شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 1st May 2008   #1

MAHSHID

عضو پيشكسوت

 MAHSHID آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست

 

عشق هاي تلخ.................

سال دوم دانشكده بودم ، رشته ي حقوق مي خوندم . دختر خوب و مؤدبي بودم ، سرم تو لاك خودم بود و با كسي كاري نداشتم ، كمتر با بچه ها بگو بخند داشتيم ، جز با يه نفر، شادي رو ميگم ، سال اولي كه اومده بودم باهاش آشنا شدم ، يه دختر روستايي ، از خطه ي خونگرم مردم جنوب ؛ دختر خوب و شاد و درعين حال شيطوني بود ، خيلي با پسرا مي چرخيد نه اينكه منظوري داشته باشه ، نه!!! ،فقط با پسرا راحت تر بود ، خيلي سر به سر پسرا ميزاشت بعدشم مي اومد پيش من قضيه ها رو مو به مو تعريف ميكرد و كلي مي خنديد منم هي اخم ميكردم كه شادي جون خوب نيست اين كارا ، دست بردار، آخرش يه بار چشماتو وا ميكني مي بيني افتادي...، يهو پريد وسط حرفام ، گفت : افتادي ؛ افتادي چي؟؟؟
افتادم توش ؟! نترس بابا ، شنا بلدم . من كه خيلي مي ترسيدم آخه اون دختر خوشگل و در عين حال ساده اي بود ، اين روزا هم كه ... . خب بگذريم ديگه ؛ امتحاناي فاينال كم كم داشت شروع ميشد ، يه روز ديدم پشت دانشكده نشسته بدجوري تو فكره ، يه كتاب هم دستش بود ، رفتم طرفش ، تا منو ديد يه دفه لاي كتابو وا كرد و شروع كرد به خوندن ، حدس زدم چي شده ، منم رفتم كنارش نشستم و حالت قبلي شادي رو به خود گرفتم و مثل عاشقا رفتم تو فكر. شادي فهميد ولي به رو خودش نياورد . بعدِ يكي دو دقيقه ديدم تاب نياورد . كتابو انداخت يه طرف و آروم يه هلي داد و گفت : چته ، چته مثل ننه مرده ها قنبرك زدي ور دل ما نشستي ؟
منم يه لبخندي زدم و سرمو مثل لالايي خونا تكون دادم و اين شعرو خوندم :
" اگر ديدي جواني بر درختي تكيه كرده / بدان عاشق شده ست و گريه كرده / اگر ديدي لاي كتابو يهو وا كرده / بدون يه چيزي هست و رو نكرده "
يهو جدي شدم ، پريدم جلوش نشستم ، گفتم : ذليل شده ، بگو چي شده خب ؟
زد زير گريه : گفت مرجان ميدوني چي شده ؟ گفتم آره ميدونم ،عاشق شدي ؛ حالا بگو طرف كيه ؟ گفت : آرمين ؛ - آرمين يكي از پسراي خوشگل دانشكده و در عين حال خيلي پرادعا و خوشگذران بود . -
آروم يه هليش دادم و گفتم : برو گم شو تو هم با اين عاشق شدنت ؛ دختر، تو نبايد يه چيزيت به آدميزاد رفته باشه ؟ آخه يكي نيست به اين دختره بگه اين پسره ي جعلّق هم آخه كسيه كه تو عاشقش بشي ؟
رو كرد سمت من و زل زد تو چشام ، منم زل زدم تو چشاش ؛ چشماي سبز رنگ و پر از اشكش مظلوم تر از هميشه بود . با التماس گفت : مرجان ...!!! گفتم : مرجان و زهر مار، پاشو ، پاشو بريم تا گندش در نيومده .
راستشو بخواين خيلي دلم واسه شادي سوخت ، آخه خيلي چهره ي مظلومي پيدا كرده بود ، از طرف ديگه ، يه حس بدي داشتم نميدونم چه حسي ولي احساس ميكردم نميشه به آرمين زياد اعتماد كرد ؛ به هر حال هر جور شده بود بايد به شادي كمك ميكردم .
عصر اونروز رفتم پيش آرمين . با اينكه اصلاًً ازش خوشم نمي اومد ولي هر جور بود بايد تحملش ميكردم . ديدم روي صندلي توي كريدور دانشكده نشسته ؛ آروم رفتم جلو
- سلام آقاي كيا ، بببخشيد ميتونم چند لحظه وقتتونو بگيرم ؟
از روي صندلي بلند شد و با متانت جواب سلاممو داد ، بعدشم گفت : خواهش ميكنم ؛ زياد طول ميكشه ؟
- آره ، يه خرده .
- پس بريم پشت دانشكده ؛
آخه پشت دانشكده جاي خيلي دنجي بود و بيشتر بچه ها واسه صحبتاي خصوصي ميرفتن اونجا .
راه افتاديم سمت پشت دانشكده ، اونجا كه رسيديم آرمين گفت : اينجا خوبه ؟
منم گفتم : آره خوبه .
روي نيمكت چوبي زير يه درخت نشستيم . نميدونستم از كجا بايد شروع ميكردم ؛ توي دلم همش شادي رو نفرين ميكردم كه : " خدا بگم چيكارت نكنه شادي كه آدمو به چه كارايي كه وادار نميكني . " خلاصه دلو زدم دريا .
- ببخشيد آقاي كيا ، مزاحم وقتتون شدم ، حتماً كلاس داشتين ؟
سري تكون داد و گفت : نه ...؛ خواهش ميكنم ، اين ساعتو كلاس ندارم .
خيلي آروم و مؤدّب حرف ميزد ؛ عكس ظاهرش ، آدم خوبي به نظر مي اومد .
كم كم ترسم داشت مي ريخت ، ديگه بايد ميرفتم سر اصل مطلب.
- ببخشيد آقاي كيا ، راستش ميخواستم راجع به ...؛
با هر جون كندني بود قضيه رو سير تا پياز براش تعريف كردم ، اونم خيلي منطقي رفتار كرد ، البته نبايد هم بدش بياد آخه لقمه ي چرب و نرمي مثل شادي گيرش اومده اونم دختري كه تو كل دانشكده معروف بود به خوبي و خوشگلي .
خلاصه قرار گذاشتيم فردا ناهار ، تو رستوران دانشكده دوتاييشون بشينن حرفاشونو بزنن .
حرفامون داشت كم كم تموم ميشد ، ديگه بايد خداحافظي ميكردم .
- آقاي كيا ؛ خب ديگه ، من بايد برم خوابگاه ، مي بخشين كه مزاحم وقتتون شدم؛
- خواهش ميكنم ؛ اگه اشكال نداره تا خوابگاه همراهيتون كنم ؛
- خوشحال ميشم ؛ البته اگه كاري نداشته باشين .
- نه ...، خواهش ميكنم .
بعدشم راه افتاديم سمت خوابگاه ؛ به خوابگاه كه رسيديم ، خداحافظي كرديم و ... .
اون شب رو با هر مكافاتي بود سر كردم ؛ بالاخره صبح شد . از اضطراب داشتم ميمردم .
ساعتاي 10 بود كه شادي اومد توي خوابگاه پيش من ؛ آخه با چن تا از بچه ها يه خونه تو شهر گرفته بودن . كم كم داشت ظهر ميشد . يه 20 دقيقه اي رو زودتر راه افتاديم سمت رستوران . به رستوران كه رسيديم هر چي اينور و اون ور رو نگاه كرديم آرمين رو نديديم . رفتيم ته سالن سر يه ميز نشستيم ؛ واسه سه نفر سفارش غذا داديم . من رو به در سالن نشسته بودم تا آرمين كه اومد اونو ببينم .
گارسون غذاها رو آورد ولي از آرمين خبري نبود ، يكي دو دقيقه صبر كرديم . ديدم آرمين از در اومد تو ؛ براش دست تكون دادم تا ما رو پيدا كنه ؛ كم كم نزديك شد ،
- سلام
- سلام آقاي كيا ، بفرمايين ، راحت باشين .
