هرودوت مي نويسد: ايرانيان براي تقديم نذر و قرباني به خدا و مقدسات خود مذبحي ندارند. آتش مقدس روشن نمي کنند و بر قبور شراب نمي پاشند، بلکه موبدان حاضر هستند و سرودهاي مذهبي را مي خوانند.
گزنفنون، ديگر تاريخ نويس يوناني نيز مي نويسد: سپاهيان ايراني به هنگام جشنها و به خصوص در حمله هاي نظامي، سرودهاي خاص را مي خواندند. وي مي نويسد: ايرانيان دوره هخامنشي، نوعي موسيقي مخصوص جنگي داشته اند که در تحريک احساسات سپاهيان بسيار مؤثر بوده است و آلات موسيقي رزمي آنها مانند بوق، شيپور و طبل به همراه سرودهاي مهيج به کار مي رفته است. وي همچنين مي نويسد، همانطور که هخامنشيان، موسيقي و سرودهاي خاص جنگي داشته اند، بي شک با ديگر انواع موسيقي نيز آشنا بوده اند که از آن براي مواقع فراغت، تفريح و در جشنها و اعياد استفاده مي نمودند.
در اين دوره، از سازهايي همچون انواع کوچک و بزرگ طبل، شيپور، چنگ، نوعي سنتور و چند نوع ني کوچک و ني چندگانه نام برده شده است. در رابطه با موسيقي مذهبي هخامنشي، هرودوت به قسمتهايي از کتاب اوستا اشاره مي کند که در آن سرودها و مناجاتها در وقت عبادت اجرا مي شده است.
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
نوشته ها: 1,361
تشکر از دیگران: 2,342
تشکر شده 2,011 بار در 1,041 پست
معرفی داریوش یکم هخامنشی
معرفی داریوش یکم هخامنشی
در کتیبه نقش رستم و شوش، داریوش خود را این گونه به ما می شناساند:منم داریوش،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه ممالک جهان از هر زبان،پسر ویشتاسب هخامنشی،پارسی فرزند پارسی.(نعمتی لیمایی،1383-20) بنا به روایت کتیبه بیستون، داریوش یکم نهمین پادشاه سلسله هخامنشی است.(گیرشمن،1370-151)
بنابر روایت های تاریخی ،کمتر پادشاهی در آغاز پادشاهی خود به اندازه ی داریوش با گرفتاری های گوناگون و طاقت فرسا روبرو گردیده بود.اما وی به واسطه ی اراده ی آهنین و نیروی فراوان ذهنی اش توانست به این گرفتاری ها پایان بخشد. می توان گفت که شاهنشاهی هخامنشیان را از نو بنیاد نهاد.(پیرنیا،79،1380)
بزرگترین مشکل داریوش در آغاز پادشاهی، شورش بردیای دروغی بود که از فرصت نبودن کمبوجیه در ایران نهایت بهره را برده و دست به شورش زده بود.
بردیا که بود و سرانجام وی چه شد؟
کمبوجیه پیش از سفر جنگی اش به مصر برادرش بردیا را پنهانی کشت. بر اساس منابع تاریخی نام واقعی بردیای دروغی گئوماتای مغ بوده و به دلیل شباهت فراوانی که به برادر کمبوجیه داشته خود را برادر وی معرفی کرده بود و تقریبا همه ایالات هخامنشی نیز وی را به عنوان پادشاه پذیرفته بودند.اونیزمالیات سه سال را بر مردم بخشیده بود و با این کار محبوبیت خود را در نزد مردم افزایش داده بود.علاوه بر این گئو ماتای مغ کوشید تا اصلاحاتی در دین نیز ایجاد نموده و معابد موجود را نیز تخریب نماید. این اقدامات باعث پیشرفت بسیار سریع وی گردید.(گیرشمن،150،1370)
اما، سرانجام بردیای دروغی به روایت کتیبه بیستون چنین است:" داریوش شاه می گوید کسی از پارس یا ماد یا از خانواده ی ما پیدا نشد که این سلطنت را از گئوماتای مغ باز ستاند. مردم از او می ترسیدند چون عده ی زیادی از کسانی که بردیا را می شناختند می کشت.کسی جرئت نمی کرد چیزی درباره ی گئوماتای مغ بگوید تا این که من آمدم. از اهورمزد یاری طلبیدم. اهورمزد مرا یاری کرد. در ماه باغ یادیش(ماه اول پاییز) روز دهم من با کمی از مردم این گئوماتای مغ را با کسانی که سر دسته همراهان او بودند کشتم. در ماد قلعه ای هست که اسمش سی ک ی هواتیش و در بلوک نی سای است(در نزدیکی همدان) آن جا من او را کشتم.(پیرنیا،77،1380)
داریوش در کتیبه بیستون، پس از کشتن بردیای دروغی این گونه می نویسد که:" سلطنتی را که از دودمان مابیرون رفته بود برقرار کردم. آن را به جایی که پیش از این بود بازنهادم. بعد این طور کردم بازار و مساکنی را که گئوماتای مغ خراب کرده بود برای مردم مرمت کردم. مردم پارس و ماد را به حال پیش برگرداندم.به فضل اهورمزد این کارها را کردم. آن قدر رنج بردم تا طایفه ی خود را به مقامی که از پیش داشت رسانیدم."(پیرنیا،77،1380)
امااین آغاز کار داریوش بود چرا که در بسیاری از نواحی دیگر نیز کسانی سر به شورش برداشته بودند. داریوش به مدت دو سال، در گیر نبردی بسیار سخت و دشوار با این شورشیان بود که سرانجام توانست آنان را شکست داده و پادشاهی خویش را تثبیت نماید.داریوش خاطره این موفقیت خویش را پایدار کرد، به آن گونه که دستور داد بر روی تپه ای مرتفع در کنارجاده ی کرمانشاه به همدان در حدود چهل متر بالای زمین لوح برجسته ای عریض حجاری کنند و شرح نبردهای وی بابردیا و سایر شورشیان را در آن جاودانه سازند.
القاب بانوان دربار هخامنشى / مادر شاه (ميترو بازيليوس)
القاب بانوان دربار هخامنشى / مادر شاه (ميترو بازيليوس)
«ما مى مانيم» و اصطلاح دومى كه در سوگنامه « پارسيان » اثر آشيل به كار رفته است ، يعنى «مادر شاه». اين اصطلاح در منابع يونانى مكرر استفاده شده است. افلاطون به آمستريس مادر اردشير اول با عنوان « مادر شاه » اشاره مى كند (الكبياديس ، 123c) ؛ در « زندگى تميستوكل » اثر پلوتارك ، نيز همين طور است (29.6). گزنفون پريستاس را « مادر كورش و شاه » توصيف مى كند (آناباسيس ، 2.4.27) ، ديودوروس و آريان بارها از اين لقب براى مادر داريوش سوم ، يعنى سيسيگامبيس استفاده مى كنند.
در كتيبه بيستون ، كمبوجيه و برديا فرزندان يك پدر و مادر توصيف شده اند: « hamata : hamapita » (بيستون ، متن فارسى باستان ستون يكم ، س 10) .اين مى رساند كه پسران ديگرى نيز بوده اند كه از يك مادر نبوده اند ، بلكه شاه زنان ديگرى نيز داشته كه مقام ديگرى به جز همسرى شاه داشته اند. نسب همسر شاه بى شك داراى اهميت بوده حتى اگر فقط براى دست يافتن پسرى از يك شاه بانو به تاج و تخت بوده باشد (هرودوت ، كتاب سوم ، 84.2). اين موضوع براى نويسندگان يونانى قرن چهارم پيش از ميلاد ، حقانيت يافت و جاى تعجب نيست كه آنان از آن همسر « قانونى » شاه ياد مى كردند كه پسرش مى توانست به سلطنت برسد. خشايارشاى دوم ظاهرا تنها فرزند قانونى اردشير و داماسيپا بوده است (كتزياس ، قطعات پراكنده مورخان يونان ، ش 688 ، قطعه 15 / در چاپى ديگر 44) و داريوش دوم ، اخوس و اريستس برادران تنى بودند زيرا مادرشان يكى بوده است (كتزياس ، قطعات پراكنده مورخان يونان ، ش 688 ، قطعه 15 / در چاپى ديگر 50).
