به ایمان قسم ، به عشق، به آزادی، به حقیقت به شرف و به خدایی خدا قسم که در قلب آنکس که خانه اش را می خواهد ، زادگاهش را دوست دارد ، و حب وطن فراوان دارد، همیشه نوری هست، همیشه چراغی ، همیشه شعله یی ، آفتابی ، روشنایی بی پایانی....
آنچه در ادامه خواهید خواند؛ گفتگوی مرحوم ابراهیمی با هفتهنامهی مهر است؛ که در اولین شمارهی این هفتهنامه در اردبیهشت 1376 منتشر شده است. گفتگویی که به زعم ما پس
از سالها، هنوز طراوت و تازگی خاصی دارد. طرواتی منبعث از روح بلند آن مرحوم.
آقای ابراهیمی، اخیرا کتاب «مردی در تبعید ابدی» را از شما دیدهام. نوشتن داستان از زندگی فیلسوف بزرگی چون ملاصدرا، کار آسانی نباید بوده باشد. به همین جهت، سوال اول من از شما این است که در نوشتن داستان زندگی شخصیتهای دور از دسترس که کمتر میتوانیم راجع به آنها تخیل کنیم، چه مشکلات خاصی وجود دارد؛ این سؤال را میتوان تا حد نوشتن داستان و ساختن فیلم از شخصیتهایی چون ائمه و اولیاء الله که امروزه قدری رواج پیدا کرده است، تعمیم داد.
ببینید، با توجه به معنای متداول واژهی «مشکل»، دوست ندارم از این کلمه استفاده کنم. «مشکل» میترساند، اما «تلاش طلب» یا »مبارزطلب» یا این طور کلمات، آدم را برمیانگیزند، عقب نمیرانند. بله ... آسان نیست، اما شدنی ست، و همین شدنی بودن، لذت و جذابیتی دارد عظیم. به هر حال، راه، همان راه ناهمواری ست که دیگران، پیش از من به کرات پیمودهاند و در مواردی، بسیار خوب هم پیمودهاند. بسیار خوبتر از من. این طور کارها، اول اینکه نظام پذیر بودن میخواهد و شبه روشنفکران، هرگز قادر به انجام همچو کارهایی نخواهند بود، با چرتزدن و ول گشتن و مجالس مهمانی و لطیفه گویی برپا کردن و هزار کار دیگر، جور در نمیآید. باید مثل یک سرباز، وظیفه شناس، دقیق و پیوسته درگیر باشی.
قبل از نظام پذیر بودن، طبیعتاً و منطقاً باید به کاری که میخواهی بکنی، یعنی به جنگی که میخواهی شروع کنی، ایمان داشته باشی. «ایمان»، آن کلید همه قفل گشاییست که بسیاری از ناممکنات را ممکن میکند، و شیرین. ایمان که داشتی، نظامپذیر هم که بودی، این گاه، دیگر کارت مثل کار هر پژوهشگر سادهای آغاز میشود: برنامهریزی برای کار، و تن سپردن به کاری شبانهروزی و عاشقانه و دیوانه؛ گردآوری اسناد و مدارک. کتابها، یادداشتها، مقالهها و اطلاعات پراکنده. خواندن و خواندن و سپس به سروقت آدمها رفتن، به سر وقت بزرگترها؛ آنها که قبل از تو در این دریا غوطه خوردهاند. طلبگی کردن، شیفته و تسلیم، گوش سپردن، پرسیدن، پیله کردن، لجاج، سرسختی، کله شقی، بعد گردآوردن همهی این اسناد، و یادداشتها. برگهنویسی کردن، منظم کردن، سامان دادن و آنگاه به «ساختمان اثر» اندیشیدن. این، خردکنندهترین مرحله است. اگر همه چیز داشته باشی اما به یک ساختمان مطلوب آرمانی نرسی، باید چیزی مانند بسیاری چیزها به بازار بفرستی: کهنه، مندرس، مصرفی، چرک.
کار روی ساختمان، اولین مرحله از مراحل خلاقیت است. شخصیت را میشناسی؛ با او همدم و همراهی؛ حوادث را میدانی؛ ماجراها را لمس کردهای؛ اما همهی اینها، بدون یک استخوانبندی درست و استوار، به هیچ دردی جز باطل کردن کاغذ نمیخورند. وقتی ساختمان را یافتی؛ یعنی به «شکل» ساختمانت دست یافتی، چه باقی می ماند؟ تمرکز. مسلماً تو در طول این راه، زبان را یافتهای. میدانی که باید زبانت، کمی نزدیک به زبان صفویه باشد، کمی نزدیک به زبان امروز، و کمی نزدیک به زبان شخصیت اصلی: ملا + صفویه + من = زبان مورد نظر.
بدیهیست که گیر محتوایی و فلسفی پیدا نمیکنی، مگر اینکه مثل من، با فرهنگ ملاصدرا، با فلسفهی او، با زبان او، با نگرههای او غریبه بوده باشی. در این زمینه هم بزرگان و علما، هر یک به سهم خویش، کمکت میکنند. همان بحث پیله کردن است.
اینجا دیگر باید از جان مایه بگذاری؛ از روح؛ از عاطفه، اینجا دیگر باید قطره قطره بچکی؛ قطره قطره. باید مذاب شوی ـ نرم نرمک. باید از هر جا که خون زنده سالم میتواند بچکد، خون بخواهی، تیغ بزنی و خون بخواهی... دیگر، به نظرم، تمام است. یک روز، با یک شب، خسته، دره کوفته، متلاشی، له، در آستانهی جنون، قلم را زمین میگذاری، اگر فضا باز باشد، میتوانی فریاد بکشی که «تمام شد» ... و اگر بسته باشد، میتوانی بیصدا، زار زار گریه کنی. این نوع گریستن است که نه از شادیست، نه از غم.
خب... به همین ترتیب، هر کاری شدنی است ـ اگر اسبابش را فراهم کنی؛ همه کاری. نوشتن زندگی آسمان هم شدنیست، ائمه هم، فلاسفه هم، شاعران و خالقان بزرگ هم؛ زندگی سادهی یک کارگر ساده، که سرشار از طهارت و عظمت است هم. فقط باید اصول را بپذیری و تن بسپاری؛ تن سپردن و عاشقانه رفتن. به کجا میخواهی بروی؟ قطعاً اگر زنده بمانی، خواهی رفت.
هلیا سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.
هلیا! حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید.
و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.
ازمرحوم نادر ابراهیمی چند کتاب خوانده ام.
چند خط زیر را که از کتاب ابوالمشاغل او انتخاب کرده ام به نظرم یکی از بهترینِ نوشته های اوست.
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.