|
قسمت یازدهم داستان برادران حقیقت
ديويد با صداي بلند فرياد زد : برايان...
ديويد و پيتر با هم گريه مي كردند كه جان آمد و دو نفر را از روي خاك بلند كرد كه در همين موقع پيرزني از داخل كلبه بيرون آمد و گفت : شما؟
ديويد گفت : ما يكي از دوستان برايان هستيم ، شما همسر ايشون يعني تري هستيد
- بله ، شما من رو از كجا مي شناسين؟
- برايان براي من از شما زياد گفته
در همين موقع چشم تري به پيتر افتاد و گفت: پيتر تويي؟
پيتر با حركت سر علامت مثبت داد...
تري به ديويد نگاه مي كرد و پس از چندي گفت : چهره ي شما براي من خيلي آشناست.
ديويد هم در جواب گفت :شما...شما...شما همان...
- بله درست است تو همان فردي هستي كه در راه بين آلاوا و سوماترا به كلبه ي من آمدي
- شما آنجا چه مي كرديد؟
- من در آن كلبه كارگري يك جنگجوي آلاوايي مي كردم تا مگر پولي بدست
بياورم تا بتوانم خرج مداواي برايان را بدهم
- براي چي شما كارگري يك جنگجوي آلاوايي را بكنيد ؟؟
- براي اينكه پول را به او بدهم تا ديگر راه زيادي را براي رفتن به پايتخت صرف نكنم
ديويد گفت: واي
تري هم در جواب گفت: من از شما نپرسيدم به كجا مي رويد چون ديدم پول زيادي به همراه خود داريد گفتم شايد لازمتان است حالا مي پرسم كجا مي خواستيد برويد؟
- من مي خواستم به پايتخت بروم
دو نفر با هم به گريه افتادند
خب چرا ازمن سؤال نكرديد به كجا مي روم ؟ تامن به شما آن پول را مي دادم و برايان زنده مي ماند در اين حال جان به ديويد گفت : حالا كه اين اتفاق افتاده بايد گروهي از مردم را جمع كنيم تا براي
.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
باز باران بی ترانه گریه های بی بهانه میخورد بر سقف قلبم باورت شاید نباشد خسته است این قلب تنگم
|