اگر چه آگاهى از تخمه و نژاد فرزندان خانواده سلطنتى وجود داشت و اهميت مادر واقعى شناخته شده بود ، در منابع يونانى و خاور نزديك شاهد گسترش چشمگير اصطلاحات پدرانه هستيم. در بافت عبارت « حق حكمرانى » ، اشاره به پدر و مادر وارث بود كه ميراث قدرت سياسى و حقانيت جانشينى شاه براى سلطنت را براى فرزند مشخص مى كرد. بنا بر گفته كتزياس (قطعات پراكنده مورخان يونان ، ش 688 ، قطعه 9 / در چاپى ديگر 2) ، آستياجس شاه شكست خورده ماد ، و دخترش آميتيس ، را براى اقامت به كاخ كورش بردند. در آنجا كورش به آستياجس به چشم پدر نگاه مى كرد و آميتيس را چون مادرى محترم مى شمرد. اسكندر ، به روايتى ، آدا اهل كاريا را مانند مادر دوم خود مى دانست (پلوتارك ، اسكندر ، 22.7). سيسيگامبيس ، مادر شاه ايران نيز مادر اسكندر شناخته مى شد (ديودوروس ، 17.37.6) و اين زن در مرگ اسكندر چنان عزادارى كرد كه گويى اسكندر فرزند خود او بوده است (كورتيوس ، 10.5.21). ظاهرا از نظر سياسى مصلحت چنين بوده كه مناسبات بين شاه (به عنوان پسر) و خلف او (به عنوان پدر) به شكلى مثبت بيان شود و اگر نسبت مستقيم وجود نداشت ، القابى كه چنين نسبت هاى خانوادگى را نشان مى دادند معانى گسترده اى پيدا مى كردند. براى شاه جديد كافى نبود كه قدرت سياسى را فقط از طريق برترى نظامى به دست آورد ، بلكه مى بايست حقانيت خود را براى حكمرانى هم از راه شناسايى رسمى حكمران قبل از خود و مادر وى نيز نشان دهد.
دلايلى وجود دارد كه مى توان قبول كرد سر منشا اين رويه در خاور نزديك بوده است. گواه اين گفته را مى توان در سنگ نبشته اى به قدمت هزاره دوم قبل از ميلاد يافت متعلق به هوته لوتوش _ اين شوشيناك شاه عيلامى (حدود 1110 _ 1120 ق.م.) و شيلهك _ اينشوشيناك (1120 _ 1150 ق.م.) ، به عنوان پدران خود با احترام ياد مى كند قطعا چيزى است جز قدرشناسى از پدر واقعى. گريو (1988) به طرز متقاعدكنندهاى نشان داده است كه هيچ يك از اين دو پادشاه پدر واقعى هوته لوتوش _ اين شوشيناك نبوده اند ، اما آن طور كه مى توان از سنگ نبشته ديگرى دريافت ، اين دو عموهاى وى بوده اند. پدر واقعى وى يعنى برادر سوم اين دو پادشاه آن قدر عمر نكرد كه پادشاه شود. طبق سنت عيلامى ها ، سلطنت از برادر به برادر مى رسيده است. اين مورد جاى شك باقى نمى گذارد كه اگر پادشاهى سلطنت را با جانشينى مستقيم از خاندان سلطنتى به ارث نمى برد ، فرصت آن را داشت كه با استفاده از القاب و عناوين خانوادگى ادعاى وراثت سياسى كند و به حق مشروع خود براى سلطنت برسد. طبق نوشته هرودوت (كتاب اول ، بند 137 ، سطر 2) اين يكى از رسوم ايرانى بود كه فرد جان پدر و مادر خود را محترم بشمارد. نمى توان گفت كه اين رسم در جامعه ايرانى به طور اعم نيز رواج داشته يا نه ، ولى مداركى كه در بالا ذكر شد نشان مى دهد كه قطعا در خانواده سلطنتى رعايت مى شده است.
تا چه حد مى توان با استناد به مدارك ايرانى اين استدلال را تاييد كرد كه ميتر توبازيليوس اصطلاحى براى ناميدن مادر شاه بوده ، ولى مادر شاه لقب رسمى نداشته است؟ منبعى وجود ندارد كه استفاده از لقبى دربارى معادل « بازيليا » را براى زنان ايرانى دوره هخامنشى مستند سازد. در سنگ نبشته هاى سلطنتى ، لقب شاه ايرانى سونكى است و تنها مدرك در مورد مادر شاه كلمه امّه (Amma) ، به معنى مادر ، در بيستون ، ستون يكم ، سطر 10 است. كلمه امّه به دفعات در سنگ نبشته هاى عيلامى قديم آمده است. در نوشته هاى آشورى ، نام زكوتو ، همسر سناخريت شاه آشورى (680 _ 704 ق.م.) و مادر اسارهادون (669 _ 680 ق.م.) ذكر شده است. در گاهنامه نبونئيد (سال هفتم ، ستون 2 ، سطور 15 _ 13) و در متن لوح يادمان حرّان به مادر شاه به عنوان اومى شرى اشاره مى شود.
آيا شواهد منابع آشورى نوين و بابلى نوين و اشاره كتيبه بيستون براى تاييد اين مطلب كه عبارت اومى شرى را مى توان اصطلاحى براى ناميدن مادر شاه ايران دانست ، كافى است؟ به كار رفتنش در كتيبه بيستون براى تاييد اين استدلال كافى نيست اگر چه اين كتيبه مسائل زيادى را روشن مى كند. همچنين ممكن است اعتراض شود كه به سبب غصب تاج و تخت بابل از سوى نبونئيد ، مقام ادد _ گوپى (Adad _ guppi) به عنوان مادر شاه موقعيتى استثنايى بوده است. از طرف ديگر ، بعيد به نظر مى رسد كه نبونئيد به منظور تاكيد بر حق پادشاهى خود نيازى به تاكيد بر اهميت مقام مادر شاه داشته است. بيشتر محتمل است كه وى آداب و رسوم دربار بابل را برگزيد كه بر اساس آن احترام به مادر شاه با برگزارى عزادارى رسمى براى مدتى كه شايسته يك عضو دربار سلطنتى بود ابراز مى شد. اگر چه متن كتيبه بازسازى شده است ، كتيبه هاى زكوتو نشان مى دهد كه اين عنوان در مدارك بابلى نوين مورد استفاده بوده است. اسناد حقوقى آن دوره اين اصطلاح را بيشتر تاييد مى كنند. به تاريخ 663 ق.م. به يك منشى از مادر شاه اشاره مى كند (LU* .A.B.A[MAN]; Kwasman 1988:302, no. .256;2 ) و يك متن قديمى تر متعلق به ، 674 ق.م. به اجاره زمين زنى به نام ابى _ رامى (Abi _ rami) اشاره مى كند كه خواهر مادر شاه بوده است. (1988:5, no. 3:13-14 MI.AD-ra-mi / NIN-sa sa AMA Lugal; Kwasman). لوحه اكدى كه در تخت جمشيد پيدا شده است (PT 85) ، و تاريخ بيستمين سال سلطنت داريوش را دارد ، به نام زنى به نام ايندوكا (Induka) به عنوان «مادر توتو (Tutu) ، رئيس التجار » اشاره مى كند : (ummu sa Tutu rab DAM. GAR). از اينجا معلوم مى شود كه عبارت « مادر شاه » براى ناميدن مادر شاه و تشريح مقام وى در دربار به كار مى رفته است. صفات يا خصايصى كه بيان كننده نقش وى بوده است بر حسب اوضاع در دربارهاى خاور نزديك متفاوت بوده است. اما اين اندازه روشن است كه مقام وى در دربارهاى آشور و بابل رسمى بوده و به احتمال زياد مادر شاه در ميان عيلاميان نيز مقام مهم مشابهى داشته است. دربار سلطنتى ايران ، كه ساختارش را مطابق نمونه دربارهاى پيشينيان بنا مى كرده است ، به سنت آنها اقتدا مى كرده كه مادر شاه را به والا مقامى در ميان زنان شاهى دربار متمايز مى ساخته چنان كه احتمالا در منصب حتى از زن شاه هم برتر شمرده مى شده است.
منبع : زنان هخامنشى ، نوشته ماريا بروسيوس ، ترجمه هايده مشايخ
ویرایش توسط Pooyajoon : 3rd August 2009 در ساعت 02:28 PM.
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
هخامنــــــــــــشیان: نخستیـــــــــــن کاشفان قاره آمریکا
دکتر جهانگیر مظهری پس از سال ها تحقیق و مطالعه مدعی است که به کشفی نائل شده که هنوز از تمامی آن پرده بر نداشته است.او که پس از ۲۵ سال دوری از ایران، برای چند روزی بازگشته می گوید:
«تا کتابم که در آن شرح کشف خود را شواهد کافی آورده ام، چاپ نشود، نمی توانم چیزی اعلام کنم.» او مدعی است که در جست وجو هایش نشانه ها و شواهدی یافته که ثابت می کند درست بعد از شکست داریوش سوم از اسکندر و فروپاشی امپراتوری هخامنشی در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، بسیاری از ایرانیان پراکنده شدند و آنها که به آمریکای مرکزی راه یافتند امپراتوری های دیگری بنیان نهادند و در واقع، آنان قبل از کریستف کلمب این قاره را کشف کرده اند! او واکنش دنیای غرب را نسبت به این ادعا می داند. هرچند که می گوید برایش اصلاً اهمیتی ندارد. سپس با عصبانیت به اهدای یک اطلس جغرافیایی در همین اواخر به ملکه انگلستان اشاره می کند که در آن کلمه فارس را از خلیج فارس پاک کرده و فقط به کلمه خلیج اکتفا کرده اند و می گوید: «انتظار تشویق و تکریم ندارم چون چیزی در کشف من به نفع آنها نیست شاید دوست داشته باشند دزدان دریایی تاجرنمای اسپانیولی- ایتالیایی کاشف قاره شان باشند تا دریانوردان غیور ایرانی.»
دامنه صحبت های او بسیار گسترده است. از تاریخ آغاز می کند، به جغرافیا که می رسد ما را در احاطه نقشه هایش که به دیوار نصب کرده قرار می دهد و در زبان شناسی و مردم شناسی حل می شود. جمع وجور کردن گفته های او کاری دشوار است.
جهانگیر مظهری متولد سال ۱۳۱۱ در تهران، تحصیلات دانشگاهی را در ایران و پاریس در رشته های جامعه شناسی و ادبیات چند فرهنگی در محضر اساتیدی چون ژرژگوریچ، ریمون آرون، هانری ماسه و... به پایان رساند و از آن پس ضمن تدریس و تحقیق در مورد ایران به سخنرانی های بسیار در کشور های مختلف پرداخته است.
«نقش انسان در آفرینش اهورایی»، «گناه آفتاب»، «جلوگیری های نامرئی»، «بی دود و بدون خاکستر» و مقالات و ترجمه هایی به زبان های فرانسه، اسپانیولی، انگلیسی و فارسی و سرانجام کتاب «آمریکایی پارسیان هخامنشی» از آثار اوست. متن زیر مصاحبه ای است که با ایشان صورت گرفته است
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند آبهای شومی و تاریکی و بیداد آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود من نخواهم برد ، این از یاد که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
ـ از کلمب شروع کنم که ماجرای جالبی دارد. پوزادینوس یونانی محیط کره زمین را ۲۸۹۰۰ کیلومتر محاسبه کرده بود. دانشمند دیگری به نام اراتوس تِنِس، ۱۵۰ سال پیش از او، با بررسی زاویه تابش خورشید به عدد دقیق تری رسیده بود. اندازه گیری او دور کره زمین را ۳۹۵۰۰ کیلومتر نشان می داد که به رقم ۴۰۰۰۰ کیلومتر بسیار نزدیک است. ولی نقشه ای که کریستف کلمب در دست داشت، براساس اندازه گیری پوزادینوس تنظیم شده بود، یعنی همان ۲۸۹۰۰ کیلومتر. در نتیجه وقتی کلمب به دریا زد و به جزایر دریای کارائیب رسید با محاسبه مقدار میل دریایی پیموده شده، اطمینان داشت که به هند و سواحل آسیا رسیده یعنی به جزیره سندومین که رسید خیال می کرد به سیپانگو رسیده چون سفرنامه مارکوپولو را راهنمای خود قرار داده بود. تاریخ این زمان را ۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ میلادی عنوان می کند. در کتاب «مدارکی برای تاریخ کوبا» از اورتن سیا پیشاردو (Orten sia Pichardo) آمده است که بومیان آنجا به کلمب یادآوری کردند که نام جزیره ای در آن نزدیکی، کوباست و کلمب ابتدا اشتباهاً کولبا و سپس کوبا را در سفرنامه اش ثبت کرد.
از همین جا متوجه می شویم که اسپانیایی ها کلمه کوبا را به آنجا نبردند، بلکه کوبا قبل از آنها این نام را داشته است. کوبا اسمی بومی نیست. کوبا در غرب دریای خزر قرار دارد و در شمال باکو مثل کیوتو و توکیو و داریان و انادیر در کنار باب برینگ که نام هریک وارونه نام اولی است. در همین کتاب به جزیره ای به نام بابک (Babeque) اشاره شده که روی نقشه های امروز نیست و شهرت داشت که طلای زیادی در آن جمع آمده و کلمب قصد داشت هر طور شده خود را به آنجا برساند و طبق نوشته خودش بدان «چنگ بیندازد».
ما می دانیم که بابک شهری است که اردشیر بابکان، سرسلسله ساسانیان، از آن برخاسته است. آنچه کلمب را به رفتن به هند ترغیب کرد، برخلاف ادعایش، تجارت ادویه و ابریشم نبود، بلکه رسیدن به جواهرات و طلاهای جمع آمده در چین و هند بود. مارکوپولو ثروت کلانی از همین راه به دست آورده بود و شرح آن را در کتاب خاطراتش نوشته بود و همین شرح طمع کلمب را برانگیخته بود. در زندگی نامه ای که اخیراً از کریستف کلمب منتشر شده، وابستگی او را به خانواده ای از راهزنان دریایی روشن کرده اند.
شاهد دیگر بالبوآی تازه از زندان بیرون آمده است.
بالبوآ (Balboa)، یکی از سرکردگان مهاجمان اسپانیولی، با رسیدن به سرزمینی که امروز آن را پاناما می خوانند نیز گزارش کرد که به خشکی ای پای گذارده که به آن دارین یا داریان می گفتند. طولی نکشید که او زهر داریان را هم تجربه کرد. زهری که بومیان کماندار تیر خود را به آن آغشته می کردند تا دشمن را در کمتر از ۲۴ ساعت از پای درآورد. بنابراین دارین هم نامی نیست که مهاجمان با خود آورده باشند. تردیدی هم ندارم که این نام نمی تواند برگرفته از یکی از زبان های بومی آنجا باشد. دارین نامی ایرانی و منسوب به داریوش سوم است.
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند آبهای شومی و تاریکی و بیداد آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود من نخواهم برد ، این از یاد که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
هرمان آرسینیگا (Herman Arciniega)، بزرگمرد تاریخ معاصر کلمبیا که در پایان قرن گذشته در ۹۹ سالگی ما را ترک کرد، در کتاب آن سوی تاریخ با بیان شواهد بسیار خواننده را آگاه می کند که نباید به غلط بپندارد که هرچه ستودنی است از اروپا به آمریکا برده شده است. او برای مثال به کتابی اشاره می کند که پیش از «کشف» کلمب در فرانسه به چاپ رسیده و در آن از وجود ذرت در اروپا یاد شده و گفته شده بود از پارس (Persia) وارد می شده است. درحالی که همیشه فکر می کردند ذرت از گیاهان بومی آمریکا بوده و از آنجا به سایر نقاط جهان رفته است.
▪ به مطالعه تطبیقی زبان ها اشاره کردید. با توجه به اشاره تان به واژه های کوبا، دارین و مواردی از این دست، مایلیم مثال های بیشتری بیان بفرمایید.
ـ یک مثال واضح و مهم از این دست نام رود تیگره (Tigre) است. تیگره همان دجله خودمان است با ریشه ای در زبان بابلی که در زمان هخامنشیان به آن تیگره می گفتند. داریوش برای سرکوبی شورشی ها از آن عبور کرده بود و در سنگ نوشته های خود بارها از آن یاد کرده است. پی یر لوکوک (Pierre Lecoq) در کتاب سنگ نبشته های پارسیان هخامنشی توضیح می دهد که ریشه این کلمه همان تیر فارسی است که سرعت حرکت آب رود را می رساند. هرودت نیز شرح جالبی از جریان بسیار تند آب این رود (که به تیر از کمان رها شده می ماند) آورده و نوشته که چون قایقرانی بر روی این رود از هر دو طرف غیرممکن بوده است، قایقرانانی که در جهت حرکت آب می رفتند و چیزی برای فروش با خود می بردند، الاغی هم در قایق سوار می کردند تا با رسیدن به آن سوی رود، کالاهای خود و قایق را بفروشند و با الاغ به محل اول برگردند. نخستین بار کوروش از تیگره گذشت تا خود را به بابل برساند. نام این رود امروز تقریباً در تمام کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی به چشم می خورد. در شبه جزیره بزرگ یوکاتان، رودی، دریاچه ای و برج و بارویی به این نام، یعنی تیگره وجود دارد. در ونزوئلا، رودی و شهر بزرگی به نام تیگره و رود کوچک تری به نام تیگریتو تیگره کوچک یا تیگره کوچولو وجود دارد. در پرو نیز رودی به نام تیگره و باز هم رود دیگری به نام تیگریتو جاری است.
مثال دیگر مربوط به کلمه مانی است. یک کشیش در یوکاتان نوشته های زیادی پیدا کرد و چون معتقد بود که مربوط به پیروان دین دیگری است که او آنها را ایدولاتر (Idolatre) یعنی بت پرست و خرافاتی می شمرد، همه را با افتخار در برابر چشمان بومیان سوزاند. این واقعه در شهری به نام مانی (Mani) اتفاق افتاد. مانی در زمان شاپور اول ساسانی ادعای پیامبری کرد ولی این نام پارسی پیش از او هم در زبان هخامنشیان وجود داشت. مهاجمان اروپایی، که بیشتر جویندگان یا پرستندگان طلا بودند، برای رسیدن به طلا و چپاول سرزمین بازیافته، از هیچ جنایت و دد منشی، از کشتار بومیان و غارت آنان گرفته تا هر کار ناپسند دیگر، فروگذار نکردند. آنان ستایشگران ماه، آفتاب، چشمه سارها و کوهستان را ایدولاتر یا بت پرست نامیدند.
▪ پس نظر شما این است که ایرانی ها از ناحیه تنگه پاناما به آمریکا رسیدند.
ـ خیر، آنها ابتدا به السالوادر رسیدند ولی بعدها، با کندن آبراه داریان، کوهستان بلند سییرانوادا را دور زدند و به طرف پرو و برزیل رفتند. نظر دیگری هم وجود دارد مبنی بر اینکه ورود به آمریکا با گذشتن از سیبری از ناحیه باب برینگ در نزدیکی آلاسکا انجام گرفت. در این ناحیه است که کوهستان انادیر، رود انادیر، شهر انادیر و خلیج انادیر داریم. این اسامی همگی ردپای آنها را از قاره ای به قاره دیگر به اعتقاد من، انادیر مثل کوبا و باکو برگرفته از دارین و منسوب به حکومت ایرانی است. در پاناما کوه دارین، خلیج دارین، رود دارین و شهر دارین وجود دارد که الان هم به همین نام هستند.
▪ زمان مشخصی برای آغاز این دریانوردی ها وجود دارد؟
ـ رفت وآمد میان جزایر اقیانوس آرام و آمریکای مرکزی از دیرباز عادی بوده، ولی نخستین بار ایرانیانی که نتوانستند بعد از فروپاشی امپراتوری هخامنشی خود را به ناوگان بزرگ و دست نخورده خود در دریای سرخ و خلیج فارس برسانند (۳۳۰ پیش از میلاد) از شمال اقیانوس هند گذشتند و از لابه لای جزایر اقیانوس آرام خود را به سواحل السالوادر در جنوب آمریکای مرکزی رساندند هرودوت سرنشینان کشتی ها را در لشکرکشی خشایار شاه ۲۴۱ هزار نفر می شمارد. بسیاری از این کشتی ها فقط آذوقه و نیازهای روزمره نیروی دریایی را حمل می کردند. برخی از آنها نیز غرق شدند. باستان شناسان در کشفیات اخیرشان، در ته دریای مدیترانه و شمال اقیانوس هند کشتی هایی پیدا کرده اند که بشکه های شراب و کلاهخود در آنها یافت شده است و از روی کلاهخودها حدس زده اند که دست کم یکی از کشتی های یافت شده در اقیانوس باید ایرانی باشد. به یاد داشته باشیم که وقتی صحبت از نیروی دریایی می کنیم، منظور ۴ یا ۵ کشتی معمولی نیست. برای حمله به آتن ناوگان مجهزی لازم بود. به نوشته هرودت، در زمان خشایار شاه ۱۲۰۷ کشتی مجهز جنگی از راه کانال سوئز وارد دریای مدیترانه شده بودند. هدایت کشتی ها عموماً به عهده فنیقی ها بود. آنها در جنگ با آتن ۳۰۰ کشتی به نفع ایران وارد جنگ کرده بودند.
اصلاً خود حفر کانال سوئز کار بسیار سختی بوده است. البته بسیاری منکر آن هستند که داریوش آن را حفر کرده است ولی مطلب مهمی است. آنتوان دوسنت اگزوپری، نویسنده شازده کوچولو، می گوید: «اگر می خواهید انسان ها را با هم متحد کنید، بدهید چیزی را با هم بسازند.» گویا سرمشق داریوش نیز چنین اندرزی بود. ملت های زیادی زیر پرچم او زندگی می کردند و وی از اقتدار ویژه ای برخوردار بود. ابتکار حفرکانال سوئز برای خود داریوش بزرگ چندان اهمیت داشت که یکی از سنگ نبشته های سه زبانی خود به خط میخی را به آن اختصاص داد و آن را در همان آبراه نصب کرد. [این سنگ نبشته ها اکنون در موزه قاهره نگهداری می شود] داریوش شاه در این سنگ نبشته ها می گوید: «من پارسی ام. از پارس مصر را گرفتم. سپس فرمان دادم این آبراه را بکنند. از رودی که به نام نیل در مصر جاری است به سمت دریایی که از پارس می آید.
سپس این آبراه کنده شد. آن چنان که فرمان داده بودم و کشتی ها از مصر و از راه این آبراه به سوی پارس روان شدند. آنچنان که من مایل بودم.» (برگرفته از ترجمه فرانسوی متن در کتاب سنگ نبشته های پارسیان هخامنشی از پی یر لوکوک).اگر سنگ نبشته سوئز کوچک بود و مثلاً در جیب جا می گرفت، بدون شک کسی از پیدا شدن آن آگاه نمی شد. البته غربی ها تمام ابتکار و افتخار مربوط به حفر این کانال را به فردیناند دوله سپس (F.de Lesseps) ارزانی داشتند، اما در این میان نمی توان ابتکار داریوش را نادیده گرفت. هرودت دست کم چهار بار به آن اشاره می کند.
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند آبهای شومی و تاریکی و بیداد آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود من نخواهم برد ، این از یاد که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
ـ دوله سپس که به مناسبت ماموریتش در مصر به سر می برد، به تشویق سعید پاشا و با کمک تعداد زیادی کارگر مصری، کانال سوئز را خاکبرداری و بازگشایی کردند.
متاسفانه فرهنگ انگلیسی کالینز (Collins) درباره کانال سوئز می نویسد: «کانالی در سطح دریا، واقع در شمال شرقی مصر که باریکه خشکی سوئز را قطع می کند و مدیترانه را به دریای سرخ می پیوندد. این کانال در فاصله سال های ۱۸۵۴ تا ۱۸۶۹ به همت دوله سپس و با سرمایه فرانسوی ها و مصری ها ساخته شد. طول این کانال ۱۶۳ کیلومتر است.» ویکونت فردیناند ماری دوله سپس (۱۸۹۴-۱۸۰۵) دیپلماتی فرانسوی بود که در واقع از کانال سوئز، که قرن ها بدون استفاده مانده بود، خاکبرداری کرد و آن را دوباره در قرن نوزدهم باز کرد. ولی غربی ها از بناکننده واقعی این کانال نامی نبرده اند.
این در حالی است که هرودوت سه بار در تاریخش یادآوری می کند که «آبراه سوئز را داریوش بزرگ پارسی ساخت.» امروزه در اطراف این کانال بعضی نام ها مانند دندارا (Dendara) و وادی دارا هنوز به چشم می خورد.
نکته مهم دیگری که گاه باعث اشتباه نویسندگان دایره المعارف ها شده است اشاره هرودوت به کوشش نکوس برای حفر این کانال است که ناتمام ماند. نکوس (Necos) پسر پزامتیک (Psammetique) پادشاه مصر بود که پس از پدر به سلطنت رسید. نکوس دست به کندن آبراهی زد که دریای مدیترانه را به اریتره بپیوندد. و با آنکه ۱۲۰ هزار مصری در کار کندن آبراه از بین رفته بودند، کار همچنان ادامه داشت تا اینکه پیشگوی معبدی به نکوس هشدار داد که آنچه می کند به نفع یک «بربر»، یک غیر مصری (داریوش) تمام می شود. نکوس کار را رها کرد و به جهان گشایی پرداخت...
به این ترتیب، کار حفر کانال تمام نشده رها شد. سپس داریوش اول دستور داد کانال را به تمامی حفر کردند و به نام پارسیان در تاریخ به ثبت رساند، چنان که به نوشته هرودوت: «آبراهی است که پس از نکوس به دست مرد پارسی (داریوش بزرگ) به اتمام رسید.» طول کانال به اندازه چهار روز کشتیرانی است. دو قایق بزرگ با سه ردیف پاروزن می توانند از کنار هم از عرض کانال عبور کنند و آب کانال از رود نیل می آید.
هرودوت جزئیات گشایش و حفر یک کانال دیگر کانال آتوس (Athos) را نیز به دست خشایارشاه پسر داریوش بزرگ شرح می دهد که بسیاری از ما تاکنون درباره آن اطلاعی نداشته ایم. خشایارشاه در لشکرکشی به طرف آتن به کوه آتوس که رسید به یاد آورد کشتی های پدرش ناچار شده بودند کوه آتوس را دور بزنند و بر اثر آن دچار توفان شدند و نیمی از آنها از بین رفتند. پس برای نشان دادن نیروهای برتر خود دستور داد به کوه شلاق بزنند: «ای کوه خود را نرم کن تا سپاهیان من از درون تو بگذرند ورنه...» سپس به نشانه اطاعت کوه از فرمان او، با کمک گرفتن از ساکنان اطراف کوه آتوس و سپاهیانش، در مدت بیشتر از یک سال موفق به حفر آبراهی از زیر کوه شد که دو کشتی در کنار هم در حال رفت و برگشت از آن می گذشتند. آتوس کوهستانی بلند و پرآوازه است. دو سال پیش مجله نیویورک تایمز از کشف کانال آتوس با جست وجوی یک گروه کاوشگر انگلیسی یونانی خبر داد. هرودوت تمام جزئیات حتی تعداد حفاران، نژاد آنها و کیفیت کارشان را نوشته است. جونز، کاشف این کانال، خوشبختانه بروز داده است که کانال را خشایارشاه پسر داریوش بزرگ که کانال سوئز را حفر کرده بود کنده است و اذعان دارد که فنون ساخت آن با کار پیشرفته ترین وسائل امروزی قابل مقایسه است.
▪ و آبراه های سوئز و پاناما، هر دو نقش بسیار مهمی در منطقه داشته و دارند.
ـ بله، اینها بسیار شبیه هم اند. بیشتر تمدن های بزرگ قدیم در اطراف آن و به ویژه در شرق آن دیده می شود. به نظر من مدیترانه دیگری هم وجود دارد که می توان آن را «مدیترانه غربی» نامید و شامل دریای کارائیب و خلیج مکزیک است. قدیم ترین تمدن های آمریکای لاتین در این ناحیه وجود داشته اند. کانال سوئز و کانال پاناما هم دو نقطه بن بست را به هم باز می کنند و در تسهیل رفت و آمد و تجارت و بازرگانی و جهان گشایی نقش بسیار مهمی داشته اند. سوئز آسیا و اروپا را از آفریقا جدا کرد. پاناما دو اقیانوس را به هم پیوست و آمریکای شمالی و مرکزی را از آمریکای جنوبی جدا کرد. جای هیچ گونه تردیدی نیست که کانال پاناما را نیز ایرانیان حفر کردند و آن را به یاد داریوش آبراه داریان نامیدند.
▪ چه مسیری را برای رسیدن به آمریکا پیشنهاد می کنید؟
ـ قبلاً بگویم که ایران در زمانی که از آن صحبت می کنیم بسیار گسترده بوده است. داریوش در کتیبه اش، در زیر دو ردیف مردانی که تخت او را روی دست می برند، اشاره می کند که اگر می خواهید بدانید چند ملت این امپراتوری را تشکیل می دهد به لباس های مردان نگاه کنید. ۲۸ نفر، نماینده ۲۸ ملیت یا قومیت تخت داریوش را حمل می کنند. داریوش در جای دیگری اسامی یکایک این ملت ها را آورده است. در آن زمان، اقوام و ملل مختلف در کار ساخت و پرداخت، صنعت، عملیات جنگی، دریانوردی، ساختمان سازی، بافندگی و... همکاری داشتند و همان طور که اشاره کردم، فنیقی ها یکی از این اقوام تابع امپراتوری بودند که نه تنها هدایت کشتی ها را بر عهده داشتند، بلکه در لشکرکشی خشایارشاه به او کمک کردند. آنها توانستند برای رسیدن به آمریکای مرکزی همان مداری را طی کنند که در آغاز در جنوب ایران اختیار کرده بودند و بدان عادت داشتند. آنها از شمال اقیانوس هند و اقیانوس آرام وارد شدند و با پشت سر گذاشتن جزایر پلی نزی و میکرونزی به غرب آمریکای مرکزی والسالوادر رسیدند. جالب اینکه السالوادر یعنی «پناهگاه و پناه دهنده». تمام منطقه آمریکای مرکزی دارین نام داشته است. البته به آن پانام هم می گفتند که امروزه شده پاناما. جالب تر اینکه پانام همان روبنده ای است که موبدان زرتشتی جلو دهان خود می بندند تا تنفس و بازدمشان آتش مقدس را آلوده نکند.
▪ آقای دکتر، دو سه سال پیش تلویزیون ایران مصاحبه ای را با یک جوان اروپایی مسیحی که تازه مسلمان شده بود و الیاس اسلام نام داشت پخش کرد. پایان نامه دکتری او در مورد کشف قاره آمریکا قبل از کلمب به دست مسلمانان بود. دانشگاه با این عنوان مخالفت و او را مجبور به انتخاب عنوان دیگری کرد. آیا شما در این زمینه هم که مربوط به دوره اسلامی می شود نه قبل از اسلام اطلاعاتی دارید؟
ـ خیر، اطلاعی ندارم. اما بسیار امکان دارد چنین باشد. مثلاً یکی از محققان در مورد ساسانیان و اعراب مطالبی نوشته اند و برایشان جالب بود که من این نسبت را به هخامنشیان داده ام. ایشان ایراد گرفتند که پیش از اسلام فنیقی ها به آمریکا رسیدند و من پاسخ دادم که فنیقی ها جزء امپراتوری ایران بودند. هرودوت می گوید: «فنیقی ها ۳۰۰ کشتی داشتند که در اختیار ایران گذاشتند و زیر پرچم ایران زندگی می کردند.»
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند آبهای شومی و تاریکی و بیداد آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود من نخواهم برد ، این از یاد که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
نوشته ها: 1,361
تشکر از دیگران: 2,342
تشکر شده 2,011 بار در 1,041 پست
حكومت هاى ناحيه اى قبل از هخامنشيان
عيلام و ماد
پيش از پيدايش امپراتورى هخامنشيان كه مناطق بسيار وسيعى از دنياى قديم را در بر مى گرفت ، در فلات ايران حكومت هاى ناحيه اى مختلفى تشكيل گرديده بود.
اين حكومت ها كم و بيش داراى جنبه ها و ويژگى هاى يك حكومت قبيله اى و در شكل تكامل يافته تر، دولت هاى متشكل و متمركز بوده اند. بى گمان از آن ميان مهم ترين و قابل توجه ترين اين حكومت ها، تمدن هاى عيلام و ماد هستند كه هر يك داراى اهميت بسزايى در زمينه بسط و گسترش تمدن و فرهنگ دنياى قديم داشته اند و تاثير و نفوذ آن ها بر تمدن ها و فرهنگ هاى همجوار و در طول زمان بسيار چشمگير و قابل توجه بوده است . بنابراين ، شناخت تمدن هاى عيلام و ماد لازم است زيرا، بدون آگاهى از تمدن هاى مذكور، شناخت تمدن هخامنشى امكان پذير نمى باشد.
دولت عيلام
حدود جغرافيايى
دولت عيلام در گستره ى تاريخى خود از اوايل هزاره سوم تا اواسط هزاره اول ق .م . بخش وسيعى از مناطق غربى و جنوبى سرزمين امروزى ايران را در بر مى گرفته و بر اساس تقسيمات جغرافياى سياسى عيلام باستان ، سرزمين هاى خوزستان ، بخشهايى از استان هاى لرستان ، كردستان و فارس * و كرمان را در بر مى گرفت ، اين سرزمين در حقيقت يكى از چهار بخش * دنياى قديم محسوب مى شود. كه شامل آكاد در شمال ، سوپارو در مشرق ، امورو در مغرب و عيلام در جنوب قرار داشته اند. (1)
دوران حيات تمدن عيلام را دانشمندانى چون رابينز آمريكايى و هينتز آلمانى به تفاوت ، از 000،3 سال تا 500،1 و 250،1 ق .م .برآورد نموده اند. اكنون با كشفيات جديدى كه در نتيجه حفريات باستانشناسى در سال 1347 ش . در منطقه ى هفت تپه به دست آمده ، حدود زمانى تمدن عيلام ، بينابين اين دو نظر، مورد تاييد قرار گرفته است .
دمرگان در مورد نژاد مردم عيلام معتقد است كه آنان از نژاد آسيايى با زاگروعيلامى - يعنى نه هند و اروپايى و سامى - مى باشند. در حالى كه برخى ديگر از دانشمندان ، مانند ديولافوا اعتقاد دارند كه عيلاميان جزو بخشى از اقوامى از نژاد و زبان قفقازى و يا خزرى مى باشند. (2)
حكومت عيلام
حكومت عيلاميان - اصولا حكومت ايالات خودمختار، يا بهتر بگوئيم نوعى حكومت فدرال بوده است . بدين معنى كه هر يك از ايالات داراى حكومت هاى جداگانه بوده اند زمانى كه دولت مركزى اهميت و اقتدار كافى نداشت هر يك از آنان با استقلال مى زيسته و هنگامى كه دستگاه حكومت مركزى قدرت مى يافت ، موفق مى شد دوباره اين حكومت هاى خودمختار را تحت قدرت واحد خود درآورد. هر چند اين حكومت ها استقلال داخلى خود را هرگز از دست نمى دادند، و از اين رو تاريخ عيلام گاه بسيار مغشوش * و درهم مى نمايد.
سلسله هايى كه به ترتيب در عيلام حكومت نموده اند عبارتند از:
1 - سلسله آوان از حدود 700،2 تا 200،3 ق .م . داراى قدرت بوده اند تاكنون نام دوازده نفر از پادشاهان اين سلسله ثبت گرديده است .
2 - سلسله سيماتش : اين سلسله در حدود 300 سال و از 000،3 تا 850،2 ق .م . حكومت كرده اند از پادشاهان اين سلسله تاكنون نام ده نفر ثبت شده است .
3 - سلسله انزان : انزانيان از سال 350،1 تا 210،1 ق .م . حكومت نموده اند. (3)
عيلاميان براى پادشاهان خود تقدس و الوهيت خاصى قايل بودند و آنان را پدر - شاه انزان و شوش مى خواندند.
عيلام از ابتداى تولد تا واپسين دم حيات در كنار همسايگانى مى زيست كه هر يك داراى تمدن هاى بسيار پيشرفته اى بوده اند. فى المثل آكاديان و سومريان كه پس از مدتى درهم آميخته و تشكيل دولت بابل را دادند و از آن زمان است كه بابل وحدت يافته ، تمدن درخشان خود را به عيلام عرضه داشت بى گمان دولت آشور نيز در اين نقل و انتقال داراى سهم بسزايى بوده است ؛ و يا كشور اورارتو (واقع در سرزمين ارمنستان كنونى ) كه داراى تمدنى بسيار معتبر بوده است كه هر چند دور از عيلام قرار گرفته بود، ولى از طريق معابر كوهستان زاگرس و توسط اقوام واسط و مسكون در سر راه - چون لولوييان و گوتيان - و يا از راه تجارت و تماس هاى اقتصادى ، تمدن خود را به عيلام عرضه مى نمود. (4)
به عبارت ديگر مى توان گفت علاوه بر آن كه عيلاميان تحت تاثير تمدن هاى پيشرفته اى همچون سومر و اكد و بعد بابل و آشور قرار گرفته بودند، نقش * رابط ميان تمدن كوه نشينان شمالى و دشت نشينان نواحى جنوب را نيز داشتند. اين تماس ها و ارتباطات ، گاه دوستانه و مسالمت آميز، و زمانى ديگر خصمانه و شديد بوده است .
سرانجام با سلطه آشور بر بابل ، آشوريان با عيلام در همسايگى قرار گرفتند كه در نهايت منجر به اضمحلال تمدن عيلام گرديد. (5)
مهم ترين شهرهاى عيلام ، شهرهاى شوش ، ماداكتو و خايلدالو بوده اند، از اين ميان شهر شوش از اهميت و قدمت بيش ترى برخوردار بوده است . اين شهر در پيشرفت حيات اقتصادى و اجتماعى دنياى قديم نقش مهمى داشته و داراى شهرت فراوان در تمدن دنياى آن روز بوده . دمرگان شهر شوش را به چند بخش تقسيم نموده است :
1 - ارگ يا قلعه شوش كه از زمان بنا تا حمله اسكندر به ايران مسكونى بود.
2 - محله تجارى
3 - محله اى در بخش راست رود كرخه كه تالار آپادانا، قصرهاى داريوش و اردشير سوم را نيز در بر مى گرفت .
4 - شهر دورانتاش نزديك شوش كه در زمان اونتاش گال پادشاه عيلامى بنا گرديد. از اين شهر، زيگورات (6) معروف به چغازنبيل در محلى به همين نام باقى مانده كه باستان شناسان فرانسوى توانسته اند طى چند سال طبقاتى از اين زيگورات را از زير خاك بيرون آورند.
زندگى اقتصادى و اجتماعى عيلام
عيلاميان موفق شده بودند كه از مرحله ى زندگى بيابانگردى و شكار بيرون آمده ، و به كشاورزى و اهلى نمودن حيوانات دست يابند. همزمان با دستيابى آنان به فلزاتى چون مس و برنز و اختراع مفرق ، صنايع فلزكارى عيلاميان توسعه ى چشمگيرى يافت . تجلى و نمونه بارز اين پيشرفت در مجسمه برنزى نيپرآزو به خوبى مشاهده مى گردد. اين مجسمه ، 750،1 كيلوگرم وزن دارد. هم چنين ساخت اشياى ظريف تزيينى ، با نقره و طلا كارى ، مويد توسعه هنرهاى ظريفه در صنايع فلزكارى عيلامى ها است .
در اين دوره حجاران و مجسمه سازان ، اغلب بر سنگ رخام يا مرمر، كار مى كردند، مجسمه هاى كوچكى كه از حفارى ها به دست آمده ، نيايش گران و انسانهايى را نشان مى دهد كه گلدانى در دست دارند. علاوه بر آن ، مجسمه و نقش حيوانات به وفور در كارهاى آنان ديده مى شود، ساده شدن اشكال و ابعاد هندسى هنرمندان عيلامى ، شيوه اى شبيه به سبك كوبيسم به وجود آورده بود.
در همين دوره با اختراع چرخ كوزه گرى ، سفال سازى در اشكال پيشرفته اى رشد نمود و باليد و باز در همين دوره ، عيلاميان نخستين چرخ ارابه ى مدور را ساخته اند.
عيلاميان ، سفال ها و ساير اشياى خود را با نقش هاى هندسى يا جانوران و گياهان تزيين مى نمودند. با رشد و گسترش مصنوعات ، تقاضاى مواد خام روز افزون شد و از همين رهگذر رابطه تجارتى و بازرگانى توسعه يافت به طورى كه اين ارتباط قلمرو وسيعى در آسيا و افريقا، از هند تا مصر را در بر مى گرفت .
در پى اين گسترش همه جانبه ، شبكه هاى گوناگون راه - كه مراكز مختلف تجارى را به همديگر مى پيوست - بوجود آمد ساخت انبارهاى متعدد براى حفظ و نگهدارى انواع كالا، تهيه و تنظيم اسناد بازرگانى و محاسبه اجناس كه روى الواح گلى پخته شده ثبت مى گرديد، و به كارگيرى مهرهاى استوانه اى كه با نقش هاى مختلف حيوانات و يا اشكال هندسى مشخص * مى شد از ديگر پيشرفت هايى است كه در تمدن عيلامى مشاهده مى گردد.
اين روند و تغيير و تحول معيشتى و اقتصادى ، باعث گرديد زندگى اشتراكى كلان قبيله اى به تدريج تجزيه شده و اختلافات و تضادهاى طبقاتى را تشديد نمايد، به همين ترتيب ، مناسبات جامعه طبقاتى (برده دارى ) در تمدن عيلام سريع تر از ساير نقاط آغاز گرديد.
اومستد مى نويسد:
در اين زمان سندهاى بسيارى ، مانند وام هاى بذر، خوراك ، سيم (نقره ) و قراردادهاى معمولى بازرگانى ، فروش زمين ، ملك يا خانه يا كشتزارها و اجاره نامه براى آن ها و رسيد پرداخت اجاره بها فروش بوده ، صورت اسامى رعيت هاى وابسته به زمين هاى زراعتى بزرگ و معاملات با آن ها، صورت اسامى روستاييانى كه به طور آزاد كار مى كردند و موارد بسيار ديگر از اين قبيل ديده مى شود. (7)
علاوه بر اين ، تمدن عيلام فن آبيارى مصنوعى را در شرق و غرب ايران معمول كرد كه نسبت به گذشته پيشرفته تر بود.
در اين زمان علاوه بر مناسبات اجتماعى مبتنى بر نظام پدرشاهى ، حتى بقاياى نظام مادرشاهى نيز مشاهده مى گردد و ازدواج با محارم و ازدواج خواهر با برادر كاملا رايج بود.
دين عيلام
عيلاميان جهان را پر از ارواح مى دانستند و خداى بزرگ خود را شوشيناك مى ناميدند اما اجراى مراسم دينى مربوط به اين خدا، فقط به پادشاهان و كاهنان اختصاص داشت . مكان اين خداى بزرگ در محل متبركى از جنگل بود.
در كتاب تاريخ تمدن عيلام آمده است :
مذهب عيلام در تمام دوران ها جنبه ى جادوئى داشت ، و چنان بود كه حتى آشوريان خونسرد را تحت تاثير قرار مى داد، به عبارت ديگر براى سرزمين هاى ميان رودان ، عيلام هميشه سرزمين ساحران و شياطين بوده است . (8)
و در ادامه آمده است :
در اعصار جديدتر، بى نى گير با عنوان فرمانرواى آسمان توصيف شده و در بسيارى موارد در ميان مردم عادى به صورت نام هاى شخصى متجلى مى گردد. در يك جا نيز نام او به يك شاهزاده خانم دوران عيلام ميانى در زمان پادشاهى شيلهك - اين شوشينيك نسبت داده شده است . اين شاهزاده خانم را اوتو - ا - هى هى - بى نى گير مى خواندند. (9)
به هر حال تمام شواهد حاكى از آن است كه وى الهه بزرگ مادر عيلاميان بوده است . به همين دليل بوده كه برخى از دانشمندان ، بى نى گير را همان الهه ى ****ش مى دانند. شايد هم ****ش ، صرفا لقبى براى بى نى گير بوده است .
************************************************** ******
1- newyork.p208.man prehistoric :demorgan.1.1926
2- p- pcid.d demorgan.2.209
3- ايران در عهد باستان ، ص 130
4- .london.180.p , ancient the in iran :herzreld.1.1941
5- paris.127.p.cuneiformes tentes de choix :lonormal.2.1879
6- زيگورات (ziggurate) معبد هرمى شكل پلكانى و يك ساختمان مذهبى بود كه از مشخصه هاى معمارى شهرهاى اصلى ميان رودان (بين النهرين ) قديم از 200،2 تا 500 ق .م .است .
زيگورات ها را هميشه از آجر مى ساختند و درون آن اتاق نداشت ، قاعده ى آن معمولا مربع يا مربع مستطيل و تقريبا به ابعاد 50*40 متر بود.
بالا رفتن از آن به وسيله پلكان يا از يك سطح شيب دار انجام مى شد تقريبا نيمى از زيگورات هاى كشف شده داراى پلكان نبوده اند. در سطح شيب دار آن معمولا درخت و بوته هايى كاشته مى شد باغ هاى معلق بابل بهترين زيگورات هاى باقى مانده در اور است - و.
7 - تاريخ شاهنشاهى هخامنشى ، ص 1 - 5
8 - تاريخ و تمدن عيلام ، ص 50 و مقايسه كنيد با كتاب تاريخ اسلام ، ص 39 و همچنين :
baby soulhern chaldeansin and arameans noteson a.j .man brinko1977 .e.b theentury seven the in lonia
9 - تاريخ و تمدن عيلام ، ص 5
************************************************** *******
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
نوشته ها: 1,361
تشکر از دیگران: 2,342
تشکر شده 2,011 بار در 1,041 پست
دولت مادها
حدود جغرافيايى
مادها كه بخشى از اقوام آريايى بودند، از آغاز قرن هفتم ق .م . تا پايان قرن هشتم ق .م . دولتى را تاسيس نمودند كه از شمال به رود ارس ، از شرق به درياى خزر، از غرب به كوه هاى زاگرس و از جنوب به كوير و تا حدود اصفهان محدود مى گشت . دانشمندان ، قلمرو مادها را به سه بخش تقسيم نموده اند:
1 - ماد كوچك : شامل آذربايجان (آتروپان )، 2 - ماد بزرگ : شامل كردستان و نواحى مركزى ايران ، 3 - ماداگيانا: شامل ولايات رى و اطراف آن . (1)
در اراضى اى كه بعدها تحت عنوان ماد متحد گشت ، اقوام بسيار متنوعى سكونت داشتند. منابع آشورى نام اين قبايل را گوتيان و لولوييان ذكر كرده اند. در اراضى نزديك تر به كرانه ى درياى خزر (كاسپى ) و نيمه ى سفلاى دره ى قزل اوزن و نقاط شمالى تر آن حكومت هاى كوچك وجود داشت و قبايل مختلفى در اين محدوده مى زيستند كه به احتمال ، گيل ها و كادوسيان و كاسپيان بودند كه احتمالا اينان با گوتيان و لولوييان قرابت داشتند. علاوه بر اين ها مردا - ها يا امردا - هاى نيمه صحرانشين و ساگارتيان نيز در محدوده ى ماد مى زيستند. آشوريان نيز از نواحى علياى دره قزل اوزن به سمت شرق تا دشت كوير را سرزمين مادها دماداى مى خواندند.
در قلمرو شرقى ماد به تدريج عنصر زبان ايرانى تفوق بيش ترى يافت . اما در نواحى جنوبى ماد اقوام عيلامى ، آلپى رل مهمى بازى مى كردند. در بخش * شمال - ميان ارس و اروميه و هم چنين در كرانه غربى درياچه اروميه محتملا قوميت هوريانى و اورارتو تفوق داشته اند. ولى به تدريج عنصر ايرانى نقش موثرترى در اتحاديه ى قبايل ماد ايفا نمود، اما به هر صورت ، ماد هرگز نتوانست به نحوى متشكل ، حكومتى منسجم را سازمان دهد. دياكونوف اقوام اصلى و مهم ماد را چنين معرفى مى نمايد:
1 - يوس ها، 2 - بارتاك ها، 3 - شروخان ها، 4 - آرى سانت ها، 5 - يورى ها، 6 - بغ *ها (2)
سازمان اجتماعى ماد
سازمان اجتماعى ماد برخاسته از تاثير دو همسايه خود يعنى (پارس و آشور) بوده . جنگ هاى مستمر با اقوام مجاور و هم چنين ميان سران اقوام داخلى ماد در جريان بود در اين عصر بسيارى از ويژگى هاى سازمان جامعه برده دارى در شرف تكوين بوده و تجزيه بى شك آغاز گرديده بود.
نظام خانواده بر مبناى پدرشاهى برقرار بود، و سالمندترين عضو خانواده به عنوان رييس خانواده محسوب مى شد بدين ترتيب سازمان اجتماعى ماد به چهار بخش مجزا تقسيم مى شد:
الف : نيمانا nimana كوچك ترين واحد سازمان اجتماعى يا خانواده بوده است .
ب : ويس vise به معناى خاندان و عشيره و يا نام متداول دهكده و نقاط مسكونى را در بر مى گرفت ، ويس پت پترو يا شيخ خاندان ، عشيره و رييس * ده (دهخدا) بود كه در زمان شكل گيرى طبقات ، اينان به طبقه ممتاز و اشراف بدل شدند.
ج : زنتو zanto به معناى مجموعه اى اتحاديه هاى قبايل مى باشد و در راس * هر يك زنتوپت يا زنتومه قرار داشت .
دنگهو - دهيو. اين واژه در اوستا به معنى كشور به معناى كلى و نامشخص و در گاته ها مجموعه اى است بزرگتر از زنتو، بهرحال مى توان حدس زد كه دنگهو شبيه كشورهاى كوچكى بوده است كه به موجب منابع آشورى در سرزمين ماد وجود داشته اند. در راس هر دنگهو يك دنگهوپتى قرار داشت - شاهگان مادى ، اين شاهگان ها، سلاطين مستبد به مقياس كوچك تر بوده اند زيرا در اين زمان هنوز مقتضيات ايجاد يك قدرت استبدادى موجود نبود. (3)
گريشمن درباره وضع طبقات مختلف ايران در زمان مادها مى نويسد:
جامعه ماد به چندين طبقه تقسيم مى شد: نجبا - آزاد مردان - مالكين اراضى - كسانى كه چيزى نداشتند و در آخر، بردگان . (4)
در اواخر دوران ماد در سراى امرا و بزرگان - قرون نهم و هشتم ق .م . - غلامان ، كنيزان ، و پيشه ورانى حضور داشتند كه تمام ضروريات مورد نياز مخدوم خود را فراهم مى نمودند. محققا جز اين ها پيشه ورانى آزاد نيز وجود داشتند كه مازاد عوايد و محصولات خود را به فروش مى رساندند.
دانشمندان عموما معتقدند كه روستاييان اين عصر در ايران از آزادى بيش ترى نسبت به سرزمين هاى ديگر مانند بين النهرين (ميان رودان ) و مصر بهره مى برده اند. (5)
در قلمرو اتحاديه قبايل ماد، افراد جامعه به طور كلى به دامدارى اشتغال داشته اما از زراعت كه بر پايه ى آبيارى مصنوعى باشد نيز بى اطلاع نبودند. ريچارد فراى مى نويسد: استفاده از آب هاى زيرزمينى از جمله چاه در غرب ايران معمول بوده است . آب چاه به وسيله چهارپايان به سطح زمين بالا كشيده مى شد فراى در ادامه مى نويسد: فراوانى قنات در زمان مادها نشانه ى پيشرفت و تكامل ابزار و فن آن از دوره ى عيلاميان به بعد است .
بارتولد درباره آبيارى در اين زمان به اين مساله توجه دارد كه آبيارى به وسيله ى ايجاد نهرها بسيار معمول بوده و تمام باغ هاى ميوه و تاكستان ها و سرزمين هاى مزروعى اطراف همدان از رود مرادبيك آبيارى مى شده است .(6)
به طور كلى در قرن هاى هشتم و هفتم ق .م . كشاورزى و دامپرورى رشته اصلى اقتصاد مادها را تشكيل مى داده ، در عين اين كه صنايع دستى نيز تازه رو به توسعه نهاده بود.
در تمدن مادها پرورش اسب از اهميت خاصى برخوردار بود. درباره پرورش اسب در ايران هرودوت مى نويسد: اسب مادى در دوران قديم شهرتى بسزا داشت . اين اسبان همه پرخون و ظريف و خوش اندام ، متوسط و متناسب و پر جست و خيز هستند. پيشانى آن ها راست و نيم رخشان هموار مى باشند. (7)
پيرتان مى نويسد: اسبان ايرانى با سلطنت ايرانيان نخستين ، از ايران به كشورهاى آسياى صغير و ميان رودان رفته و آشوريان از بدو استقرار دولت خود در صدد به دست آوردن اسبان ايرانى برآمده ، و براى رسيدن به آن ها هر چند يكبار هجومى به ايران مى آوردند و همواره در انديشه غارت اسبان ايرانى بوده اند.
استفاده از اسب ، نشانه ى توانايى ديرينه ى قوم ماد است ، زيرا در تحرك جنگ ، بسيار موثر بود، روستاييان با استفاده از اسب بود كه از پراكندگى زياد روستاها كاسته و فواصل را تا آن جا كوتاه كردند كه در نتيجه ، برقرارى روابط كالايى فراوان ميان مراكز روستايى و شهرك ها ايجاد گرديد و به قدرت اقتصادى بيش تر و سرانجام به دولت و حكومت انجاميد. آنان به بهره مندى از همين امتيازات بود كه توانستند دولت نيرومند آشور را منقرض نمايند.
سازمان حكومت در ماد
با وحدت قبايل ماد و انتخاب شاه از ميان آن ها، انسجام و تشكل سازمان بوجود آمد. نتيجتا پيامد آن ، تقسيم وظايف دربارى ، تشريفاتى ، خدماتى و ارتشى و غيره بود. فى المثل در زمان دياكو، اولين شاه مادى ، براى بار عام ، ضوابط و مراسمى مقرر گرديد كه احتمالا به تقليد از دستگاه پادشاهى آشور بوده است .
در زمان اختيوويگو، دربار مركز خوشگذرانى ها و تجملات باشكوه بود، درباريان آراسته به جامه هاى سرخ و ارغوانى بوده و زنجيرها و گردن بندهاى زرين به مى بستند و اين در حالى بود كه بناهاى باشكوه به شيوه ى دربار آشور تزيين يافته بود.
ويل دورانت راجع به طبقات بالاى اجتماعى ماد مى نويسد:
طبقات بالاى اجتماعى بنده مد و زندگى تجملى شده بودند. مردانشان شلوارهاى قلاب دوزى شده مى پوشيدند و زنان خود را به غازه و جواهر مى آراستند و حتى زين و برگ اسبان را با طلا زينت مى دادند. بر ارابه هاى گرانبها سوار مى شدند و از مجلس جشنى به جشن ديگر مى رفتند. (8)
با تشكيل دولت ماد، در قرن هشتم ق .م . همدان (اكباتانا) بعنوان پايتخت برگزيده گرديد. ارگ و كاخ معروف با هفت باروى تو در تو چنان كه باروى هر قلعه بر باروى قلعه بيرونى مشرف بود و آخرين بارو كه همان ارگ و خزانه پادشاه در آن جاى داشت بر تمام ديوارهاى ديگر مشرف بود. تمام كنگره هاى باروى ارگ ، طلايى بود و كنگره هاى باروهاى ديگر هر يك رنگى ديگر داشت - سيمين ، ارغوانى ، كبود، سرخ ، سياه و سفيد.
در زمان هوخشتره - قرن هشتم ق .م . - استفاده از بردگان چه براى خدمتگزارى بزرگان ، و چه براى بهره گيرى اقتصادى قوت يافت ، اين بهره گيرى از نيروى كار بردگان ، امور كشاورزى ، صنعتى ، استخراج معادن و حتى امور ساختمانى را در بر مى گرفت .
سازمان سپاه در زمان فرورتيش تدارك ديده شد، به طورى كه هرودوت مى نويسد: در يك سپاه ، سواران ، كمانداران ، نيزه داران از يكديگر جدا شده و (فرورتيش ) سازمان تازه اى به سپاهيان خويش داد. وى توانست سركردگان پارسى را با خود همراه ساخته در جهت تثبيت قدرت و وحدت گام بردارد. (9)
دين ماد
دين مادها در هزاره ى اول ق .م . مبتنى بر اعتقاد به خدايان گوناگون و بت ها بوده براى پى بردن به انديشه هاى مذهبى مادها و به دست آوردن آگاهى لازم ، مى توان مجسمه ها و بت هاى ابليسان عجيب الخلقه و شگفت انگيزى كه نيمى حيوان و نيمى آدمى بوده اند و يا حيوانات عجيب تخيلى كه بدن شير و بال عقاب و غيره داشته اند و از سرزمين هاى غرب مادها به دست آمده است را نام برد. ظاهرا كيش كاسيان و معتقدات بابليان ، در انديشه هاى مذهبى مادها، تاثير داشته است .
شواهدى مويد اين امر مى باشد كه مراسم قربانى از ديرباز در ايران معمول بوده است . هر چند مدارك به دست آمده ، بيش تر از دوره هخامنشيان است ، نظير قربانى هزار گاو بر آتنه تروا بدستور خشايارشا، قربانى اسبان سفيد براى رود استريمون توسط مغان و يا نقش برجسته استخر كه بزغاله اى را براى قربانى مى برند اما مى توان پذيرفت اين گونه مراسم از ديرباز و پيش از هخامنشيان و در زمان مادها وجود داشته است .
زبان مادها
استرابون معتقد است كه زبان مادها به زبان پارسيان ، آرياييان ، باختريان و سغديان شباهت داشته .
دارمستتر (10) معتقد است زبان مادها با زبان اوستا مطابق بوده و بى شك زبان تكلمى آنان آريايى بوده است و هم چنين با زبان پارسى ها نيز قرابت و نزديكى داشته .
انقراض ماد و تاسيس امپراتوران هخامنشيان
در اين ميان ، كوروش هخامنشى - كوروش دوم - كه در آن زمان به جاى پدرش - كمبوجيه اول - بر مسند فرمانروايى پارس تكيه زده بود، مى كوشيد تا در بين طوايف و اقوام مجاور نفوذ كند، سركردگان نواحى مختلف را با خويش همداستان ساخته و پارس را از فرمانبردارى مادها برهاند.
بنا به روايتى از كتزياس ، طى سه جنگ كه بين پارسيان و مادها روى داد مادها مغلوب پارسيان شدند.
هرودوت مى نويسد لشكرى كه آستياكس (آخرين پادشاه ماد)، جهت سركوبى كوروش فرستاده بود توسط هاراكوس - سردار لشكر مادها كه كينه اى ديرينه نسبت به آستياكس داشت - به كوروش پيوست . در جنگ ديگرى كه شخص آستياكس در راس لشكرى عليه كوروش آن را رهبرى مى كرد شكست خورده و خود نيز به اسارت افتاد. در اين جنگ نيز لشكريان ماد بر وى شوريده و پادشاه خود را تسليم كوروش كردند و مويد اين ماجرا، لوحه ى بابلى است كه برجا مانده ، و بدين گونه هخامنشيان پارسى به آسانى توانستند مادها را شكست داده و حكومت 150 ساله آنان را در سال 550 ق .م . مضمحل سازند. (11)
************************************************** *********
1 - ايران در عهد باستان ، ص 129
2 - تاريخ ماد، ص 120
3 - تاريخ ايران باستان ، ص 67
4 - ايران از آغاز تا اسلام ، ص 28
5 - هنر ايران ، ص 39
6 - تركستان نامه ص 124
7 - تاريخ هرودوت ، ص 231
8- تاريخ تمدن ، كتاب اول ، بخش اول ، ص 517
9- تاريخ ماد، ص 87
10- جمس درامستتر darmesteter james ايران شناس فرانسوى 1849 - 1894. - و.
11- empire persian .t.a omstoad .1 . 1960/89
*************************************************
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.