يكي دو دقيقه اي همينجوري مشغول احوالپرسي و گپ زدن گذشت ، بعدش من بلند شدم و ...
- بچه ها من ميرم سر اون يكي ميز .
يه ميز خالي وسطاي سالن پيدا كردم اونجا نشستم ؛ هر از چندي يه دستي واسه شادي تكون ميدادم ببينم اوضاع خوبه يا نه ؛ اونم با يه لبخند جوابمو ميداد .
حرفاي آرمين و شادي يه نيم ساعتي طول كشيد . ديدم آرمين صندلي رو عقب كشيد و به آرامي بلند شد ، شادي هم به احترام اون بلند شد ؛ بعدشم خداحافظي كردن و ... .
آرمين كم كم داشت مي اومد طرف در سالن ، به من كه رسيد وايساد :
- خانم طلوع با من كاري ندارين ؟
از سر ميز بلند شدم و گفتم : نه ، ممنون مرسي .
- خب ، پس با اجازه
- به اميد ديدار.
بعدشم حركت كردم سمت شادي ؛
- خب شادي جون ، شيري يا روباه ؟؟؟
- مگه شادي چشه ...؟؟؟
حسابي كبكش داشت خروس ميخوند ؛ خلاصه از اونروز به بعد بود كه شادي شد دوباره شادي قبلي ؛ شاد و شنگول .
مدتي به همين منوال سپري شد تا اينكه ترم بعد ، وسطاي ترم بود كه ديدم دوباره شادي بد جور قاطي كرده ؛ گفتم : شادي جون ، ديگه چه مرگته ؟ هيچي نمي گفت ، فقط مثل ديوونه ها هي ميخنديد . خيلي از خنده هاش مي ترسيدم ، آخه خنده هاش مثل هميشه نبود ؛ مثل اين بود كه پشت خنده هاش داره زار زار گريه ميكنه ؛ شده بود عينهو ديوونه ها ؛ ديگه نه آرايش ميكرد ، نه تيپ ميزد ، نه هم اينكه ديگه با پسرا ميگشت ؛ رابطش با آرمين هم بالكل قطع شده بود ؛ هر چي هم ازش ميپرسيدي كه : ديوونه بگو چي شده ؟ هيچي نمي گفت ، فقط ميخنديد .
امتحاناي فاينال ترم دوم كم كم داشت تموم ميشد ولي اون حتي سر يه امتحان هم حاضر نشد ، هر چي هم زنگ ميزدم و پيغوم ميفرستادم فايده اي نداشت ، يكي دو بار رفتم خونشون توي شهر ولي خودشو زده بود به مريضي و هيچي نمي گفت ؛ ما هم هر چي اصرار ميكرديم تا ببريمش بيمارستان هيچ فايدهاي نداشت ؛ ميدونستم مريض نبود ولي لااقل حرفي نمي زد تا بفهميم چه دردشه ؛ خلاصه امتحانا تموم شد و شادي سر يه امتحان هم حاضر نشد؛ بعد آخرين امتحان يه سر رفتم تو شهر خونشون ، ولي بچه ها گفتن رفته روستا شون . خلاصه ما هم نا اميد راه افتاديم سمت شهرمون . اونسال اولين تابستوني بود كه آرزو ميكردم هر چي زودتر تموم بشه . خلاصه تابستون با هر بدبختي اي كه بود تموم شد . اوايل مهر بود كلاسا داشت كم كم شروع مي شد ولي از اين شادي خانم خبري نبود ، ما هم گفتيم يكي دو هفته اي كه بگذره خودش مياد ، اواخر هفته ي دوم ديدم ازش خبري نشد كه نشد ؛ يه سر رفتم پيش كارشناس رشتمون ، از شادي ازش پرسيدم ، گفت كه اصلاً اون اين ترمو انتخاب واحد نكرده ؛ انگار يه ظرف آب يخ روم ريخته باشن ، همين جور خشكم زده بود ؛ بعد يكي دو دقيقه كه حالم اومد سر جاش ، آدرس خونشونو از كارشناسمون گرفتم ، از تعطيلي آخر هفته استفاده كردم و رفتم به همون آدرس؛
پرسون پرسون تو روستا رفتم تا رسيدم به خونشون ؛ يه در چوبي قديمي با شكاف هايي بزرگ كه از فاصله ي شكافا قشنگ حياط خونشونو ميشد ديد ؛ يه حياط بزرگ كه هر چي نگاه ميكردي آخرش پيدا نبود.
خلاصه در زدم ؛
- تق، تق ، تق ...
يه دفه ديدم يكي به سرعت دويد سمت در ، مثل اينكه منتظر كسي بود .
در به سرعت باز شد ؛ فكر كنم مادر شادي بود ، زني كهن سال با لباسي تيره و موهايي سفيد كه از زير چارقدش زده بود بيرون و چهره اي شكسته و درهم كه چند سالي بيشتر از سنش نشون ميداد ، تا منو ديد اون نيم لبخندي كه روي لبش داشت هم هرّي ريخت پايين ؛ انگار از ديدن من زياد خوشحال نشد ، مثل اينكه منتظر كس ديگه اي بود ؛ با صدايي لرزون و شكسته پرسيد : دخترم تو كي هستي ؟؟؟
- مادر من دوست شادي ام ،
- تو مرجاني ؟؟؟
- آره مادر ، منو از كجا ميشناسي .
- آخه شادي خيلي از تو برام ميگفت ،
- مادر پس شادي خودش كجاست ؟؟؟
اشك تو چشـاش جمع شد ؛ انگاري كه يه غمي رو براش تازه كرده باشن اونجوري يهو چهره ي شكستش، شكسته تر شد انگاري يهو 10 سالي پير شد؛ هر جوري شد خودشو كنترل كرد كم كم داشتم نگران ميشدم ؛ اون لباس تيره ؛ اون قيافه ي درهم و حالا هم كه ...
كم كم ديدم مادر شادي شروع كرد به گفتن : سه ماه پيش بود كه كوله پشتيش دستش بود و گفت : مادر يه هفته اي ميريم با بچه ها شمال .
منم بهش گفتم : برو عزيزم به اميد خدا ، ولي آخه ...
- آخه كه چي مادر
- هيچي عزيزم ؛ برو به سلامت
اونم منو بغل كرد وهي مي بوسيد ، بعدشم گفت : مامان جون خيلي دلم واست تنگ ميشه
گفتم : خودتو بيخود لوس نكن ؛ همش يه هفته ست...
گفت : قربون مامان گلم برم كه اينقدر دلش بزرگه ؛ واسه تو يه هفته ست مامان ، واسه من كه يه عمره
شادي اونروز خيلي مشكوك ميزد؛ آخه هيچي با خودش نبرد جز يه كوله پشتي كه غير يه مشت لوازم آرايشي هيچي توش نبود، از يه طرف ديگه ، بوسه هاش و نوع بغل كردناش يه جوري بود نميدونستم چه جوري ، فقط ميدونستم مثل اون موقعي بود كه واسه دو ماه قرار بود بره طهران ؛
آره مرجان جون ؛ شادي رفت و اونروز آخرين باري بود كه اونو ديدم ؛ هر چي هم از دوستاش پرس و جو كردم گفتن اصلاً شمالي در كار نبوده ؛
آره مرجان ؛ دو ماه تمام ، تمام ايرانو زير و رو كردم ولي خبري نبود كه نبود ؛
الانم كه همش چشمم به دره كه كي مياد ؛
نميدونستم بايد چيكار ميكردم كاملاً هنگ كرده بودم به مادر شادي قول دادم كه هر جور شده شادي رو پيدا كنم ؛ خداحافظي كردم و راه افتادم سمت شهر ؛ اولين كاري كه كردم رفتم دانشكده پيش آرمين ؛ ولي اون مي گفت كه خيلي وقته كه رابطشون به هم خرده و ازش خبري نداره ، وقتي دليلشو پرسيدم گفت كه با هم تفاهم نداشتن ؛ از هر كي هم سوال ميگرفتم هيچ خبري نداشتن ، مثل اينكه آب شده باشه رفته باشه توي زمين .
