هرر داستانی یه نقطه ی اوجی داره...
نقطه ی اوج این داستان اینجاست:
نقل قول:
اين داستان رو نوشتم تا بگم ميشد شادي بمونه ؛ بمونه و مبارزه كنه با تموم آرمين ها و هوساي پستشون ؛
مبارزه كنه و كم نياره و زود جا نزنه ؛ موندن و جا نزدن و ميدون رو به دشمن ندادن كار آدماي بزرگه ؛
شايد شادي مي تونست بمونه ولي نخواست ؛ شايدم فكر ميكرد اونقدر بزرگ نيست تا بمونه و از پس آرمين ها بر بياد ؛ به هر حال اون رفت و ميدون رو داد دست آرمين ها ، تا يه روز ديگه شايدم يه جاي ديگه ... و قصه ي تلخ مرگ شادي هاي ديگه ...
تورو خدا بیایم یاد بگیریم از این قسمت!
خیلی چیزارو داره بهمون میگه...
به فکر خودمون نباشیم فقط ، همه دل دارن...
به فکر دل مردم هم باشیم...
چرا اینارو میگم؟
شما که خودتون می دونین اینارو...