. سرم را چرخاندم و به اطرافم نگاه کردم و به دنبال منبع صدا گشتم. ناگهان از تعجب سکته کردم. به درخت تنومندی که هم اکنون روییده بود, نگاه کردم. درست همان جایی سبز شده بود که من هسته های سیب را انداخته بودم. این دیگر واقعاً عجیب بود. یک درخت بدون آب دادن و مراقبت به طور معجزه آسایی رشده کرده بود. همان طور که به درخت تنومند, که اکنون به اندازه دیگر درختان بود, نگاه می کردم, چند شکوفه سبز شدند و پس از آن سیب های قرمز رنگی رشد کردند. بلند شدم و به درخت دست کشیدم تا مطمئن شوم در خواب و خیال نیستم. تنها فکری که به ذهنم رسید فرار از آن دنیای عجیب بود ولی سنگینی پلک هایم و کوفتگی بدنم امان نمی دادند. ملافه ای را که در کامیون بود برداشتم و زیر سایه درختان چرت کوتاهی زدم.

dan_nafiseh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 6th May 2008   #3

mohammad

کاربر سایت

 mohammad آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: زیر آسمون کثیف
نوشته ها: 1,410
تشکر از دیگران: 3,215
تشکر شده 1,125 بار در 684 پست

حالت
گریم گرفته

 

misi?

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من گفت تنهایی غریب است
ببین این غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بودو ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
او هرگز شکستن را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...
mohammad آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 25th May 2008   #4

dan_nafiseh

کاربر سايت

 dan_nafiseh آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2008
نوشته ها: 68
تشکر از دیگران: 6
تشکر شده 96 بار در 53 پست

 

فصل سوم:

تقریبا در هنگام غروب خورشید با وز وز یک مگس از خواب بیدار شدم و منظره ای بسیار زیبا را در اطراف خود مشاهده کردم. خورشید کم کم در پشت ریگ زارها پنهان می شد و ابرها را به رنگ های طلایی, بنفش و قرمز به وجود می آورد. هوا بسیار خنک تر از ساعت های قبل بود.
نمی دانستم چه کنم. به راه خود با پای پیاده ادامه دهم یا با دعا منتظر فرشته نجاتی بنشینم. بالاخره تصمیم خود را گرفتم. در کیفم ملافه و چند سیب گذاشتم. تصمیم داشتم به طرف شهر متروکه بروم. می دانستم که کسی در آن شهر نیست تا به داد من برسد. ولی چاره دیگری نداشتم. نمی توانستم آن همه راه را برگردم. اگر به جنگل کوچک_که در چند کیلومتر آن طرف تر بود_می رفتم می توانستم حداقل غذایی به غیر از سیب داشته باشم و بالاخره از این وضع بهتر بود. برخاستم و به راه افتادم. کم کم هوا تیره می شد و دید را مشکل می کرد. خوشبختانه یک چراغ قوه داشتم که حداقل جلوی پای خود را ببینم. گرچه نور آن هم مدت زیادی دوام نمی آورد.
راه جاده خاکی را که فقط برای عبور یک اتومبیل ساخته شده بود, پیش گرفتم. فقط در دل دعا می کردم که دیگر جانوری جلویم سبز نشود. اگر ماری از لانه خود بیرون می آمد و زهری سمی و کشنده داشت, چه؟ اگر عقرب سیاه و بزرگی نیشم می زد, چه؟ سعی می کردم این افکار را از خود دور کنم ولی مشکل بود!
آنجا منطقه ای عجیب و غریب بود. شامل بیابان و جنگل. اگر یک جانور عجیب تر در مقابل من بی دفاع قرار می گرفت, باید چه می کردم؟ ترسیده بودم. شاید بیشتر از دفعات قبل. ترسم مانند ترس های معمولی نبود. من در منطقه ای پا گذاشته بودم که به نظر می رسید کسی دیگر نیامده است. با صدای آرام شعر معروفی را زمزمه کردم. دیگر از خورشید سوزان خبری نبود و من مجبور شدم از چراغ قوه استفاده کنم. نور آن را به همه جهات می چرخاندم. هوا ابری شده بود و دیگر ستاره ای هم دیده نمی شد. مهتاب به سختی نور خود را به اطراف می پراکند.
بعد از دو کیلوکتر راه رفتن یک سیب بیرون آوردم. آن را به پیراهنم مالیدم و خوردم و ته مانده آن را زمین انداختم. ناگهان صدای شکستن چوب به گوشم خورد. ایستادم و به اطرافم به دقت نگاه کردم. آب دهانم را قورت دادم. چند دقیقه همان طور ایستادم و گوش هایم را تیز کردم. وقتی دیگر صدایی نیامد, دوباره به راه افتادم. با خود فکر می کردم که شاید سیبی را که انداخته بودم, رشد کرده و به همین دلیل صدای شکستن چوب را شنیدم اما چند دقیقه بعد معلوم شد که این حدس اشتباه بوده است!

dan_nafiseh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 31st May 2008   #5

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

به نظرم براش پاياني در نظر نداشتي از اول (الان رو نمي دونما)‌ همين طوري شروع كردي تا اگه خدا بخواد آخرش به يه جايي برسي
فك نكنم درست باشه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st May 2008   #6

Mr.M.J

عضو پيشكسوت

 Mr.M.J آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست

 

نقل قول: نوشته اصلی توسط payam69 نمایش پست ها
به نظرم براش پاياني در نظر نداشتي از اول (الان رو نمي دونما)‌ همين طوري شروع كردي تا اگه خدا بخواد آخرش به يه جايي برسي
فك نكنم درست باشه

نه...
نوشته...
ولی هنوز تایپ نکرده...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
Mr.M.J آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st May 2008   #7

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

اينم ميدونم ولي به قوله كريستين بوبن نوشته ي خوب از آخر شروع مي شود
يعني اول بايد هدفت رو معلوم كني

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st May 2008   #8

Mr.M.J

عضو پيشكسوت

 Mr.M.J آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست

 

دقت کنی تو نوشته های خودت هم تا آخرش منظورتو نمی فهمه کسی ، پس به نوشته ی مردم ایراد بی خود نگیر پسر!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
Mr.M.J آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st May 2008   #9

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

ماله من كلاَ داستانش گنگ بود

ولي اين به نظر بي هدف مياد

در ضمن مگه تو وكيل وسيه اوني؟

يكي نيست بش بگه به تو چه آخه
:angrysmiley:

:D

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st May 2008   #10

Mr.M.J

عضو پيشكسوت

 Mr.M.J آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست

 

داستانش بزار تموم شه بعد انتقاد کن پسر!

بچه نزار لوت بدما!!
حیف که پسر داییمی!!
خب بسه دیگه من خوابم میاد!
جواب ندیا ، چون منم نمی تونم جواب بدم ، بعدا عذاب وجدان می گیرم!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
Mr.M.J آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا