شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات دست نوشته ها
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 12th September 2011   #1

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

30 دوست دخترم شیما (مجموعه داستان های خاله قزی)

خب دیگه داستان کوتاهام زیاد شده میشه یه کتابش کرد و خدا بخواد چاپش کنم.
ولی قبلش باید بدونم به اندازه کافی خوب هستن یا نه پس بهم کمک کنید.

توصیه می کنم بخونیدشون یکیشو بخونید مطمئنم بقیشم می خونید.

البته داستان دوست دخترم شیما رو آخر براتون میذارم چون قرار نبود داستان بشه ولی الکی الکی نوشتمش داشتم تمرین تایپ می کردم.
اون از بقیه داستانا جداس فقط به خاطر جلب توجه اسمشو گذاشتم برای تاپیک.

کمکم کنید. ممنونتونم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
10 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #2

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

پرنده:

دو پرنده کوچک با هم درحال پرواز بودند.به جاده ای شلوغ رسیدند.نگاهی به هم کردند و پرواز کنان از جاده عبور کردند چیزی نمانده بود که اتومبیلی با سرعت به هر دوی آنها زد هر دو پرنده روی زمین افتادند ماشین ها با سرعت از کنار آنها عبور می کردند پرنده ها هرچه تلاش کردند نتوانستند پرواز کنند از دور ماشین بزرگی به سمت آنها می آمد.
یکی از پرنده ها گفت: خدا کند که آن راننده ما را ببیند تنها اوست که می تواند به ما کمک کند.
پرنده دیگر به آرامی گفت: خدایا تو مراقبم باش.
ماشین بزرگ عبور کرد و با عبورش باد شدیدی ایجاد شد پرنده ای که از خدا کمک خواسته بود به گوشه جاده افتاد اما خبری از دوستش نبود. کمی بعد پرنده به آرامی تکان خورد و توانست پرواز کند با خود گفت: حتما دوستم مرا ندیده است و زودتر از من پرواز کرده.
او به این امید رفت اما هرگز نفهمید که پرنده ای روی جاده مرده بود.

باران کیانی فر (خاله قزی)
1389/6/24 – 11:50

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
13 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #3

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

درخت مغرور:

در آرامش شب تمام درختان مشغول راز و نیاز با خدا بودند.تک درخت سرو بلند قامت و استوار در میان درختان دیگر ایستاده بود.درختان با خضوع بودند و خدای خود را شکر می گفتند.همه درختان آرزوی این را داشتند که روزی به خدا نزدیک تر شوند.درخت سرو با غرور به همه آنها نگاه می کرد او فکر می کرد که از همه به خدا نزدیکتر است چون خدا در آسمان ها زندگی می کند و او به آسمان نزدیک تر است.
درخت سرو با صدای بلند گفت: شما درختان هرچه دعا کنید هرگز نمی توانید همچون من به خدا نزدیک شوید.
یکی از درختان پرسید: چرا مگر تو چگونه دعا می کنی؟
درخت سرو پاسخ داد:من هم همچون شما دعا می کنم اما من از تمام شما بلندتر هستم و به خدا که در آسمان ها زندگی می کند نزدیک ترم.
درختان سکوت کردند درخت سرو راست می گفت.یکی از درختان به آرامی گفت: کاش من هم درخت سرو بودم.
باغبان صدای درختان را شنیده بود پس به سمت آنها آمد و گفت: نزدیکی به خدا به قد شما نیست.
درخت سرو گفت: مگر خدا در آسمان ها نیست پس من از همه به او نزدیک ترم.
باغبان گفت: خدا نه تنها در آسمان که در وجود تک تک ما حضور دارد هرکس که بخواهد خدا را بشناسد به او نزدیک می شود ولی آنان که غرور و تکبر دارند از او دورند و خدا متکبران را دوست ندارد.
در این هنگام صدای رعد و برق بلند شد و باران شروع به باریدن کرد.درختان مشغول شکر خداوند بودند که برایشان نعمتی را فرستاده بود.صدایی بلند به گوش رسید صاعقه ای به درخت سرو برخورد کرد و درخت سرو را آتش فرا گرفت.آتش شعله می کشید باغبان رفته بود و کسی نمی توانست به درخت سرو کمک کند.درخت سرو بی صدا ایستاده بود چند دقیقه بعد باران آتش سرو را خاموش کرد. شاخه های درخت سرو سوخته بودند.
فردا باغبان شاخه های سوخته درخت سرو را برید حال درخت سرو هم اندازه دیگر درختان بود.باز تمام درختان مشغول دعا شدند درخت سرو هم مانند دیگر درختان خدا را شکر می کرد.آنها هر روز بلندتر می شدند و به خدا نزدیک تر اما نه به خاطر قد بلندشان بلکه به این دلیل که خدا را شناخته بودند. چند سال بعد درخت سرو بلندتر از همه در وسط درختان ایستاده بود و خدا را شکر می کرد اما نه با غرور بلکه با خضوع.

باران کیانی فر (خاله قزی)
1389/6/20 - 20:50

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
10 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #4

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

گمشده ها:

دخترک کیف چرمی را که روی زمین افتاده بود برداشت و نگاهی به داخل آن انداخت قبلا آن را ندیده بود کیف را به اتاقش برد زن صاحب خانه او را صدا زد: مهری بیا کف آشپزخونه خیلی کثیفه.
مهری کیف را گوشه ای گذاشت و به آشپزخانه رفت ساعت 8 بود که کارش تمام شد رو به زن صاحب خانه گفت: خانم شفیعی کار من تموم شد اجازه هست برم؟
خانم شفیعی همان طور که چشمش به تلویزیون بود گفت: برو فردا زود بیای!
مهری چشمی گفت و رفت.
ساعتی گذشت آقای شفیعی به خانه آمد سلامی گفت و گوشه ای نشست سپس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: خونه حسابی تمیز شده این دختره کارشو خوب بلده فردا بهش بگو اگه کارشو خوب انجام بده حقوقش رو زیاد می کنم.
زن نگاهی به مرد انداخت و گفت: اگه شام نخوردی روی میزه برو بخور.
مرد همان طور که مشغول گشتن جیب هایش بود گفت: تو کیف منو ندیدی؟
زن گفت: نه گمش کردی؟
مرد گفت: فکر کنم امروز همرام بود نمی دونم شایدم نبود.
زن گفت: ولش کن به سروش میگم فردا بگرده پیداش کنه تو برو شامتو بخور.
فردا صبح مهری زودتر از همیشه آمد و سریع شروع به کار کرد نزدیک ظهر خانم شفیعی به مهری گفت: آقای شفیعی از کارت خوشش اومده گفت اگه کارت خوب باشه حقوقت رو زیاد می کنه.
برق شادی در چشمان مهری درخشید و گفت: چشم خانوم.
عصر آن روز سروش پسر آقای شفیعی به سوی مادرش رفت و گفت: مامان تو کمربند منو ندیدی؟
خانم شفیعی گفت: کدوم؟
سروش گفت: همون که ساعت داشت گرون خریده بودمش.
خانم شفیعی گفت: نمی دونم داری دنبال کمربندت می گردی ببین کیف بابتم پیدا می کنی یا نه؟ اونم دیروز کیفشو گم کرده.
شب مهری که از همیشه بیشتر کار کرده بود رو به خانم شفیعی گفت: خانوم دیگه کار ندارین؟
خانم شفیعی گفت: نه برو فردا هم زود بیا.
مهری صبح زود پشت در بود چند بار زنگ را فشار داد بعد از چند دقیقه در باز شد چهره مضطرب سحر دختر آقای شفیعی پشت در ظاهر شد مهری خود را به در ورودی رساند سحر مشغول تماشای مهری بود.
مهری با نگرانی پرسید: چیزی شده؟ چرا رنگت پریده؟
سحر با بی تفاوتی گفت: چیزی نیست بیا تو خونه گرم شد.
مهری داخل شد به اطراف نگاه می کرد تا شاید چیزی دستگیرش شود.صدای آقای شفیعی شنیده می شد: این دختره عرضه نگه داشتن نداره بی خود دادیش دست این.
مهری به سمت پذیرایی رفت تا ورود خود را به خانوم شفیعی اعلام کند با ورود او آقای شفیعی ساکت شد.مهری به آرامی سلام کرد.خانم شفیعی با سر جوابش را داد.مهری که وضعیت را دید ترجیح داد زودتر از آنجا دور شود به سمت اتاقش به راه افتاد جایی که بیشتر شبیه انباری بود و مهری اجازه داشت وسایلش را آنجا بگذارد.
مهری مشغول کارش شد چند ساعت بعد آقای شفیعی رفت.عصر آن روز یکی از دوستان خانوم شفیعی به آنجا آمد مهری از میهمان خانم شفیعی پذیرایی کرد و رفت تا اتاق ها را جارو کند.
خانم شفیعی جریان گم شدن گردنبند سحر را برای دوستش تعریف کرد و بعد گفت که چند روز پیش کیف آقای شفیعی و کمربند سروش هم گم شده بود.دوست خانم شفیعی گفت: نکنه این خدمتکاره که آوردین دستش کجه؟
خانم شفیعی کمی فکر کرد و گفت: دختره سادیه فکر نمی کنم.
دوست خانم شفیعی همان طور که چایش را مزه مزه می کرد گفت: خواهره من باید از همین ساده ها بترسی تو اینو اخراجش کن بعد اگه بازم چیزی تو خونتون گم شد.
خانم شفیعی سرش را تکان داد و دیگر حرفی نزد.
یک ساعت بعد دوست خانم شفیعی رفت مهری مشغول جمع کردن ظرف ها شد خانوم شفیعی به او نزدیک شد و گفت: مهری امشب صبر کن تا آقای شفیعی بیاد کارت داره؟
مهری با خوشحالی گفت: چشم
فکر می کرد آقای شفیعی می خواهد برای اضافه حقوق با او صحبت کند.
ساعت 10 بود که آقای شفیعی آمد خانم شفیعی کمی با او صحبت کرد و بعد آقای شفیعی به سمت او آمد مهری از جایش بلند شد آقای شفیعی نگاهی به مهری انداخت و گفت: از فردا دیگه نیا یه مدت به کارگر احتیاج نداریم.
لبخند بر لبان مهری خشک شد چیزی جز چشم نگفت و از خانه خارج شد.
خانم شفیعی گفت: عجب آدمایی پیدا میشن دیگه نمیشه به هیچکس اعتماد کرد.سروش برو تو اتاقش بگرد ببین چیزی جا نمونده باشه باز پس فردا به هوای وسایلش نیاد یه چیزه دیگه بلند کنه.
سروش به اتاق رفت در اتاق چیزی جز یک سبد نبود که روی آن نوشته شده بود گمشده ها داخل سبد یک کیف چرمی، یک کمربند و یک گردنبند بود.

باران کیانی فر (خاله قزی)
1389/6/20 - 16:30

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
8 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #5

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

شادی:

پسر جوان روی اولین نیمکت پارک نشست با ناراحتی به اطراف نگاه می کرد پیرمردی با یک دست چرخ و فلک کوچکی را هل می داد.چرخ و فلک را در گوشه ای زیر سایه درخت قرار داد و خودش کنار آن ایستاد پیرمرد با لبخند به اطراف نگاه می کرد چند دقیقه بعد دو کودک به سمت پیرمرد آمدند.پیرمرد با خوشحالی آنها را سوار کرد و چرخاند.پسر جوان به پیرمرد نگاه کرد با خود گفت چطور می تواند شاد باشد او که تنها یک دست دارد.پیرمرد برای کودکان شعر می خواند صدای خنده های کودکانه پارک را پر کرده بود.نزدیک غروب کودکان رفتند پارک خلوت شده بود پیرمرد چرخ خود را هل می داد او از کنار پسر جوان عبور کرد و همچنان لبخند بر لب داشت.
شب وقتی پسرجوان به خانه رسید از خدا خواست تا یک دست او را بگیرد اما شادی آن پیرمرد را داشته باشد و با این آرزو به خواب رفت.صبح وقتی بیدار شد یکی از دستانش بی حس بود پسرجوان اول شروع به ناسزا گفتن کرد اما چند دقیقه بعد به یاد آورد که دیشب چه آرزویی داشته است و به امید اینکه امروز شادی و خوشحالی در انتظارش است از خانه خارج شد او به اطراف نگاه می کرد اما آنروز هم مانند تمام روزهای دیگر بود پسر غمگین تر از همیشه در گوشه ای از پارک نشست.پیرمرد همچون دیروز با خوشحالی مشغول کار بود در نزدیکی پسرجوان دختری که روی ویلچر نشسته بود در حال نقاشی بر روی بوم بود.او باشادی تمام نقاشی می کشید و هر چند لحظه یکبار دست از کار می کشید و به نقاشی اش خیره می شد و باز با شوق بیشتر مشغول می شد.
نزدیک غروب پسر به خانه اش برگشت با خود فکر می کرد که ای کاش من هم پایی نداشتم اما شادی و شوق آن دختر جوان را داشتم در همین فکرها بود که به خواب رفت.فردا صبح وقتی از خواب بیدار شد دیگر نمی توانست یکی از پاهای خود را حرکت دهد به سختی از جای خود بلند شد به کمک چوبی از خانه خارج شد و مثل هر روز به پارک رفت پیرمرد و دختر جوان مثل هرروز با شادی مشغول کار خود بودند اما پسر جوان غمگین تر از همیشه بود مردی مسن در کنار او نشست اما پسر جوان بی اعتنا به او به اطراف نگاه می کرد چند لحظه بعد پسرکی دیوانه که می خندید از کنار او رد شد پسر جوان با صدای آرامی گفت: خدایا من حتی حاضرم که دیوانه باشم اما شاد.
در این هنگام مرد مسن گفت: دیوانه ها چون نمی دانند دیوانه اند، شادند.
پسر جوان که دوست داشت با کسی درد و دل کند گفت: پس آن دختر فلجی که نقاشی می کند چرا شاد است؟ یا آن پیرمرد که یک دست ندارد؟
مرد مسن با لبخندی گفت: چون آنان روزی پسری را دیدند که هم دست داشت هم پا و هم سالم بود اما غمگین زندگی می کرد در صورتی که شادی در وجود او بود او تنها باید به خودش نگاه می کرد و آن وقت بود که به خاطر تمام داشته هایش شاد می شد.
مرد مسن این جملات را گفت و رفت پسر جوان حالا فهمیده بود که چه چیزهایی را از دست داده است اما می دانست هنوز چیزهایی دارد که دیگران ندارند.

باران کیانی فر (خاله قزی)
1389/6/21 - 17:25

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
9 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #6

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

بفهمیم:

زن همانطور که سرش را روی شانه شوهرش گذاشته بود گفت: تازگیا زندگی خیلی یکنواخت و کسل کننده شده.
مرد آهی کشید و گفت: آره دیگه مثل اون اولا همه چیز جذاب نیست.
پس از کمی سکوت زن رفت و دو فنجان چای آورد و کنار شوهرش نشست روزنامه ای را که روی میز بود باز کرد روی اولین برگ نوشته شده بود زندگی خود را جذاب کنید.زن متن روزنامه را به همسرش نشان داد هر دو باهم شروع به خواندن کردند.در آن مقاله نوشته شده بود: گاهی دچار یکنواختی می شویم گاهی همه چیز تکراری است و این چنین زندگی ای برای ما کسل کننده است اما برای اینکه از این حالت خارج شوید کافیست یک کار انجام دهید به آنچه که در اطرافتان است توجه کنید و همه چیز را طوری دیگر و با دیدی جدید بفهمیم.به یک کاغذ نگوییم کاغذ بلکه آن را وسیله ای برای ترقی و پیشرفت بدانیم کاغذ کسی است که فرزندان ما را با سواد می کند گاهی همدم ماست تمام غمهایمان را به دوش می کشد.به جورابمان نگوییم جوراب او را بفهمیم او کسی است که از شما محافظت می کند. شاید این نوشته ها در نگاه اول مضحک باشند اما اگر به انگشتتان نگاه کنید و آن را تنها یک انگشت نبینید زندگیتان متحول می شود انگشت شما یک دوست کوچک است که همه جا شما را یاری میکند وقتی بار سنگین دارید به شما کمک می کند تا آنها را از پله ها بالا ببرید.یادمان باشد تمام چیزهایی که اطراف ما قرار دارند جزئی از ما هستند هوایشان را داشته باشیم.
زن و شوهر نگاهی به هم کردند و لبخندی زدند مرد روزنامه را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت: مزخرفه.
در این لحظه نگاهش به انگشتانش افتاد با به یاد آوردن مطالب مقاله خنده ای کرد و گفت: پس همه جا این بیستا انگشت همراهم هستن و من ازشون غافلم.
زن فنجان چای را برداشت و گفت: سلام جناب فنجان حال شما؟
زن و مرد شروع به خندیدن کردند مرد نگاهی به همسرش کرد و خیره به او ماند زن گفت: چیزی شده؟
مرد گفت: ناخواسته همه چیز عوض شد نه فنجون نه انگشتا نه هیچ چیز دیگه مهم نیست اگه تو نباشی.همه اینها وسیله ای هستن برای اینکه ما همو بشناسیم همو بفهمیم انگار امروز دوباره ازدواج کردیم دوباره همه چیز جذاب شده.
زن لبخندی زد او هم همسرش را فهمیده بود و این بود راز جذاب شدن زندگی.

باران کیانی فر(خاله قزی)
1389/6/24 - 11:31

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
9 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #7

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

دوست حقیقی:

مرد نگاهی به اطراف کرد از کوچکی دوستی صمیمی نداشت به یاد بازی های کودکانه اش افتاد. نه او دوستان زیادی داشت که هرگز ترکش نکرده بودند و یاران همیشگی بودند.
یاد کوچه افتاد که چطور عصر هر روز با او می دوید. یاد دیوار که چطور با محبتش خود را کاغذی برای نقاشی های او می کرد. یاد درختی افتاد که تکیه گاهش بود. یاد دوچرخه اش که اجازه می داد هر روز روی دوش های او دوچرخه سواری کند.
به یاد آورد که تمام آنها را تنها در کودکی یاد می کرده است.
دوستانش، کسانی که فکر می کرد دوستانش هستند چطور او را تنها گذاشته بودند و او متوجه نشده بود.
با خود گفت: ای کاش دوستان حقیقی خود را زودتر پیدا می کردم. آنها چقدر به من نزدیک بودند ومن چقدر دور از آنها. کاش آنها را که لیاقت دوستی با ما را دارند فراموش نکنیم.

باران کیانی فر (خاله قزی)
1389/6/24 - 11:40

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
7 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #8

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

دوست دخترم شیما:

صدای هق هقش خونه رو پر کرده بود کسی حاضر نمی شد که به اتاقش بره و آرومش کنه من هم از اینکه کسی برام حرف در بیاره می ترسیدم پس بی تفاوت نشسته بودم خاله داشت تک تک افراد رو بررسی می کرد تا بهترین فرد رو پیدا کنه نگاهم به نگاه خاله که با لبخندی مرموزانه به من نگاه می کرد دوخته شد کمی ترسیدم و از جام بلند شدم تا به اتاق کناری برم که صدای خاله بلند شد: از همه بهتر نسترنه پاشو خاله جون تو جوونی میدونی باهاش چطوری صحبت کنی که از این فکر در بیاد. به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نه خاله من هیچوقت با امیرعلی کنار نیومدم. خاله با چشمایی پر از التماس و خواهش بهم خیره شده بود. از جام بلند شدم و خودم رو طوری نشون دادم که انگار به اجبار راضی به انجام این کار شدم. خاله با شادی به من نگاه کرد. از بقیه دور شدم و در راهرویی که به اتاق امیرعلی ختم می شد قدم گذاشتم رو به روی آینه قدی راهرو ایستادم و به خودم نگاه کردم شال آبی رنگی رو که به سرم بسته بودم مرتب کردم و به خودم خندیدم بعد به سمت اتاق امیرعلی رفتم چند ضربه به در زدم جوابی نشنیدم تنها صدای گریه می اومد پس دوباره در زدم و چون بازم جوابی نشنیدم در رو باز کردم و رفتم تو امیرعلی روی زمین نشسته بود و اطرافش رو کتاب و کاغذهای پاره شده گرفته بود امیر که منو دید خودشو جمع و جور کرد کمی نگاهش کردم و به سمت وسایل پراکنده روی زمین رفتم و مشغول جمع کردن اونا شدم امیرعلی نگاهی به من کرد و گفت: برای چی اومدی؟ حرفی نزدم دوباره گفت:اومدی اینارو جمع کنی؟ همون طور که مشغول جمع کردن وسایل بودم گفتم: آره کمی سکوت کرد و گفت:نمی خواد خودم جمع می کنم.
وسایل رو گذاشتم رو میزش و کنارش نشستم رو بهش گفتم:فکر می کنی من خیلی بی تفاوتم؟
- میدونم که هستی لازم نیست بهش فکر کنم همه دخترا همینن
- چون لیلا باهات اینطوری کرده دلیل نمیشه همه رو مثل اون بدونی
- حالا اومدی اینجا که چی؟
- راستشو بخوای به زور اومدم
- کسی زورت نکرده می تونی بری بیرون
- درمورد این دختره حرف بزن
- به تو ربطی نداره
- همون طوری که من بی تفاوت بودم لیلا هم هست واسه همونم خیلی راحت خرابت کرده و گفته نه
امیرعلی نگاهی به من کرد و با کلافگی روشو برگردوند گفتم: دوسش داشتی؟
- نه
- پس خاک بر سرت
روشو برگردوند و با تعجب به من خیره شد
- اون الان داره به تو میخنده بعد تو که به قول خودت دوسش نداشتی زدی به گریه خب خری دیگه
- گریه من واسه از دست دادن اون نیست واسه اینه که به همه گفتم دوسش دارم فکر می کردم اونم منو دوست داره ولی حالا..... لعنت بهش
- خب فکر میکنی حالا که گریه می کنی بقیه چه فکری می کنن؟
- من به فکر بقیه کار ندارم
- همه فکر می کنن تو چقدر بدبختی که دختری مثل لیلا هم حاضر نیست تو رو به عنوان همسری قبول کنه
امیرعلی نگاهی به من کرد و گفت: ببین اصلا ولش کن نمی خوام درموردش حرف بزنم بیا در مورد خودمون صحبت کنیم.
- مسخره میکنی؟
- نه خیلی جدی گفتم چه خبر از دانشگاه؟
از جام بلند شدم تا از اتاق بیام بیرون که صدای امیرعلی بلند شد: بشین اگه اومدنت با خودت بود حالا رفتنت با منه
- من کلفت تو نیستم که به من دستور میدی
- تو رو خدا تو یکی دیگه اذیت نکن اصلا حوصله ندارم بشین باهات کار دارم
- منو قاطی بچه بازی های خودت نکن
- بچه بازی چیه بشین حرفام رو بشنوی می فهمی بچه بازی نیست.
دوباره کنارش نشستم دستی به چشماش کشید و گفت: راستش من چند سالی می شه که ازت خوشم اومده.
- دیدی گفتم با 23 سال سنت هنوز بچه ای
- اه بشین گوش کن تو چرا این طوری هستی
دوباره نشستم امیر علی ادامه داد: راستش قبل از تو عاشق مهسا بودم دختر خاله رویا یه مدت بهش نزدیک شدم اما خب اون به من رو نمی داد بعد از یه مدت هم که ازدواج کرد منم واسه اینکه کم نیارم با شیما دوست شدم هر روز دست شیما رو می گرفتم و می بردم جلو خونه مهسا اینا تا شیما رو ببینه با اینکه چند بارم ما رو باهم دید اما بی تفاوت بود وقتی دیدم فایده ای نداره با شیما بهم زدم تا اون موقع دیگه سعیده دختر خاله اعظم بزرگ شده بود و خیلی هم خوشگل شده بود به خودم گفتم خاک بر سرت امیر علی که عاشق مهسا بودی دیگه دلبسته سعیده شدم اونم یه مدت باهام خوب بود ولی خب بعضی وقتا هم محلم نمی داد تا اینکه خبر اوردن خواستگار داره دلم ریخت گفتم نکنه از دستش بدم رفتم بهش گفتم سعیده من دوست دارم ازدواج نکن یه لبخندی زد و چیزی نگفت ولی دو ماه بعد دیدم اونم ازدواج کرد منم واسه اینکه لجش رو در بیارم رفتم و دوباره با شیما دوست شدم هر روز با شیما می رفتم جلو در خونشون اما سعیده هم مثل مهسا بی تفاوت بود منم باز با شیما بهم زدم یه چند ماه بعد دلم بدجور پیش ماهرخ دختر خاله مهری گیر کرد ولی به روش نیاوردم که پر رو نشه یه چند ماه گذشت دیدم اونم بوی پلوش بلند شده یه کمی باهاش صمیمی شدم اونم باهام خوب بود اما نمی دونم چی شد که یه ماه بعد اونم عروسی کرد منم واسه اینکه لجش رو در بیارم رفتم با شیما دوست شدم هی میرفتیم در خونشون هی محل نمی داد منم باز دوستیمو با شیما بهم زدم تا وقتی که لیلا دختر خاله طوبی از اصفهان اومدن اونجا دیگه فهمیدم واقعا عاشق لیلا هستم خیلی باهم خوب بودیم دیگه به مامان گفتم رفت خواستگاری گفتن نه می خواد درس بخونه حالا چند روز پیش زنگ زده که پس فردا نامزدیشه منم دیروز رفتم با شیما دوست شدم تا با شیما برم تو مراسم نامزدیش دلش بترکه تا اینکه امروز تو از در اومدی تو نسترن من نمی دونستم تو اینقدر خوبی ما خیلی مثل همیم یادته از بچگی یکسره با هم دعوا داشتیم؟ حالا بیا و نامردی نکن من قول میدم فردا با شیما بهم بزنم به جاش با تو باشم تو هستی؟
من که مخم داغ کرده بود لبخندی زدم و از اتاق اومدم بیرون امیرعلی هم خوشحال پشت سر من اومد بیرون خاله صورت منو بوسید سه ماه بعد منم نامزد کردم فردای نامزدیم امیرعلی دم در بود با یه دختر 10، 12 ساله کمی بهش نگاه کردم بهم نزدیک شد و گفت: سلام نسترن این شیماس دوست من
لبخندی زدم و بی تفاوت از کنارش رد شدم صدای امیرعلی می اومد که می گفت: برو گمشو تو که هم هیچ جا به درد من نمی خوری تو هم شدی دوست.
سرم رو به طرف امیرعلی برگردوندم شیما گریه کنان از امیرعلی دور میشد و من خنده کنان.

باران کیانی فر(خاله قزی)
1389/6/20 - 21:07

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
8 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #9

↓ abbas ↓ ई

کاربر سایت

 ↓ abbas ↓ ई آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: کیش
نوشته ها: 1,596
تشکر از دیگران: 27,987
تشکر شده 7,695 بار در 2,191 پست

حالت
Amused

 

نقل قول: نوشته اصلی توسط KhaleGhezi نمایش پست ها

داستان دوست دخترم شیما



اسم کتاب دقیق نفهمیدم چیه
1-داستان دوستِ دخترم شیما
2-داستان دوست ، دخترم شیما

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چه جاهل بودند اعرابی که در آن روزها
دختران شیرخواره را زنده به گور می کردند!
چه جاهل ترید شما که این روزها
دختران بالغ را زنده به گورِ عقاید خود می کنید!!

وقتی ارزشها عوض بشوند
عوضی ها با ارزش میشوند

↓ abbas ↓ ई آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th September 2011   #10

KhaleGhezi

کاربر سایت

 KhaleGhezi آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 3,967
تشکر از دیگران: 11,740
تشکر شده 9,703 بار در 4,147 پست

حالت
Bookworm

 

دوست دختر، جی افم شیما
در ضمن این هنوز کتاب نیست خدا و وزارت ارشاد قبول کنه میشه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...

KhaleGhezi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
8 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا