شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 1st July 2008   #1

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

باغ دزاشيب اثر امير حسن چهلتن

«باغ دزاشيب»

خاله جان گفت: راه گم كرده اي!؟
گفتم: راستش اين طرفها بودم با خودم گفتم خوب است...

جوري كه انگار مچم را گرفته باشد گفت: پس همان!؟... راستش حسنعلي كه آمد گفت مهندس آمده دلم هري ريخت پائين...نه كه شما ها اهل اين جور معجزات نيستيد گفتم نكند...

خنديدم، گفتم:آدم جرئت ندارد يك وقت سري به خاله اش بزند!؟

گفت: بگذار برايت از اين نان برنجيه بياورم،... كجاست اين عصاهه!؟

نگذاشتم،اصرار مي كرد، همه اش مي گفت نمي داني چه شيريني ئي ست، توي دهان آب مي شود.


گفتم: نه خاله جان، شما با اين پا دردتان!

گفت: مگر مي خواهم بروم سفر پتل پورت!؟

گفتم: پس خودم مي آورم، كجاست؟

گفت: همين جا، توي همين گنجه!


همه چيز خانه برايم آشنا بود، تابستان هاي كودكي را يكسره آنجا گذرانده بودم، بارها و بارها در آن گنجه را باز كرده بودم و از تويش چيزي برداشته بودم،و آن روز وقتي درش را باز كردم همان بوهاي هميشگي را شنيدم كه يك جور گرماي بخصوص داشت و حسي را منتقل مي كرد كه اطمينان، امنيت يا اين جور چيزها مي شد اسمش را گذاشت، گفتم: خاله جان من چقدر خانه ات را دوست دارم!

آه كشيد، بعد گفت: نمي آئيد كه!...چه مي شود اگر يك روز دست زن و بچه ات را بگيري و بياوري اينجا؟….هان!؟

گفتم: شرمنده ام خاله جان!

اين بار عميق نگاهم كرد، گفت: مي دانم تو هم گرفتاري!


قوري چاي روي بخاري بزرگ آهني بود، براي خودم ريختم. گفت: حسنعلي همين پيش پاي خودت آمد و دم كرد.

گفتم: خاله جان چه عطري!!

چشم ها را بستم و فنجان را به بيني ام نزديك كردم، خاله جان گفت: نوش جانت!

هميشه همه چيز خانه شان مرغوب و درجه يك بود، خب وضع شان هم البته روبراه بود، هميشه مصدر و باغبان داشتند، شوهرش داوود خان نظامي بود البته بعدها هم امير شد اما خاله جان هميشه سرهنگ صدايش مي زد، مي گفت تيمسار توي دهانم نمي چرخد. پرسيدم راستي از فريبرز چه خبر خاله جان؟

خاله جان سري تكان داد، گفت خوب است و اين را جوري گفت تا درضمن دل تنگي اش را هم آشكار كرده باشد، گفت: آنوقت ها لااقل پاري وقت ها نا مه اي هم مي داد اما حالا هف هش ده روزي يكبار فقط يك تلفن، همين!

گفتم: خب تلفن كه بهتر است، صدايش را هم مي شنويد!

گفت: خب بله، اما به شرطي كه بشود آدم دو كلمه هم حرف بزند،نامه كه مي داد هر كدامش را صد دفعه مي خواندم، چشمم به خط نامه بود اما صداي فريبرز توي گوشم مي پيچيد، نامه ها همين جا روي طاقچه كود بود، حالا گذاشته ام شان توي مجري، هنوز هم بعضي وقتها مي آورم و مي خوانم شان، نامه هايي كه بگو ده بيست سال پيش تر فرستاده، اما با تلفن بيشتر وقتها هنوز سلام و عليك نكرده مي گويد ديرم شد ديگر بايد بروم، يا اينكه آيدا از توي دستشويي صدايم مي زند يا اينكه…

پرسيدم: دختر كوچيكه اش را مي گوئيد؟

به تاييد سر تكان داد، بعد يكهو چهره اش شكفت، گفت: دختر به اين خوشگلي به عمرم نديده ام!چشم ها رنگ زمرد؛ همان جور برق مي زند!

پرسيدم: حالا چند تا بچه دارند؟

گفت: سه تا! شيده از بس بچه دوست دارد، يعني فريبرز هم همين طور، گفتم ديگر بس تان است، همين ها را بزرگ كنيد، خب مي داني آنجا آدمها از زن و مرد بايد بيست و چهار ساعته كار بكنند. شب ها شيده از فريبرز هم دير تر به خانه مي رسد.

فريبرز يك دانه اولاد بود، ما چهار تا بوديم، من همه دوران كودكي بگو تا آخر دبستان فقط يك دوچرخه داشتم كه تازه گاهي وقتها مي دادم به خواهران و برادرم آنها هم سوار شوند اما فريبرز هر تابستان يك دوچرخه مي شكست. داوود خان مرا با انگشت نشان مي داد و به فريبرز مي گفت" از اين امير ياد بگير!"


من و فريبرز هم سن و همكلاس بوديم، من شاگرد نمونه بودم و او هر سال تجديدي داشت، داوود خان راغب بود كه تابستانها من همراه شان به باغ دزاشيب بروم، خب من از خدا خواهي ام بود.


آنها هميشه ميهمان داشتند، شب ها روي آن ايوان پهن تشك ها را كنار هم پهن مي كرديم و مي خوابيديم، من و فريبرز تا نيمه هاي شب پچ پچ مي كرديم، براي فردا نقشه مي كشيديم، آن موقع شميران پر از باغ بود، پر از كوچه هاي سايه سار و جوبهاي پر آب!

خاله جان گفت: هر دفعه هم سراغت را مي گيرد!

گفتم: بي معرفت نمي كند تلفني چيزي…


خاله جان حق را به من داد، با وجود اين گفت: خودت چي!؟…خودت خب يك تلفني بزن بهش!


گفتم :من كه مي زنم.


اما دروغ مي گفتم، از آخرين گفتگوي تلفني مان دو سالي مي گذشت، بعد از تحويل سال بود كه…


خاله جان گفت: شما دوتا فقط سري از هم سوا بوديد!


و بعد گفت: چائيت كه سرد شد،…عوضش كن!


گفتم: من سرد مي خورم!

گفت: شيده هم همينطور!... بهش مي گويم اين كه تو مي خوري چاي نيست والله، آب حوض است!


گفتم: خيال نداريد دوباره سري بهشان بزنيد؟


بلافاصله و به تاكيد گفت: نه!

حتي به نشانه احتراز رويش را آنطرف كرد و بعد از مكثي گفت: گفتم كه آنها هر دو صبح مي روند، نصفه شب بر مي گردند، براي در و ديوار خانه شان بروم!؟ بچه ها هم كه مونس من نيستند، همه اش جلوي تلويزيونند، تازه فارسي هم درست بلد نيستند، دو سال پيش كه آنجا بودم يك روز از دل درد داشتتم مي مردم، يك تكه نبات از شان خواستم، هيچ جور حالي شان نمي شد، هرچه توي گنجه هاي آشپزخانه بود كشيدند و آوردند پيشم، آخر سر هم گفتند نداريم، گفتم بابا من خودم با اين دست چلاقم دو كيلو زعفراني اش را براي تان آوردم، مي گفتند نيست، تمام شد!راست مي گفتند شيده شب كه آمد گفت همان دو سه روزه اول كلكش را كندند!

از ياد نوه ها دو باره چهره اش از شوق و شادي شكفت، من هنوز نگاهش مي كردم كه يكهو اخم كرد، ناليد و باز سر زانو ها را ماليد، پاها خيك باد مثل متكا شده بود، گفتم: راستي پاي تان چطور است؟


گفت: همانطور ها! نمي بيني…؟ فقط همين قدر كه بتوانم با اين عصاهه( به واكرش اشاره كرد) تا دستشويي بروم و برگردم.


و بعد يكهو انگار به صرافت چيزي افتاده باشد، مكثي كرد و گفت: پشت سرت را نگاه كن!

برگشتم؛ سر طاقچه يك عكس به ديوار تكيه داشت، گفت: همين ديروز به دستم رسيد.

همه شان بودند،ناگهان احساس كردم فريبرز و شيده هر دو كمي دلتنگ به نظر مي رسند هرچند نيش شان تا بنا گوش باز بود، بچه ها اما شاد بودند، خوشبختي از ژرفاي وجودشان انگار شعله مي كشيد. گفتم: چه بچه هاي خوشگلي!


خاله جان گوشش به من نبود، گفت: عكس مي خواهم چكار! عكس يك تكه كاغذ است،... من خودشان را مي خواهم!

بغض داشت و بعد رويش را به سمت پنجره چرخاند.


از آنجا كه نشسته بودم گوشه اي از ايوان را مي ديدم و همچنين تنه يكي دو درخت را، ميان دو ستون بند رخت بسته بودند؛ رويش هيچ لباسي پهن نبود!

بي هوا گفتم: خاله جان چند روز پيش مي داني ياد چي افتاده بودم!؟

به سمتم برگشت، با چشم هاي نم زده متعجب نگاهم كرد،گفت: ها!؟

گفتم : ياد آن تابستاني كه فريبرز بيست و چهار ساعت تمام گم بود!


انگار بار ديگر از يك سر مگو صحبت به ميان آورده باشيم با صدايي پائين و قيافه اي حيرت زده گفت: يادته!؟

و تا لحظاتي هر دو سر تكان داديم. خاله جان گفت: من هنوز هم سر در نمي آورم!

و دست ها را به نشانه يك شگفتي فوق العاده از هر دو سو باز كرد.

من و فريبرز ده يازده سال بيشتر نداشتيم، نيمه هاي شهريور بود و شب ها حسابي هوا سرد مي كرد، خاله جان مي گفت بهتر است تو بخوابيم، زير بار نرفتيم، خاله جان دو سه لحاف كلفت براي ما گذاشت و خودش رفت كه بخوابد، آن بازي را من سال پيشش كشف كرده بودم، فريبرز اولش باور نمي كرد، همه اش مي گفت آخر مگر مي شود؟ اما من يادش دادم، كرد و ديد كه مي شود. من به او مي گفتم بايد پلك ها را بهم نزديك كني، جوري كه كم و بيش مژه هايت را ببيني و آنوقت به درشت ترين ستاره آسمان نگاه كني، مي بيني كه تيغه هاي نور ستاره كش مي آيد و تا توي رختخوابت جلو مي آيد، آن شب همانطور كه تاقباز خوابيده بوديم ، به آسمان نگاه مي كرديم و حرف مي زديم يكهو متوجه شدم كه فريبرز ديگر چيزي نمي گويد، فكر كردم شايد خوابش برده است، به سمتش چرخيدم تا مطمئن شوم كه يكهو گفت: امير!...من هم توانستم! تيغه ستاره كش آمد، اينقدر دراز شده بود كه انگار نوكش به پيشانيم مي خورد!


گفتم: ديدي باور نمي كردي!؟

با صدايي كه مي لرزيد گفت: هنوز هم باور نمي كنم، اما مي داني چه اتفاقي افتاد!؟ من به تيغه ستاره دست زدم!


ساكت شد، نفس نفس مي زد، حركت تند و منظم لحافي كه تا روي سينه بالا كشيده بود كاملا محسوس بود، دانه هاي عرق روي پيشاني اش برق مي زد.


گفتم: خب بعدش!؟


و انگار يكهو نگران شده باشم پرسيدم: دستت سوخت؟

گفت: نه!... سرد بود، انگار دستت را توي آبي خنك فرو كرده باشي!

بار ديگر ساكت شد اما جوري كه انگار هنوز حرفش را تمام و كمال تحويل نداده است، حالتي از انتظار و تعليق را منتقل مي كرد.من همچنان نگاهش مي كردم تا او دوباره به حرف آمد: فكر مي كنم اگر نوك تيغه نور را ول نمي كردم مي توانستم تا خود ستاره بالا بروم!

من تخته پشت را بر تشك گذاشتم، درشت ترين ستاره آسمان در تيررس نگاهم بود. در آن لحظه بزرگترين آرزويم اين بود كه گمان او حقيقت داشته باشد اما با بد جنسي تمام گفتم: نه نمي شود!

اما او تقريبا مطمئن بود. گفتم: مي داني از اينجا تا آسمان چقدر راه است!؟ چطوري مي شود اين همه را ه را...

حرفم را قطع كرد، گفت: من بالا نمي روم، ستاره خودش تيغه اش را جمع مي كند و مرا بالا مي كشد!


من باز هم مخالفت نشان دادم، گفتم غير ممكن است و او ناگهان لحاف را پس زد و در حاليكه به سمت من مي چرخيد، كتف ها و شانه ها را از تشك برداشت، گفت: از كجا اين حرف را مي زني!؟

دلخوري اش آشكار بود و لحظه اي بعد با خونسردي تمام گفت: حالا امتحان مي كنم!


چنان جديتي در لحن و در صدايش بود كه من بي هوا گفتم: نه!...اين كار را نكن!


و لحاف را روي سرم كشيدم. يادم نيست چه مدت آن زير بودم كه نياز به هواي تازه وادارم كرد لحاف را پس بزنم، فريبرز نبود؛ با پا لحاف مچاله را به يكسو زدم، نه، او واقعا نبود. من دوباره به همان ستاره درشت نگاه كردم، يادم هست كه بطور احمقانه اي كوشيدم او را از همان فاصله بعيد بر سطح ستاره ببينم، از زور ترس و بيچارگي نزديك بود به گريه بيفتم و يكهو ديدم تكه هاي ابري كه معلوم نبود تا آن موقع كجا قايم شده بودند كم كم بهم وصل شدند و صداي رعد باغ را لرزاند، ستاره درشت و محبوب ما ديگر پيدا نبود و لحظاتي بعد باران گرفت. من لحاف را دوباره روي سرم كشيدم و ديگر چيزي نفهميدم.

صبح فردا خاله جان صدايم زد و گفت: فريبرز نيست؛ هرچه صدايش مي زنم، هر جاي خانه و باغ را كه مي گردم سري از آثارش پيدا نيست!


همه يِ روز در خانه ولوله بود، به همه كلانتري ها سپرده بودند، داوود خان كار و بارش را ول كرده بود و با جيپش شهر را مي گشت، خاله جان از بس سر و صورتش را چنگ زده بود ديگر جاي آبادي توي صورتش نبود، همه عموها و عمه ها و خاله ها و دايي ها خبر شده بودند، مادرم تكه تكه اسباب بازي هاي فريبرز را از گوشه كنار خانه پيدا مي كرد و به جگر مي چسباند و زار مي زد. شب كه داوود خان دست خالي برگشت تازه ضجه عمه ها و خاله ها اوج گرفت، داوود خان به زنها تشر زد و سروقت خاله جانم رفت. خاله جان رمق نداشت بي تكان و خاموش بود، فقط يك كلام گفت: آمدي!؟


داوود خان سر تكان داد و پيشاني خاله جانم را بوسيد و آنوقت با سر برادر كوچكترش را كه مثل خودش نظامي بود و درس دكتري هم خوانده بود صدا زد، گفت: يه چيزي بهش بده كه بتونه بخوابه!


شب موقع خواب خانه هنوز پر از ميهمان بود، گوشه كنار پچ پچ مي كردند و براي خاله جانم دل مي سوزاندند.

من باز روي ايوان خوابيدم و آنقدر به همان ستاره درشت در آسمان نگاه كردم تا خوابم برد اما نيمه هاي شب ناگهان بيدار شدم، فريبرز كنار دستم خوابيده بود، در گوشم گفت: من برگشتم!

بغلش كردم گفتم: كجا بودي!؟


گفت: خودت كه لابد ديدي، يكهو ابر شد هوا، ديگر نمي شد برگشت.


گفتم: برايم تعريف كن بگو كجاها رفتي و چه ها ديدي؟

فريبرز لام تا كام نگفت.

فردا صبحش در خانه يك جشن حسابي بود، گاه البته از او مي پرسيدند: بالاخره به ما نگفتي كجا رفته بودي؟

فريبرز مي گفت: شما از چي حرف مي زنيد؟( و در همان حال زير چشمي به من نگاه مي كرد).... من شب خوابيدم و صبح كه چشمم را باز كردم ديدم همه تان دورم حلقه زده ايد و تماشايم مي كنيد،.... همين!


من به نگاهش پاسخ مي دادم و مطمئنش مي كردم كه اين راز تا ابد بين ما باقي خواهد ماند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 1st July 2008   #2

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

درباره‌ي نويسنده


متولد 1335 تهران

كتاب‌ها

1- صيغه (مجموعه داستان) سال 1355

2- دخيل بر پنجره فولاد (مجموعه داستان) سال 1357


3- روضه قاسم (رمان) سال 1362

4- تالار آينه (رمان) سال 1369

5- ديگر كسي صدايم نزد (مجموعه داستان) سال 1371

6- مهر گياه(رمان) سال 1377

7- چيزي به فردا نمانده است (مجموعه داستان) سال 1377

8- تهران،شهر بي آسمان (رمان) سال 1380

9- عشق و بانوي ناتمام (رمان) سال 1381

10- ساعت پنج براي مردن دير است (مجموعه داستان) سال 1381

11- كات،منطقه ممنوعه (فيلم- داستان) سال 1383

12- سپيده دم ايراني (رمان) سال 1384

13-اخلاق مردم خيابان انقلاب (رمان) زير چاپ

ديگر فعاليت‌هاي ادبي

تدارك و انتشار دوازده مقاله در نشريه فرانكفورتر آلگماينه از سال 2004
ميهمان پارلمان بين المللي نويسندگان در ايتاليا از سال 1999تا 2001

حضور در فستيوال ادبي«روزهاي ادبيات سولوتورن» در ژ‍وئن 2003

تدارك و انتشار آنتولوژي ادبيات داستاني معاصر فارسي با ترجمه گوستاو كارلسون و سعيد مقدم به زبان سوئدي

شركت در سمينار جهاني‌سازي به دعوت دانشگاه مالمو

انتشار داستان‌هايي از وي به زبان‌هاي انگليسي، فرانسوي، آلماني، ايتاليايي، سوئدي، عربي، ارمني، تركي، چيني و كردي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 1st July 2008   #3

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا