شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات ادبيات جهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 19th September 2011   #41

عليرضا جون

مدیر بخش کامپیوتر و تکنولوژی

 عليرضا جون آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهروون
نوشته ها: 34,294
تشکر از دیگران: 1,601
تشکر شده 36,233 بار در 17,594 پست

حالت
Amused

 

شنل خودش را از روی شانۀ گیتا برداشت و گفت: «اگر می خواهی دستی به سر و رویت بکشی باید عجله کنی، چون می خواهیم همه چیز را جشن بگیریم»
جواب گیتا یک لبخند شیرین بود. به سرعت از پله ها بالا رفت، به اتاقی که خانم میدوس انتظار او را می کشید.
«خانم، واقعاً چه اتفاقاتی برای شما پیش می آید! وقتی فهمیدیم که با این همه حیله و تزویر شما را از اینجا دور کرده اند همگی فوق العاده نگران شدیم»
«عالیجناب مرا نجات دادند و حالا دیگر همه چیز عالی است، واقعاً عالی»
گیتا لبخند بر لب به طرف اتاق خواب خود دوید. طاقت نداشت که دور از لُرد بماند. حتی برای شانه زدن موهای خود با سرعت این کار را انجام داد. به نظر او هر دقیقه ای که دور از لُرد می گذراند بی ارزش و از دست رفته بود.
غذای بسیار خوشمزه و دلچسبی را صرف کردند. گرچه گیتا بعدها اصلاً به خاطر نمی آورد که چه خورده و چه نوشیده اند. برای او فقط وجود لُرد لوکه مطرح بود. هنوز هم برایش غیر قابل تصور بود که قرار است با او ازدواج کند. فکر می کرد شاید همۀ اینها رؤیایی بیش نباشد.
پِری تقریباً تنها کسی بود که سخن می گفت و آنها را می خنداند، ولی گیتا فقط لُرد لوکه را می دید. برای گیتا فقط او وجود داشت، فقط لُرد لوکه که نجات دهنده و معشوق او بود. به هیچ چیز غیر از او و نوازش هایش نمی اندیشید.
احساس عشقی که وجود او را لبریز کرده بود به سوی معشوقش روان می شد. به خود می گفت "هیچ مردی به زیبایی او نیست. هیچ مردی نمی تواند به اندازۀ او جذاب و مردانه باشد" و با این فکر صورتش سرخ می شد.
لُرد لوکه نیز نمی توانست نگاهش را از او برگیرد. او به نظرش ظریف ترین و زیباترین موجود می آمد. پس از اینکه شام به پایان رسید به نرمی و با نوازش به او گفت: «حالا برو و خودت را برای عقدمان آماده کن. مراسم در کلیسای قصرمان انجام خواهد شد و کشیش خانواده در انتظارمان است»
گیتا نفس عمیقی کشیده، گفت: «آیا واقعاً اطمینان داری کاری که می کنی درست است؟»
«این کاری است که من انجام خواهم داد و اگر کسی بخواهد در این راه مانع من بشود قطعاً او را خواهم کشت»
چنان این کلمات را محکم ادا کرد که گیتا به خود لرزید. احساس کرد هدف زوبین های نورانی قرار گرفته است و کلماتی برای پاسخ به نظرش نرسید. ولی در نگاهش پیدا بود که جواب لُرد چه اثری در او گذاشته است. گیتا بدون ادای کلمه ای دیگر پله ها را به سرعت به طرف بالا و به سوی اتاق خوابش دوید. میس میدوس در آنجا منتظرش بود.
تور عروسی را روی تختخواب پهن کرده بودند و چنانچه خانم میدوس شرح می داد این تور را بیش از صد سال در خانوادۀ لوکه بر سر عروس های خانواده نهاده بودند. جنس نفیس آن با ظرافت و سلیقۀ جادویی بافته شده بود.
خانم میدوس آن را روی سر گیتا انداخت و با سنجاق های طلایی به موهای بور او وصل کرد. تور از روی شانۀ گیتا تا روی زمین کشیده می شد. خانم میدوس تاجی زیبا و ظریف که با برلیان تزیین شده بود روی تور بر سر گیتا نهاد و گفت: «این تاجی است که مادربزرگ لُرد والیانت روی عقدش بر سر نهاده است»
برلیان ها چنان مانند ستارگان یک شب مهتابی می درخشیدند که گیتا تصور می کرد خداوند آنها را از آسمان برای او انداخته است. آخر سر یک دسته گل زیبای کوچک از گل ارکیده در انتظارش بود که آن را میان دو دستش گرفت.
وقتی همه چیز آماده شد خانم میدوس و دو دختر خدمتکار که برای آماده کردن او به خانم میدوس کمک کرده بودند بی اختیار دست زدند و زیبایی او را بسیار ستودند. سپس دست او را فشرده و برایش آرزوی خوشبختی کردند.
گیتا پله ها را به طرف سرسرا پایین رفت. لُرد لوکه در آنجا انتظار او را می کشید. خیلی به خودش فشار آورد که آرام بماند. دلش می خواست پله ها را پایین بدود و خودش را در بغل لُرد لوکه بیندازد.
چشمش به لُرد لوکه افتاد که در لباس دامادی با زرق و برق فراوان به گونه ای حیرت انگیز جذاب و باشکوه ایستاده بود و بر روی سینه اش مدال های افتخار می درخشیدند. کت بلند و شلوار تا زانو با جوراب های ابریشمنی به او جذابیت خاصی داده بود و صلیب طلا که به پاس شجاعت فوق العاده به او اعطا شده بود بر سینه اش می درخشید.
لُرد به جلو آمده دست او را در دست گرفت و وقتی احساس کرد که او چگونه می لرزد گفت: «تو چقدر زیبایی! هرگز در رویاهایم نمی دیدم که عروسی به این زیبایی نصیبم بشود و بدان پس از اینکه صیغۀ عقدمان جاری شد هزاران بار خواهم گفت که چقدر دوستت دارم»
گیتا فقط نفس عمیقی کسید. آنقدر احساس خوشبختی می کرد که قدرت حرف زدن نداشت. لُرد دست او را به زیر بازوی خویش کشید و در کنار یکدیگر راه را به سوی کلیسای خصوصی طی کردند. کلیسا در قسمت عقب ساختمان قرار داشت و خیلی قدیمی بود. بنای آن هم زمان با پی ریزی قصر انجام شده بود. هنوز در راهرو بودند که صدای نواختن ارگ به گوششان رسید و آنها قدم به داخل فضای کوچک کلیسا نهادند.
گویا در این زمان کوتاه فرشتگان تمام این فضا را غرق گل کرده بودند. همه جا حتی روی زمین و نیمکت ها و کنار پنجره های الوان پر از گل بود. بعدها گیتا فهمید که به این مناسبت تمام گلخانه ها را خالی کرده بودند و همۀ گلدان ها را پر از گل کرده به کلیسا برده بودند. عطر گل فضا را به گونه ای دل انگیز معطر کرده بود. گل های ارکیده و میخک و کوکب در هزارن رنگ همه جا را پر کرده بود.
پِری شاهد عقدشان بود. کشیش قصر که مردی با موهای سفید بود با وقار مراسم دعا را شروع کرد. گیتا بی اختیار سراپا لرزید وقتی به یاد آورد که چند ساعت قبل عیناً همین کلمات پیش گفتار را در شرایطی کاملاً متفاوت و با حالی دگرگون شنیده بود. در آن موقع گمان می کرد که حکم اعدام خود را می شنود که با او عدم خوشبختی و حق زندگی را اعلام می کند.
و اکنون می رفت با مردی ازدواج کند که عاشق یکدیگر بودند. اطمینان داشت که خداوند تبرکشان می کند و به وضوح حضور پدر و مادرش را در کنار خود احساس می کرد. بله، پدر و مادرش قسمتی از خوشبختی و سعادت او بودند.
لُرد لوکه جواب را با صدایی مصمم و استوار داد. چشم های گیتا مملو از اشک بود. به یاد آورد که چه ساالها از دور او را می ستوده. زمانی که شاهد هنرنمایی او در سواری بوده است. حالا می دانست که تنها زیبایی او و هنرنمایی اش در سواری نبوده بلکه بیش از هر موجی از مردانگی و صفای خارق العاده ای بود که او را مسحور می کرده است. به خود می گفت "او با همۀ مردان دیگر فرق دارد"
خدا را شکر می کرد که راهنمایی اش کرده تا او را بیابد. وقتی مراسم عقدشان به پایان رسید لُرد لوکه او را به خارج از کلیسا هدایت کرد. گیتا گمان می کرد که اینک نوبت تبریک گفتن خدمتکاران قصر می رسد و بعد هم بایستی با پِری و کشیش شامپانی صرف شود. ولی با تعجب متوجه شد که حتی یک نفر از مستخدمین در راهرو نیست.
لُرد لوکه او را از پله ها بالا برد و از یک راهروی خلوت و بدون برخورد با کسی به خوابگاه برد. هیچ کس در آن اتاق نبود. گیتا وقتی دید که لُرد در راه قفل کرد متحیر به دور و بر خویش نگاه کرد.
لُرد گفت: «من می خواستم تو فقط مال من باشی، چون ما به اندازۀ کافی با مردم سر و کله زده ایم و لازم بود، عزیز دلم که دیگر با هم تنها باشیم»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

كتاب هفت را بخوانيد.
عليرضا جون آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 19th September 2011   #42

عليرضا جون

مدیر بخش کامپیوتر و تکنولوژی

 عليرضا جون آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهروون
نوشته ها: 34,294
تشکر از دیگران: 1,601
تشکر شده 36,233 بار در 17,594 پست

حالت
Amused

 

گیتا آرزو می کرد که شوهرش او را ببوسد، ولی لُرد اولین کاری که کرد تاج برلیان را از سر او برداشت و سپس کمک کرد تا او تور را از سرش بردارد و تاج و تور را بی اعتنا به روی صندل پرت کرد، گیتا را در آغوش کشید و او را بوسید.
گیتا به نظرش می رسید که با بوسیدن داخل درشکه کاملاً متفاوت است. حالا احساس می کرد که یک نوع احترام و تقدیسی در بوسه اش هست و نور شکوه مراسم عقد که دربارۀ آنها انجام شده بر آنها سایه افکنده و هنوز مسحور آن می باشند.
لُرد سعی می کرد او را نترساند. با احتیاط شروع کرد به باز کردن تکمه های لباس گیتا لباس مانند یک نفس از تن او به بیرون خزید. گیتا احساس می کرد می لرزد، ولی می دانست که این لرزیدن از ترس نیست. احساسی که تا به حال هرگز نشناخته وجود او را فرا گرفته بود و مانند گرمای اشعۀ آفتاب از تمام وجودش می گذشت و تا به گلویش می رسید.
شوهرش لبها را به روی لبهای او گذاشته بود و او را در بغل گرفت و روی تخت خواباند. چیزی نمانده بود که قلب گیتا از سینه اش بیرون بجهد. احساسی که در سینه اش پیدا شده بود اینک در تمام وجودش می دوید. چند ثانیه بعد وجود لُرد لوکه را در کنار خود احساس کرد که او را محکم در آغوش گرفته می فشاد.
به آرامی گفت: «حالا همسر کوچولوی عزیزم، می توانم به تو بگویم و نشان بدهم که تا چه اندازه تو را دوست دارم»
گیتا زمزمه کرد: «من خواب می بینم! می دانم که خواب می بینم! من سالها پیش همیشه تو را دوست می داشتم و هرگز به خیالم نمی گنجید که حتی روزی با تو آشنا شوم و وقتی این معجزه اتفاق افتاد هرگز تصور نمی کردم که روزی تو مرا دوست داشته باشی!»
«من تو را دوست دارم، چون می دانم تو همان کسی هستی که در تمام عمر منتظرش بودم و هرگز فکر نمی کردم امکان داشته باشد چنین موجودی را پیدا کنم»
لبهایش با لرزش به روی پوست مخملی او کشیده می شد.
«ولی بدان که اگر تو بخواهی من صبر کنم اطاعت خواهم کرد و وقتی تو اجازه بدهی تو را از آن خود می کنم عزیزترینم. با اینکه چنین کاری برایم بسیار مشکل خواهد بود»
گیتا با دلربایی خندۀ کوتاهی کرد و صورتش را روی گردن او پنهان کرد.
«چطور فکر می کنی که من بخواهم بیش از این در انتظار عشق تو باشم!»
و با زمزمه اضافه کرد: «چقدر انتظار چنین لحظه ای را داشتم و دیروز وقتی نزدیک بود تو را برای همیشه از دست بدهم تمام دنیا در نظرم تاریک و خالی شد»
لحظه ای درنگ کرد و بعد با ناز لبخندی به او زد و اضافه کرد: «اگر قرار می شد تو را نبینم دیگر نمی خواستم زنده باشم»
لُرد لوکه فریادی از شادی زد: «این حرفی است که دلم می خواست بشنوم. در دنیا هیچ چیزی جز عشق تو را نمی خواهم»
با دست موهای او را نوازش داد.
«عزیز دلم، به تو قول می دهم که نه تنها خواهم کشید جبران سختی هایی را که تو تحمل کرده ای بکنم، بلکه کاری خواهم کرد زندگی سختی که با از دست دادن پدر و مادرت و پدربزرگت گذرانده ای فراموش کنی»
گیتا نفس عمیقی کشید وگفت: «خدایا باور ندارم که این کلمات شیرین را در بیداری می شنوم»
«از همان لحظه ای که تو نزد من آمدی برایم مسلم شد وظیفۀ مقدس من این است که از تو حمایت کنم تا دِینی را که از محبت پدرت بر گردن دارم ادا کرده باشم»
سپس صدایش آهنگ جدی تری به خود گرفت و ادامه داد: «و بعد وقتی دیدم تو اینقدر شیرین و دوست داشتنی و در عین حال شجاع هستی یک دل نه صد دل عاشقت شدم»
گیتا کلمات نامفهومی را زمزمه کرد و ادامه داد: «حقیقتاً، باور کن تا به حال ندیده بودم زنی در چنین موقعیت وحشتناکی مانند تو از خود این همه شجاعت و بردباری نشان بدهد»
لبهایش روی پوست سفید و لطیف صورت او کشیده شد.
«تو چقدر زیبایی عزیزم دلم، ولی من تو را به خاطر شخصیت و اخلاق بی نظیرت ستایش می کنم. چگونه ممکن است در یک نفر تمام این بی نظیری ها وجود داشته باشد؟!»
«می خواهم دارای تمام صفاتی باشم که تو دلت می خواهد. می خواهم در هر مورد آن کسی باشم که تو می خواهی. خواهش می کنم به من بیاموز که چگونه تو را دوست بدارم، تا تو را خوشبخت کنم و هیچ کاری نکنم که باعث کدورت تو شود»
«من قسم یاد کرده ام تا زنده هستم نه تنها تو را حمایت کنم بلکه به تو احترام بگذارم و تو را ستایش کنم»
در این موقع او را مشتاقانه بوسید.
گیتا بی اختیار خودش را آنقدر به او نزدیک کرد که تپش قلب او را در مقابل قلب خود احساس کرد. به نظرش می رسید که عریان زیر اشعۀ آفتاب خوابیده ودر ضمن گمان می کرد برق او را گرفته و تمام بدنش را تکان می دهد و این نیرو در تمام رگ های بدنش جریان دارد. نیرو به لبهایش رسید و او زمزمه کرد: «دوستت دارم، من خیلی دوستت دارم»
چشم ها و شانه های او را بوسید، سنیه اش را بوسید، هرگز در عمرش تصور نکرده بود که انسان ممکن است این اندازه احساس خوشبختی کند. چه خوشبختی کاملی! غیر قابل تصور بود. این حتماً خداوند بود که به او این همه خوشبختی ارزانی می داشت. به آرامی گفت: «تو را با تمام وجود می پرستم و دوست دارم. من تو را می پرستم. زوجۀ کوچولو و کامل عزیزم. تو را به عنوان یک زن می پسندم و می خواهم. خداوندا، خداوندا، چقدر تو را می خواهم»
گیتا در آغوش لُرد لوکه گیج شده بود. به نظر می رسید که بی هوش شده است. هر دو همه چیز دنیا را فراموش کرده بودند. گیتا به خود می گفت "این همان عشقی است که تمام عمر در انتظارش بودم" زیباتر، کامل تر و اعجاب انگیزتر از آنچه تصور کرده بود. واقعاً همان عشق خدایی بود.
این مرد او را از تمام گزندهای روزگار حفظ کرده و غرق در خوشبختی و سعادت و امید کرده بود. این خداوند بود که در این راه به او کمک می کرد. خداوند او را در مقابل آن همه بدبختی حفظ و غرق در شادی و خوشبختی کرده بود.
خداوند حتماً پس از این نیز تا آخر عمر سایۀ مهر و رحمتش را بر سر آنها می گستراند و دست محافظش را بالای سر آنها نگاه می دارد، تا این عشق سوزان بین آنها هرگز سرد نشود. تا عشقشان به یکدیگر روز به روز بیشتر و تا ابد ادامه داشته باشد.
پایان

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

كتاب هفت را بخوانيد.
عليرضا جون آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 19th September 2011   #43

ღZAHRAღ

کاربر با سابقه Ebook و دانش و آموزش

 ღZAHRAღ آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2008
محل سکونت: منظومه شمسی
نوشته ها: 5,601
تشکر از دیگران: 4,805
تشکر شده 12,403 بار در 5,222 پست

حالت
Question

 

یه قسمت مخصوص کتاب های تایپ شده توی انجمن کتاب هست چرا اونجا نمیگذاری ؟؟؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

متنفرم!

از خاطره هایی که وقتی بهشون فکرمیکنم میگم:وای من چقدراحمق بودم!


رمان مخصوص موبایل
ღZAHRAღ آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا