|
شنل خودش را از روی شانۀ گیتا برداشت و گفت: «اگر می خواهی دستی به سر و رویت بکشی باید عجله کنی، چون می خواهیم همه چیز را جشن بگیریم»
جواب گیتا یک لبخند شیرین بود. به سرعت از پله ها بالا رفت، به اتاقی که خانم میدوس انتظار او را می کشید.
«خانم، واقعاً چه اتفاقاتی برای شما پیش می آید! وقتی فهمیدیم که با این همه حیله و تزویر شما را از اینجا دور کرده اند همگی فوق العاده نگران شدیم»
«عالیجناب مرا نجات دادند و حالا دیگر همه چیز عالی است، واقعاً عالی»
گیتا لبخند بر لب به طرف اتاق خواب خود دوید. طاقت نداشت که دور از لُرد بماند. حتی برای شانه زدن موهای خود با سرعت این کار را انجام داد. به نظر او هر دقیقه ای که دور از لُرد می گذراند بی ارزش و از دست رفته بود.
غذای بسیار خوشمزه و دلچسبی را صرف کردند. گرچه گیتا بعدها اصلاً به خاطر نمی آورد که چه خورده و چه نوشیده اند. برای او فقط وجود لُرد لوکه مطرح بود. هنوز هم برایش غیر قابل تصور بود که قرار است با او ازدواج کند. فکر می کرد شاید همۀ اینها رؤیایی بیش نباشد.
پِری تقریباً تنها کسی بود که سخن می گفت و آنها را می خنداند، ولی گیتا فقط لُرد لوکه را می دید. برای گیتا فقط او وجود داشت، فقط لُرد لوکه که نجات دهنده و معشوق او بود. به هیچ چیز غیر از او و نوازش هایش نمی اندیشید.
احساس عشقی که وجود او را لبریز کرده بود به سوی معشوقش روان می شد. به خود می گفت "هیچ مردی به زیبایی او نیست. هیچ مردی نمی تواند به اندازۀ او جذاب و مردانه باشد" و با این فکر صورتش سرخ می شد.
لُرد لوکه نیز نمی توانست نگاهش را از او برگیرد. او به نظرش ظریف ترین و زیباترین موجود می آمد. پس از اینکه شام به پایان رسید به نرمی و با نوازش به او گفت: «حالا برو و خودت را برای عقدمان آماده کن. مراسم در کلیسای قصرمان انجام خواهد شد و کشیش خانواده در انتظارمان است»
گیتا نفس عمیقی کشیده، گفت: «آیا واقعاً اطمینان داری کاری که می کنی درست است؟»
«این کاری است که من انجام خواهم داد و اگر کسی بخواهد در این راه مانع من بشود قطعاً او را خواهم کشت»
چنان این کلمات را محکم ادا کرد که گیتا به خود لرزید. احساس کرد هدف زوبین های نورانی قرار گرفته است و کلماتی برای پاسخ به نظرش نرسید. ولی در نگاهش پیدا بود که جواب لُرد چه اثری در او گذاشته است. گیتا بدون ادای کلمه ای دیگر پله ها را به سرعت به طرف بالا و به سوی اتاق خوابش دوید. میس میدوس در آنجا منتظرش بود.
تور عروسی را روی تختخواب پهن کرده بودند و چنانچه خانم میدوس شرح می داد این تور را بیش از صد سال در خانوادۀ لوکه بر سر عروس های خانواده نهاده بودند. جنس نفیس آن با ظرافت و سلیقۀ جادویی بافته شده بود.
خانم میدوس آن را روی سر گیتا انداخت و با سنجاق های طلایی به موهای بور او وصل کرد. تور از روی شانۀ گیتا تا روی زمین کشیده می شد. خانم میدوس تاجی زیبا و ظریف که با برلیان تزیین شده بود روی تور بر سر گیتا نهاد و گفت: «این تاجی است که مادربزرگ لُرد والیانت روی عقدش بر سر نهاده است»
برلیان ها چنان مانند ستارگان یک شب مهتابی می درخشیدند که گیتا تصور می کرد خداوند آنها را از آسمان برای او انداخته است. آخر سر یک دسته گل زیبای کوچک از گل ارکیده در انتظارش بود که آن را میان دو دستش گرفت.
وقتی همه چیز آماده شد خانم میدوس و دو دختر خدمتکار که برای آماده کردن او به خانم میدوس کمک کرده بودند بی اختیار دست زدند و زیبایی او را بسیار ستودند. سپس دست او را فشرده و برایش آرزوی خوشبختی کردند.
گیتا پله ها را به طرف سرسرا پایین رفت. لُرد لوکه در آنجا انتظار او را می کشید. خیلی به خودش فشار آورد که آرام بماند. دلش می خواست پله ها را پایین بدود و خودش را در بغل لُرد لوکه بیندازد.
چشمش به لُرد لوکه افتاد که در لباس دامادی با زرق و برق فراوان به گونه ای حیرت انگیز جذاب و باشکوه ایستاده بود و بر روی سینه اش مدال های افتخار می درخشیدند. کت بلند و شلوار تا زانو با جوراب های ابریشمنی به او جذابیت خاصی داده بود و صلیب طلا که به پاس شجاعت فوق العاده به او اعطا شده بود بر سینه اش می درخشید.
لُرد به جلو آمده دست او را در دست گرفت و وقتی احساس کرد که او چگونه می لرزد گفت: «تو چقدر زیبایی! هرگز در رویاهایم نمی دیدم که عروسی به این زیبایی نصیبم بشود و بدان پس از اینکه صیغۀ عقدمان جاری شد هزاران بار خواهم گفت که چقدر دوستت دارم»
گیتا فقط نفس عمیقی کسید. آنقدر احساس خوشبختی می کرد که قدرت حرف زدن نداشت. لُرد دست او را به زیر بازوی خویش کشید و در کنار یکدیگر راه را به سوی کلیسای خصوصی طی کردند. کلیسا در قسمت عقب ساختمان قرار داشت و خیلی قدیمی بود. بنای آن هم زمان با پی ریزی قصر انجام شده بود. هنوز در راهرو بودند که صدای نواختن ارگ به گوششان رسید و آنها قدم به داخل فضای کوچک کلیسا نهادند.
گویا در این زمان کوتاه فرشتگان تمام این فضا را غرق گل کرده بودند. همه جا حتی روی زمین و نیمکت ها و کنار پنجره های الوان پر از گل بود. بعدها گیتا فهمید که به این مناسبت تمام گلخانه ها را خالی کرده بودند و همۀ گلدان ها را پر از گل کرده به کلیسا برده بودند. عطر گل فضا را به گونه ای دل انگیز معطر کرده بود. گل های ارکیده و میخک و کوکب در هزارن رنگ همه جا را پر کرده بود.
پِری شاهد عقدشان بود. کشیش قصر که مردی با موهای سفید بود با وقار مراسم دعا را شروع کرد. گیتا بی اختیار سراپا لرزید وقتی به یاد آورد که چند ساعت قبل عیناً همین کلمات پیش گفتار را در شرایطی کاملاً متفاوت و با حالی دگرگون شنیده بود. در آن موقع گمان می کرد که حکم اعدام خود را می شنود که با او عدم خوشبختی و حق زندگی را اعلام می کند.
و اکنون می رفت با مردی ازدواج کند که عاشق یکدیگر بودند. اطمینان داشت که خداوند تبرکشان می کند و به وضوح حضور پدر و مادرش را در کنار خود احساس می کرد. بله، پدر و مادرش قسمتی از خوشبختی و سعادت او بودند.
لُرد لوکه جواب را با صدایی مصمم و استوار داد. چشم های گیتا مملو از اشک بود. به یاد آورد که چه ساالها از دور او را می ستوده. زمانی که شاهد هنرنمایی او در سواری بوده است. حالا می دانست که تنها زیبایی او و هنرنمایی اش در سواری نبوده بلکه بیش از هر موجی از مردانگی و صفای خارق العاده ای بود که او را مسحور می کرده است. به خود می گفت "او با همۀ مردان دیگر فرق دارد"
خدا را شکر می کرد که راهنمایی اش کرده تا او را بیابد. وقتی مراسم عقدشان به پایان رسید لُرد لوکه او را به خارج از کلیسا هدایت کرد. گیتا گمان می کرد که اینک نوبت تبریک گفتن خدمتکاران قصر می رسد و بعد هم بایستی با پِری و کشیش شامپانی صرف شود. ولی با تعجب متوجه شد که حتی یک نفر از مستخدمین در راهرو نیست.
لُرد لوکه او را از پله ها بالا برد و از یک راهروی خلوت و بدون برخورد با کسی به خوابگاه برد. هیچ کس در آن اتاق نبود. گیتا وقتی دید که لُرد در راه قفل کرد متحیر به دور و بر خویش نگاه کرد.
لُرد گفت: «من می خواستم تو فقط مال من باشی، چون ما به اندازۀ کافی با مردم سر و کله زده ایم و لازم بود، عزیز دلم که دیگر با هم تنها باشیم»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كتاب هفت را بخوانيد.
|