ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 117
  1. #1
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320

    اشعار برگزيده استاد رحيم معيني كرمانشاهي


    صبر خدا

    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم .
    همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
    جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    كه در همسايه صدها گرسنه
    چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
    نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
    زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    نه طاعت ميپذيرفتم
    نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
    پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
    هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
    سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
    تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
    گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    اگر من جاي او بودم
    كه ميديدم مشوش عارف و عامي
    ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
    بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
    در اين دنياي پر افسانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد !
    چرا من جاي او باشم
    همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
    تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
    وگرنه من بجاي او چو بودم
    يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم
    عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
    ویرایش توسط Heliya : 21st January 2012 در ساعت 04:18 PM


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  2. #2
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
    ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي
    گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد
    سالك بي خبر خفته به راهي گاهي
    قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
    به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي
    هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق
    آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي
    روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
    او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي
    عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب
    بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي
    اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم
    در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي
    زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي
    جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي
    دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
    بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهي


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  3. #3
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    گرد باد


    چه گويم ، چها ديده ام سالها
    اسيرانه ناليده ام سالها
    كلامي پسند دلم اي دريغ
    نه گفتم نه بشنيدهام سالها
    من آن شمع خود سوز زندانيم
    كه دزدانه تابيده ام سالها
    چو ابر پريشان در كوهسار
    چه بيهوده باريده ام سالها
    در اين بو ستان در خور آتش است
    گياهي كه من چيده ام سالها
    ز بي مقصدي چون يكي گردباد
    به هر سوي گرديده ام سالها
    زلبها ي من خنده هرگز مجوي
    من اين سفره بر چيده ام سالها


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  4. #4
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    گمگشته


    بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم
    همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم
    شب وروزم بسوز وساز بي امان طي شد
    گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم
    خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي
    برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم
    مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها
    غم بي همزباني را براي كوهكن گويم
    بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم
    نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم
    از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد
    كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم
    تو مي آيي ببالينم ، ولي آندم كه در خاكم
    خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  5. #5
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    برگ آزادي


    من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
    منكه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا
    منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
    خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا
    منكه با چشم حقارت عالمي را بنگرم
    سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا
    خامه ي قدرت بنامم برگ آزادي نوشت
    اي اسيران زين گرامي تر، چه تقديري مرا
    نام من در زمره ي اين نامداران گو مباش
    بر سر امواج سرگردان ، چه تصويري مرا
    نش‍‍‍‍‍عيه جاويد من از باده ي شوريدگيست
    بهتر از اين مست خواهي ، با چه تخديري مرا
    من بدين ويراني دل بسته ام اميد ها
    عشق آباد ابد بادا ، چه تعميري مرا


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  6. #6
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    سوز وساز



    ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
    ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد
    مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم
    در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد
    من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
    در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد
    خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم
    در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد
    يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
    بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد
    موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد
    يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد
    بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
    خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  7. #7
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    نقش رويا


    اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا
    با همه نادان نوازيهات دانايي چرا
    سنگدل تر مي شوي با مردم آشفته بخت
    مست دل بشكسته را بشكسته مينايي چرا
    حال كاين دمسردي از تو نامرادان را نصيب
    كامرانيها چو بيني گرم وگيرايي چرا
    چون غمي را پروري با صد غرور آيي برقص
    چون نشاطي آوري با نقش رويايي چرا
    با توام اشك تسكين بخش خاطر شوي من
    گاه نور و گه نقاب چشم بينايي چرا
    من ندانستم چه طرح ورنگ ونقشي داشتي
    يك شب اي شادي بخواب من نمي آيي چرا
    حافظ اكنون پيش رويم يك سخن دارد بدل
    كاي زمان ، صياد مرغان خوش آوايي چرا
    سينه مالا مال دردش را كسي مرهم نبود
    اي كس ما بي كسان غافل ز غمهايي چرا
    در غبار خدعه ها چشمي چو آيد نقش بين
    اي سكوت صبر ها خار نظر خايي چرا
    كلبه خاموشم بتاب اي قرص ماه خوش خرام
    پا بپاي اخترم پوشيده سيمايي چرا
    جرعه اي ما را علاج اي ساقي آشفته مو
    فارغ از لب تشنگان نوشيده صهبايي چرا
    شمع بزم گرم ياران سالها بودم ولي
    از من اكنون كس نمي پرسد كه تنهايي چرا
    اي كه بر من از تو رفت اين رنجهاي بي لگام
    اينزمان در سايه ديوار حاشايي چرا
    اي رفيق روز شادي ، حال غمگينان بپرس
    گشته ام ويران ويران ، غافل از مايي چرا
    ویرایش توسط arash shivatir : 26th July 2008 در ساعت 07:59 PM


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  8. #8
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    تهي



    من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را
    دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را
    شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست
    در دهان بايد بسوزانم زبان خويش را
    رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود
    از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را
    هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر
    واي من كازرده سازم ميهمان خويش را
    هر گلي افتد ز شاخي من بخاك افتم ز رنج
    با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را
    چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد
    با پر خود هم نبستم سايبان خويش را
    داغم از دشمن بدل افزون ولي ماندم تهي
    روز سختي كازمودم دوستان خويش را
    هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر
    امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را
    ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان
    تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را
    هيچ سيمايي بچشمم راستين نقشي نداشت
    پوچ ديدم چون حبابي آرمان خويش را
    چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش
    تا زنم آتش زمين وآسمان خويش را
    جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد
    زآنكه گم كردم از اول كاروان خويش را


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  9. #9
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    آب آبرو



    گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا
    در مقام صبر اينهم امتحاني شد مرا
    عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو
    صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا
    طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين
    سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا
    هر زمان ثابت شدم در سير اين صحراي كور
    ريگ غلطاني دراي كارواني شد مرا
    تا گلي از روزن طاق قفس بويم ز باغ
    پله پله رنج ومحنت نردباني شد مرا
    در صف اين گله بودم از تواضع بره اي
    هر كه در دست آمدش چوبي شباني شد مرا
    ايكه مي جويي مكان وحال و روزم را بناز
    كوچه هر خانه بر دوشي نشاني شد مرا
    روزگارا من حريفم هرچه پا پيچم شوي
    غيرت از قيد وارستن تواني شد مرا
    من بآب آبرو سبزم، بباران گو مبار
    هر سراي دوستانم ، بوستاني شد مرا
    ايكه خود غرق سلاح جوري و ما بي سلاح
    هر دعاي نيمه شب تير وكماني شد مرا
    در من از خورشيد سوزان قيامت باك نيست
    بال عنقاي كرامت سايباني شد مرا


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  10. #10
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    خسته


    آن تويي زنده ز شبگردي و مي نوشيها
    وين منم مرده در آغوش فراموشيها
    آن تويي گوش بتحسينگر عشاق جمال
    وين منم چشم بدروازه ي خاموشيها
    آن تويي ساخته از نقش دلاويز وجود
    وين منم سوخته در آتش مدهوشيها
    آن تويي چهره بر افروخته از رنگ وهوس
    وين منم پرده نگهدار خطا پوشيها
    آن تويي گرم زبانبازي بيگانه فريب
    وين منم دوست زكف داده زكم جوشيها
    آن تويي خفته بصد ناز بر اين تخت روان
    وين منم خسته صد درد ز پر كوشيها
    آن تويي پاي به هر چشم وقدم بوست خلق
    وين منم خم شده از رنج قلمدوشيها
    تا ترا خاطر جمعي است غنيمت مي عشق
    كه نداري خبر از محنت مغشوشيها
    پاك لوحي چو بر اين خلق خوش آيند نبود
    به كجا نقش زنم اينهمه مخدوشيها


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 117

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •