شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات ادبيات طنز
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 6th February 2012   #1

January

كاربر سایت

 January آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2011
نوشته ها: 553
تشکر از دیگران: 2,067
تشکر شده 1,113 بار در 390 پست

 

19 شاهنامه خوانی در قهوه خانه (طنز)


گفتیم: بعدش چی؟ بعدش چی شد؟
قند را انداخت گوشه ی لپش. یک هورت چایی را سرکشید. چشم گرداند ببیند همه حواسمان باهاش هست یا نیست, که دید ما سراپا گوشیم, دهان هایمان هم از تعجب باز مانده, همین طور بر و بر داریم نگاهش می کنیم.
گفت: یک آن چشم انداختم دیدم یک بچه سوسول جلویم شاخ شده. به این بچه سوسول می گفتند پهلوان.
بعد قاه قاه خندید. ما هم خندیدیم.
بعد گفت: فسقل بچه راست راست ایستاده بود و هر چه به دهانش می آمد می گفت.
گفتیم یعنی چی؟ یعنی چی گفت؟
آهی کشید و گفت: بچه مزلف فلان فلان شده...
که جمله اش را نصفه خورد. نگاه کرد این ور. ما هم نگاه کردیم این ور. بعد نگاه کرد آن ور. ما هم نگاه کردیم آن ور.
پرسید: خانواده نباشد این جا؟
یکی گفت: مرامش ای والله داره.
همه گفتیم: ای ول.
بعد گفتیم: اینجا قهوه خانه است. همه خودی اند, مردند. راحت باش. بگو.بعدش را بگو.
گفت: فسقل بچه تو روی من,تو روی پهلوان پهلوانان, دهن دری می کرد. می گفت هی رستم! رستم رستم که میگن تویی؟
ما گفتیم: چه غلطا!
یک چشم غره رفت به ما. ما زبان به دندان گرفتیم. ساکت شدیم.
گفت: یارو جوجه هه که این طوری گفت, من گفتم چیه گلابی؟
ما خندیدیم. از ته دل خندیدیم. فکر کردیم رستم هم می خندد. نگاه کردیم. چشم هایش از حدقه زده بود بیرون, به ما نگاه می کرد. بد طوری هم نگاه می کرد. صدایمان را بریدیم.
ادامه داد: یارو گفت رستم! رستم دستان! اومدم کاری کنم از خجالت بری خونه ننه ت. بری یه گوشه بشینی چارقد سر کنی. مرا می گویی خون دوید به مغزم.
رستم بود که این را گفت. که خون دویده به مغزش.
یکی گفت: رستم خان! یعنی آبکی خوردی اون وسط؟ که خون دوید تو کله ت؟
گفتیم: نه احمق! عصبانی شده. عصبانی که شده خون دویده به مغزش.
گفت: خب من هم هروقت عصبانی میشم آبکی می خورم. هر وقت هم که آبکی می خورم خون میره تو کله م. توپ توپ میشم.
گفتیم: رستم, رستم خان! ولش کن. حرفت را بزن.
یارو گفت: ولی به هر حال من که آبکی می خورم خون میره تو کله م. شرط می بندم داداشمون رستم هم اون وسط یه دونه جیبی یا کتابی پر شالش داشته. شرط می بندم. زیر آفتاب رفته بالا, خون رفته تو کله ش.
رستم را می گویی, می خواست بلند شود برود طرف یارو. یارو مرد خوبی هم بود.
گفتیم: غلط کرده رستم. طرف مغز خر خورده.
یارو گفت: یه بارم کله پاچه خوردم خیلی حال داد!
رستم زیر لب گفت: عجب!
بعد گفت: دهنش رو بو کنین!
کارش درست است رستم. جهان دیده است. خیلی جا ها را دیده است که ما ندیدیم.
ما بو کردیم.
رستم گفت: خب؟
گفتیم: بهش حرجی نیست پهلوون! لب به لب خورده! خون رفته تو مغزش! شما ولش کن. حرفت رو بگو.
یارو گفت: سلامتی رستم!
ما گفتیم: نوش!
رستم برگشت. خون خونش را می خورد.
گفت: لا اله الا الله!
بعد گفت: کجا بودم؟
گفتیم: عصبانیت کرده بود پسره.
ته چای اش را بالا آورد و گفت: آره دیگه... همین طوری زل زده بود تو چشمام و بد و بیراه می گفت. به من گفت پهلوان پنبه! به رستم دستان گفت پهلوان پنبه!
خواستیم دلداری اش بدهیم, گفتیم: اوهوکی! غلط کرد. غلط کرد جوجه مردنی!
گفت: خفه!
یکی گفت: چپه!
که رستم بلند شد, ما هم به ناچار بلند شدیم, رفت سمت جوانک. تا خواستیم بگوییم ولش کن این بابا هم مغز خر خورده, ماست خور جوان را گرفته بود, کشیدش بالا, آن قدری که پاهایش تو هوا تکان می خورد.
رستم داد زد, بلند هم داد زد: من فحش میدم باباشم, شما را سن نه؟
مشتش را گره کرد که بزند, نزد.
گفت: کارت ملی ات را بده ببینم!
گفتیم: کارت شناسایی اش به چه دردت می خوره رستم؟
گفت: کار از محکم کاری عیب نمی کنه. نمی خواهم باز هم اشتباه کنم.
شما هم جای رستم بودید همین کار را می کردید. مخصوصا با این قانون های حمایت از کودکان, این دفعه اشتباه می کرد, کارش زار بود.
جوان بدبخت که بین زمین و آسمان بی کار مانده بود, دست کرد جیبش. ما شصتمان خبر دار شد.
جلدی گفتیم: رستم! رستم! تیزی رو بپا!
رستم با آن یکی دست, گرزش را برد بالا, کوبید روی میز. استکان های چای مان نیم متر پرید هوا. دو تا استکان هم دمر شد. از پاچه ی جوانک هم فکر کنیم چایی بود که چکه می کرد.
یکی در گوش راوی گفت: چایی نیست که پدر جان! چایی دستش نبود که!
راوی گفت: قبلا که چایی خورده بوده, پس فرقی نمی کنه. تازه به چکه کردن چایی مجوز میدن, به چیز دیگه نمیدن!
یارو با راوی لج کرده بود انگار, گفت: ما که گفتیم, چایی نبود!
راوی گفت: آخه تو که جای اون بودی چایی خشک پس می دادی!
یارو ساکت شد. باقی ش را گوش کنید.
رستم به جوانک گفت: جوجه ماشینی! تیزی می کشی؟
جوانک که همین طور می لرزید, خودش را جمع و جور کرد و گفت: شوخی کردم رستم. خواستم سرعت عملت رو بسنجم.
گفتیم: می خواسته بسنجه رستم. گناه نکرده که. می خواسته بسنجه.
جوانک دستش را برد در جیب دیگرش و با ترس و لرز گفت: کارت ملی م تو این یکی جیبمه.
کارت را رستم گرفت. نگاهی انداخت. چشم هایش گر گرفت و گفت: فامیلت رستم زاده س؟ یعنی تو هم پسر منی؟
گفتیم: زکی! رستم خان! مگه چند تا بچه داشتی؟
رستم گفت: فتو کپی شناسنامه, سجلی, چیزی همراته؟
با ما نبود. جواب ما را هم نداد, داشت از جوانک می پرسید. جوانک یک کاغذ از جیب پیرهنش در آورد. رستم کاغذ را خواند. قهقهه ای زد که: شهرشون با ما فرق می کنه!
جوانک من و منی کرد و گفت: ولی بابا...!
فکر کرد شاید این طوری جان سالم به در ببرد. رستم با غیظ نگاهش کرد و کاغذ را چپاند تو دهانش.
گفت: آخه زیپوری! تو کجات از تخم و ترکه ی منه؟
گفتیم: راست می گوید. کجات؟
هرچه نگاه کردیم, چیزی دستگیرمان نشد. جوانک گفت: غلط کردم! گه خوردم!
راوی هول شد و گفت: د نگو که. د نگو. مجوز نمیدن ها!
رستم گفت, به جوانک گفت: دروغ که می گویی, التماس که می کنی...
یکی گفت: سیگار هم می کشد!
گفتیم: راست می گوید. سیگار هم می کشد.
رستم را می گویی, عصبانی شد, فریادی زد که شلوار قهوه چی افتاد.
رستم داد می زد: سیگار می کشی؟ اون هم در محیط های عمومی که حتی قلیون هم ممنوعه؟
قهوه چی گفت: بخشنامه ش! ولی شما راحت باش! شیتیلِ ش رو ماه به ماه میدم که اینجا آزاد باشه!
رستم حواسش به او نبود, با ما بود. ما گفتیم: می کشید, اما می خواسته ترک کنه!
رستم پاهای جوانک را گرفت, داشت می گفت: که دیگه دیر شد... که جوان گفت: رخش هنوز هم زیر کُپُل چپش دو تا خال داره پدر؟!
رستم را می گویی, گوش هاش تیز شد.
گفت: چی گفتی؟
جوانک گفت: غلط کردم! هیچی! هیچی نگفتم!
رستم گفت: خاک بر سر بی بوته ت! گفتم چی گفتی پسرم؟
ما را می گویی, جوان را می گویی, آن سیاه مست را می گویی, همه گوش تیز کردیم. فقط قهوه چی حواسش نبود. داشت چرت می زد.
جوانک خشکش زده بود. رستم گفت: از مامانت چه خبر؟!
ما گفتیم: مامانش؟
خواستیم به رستم بگوییم "ای شیطون!" که رویمان نشد.
رستم گفت: حالش خوبه؟!
با ما نبود. با پسرش بود. همان جوان بالا, ماست خور در دست رستم, لبخند مضحکی زد و گفت: ننه رو فرستادم خونه ی سالمندان.
رستم چشم هایش را بست. باز که کرد یک کاسه ی خون بود. ادای جوانک را در آورد که: فرستادم خونه ی سالمندان!
آن وقت نه گذاشت, نه برداشت, جوان را از هم شکافت. بعد پرتش کرد بیرون. عدل افتاد داخل سطل های بازیافت شهرداری, تو سطل خرده شیشه ها.
نسناس! خرده شیشه هم داشت!
این را خود رستم گفت. بعد خندید. آرام شده بود. سرش را انداخت آمد سرجایش نشست. ما هم نشستیم.
گفتیم: بعدش چی؟ بعدش چی شد؟
گفت: همان کاری که با این جوانک کردم, با او هم کردم. اما یک فرق کوچک داشت.
گفتیم: فرقش چی بود؟
گفت: کارت شناسایی او رو نگاه نکردم.
گفتیم: حالا که جوانک مرده. نوشدارو بعد از مرگ سهراب که فایده نمی کند.
رستم به خودش آمده باشد انگار, گفت: راستی اسمش چی بود؟
قهوه چی لای چشمش را باز کرد و گفت: شهراب بود پشر جان! شهراب!
رستم کوبید روی سرش. گفت: یه پسر دیگه م رو هم کشتم.
گفتیم: مگه اسمش سهراب بود؟
گفت: اسم همه شون سهرابه!
بلند شد. ما هم به ناچار بلند شدیم. رفت لته های جوانک را از سطل زباله برداشت, آورد تو. زانو زد. جوانک را گرفت روبروش. گفت: سهراب! بابا! باز هم دیر فهمیدم.
بغضش ترکید و ناغافل های های زد زیر گریه. بدنش طوری می لرزید که ما هم می لرزیدیم. تا به خودمان بیاییم دیدیم اشک رستم, کف قهوه خانه را گرفته, آب بالا آمده, ما هم پاچه های شلوارمان را تا زدیم. رفتیم روی میزها.
گفتیم: رستم! رستم جان! ول کن بابا. ول کن قصه ات را بگو.
رستم ول کرد. گفت: قهوه چی! چایی!
قهوه چی که سوار قایق های یک نفره بود, پارو زنان آمد و چای را گذاشت روی میز رستم. گفتیم: رستم! یک قلپ آب بخور آرام شی مرد, آره پهلوون.
قهوه چی داشت پارو زنان با یک لیوان آب برمیگشت که قایقش به گل نشست چون رستم, اشک هایش را که کف قهوه خانه تبدیل به دریاچه ای شده بود, هورت کشید رستم گفت: خلاصه ش زدم سهراب, همان بچه سوسول را ناکار کردم. اون هم مثل این یکی ناخلف بود.
جوانک را انداخت زمین, بلند شد آمد سرجایش نشست. ما هم نشستیم. گفتیم: قسمتش این بوده رستم. قسمت بوده حتما پهلوون!
قهوه چی جوانک را با جارو جمع می کرد که رستم گفت: سهراب رو که دو شقه کردم, یک دفعه در آن هیر و ویر نبرد و کارزار, نمی دونم چرا با زخمی که داشت شروع کرد به استریپ تیز کردن. با خودم گفتم نکنه پسرم هم آره و اینا! کلاه خودشو برداشت. زره اش رو از تن کند. داشت تی شرتش رو هم در می آورد که چشمم افتاد به بازویش...
راوی مانده بود رستم تا کجا می خواهد پیش برود. جلوتر که می رفت از مجوز خبری نبود.
رستم می خواست باز هم گریه کند. ترسیدیم. گفتیم: جلوی خودت را بگیر مرد.
جلوی خودش را گرفت. انصافی مردانگی کرد.
گفت: خلاصه وقتی تی شرتش را در آورد, دیدم روی بازویش...
بغض امانش نمی داد. مرتب و مکرر دماغش را بالا می کشید.
- دیدم روی بازویش مهر من است. آن موقع ها که سجل نبود. آی. دی. کارت هم نبود. مثلا اگر یکی می خواست بفهمد کی پسرش است باید یارو را لخت می کرد تا ببیند مهری چیزی, به بازوی طرف بسته شده یا نه.
یکی گفت: لابد وقتی من هم بچه بودم, همسایه مون شک داشت که بابای من هست یا نیست! چون اون بنده ی خدا هم لباس مرا به زور در آورد!
گفتیم: شک داشته! حتما شکش هم برطرف شده!
گفت: نه بابا! بیچاره تا مدت ها شک داشت! چون هر روز می اومد تا مطمئن شود که بابای من نبوده!
رستم سرفه ای کرد. ما یک چشمک زدیم به او, او یک چشمک زد به ما. بعد همه با هم خندیدیم.
گفتیم: بعدش چی؟ بعدش چی شد؟
رستم گفت: سربرگرداندم دیدم کامیون شرکت نوشابه سازی "نوشدارو" ترمز کرده, دو نفر با یک بسته بطری به سمت ما می دوند. گفتم شما اینجا چی کار می کنید؟ گفتند ما اسپانسر شاهنامه ایم. طبق قرارداد هرجا بخواهیم می توانیم وارد شویم. گفتم زکی!
گفتیم: زرشک!
رستم گفت: راستی این طرف ها نوشدارو پیدا میشه؟
قهوه چی از پشت یخچال گفت: هم نوشدارو هم پپشی! بیارم برات؟ جیگرت حال بیاد داداش؟!
رستم گفت: مصبش رو شکر! اصالت برای کسی باقی نمونده! نوشدارو رو هم کردند تو شیشه!
ما هم گفتیم: نمونده پدر جان! اصالت نمونده.
آن وقت گفت: برا خودم نمی خواستم, برای سهرابم می خوام.
قهوه چی گفت: اون رو که ژارو ژدم رفت! ولش کن پهلوون! چایی ت رو بخور, شرد شد!
رستم چایی را هورت کشید. بعد سرش را انداخت پایین. انگار اصلا حرف نزده باشد.
ما هاج و واج مانده بودیم. گفتیم: بعدش چطور؟ بعدش چطور شد؟!
رستم گفت: آبش رو کشیدن چلو شد!
و پوزخندی به ما زد.
پوریا عالمی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در این شهر, صدای پای مردمیست که هم چنان که تو را می بوسند, طناب دار تو را می بافند...
مردمی که صادقانه دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند...
در این شهر, هرچه تنهاتر باشی, پیروزتری...
January آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
17 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
لوتی, رستم, شاهنامه خوانی, طنز


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا