 |
|
18th May 2008
|
#1
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
اولش که همیشه سلام بوده ، اما برای اینکه سنت شکنی کنم ایندفه رو ، اولش میگم خدافظ تا ببینم آخرش چی میشه!
خدایی چی شد؟!
ناتینگ!
خب اول خواهش می کنم که جون ارواح خاک مرده هاتون اینارو پاک نکنین چون خودم نوشتم و کلی هم روشون زحمت کشیدم و حیفه که نخونیدش!
شاید بپرسین چی هست یا اصلا این تاپیک واسه چیه!
گود کوئسشن!
خب همه ی اونایی که دبیرستانو تموم کردن یا حتی وسطاش هستن ، تو کتاب ادبیات فارسیشون یه سری مطالب باحال و خوشگل هست که خیلی هاشون با مزه و طنزآمیز هستن!
درسته!
همون مطالبی که تحت عنوان "آورده اند که" در کتاب آورده شده...
خب من می خوام اونارو بنویسم اینجا دیگه ، و خودم هم نمی دونم اینهمه مقدمه چی بود که اولش نوشتم!
پس آخرش یا شایدم وسطش یا حتی دومش ، از جماعت و ملت بزرگ جی تی پوزش طلبکارم یا یه چیزی تو همین مایه ها!!!
راستی داشت یادم می رفت :
خدافظ!!!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#2
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
هم از بزرگان عصر یکی با غلام خود گفت که از مال خود پاره ی گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد ، بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه بخورد و گوشت به غلام سپرد.
دیگر روز گفت: بدان گوشت نخود آبی مزعفر(زعفرانی) بساز تا بخورم و تورا آزاد کنم. غلام فرمان برد و بساخت و پیش آورد. خواجه زهرمار کرد و گوشت به غلام سپرد.
روز دیگر گوشت مضحمل شده بود و از کار افتاده ، گفت: این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.
گفت: ای خواجه »حسبه لله» بگذار تا من به گردن خود همچنان غلام تو باشم. اگر هر آینه خیری در خاطر مبارک میگذرد به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد کن!
عبید زاکانی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#3
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
اورده اند که...
فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود ، بی پروا نظر خود بازگفت. فتحعلی شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهارپایان به آخور بندند.
شاعر ساعتی چند آن جل بود تا آن که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند.
سپس پرسید: «حالا چطور است؟»
شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد ، راه خروج پیش گرفت. شاه پرسید: کجا می روی؟ گفت: به طویله!
از سعدی تا آراگون ، دکتر جواد حدیدی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#4
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
روزی صحبت از پیری بود. نورالدین جهاگیر ، چهارمین پادشاه گورکانی هندی ، فی البداهه گفت: چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟
«نورجهان» فوری گفت: به زیر خاک می جویند ایام جوانی را!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#5
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
یکی از معاریف ، گوسپندان داشت و هر روز شیر آن گوسپندان بدوشیدی و آب بسیار بر آن ریختی.
]شبان[ گفتی ای خواجه خیانت مکن که عاقبت آن وخیم است. خواجه بدان التفات نکردی.
روزی گوسپندان در دامن کوهی بودند. ناگاه در آن کوه بارانی عظیم آمد و سیل روان شد و جمله ی گوسپندان را ببرد.
شبان به نزدیک خواجه آمد ، خواجه گفت: چرا گوسپندان را نیاوردی؟ شبان گفت: آن آب ها که با شیر می آمیختی جمله جمع گشت و سیل شد ، بیامد و گوسپندان را برد تا عاقلان را معلوم شود در خیانت برکت نیست!
محمد عوفی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#6
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
به روزگار خسرو زنی پیش بزرجمهر آمد و از وی مسئله ای پرسید و در آن حال بزرجمهر سر آن سخن نداشت ، گفت: «ای زن ، این که تو همی پرسی ، من ندانم.»
این زن گفت: «پس تو که این ندانی ، این نعمت خدایگان ما ، به چه چیز می خوری؟»
بزرجمهر گفت: «بدان که دانم و بدان که ندانم ، ملک مرا چیزی نمی دهد ، ور باور نداری ، بیا و از ملک بپرس تا خود بدانچه ندانم مرا چیزی همی دهد یا نه؟»
قابوسنامه
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#7
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
شبی سی و چند کس از درویشان و جوانمردان نزد ابوالحسن انطاکی جمع شدند و او را گرده ای دو سه نان بودچندان که پنج مرد را دشوار بس باشد.
نان ها همه پاره کردند و چراغ بکشتند و بر سر سفره بنشستند تا نان خورند و هر یکی دهان می جنبانید تا دیگران پندارند که همی می خورد چون سفره برداشتند نان بر حال خود بود و هیچ یک نخورده بودند جهت ایثار به دیگران!
تحفة الاخوان عبدالرزاق کاشانی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#8
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
استر طلخک را بدزدیدند ، یکی می گفت گناه تست که از پاسداری آن سستی نمودی ، دیگری می گفت: گناه مهتر است که در طویله را باز گذاشته.
طلخک با عصبانیت گفت: در این طورت دزد از همه بی گناه تر است!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#9
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
شیخ ما گفت ـ قدس الله روحه ـ که وقتی زنبوری به موری رسید ، او را دید که دانه ی گندم می برد به خانه و آن دانه زیر و زبر می شد و آن مور با آن زیر و زبر می آمد و به جهد و حیله ی بسیار آن را می کشید و مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته افگار می کردند.
آن زنبور آن مور را گفت که این چه سختی و مشقت است که تو از برای دانه ای بر خود نهاده ای و از برای یک دانه ی محقر چندین مذلت می کشی؟ بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و از چندین نعمت های با لذت بی این همه مشقت نصیب می گیرم و از آنچه نیکوتر است و بهتر و شایسته ، به مراد خویش به کار می برم.
پس مور را با خویشتن به دکان قصابی برد. جایی که گوشت نیکو و فربه تر بود. بنشست و از آن جایی که نازک تر بود سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد. قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به دو نیمه کرد و بینداخت!
آن زنبور بر زمین افتاد و آن مور آمد و پایش بگرفت و می کشید و می گفت: «هر که آنجا نشیند که خواهد و مرادش بود ، چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود!»
اسرارالتوحید
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
18th May 2008
|
#10
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست
|
|
|
آورده اند که...
روزی حضرت روح الله(عیسی مسیح«ع») می گذشت. ابلهی با وی دچار شد و از حضرت عیسی سخنی پرسید. بر سبیل تلطف جوابش باز داد و آن شخص مسلم نداشت و آغاز عربده و سفاهت نهاد. چندان که او نفرین می کرد ، عیسی تحسین می نمود... عزیزی بدان جا رسید و گفت: «ای روح الله ، چرا زبون این ناکس شده ای و هر چه او قهر می کند تو لطف می فرمایی و با آن که او جور و جفا پیش می برد ، تو مهر و وفا پیش می نمایی.»
عیسی گفت: «ای رفیق ،از کئزه همان برون تراود که در اوست؛ از اون آن صفت می زاید و از من این صورت می نماید. من از وی در غضب نمی شوم و او از من صاحب ادب می شدو. من از سخن او جاهل نمی گردم و او از خلق و خوی من عاقل می گردد.»
اخلاق محسنی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|