غزل شمارهٔ ۶۳
یک اشارت ز تو بر قتل جهان بسیار است
در کـمـینی که تویی تیر و کمان بیکار است
مـن و اوصـاف تـو تا شغل قلم تحریر است
مـن و تـحـسـیـن تـو تا کار زبان گفتار است
بـر سـیـمـیـن تـو را از زر خالص ننگ است
رخ رخـشـان تـو را از مـه تـابان عار است
عـاشـق روی تـو از سـر چمن دلتنگ است
سـاکـن کـوی تـو از بـاغ جـنان بیزار است
کــافـر عـشـقـم اگـر از پـی تـسـبـیـح روم
تـا بـه دسـتـم ز سـر زلـف بـتان زنار است
ســر مــا و قــدم مــغــبــچـهٔ بـاده فـروش
تـا ز مـیـنـای مـی و دیـر مـغـان آثـار اسـت
روشـنـت گـردد اگر خال و خطش را بینی
که چرا روز فراق و شب هجران تار است
قــیــمــت خــاطـر مـجـمـوع فـروغـی دانـد
کـه از آن زلـف پـراکنده پریشان کار است
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من اگر آنقدر که یاد تو هستم،
یاد خدا بودم...
آن جهان نیمی از بهشت
مال من بود!!!...