تا اينكه يه روز سرپرست خوابگاه يه نامه اي آورد و گفت مال تو اِ ...؛ روش نگاه كردم ديدم گيرندش درسته ولي جاي آدرس فرستنده خاليه ، خيلي تعجب كردم ، رفتم يه گوشه اي نشستم و سريع سرشو باز كردم ؛ يه كاغذ بزرگ ، كه فقط يه طرف اون يه چيزايي نوشته بود ، نميدونين چقدر خوشحال شدم تا چشمم افتاد به خط شادي ؛ انگاري كل دنيا رو يه جا بهم داده باشن ؛ با شوق شروع كردم به خوندن ؛ با يه شعر شروع شده بود مثل همه ي نوشته هاش :
" يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم / گر كه در خود شكستيم صدايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
مرجان عزيز سلام
ميدونم وقتي اين نامه رو ميخوني من پيشت نيستم، شايد رو آبي دريا باشم ، شايدم رو ساحل پاك جنوب ؛
مهم نيست ، مهم اينه كه الان اين نامه دستته و منم جام خوبه ؛ مي بخشي كه بدون خداحافظي رفتم خيلي برام سخت بود ؛ آخه ترسيدم ببينمت و اونوقت نتونم برم ، ديگه اينجا جاي من نبود مثل اينكه ما براي اينجا ساخته نشديم پس هر چي زودتر برم بهتره ، شايد اونجا آدماي واقعي تري باشن با عشقاي واقعي ؛ شايد اونجا بشه به آدما اعتماد كرد وشايد و هزاران شايد ديگه ...
قول ميدم از اونجا برات نامه بدم ؛ راستي مادرمو هم ديدي ؟ خيلي مهربونه، نه ؟؟؟ بهش بگو شادي داره ميره پيش بابا ، نزار يه موقع غصه بخوره ، هر از گاهي يه سري بهش بزن آخه اون غير من كسي رو نداره ،
مرجان جون يادته يه روز بهت گفتم : نترس شنا بلدم ؟ حالا ميفهمم كه اشتباه ميكردم ، آدم هرچي شناگر ماهري باشه نمي تونه از دست سرنوشت و آدماش فرار كنه .
عزيزم ، ما كه رفتيم شما موندين و دنياتون ، اين دنيا به ما كه وفايي نكرد شايد با شما مهربون تر باشه .
مرجان جون ؛ شايد جرم من اين بود كه دلم مثل آينه بود و شايدم تنها گناه من اين بود كه نخواستم اين آينه رو خاكيش كنم تا بعضي چيزا رو نبينم ؛ شايدم جرم من و تو و امثال ما ، زن بودنمونه ، اونم تو دنيايي كه همه زن رو واسه يه چيز ميخوان ؛
عزيزم من رفتم ولي حواست به همه ي آينه دلا باشه، نكنه يه وقت خاكي بشن ؛
مواظب خودتم باش ، نكنه يه وقت گريه كنيا كه خيلي ازت دلگير ميشم ، فكر نكني كه نمي بينما ، از اونجا حواسم به همتون هست .
مواظب مامان باش
قربانت
شادي " .
.
.
.
نمي تونستم باور كنم كه ديگه شادي در بين ما نباشه ، خيلي سخت بود ولي به هر حال بايد باور ميكرديم ؛ چند روز بعد بود كه پيكر پاك و معصومش رو كنار درياي جنوب پيدا كرديم ؛
پيكر دختر معصومي كه هيچ وقت از دنيا چيزي نخواست جز يه قلب پاك مثل قلب خودش ؛ صاف صاف صاف ؛ شايد چون نتونست پيداش كنه رفت ، رفت شايد اونجا بتونه پيداش كنه ، يه آرمين ديگه با يه قلب ديگه ، قلبي كه خاكي نشده باشه ؛ آره شادي رفت و ما رو تو اين دنياي پر از گرگ رها كرد ؛
يكي دو هفته بعد خبر مرگ شادي بود كه مادرش نتونست غم دوريش رو تحمل كنه و اونم رفت پيش شادي و باباش ، تا بازم ما تنها باشيم ؛ تنها باشيم با آرمين ها و يه دنيا خاطره از شادي ...

اين داستان رو نوشتم تا بگم ميشد شادي بمونه ؛ بمونه و مبارزه كنه با تموم آرمين ها و هوساي پستشون ؛
مبارزه كنه و كم نياره و زود جا نزنه ؛ موندن و جا نزدن و ميدون رو به دشمن ندادن كار آدماي بزرگه ؛
شايد شادي مي تونست بمونه ولي نخواست ؛ شايدم فكر ميكرد اونقدر بزرگ نيست تا بمونه و از پس آرمين ها بر بياد ؛ به هر حال اون رفت و ميدون رو داد دست آرمين ها ، تا يه روز ديگه شايدم يه جاي ديگه ... و قصه ي تلخ مرگ شادي هاي ديگه ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟


MAHSHID آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
9 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 24th May 2008   #2

Mr.M.J

عضو پيشكسوت

 Mr.M.J آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست

 

هرر داستانی یه نقطه ی اوجی داره...
نقطه ی اوج این داستان اینجاست:

نقل قول:
اين داستان رو نوشتم تا بگم ميشد شادي بمونه ؛ بمونه و مبارزه كنه با تموم آرمين ها و هوساي پستشون ؛
مبارزه كنه و كم نياره و زود جا نزنه ؛ موندن و جا نزدن و ميدون رو به دشمن ندادن كار آدماي بزرگه ؛
شايد شادي مي تونست بمونه ولي نخواست ؛ شايدم فكر ميكرد اونقدر بزرگ نيست تا بمونه و از پس آرمين ها بر بياد ؛ به هر حال اون رفت و ميدون رو داد دست آرمين ها ، تا يه روز ديگه شايدم يه جاي ديگه ... و قصه ي تلخ مرگ شادي هاي ديگه ...

تورو خدا بیایم یاد بگیریم از این قسمت!
خیلی چیزارو داره بهمون میگه...
به فکر خودمون نباشیم فقط ، همه دل دارن...
به فکر دل مردم هم باشیم...

چرا اینارو میگم؟
شما که خودتون می دونین اینارو...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
Mr.M.J آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 25th May 2008   #3

taranom

کاربر سایت

 taranom آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: تو قلب .....
نوشته ها: 3,813
تشکر از دیگران: 3,286
تشکر شده 3,394 بار در 2,131 پست

حالت
Banhappy

 

ميلاد ما همه اينا رو مي دونيم ولي...................

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز باران بی ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
taranom آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 25th May 2008   #4

flatliner

کاربر سايت

 flatliner آواتار ها

تاریخ عضویت: Oct 2007
نوشته ها: 225
تشکر از دیگران: 76
تشکر شده 160 بار در 103 پست

حالت
Busy

 



خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


مـن بـه خـورشیـد اعتقـاد دارم حتـی اگـر نـدرخشـد
مـن بـه عشـق اعتقـاد دارم حتــی اگـر تنهــا بـاشـم
مـن بـه خـدا معتقـدم حتـی اگـر سـاکـت بـاشــد
.
flatliner آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th May 2008   #5

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

سخت ولي ممكن....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
payam69 ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا