شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک پزشکی و بهداشتی روانشناسی و مقالات موفقيت
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 26th October 2011   #41

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]



توی كشوری یه پادشاهی زندگی میكرد كه خیلی مغرور، ولی عاقل بود یک روز برای پادشاه انگشتری به عنوان هدیه آوردند ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.

شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟

فردی كه آن انگشتر را آوره بود گفت:

من این را آورده ام تا شما هر آنچه كه میخواهید روی آن بنویسید.

شاه به فكر فرو رفت كه چه چیزی بنویسد كه لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟ همه وزیران را صدا زد وگفت:

وزیران من، هر جمله و هرحرف با ارزشی كه بلد هستید بگویید.

وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند، ولی شاه از هیچكدام خوشش نیامد. دستور داد كه بروند عالمان و حكیمان را از كل كشور جمع كنند و بیاورند وزیران هم رفتند و آوردند.

شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت كه هر كسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت
هر كسی چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد تا اینكه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم.

گفتند تو با شاه چه كاری داری؟

پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام

همه خندیدند و گفتند تو و جمله. ای پیر مرد تو داری میمیری، تو را چه به جمله خلاصه پیر مرد با كلی التماس توانست آنها را راضی كند كه وارد دربار شود، شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت: جمله من اینست"هر اتفاقی كه برای ما می افتد به نفع ماست"

شاه به فكر فرو رفت و خیلی از این جمله استقبال كرد و جایزه را به پیر مرد داد. پیر مرد در حال رفتن گفت: دیدی كه هر اتفاقی كه می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من كلاه گذاشتی

پیر مرد گفت نه پسرم

به نفع تو هم شد، چون تو بهترین جمله جهان را یافتی

پس از این حرف پیر مرد رفت

شاه خیلی خوشحال بود كه بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی كه برایش پیش میآمد میگفت:

هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست

تا جائی كه همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند:

كه هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست

تا اینكه یه روز پادشاه در حال پوست كندن سبیبی بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع كرد، شاه ناراحت شد و درد مند وزیرش به او گفت:

هر اتفاقی كه میافتد به نفع ماست

شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی كه به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند

چند روزی گذشت یك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله كردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت كردند این قبیله یك سنتی داشتند كه باید فردی كه خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول كردند تا برود

شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزیر را از زندان در آورند. وزیر آمد نزد شاه و گفت:

با من چه كار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت:

این جمله ای كه گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود، من نجات پیدا كردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است شاه این راگفت و او را مسخره كرد.

وزیر گفت: اتفاقاً به نفع من هم شد

شاه گفت: چطور؟

وزیر گفت: شما هر كجا كه میرفتید من را هم با خود میبردید، ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا میخوردند. پس به نفع من هم بوده است.

وزیر این را گفت و رفت.

~~~~~~~~~

نكته اخلاقی: هر اتفاقی كه میافتد به نفع ماست


من به این جمله ایمان 100% دارم



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #42

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


موش از شكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه‌دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود. موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت: كاش یك غذای حسابی باشد. اما همین كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر بد را به همه حیوانات بدهد. او به هركسی كه می رسید، می‌گفت: «توی مزرعه یك تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است. حالا چه كار كنیم؟»
مرغ با شنیدن این خبر بال‌هایش را تكان داد و گفت: آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من كاری به تله ‌موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی كه تله موش به من ربطی ندارد».
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تكان داد و گفت: «من كه تا حالا ندیده‌ام یك گاو توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای كرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیافتد چه می‌شود؟
در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ببیند.
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می‌كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود. همین كه زن به تله موش نزدیك شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریاد زن به هوا بلند شد.
صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
مرد مزرعه‌دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هر چه صبر كردند تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه‌دار مجبور شد میش را هم قربانی كند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیز خود غذا بپزد.
روزها گذشت و حال زن مزرعه‌دار بهتر و بهتر شد و مرد مزرعه‌دار به شكرانه خوب شدن زن خود تصمیم به برگزاری جشنی كرد و به خاطر تأمین شام میهمانی مجبور شد از گاو خود نیز بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا موش به تنهایی در مزرعه می‌گردید و به حیوانات زبان بسته‌ای فكر می‌كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
نتیجه: اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، كمی بیشتر فكر كن؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #43

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد.
دکتر گفت در را شکستی! بیا تو.
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که
خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت :
آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس
میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید،
مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :...
باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت
به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر،
من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک
از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.
دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،
جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص،
تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب
را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر
به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد.
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی،
اگر او نبود حتماً میمردی!
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال
است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.
این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #44

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
« من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #45

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…
دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #46

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]





×رفتارهای کوچک از شما یک نجیب زاده می سازد!×

مرد جوانی،حدودا بیست ساله،خواهر کوچکترش را به یک بستنی دعوت کرد.مرد جوان فقط یکاسکناس بیست روپیه ای داشت.آنها وارد رستوران خانوادگی لوکسی شدند.

وقتی که گارسون برای گرفتن سفارش آمد، مرد جوان خیلی مودبانه تقاضای منو کرد. گارسون منو را آورد و مرد جوان مدتی فهرست را مرور کرد.چندین بار همه فهرست را مرور کرد و در این مدت،گارسون بالای سر آنها با حالتی نارحت و عصبانی ایستاده بود. مرد جوان به خوبی می دانست که فقط بیست روپیه دارد،معلوم بود که در حال حساب کردن است!

بالاخره مرد جوان گفت:«لطفا یک قطعه شکلات کاکائویی و یک قطعه پرتقالی!» گارسون بیشتر عصبانی شد و با تندی میزشان را ترک کرد و سریع برگشت و سفارش آنها را به همراه صورت حساب پانزده روپیه ای روی میزشان گذاشت،بدون اینکه حتی نگاهی به آنها بیاندازد.

مرد جوان شکلات کاکائویی ده روپیه ای را به خواهرش داد و خودش شکلات پرتقالی پنج روپیه ای را برداشت! پس از مدتی، آنجا را ترک کردند و یک اسکناس بیست روپیه ای را به طرز با سلیقه ای زیر بشقاب و روی صورت حساب گذاشتند. وقتی گارسون برگشت شگفت زده شدو چون دید بالاترین انعامی را که تا آن زمان گرفته بود،دریافت کرده است. احساس کرد که از این ماجرا درسی درباره مردم گرفته است:«ظاهر افراد می تواند گمراه کننده باشد!»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #47

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ء چپ دریاچه، خانه ء کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانه ء طوفان، جوجه ء گنجشکی، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد:


"آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #48

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 





روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست



که واسش یه درس بیاد موندی بده. راهب



از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ،


بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری



ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .


شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب


داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه
اش چطور بود ؟

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ،

اصلا نمیشه خوردش "

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره

و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه .



استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ،


بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد


و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام


آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل
لیوان رو پرسید.


شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت
: " رنجها و سختیهائی که




انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه

همچون یه مشت نمکه و
اما این روح و قدرت



پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه


میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ،


بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان ...آب.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #49

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس
بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری
برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از
دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان
را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و
«حرف های دلنشین» را راه بیان عشق
عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند
«با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»
را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که

شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر
جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق
معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان
وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده

و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری
به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،

جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام
به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد
زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش
را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر
دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به
گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان

شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در

لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت

خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که

«عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از
پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو
پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را

خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان
می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند
که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن
جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم
برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th October 2011   #50

Alex

کاربر سایت

 Alex آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2011
نوشته ها: 1,208
تشکر از دیگران: 62
تشکر شده 2,366 بار در 914 پست

حالت
Balanced

 




كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...



مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.



مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...



به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.



مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.



درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.



درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...



دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!



درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...



این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی(ع)

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



در آن سوی این دلتنگی ها خدایی هست...
که داشتنش
جبران تمام نداشتنهاست
Alex آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا