شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 7th August 2008   #11

taranom

کاربر سایت

 taranom آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: تو قلب .....
نوشته ها: 3,813
تشکر از دیگران: 3,286
تشکر شده 3,394 بار در 2,131 پست

حالت
Banhappy

 

قسمت یازدهم داستان برادران حقیقت


ديويد با صداي بلند فرياد زد : برايان...

ديويد و پيتر با هم گريه مي كردند كه جان آمد و دو نفر را از روي خاك بلند كرد كه در همين موقع پيرزني از داخل كلبه بيرون آمد و گفت : شما؟

ديويد گفت : ما يكي از دوستان برايان هستيم ، شما همسر ايشون يعني تري هستيد

- بله ، شما من رو از كجا مي شناسين؟

- برايان براي من از شما زياد گفته

در همين موقع چشم تري به پيتر افتاد و گفت: پيتر تويي؟

پيتر با حركت سر علامت مثبت داد...

تري به ديويد نگاه مي كرد و پس از چندي گفت : چهره ي شما براي من خيلي آشناست.

ديويد هم در جواب گفت :شما...شما...شما همان...

- بله درست است تو همان فردي هستي كه در راه بين آلاوا و سوماترا به كلبه ي من آمدي

- شما آنجا چه مي كرديد؟

- من در آن كلبه كارگري يك جنگجوي آلاوايي مي كردم تا مگر پولي بدست

بياورم تا بتوانم خرج مداواي برايان را بدهم

- براي چي شما كارگري يك جنگجوي آلاوايي را بكنيد ؟؟

- براي اينكه پول را به او بدهم تا ديگر راه زيادي را براي رفتن به پايتخت صرف نكنم

ديويد گفت: واي

تري هم در جواب گفت: من از شما نپرسيدم به كجا مي رويد چون ديدم پول زيادي به همراه خود داريد گفتم شايد لازمتان است حالا مي پرسم كجا مي خواستيد برويد؟

- من مي خواستم به پايتخت بروم

دو نفر با هم به گريه افتادند

خب چرا ازمن سؤال نكرديد به كجا مي روم ؟ تامن به شما آن پول را مي دادم و برايان زنده مي ماند در اين حال جان به ديويد گفت : حالا كه اين اتفاق افتاده بايد گروهي از مردم را جمع كنيم تا براي

.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز باران بی ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
taranom آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 7th August 2008   #12

taranom

کاربر سایت

 taranom آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: تو قلب .....
نوشته ها: 3,813
تشکر از دیگران: 3,286
تشکر شده 3,394 بار در 2,131 پست

حالت
Banhappy

 

قسمت دوازدهم داستان برادران حقیقت..


ديويد گفت:براي چه كاري مردم دهكده را دور هم جمع كنيم؟

جان در جواب او گفت: بايد با آن ها صحبت كنيم

در همين بين تري حرف آنان را قطع كرد و گفت: مردم دهكده الان در حال در گيري باهم هستند

ديويد گفت:درگيري؟!؟!

همه به هم نگاهي كردند و پس از چندي تري ادامه داد :ريش سفيد براي پيدا كردن برايان به اينجا آمد و از كدخدا يونگ درخواست كرد كه آدرس برايان را به او بدهد اما به علت اينكه كدخدا نمي دانست برايان كجاست جوابي به ريش سفيد نداد در همين حال با حركت سر ريش سفيد سربازي در جلوي تمام اهالي دهكده شمشيرش را درآورد و سر كدخدا را از بدنش جدا كرد...

جان با حالت تأسف گفت: واقعا بي رحم است ، ما بايد جلوي او را بگيريم

ديويد از تري پرسيد: پس الان چه كسي در اينجا به عنوان كدخدا است

تري گفت: ريش سفيد آلاوا يك نفري را فرستاده كه در اينجا قحطي كامل بوجود آورده است...

ديويد گفت: يعني چي؟

- يعني اينكه نه مي گذارد كسي به اينجا چيزي وارد كند و نه خارج واگر كسي كاري براي سير كردن مردم انجام دهد منجر به مرگ آن فرد مي شود

- پس الان مردم چه مي خورند؟

- بچه ها را دزديده و گوشت آنها را مي خورند وكساني كه نمي خواهند به چنين

چيزهايي لب بزنند تلف مي شوند

- شما چه مي خوريد؟

تري دوباره گريه كرد و گفت : برايان آنقدر براي من ذخيره گذاشته كه بتوانم زندگي خود را ادامه دهم

- جان در اين ميان گفت: ما مي رويم تا بتوانيم با كدخدا صحبت كنيم

- تري گفت : هيچ كس نمي تواند به ديدار او برود مگر اينكه از سران آلاوا ، يا اينكه داراي مجوز ريش سفيد باشد حالا شما نه مجوز داريد و نه اينكه از سران آلاوا هستيد پس چگونه مي خواهيد با او صحبت كنيد؟

جان گفت من فرمانده ي كل قواي آلاوا هستم و الان از دست بي رحمي هاي پدرم فرار كرده و به اينجا آمده ام و مجوز را هم در اختيار دارم

ديويد گفت: پس برويم

همه به سمت محل سكونت كدخداي جديد رفتند

بالاخره به آنجا رسيده و پس از نشان دادن مجوز فقط به جان براي وارد شدن اجازه دادند

جان راهي شد ،پيترواستيپ به همراه ديويد بيرون ماندند

جان جلوي درب محل سكونت كدخدا ايستاد فردي درب را باز كرد، تا اينكه جان كدخدا را ديد چشم هايش گرد شد و

.

.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز باران بی ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
taranom آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 7th August 2008   #13

taranom

کاربر سایت

 taranom آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: تو قلب .....
نوشته ها: 3,813
تشکر از دیگران: 3,286
تشکر شده 3,394 بار در 2,131 پست

حالت
Banhappy

 

قسمت سیزدهم داستان برادران حقیقت...


بر روي زمين افتاد ...

كدخدا دستور داد كه جان را ببرند و به بيرون بي اندازند

پيتر و استيپ به همراه ديويد كه مرتبا روبه روي آنها قدم مي زد نشسته بودند كه جان را آوردند، انگار شكه شده و كاملا سيخ بود

ديويد چند بار به صورت او ضربه زد تا اينكه جان كمي به حالت عادي خود برگشت و استيپ پرسيد : چه شد؟؟؟

جان هم در جواب گفت :"ريو"

استيپ هم بلند گفت: ريو؟

ديويد جوياي مسأله شد و استيپ پاسخ داد: او همان دوست صميمي جان بود كه درسانحه ي خانه ي او چهره ي جان سوخت

ديويد كه تازه از ماجرا باخبر شده بود دكتر نويل را با خبر كرده و او را پيش جان آورد و پس ار مدتي معاينه جان را تا حدي مداوا كرد

جان همراه با سه نفر ديگر يعني ديويد،استيپ و پيتر به سمت خانه ي برايان رفتند و ماجرا را با تري در ميان گذاشتند و استيپ فكري به ذهنش رسيد كه مردم سوماترا را همراه با مردم پارتا جمع كرده و در خانه اي در يك دهكده ي ديگر مخفيانه صحبت هايي بشود

ديويد پرسيد مثلا چه صحبت هايي؟

استيپ در جواب او گفت: شما براي من اين كار را انجام دهيد بقيه با من .

جان هم كه از منظور استيپ با خبر شده بود اين را تأييد كرد ....



فرداي همان روز...



مردم در خانه اي داخل دهكده ي پارتا جمع شدند و زمزمه هاي مردم به پايان نمي رسيد كه در همين لحظه استيپ از ميان جمعيت برخاست و پس از آرام ساختن محفل شروع به سخن گفتن كرد:



" با عرض سلام و خسته نباشيد.

ما شما را در اين محفل جمع كرده ايم كه در باره ي موضوعي

با شما صحبت كنيم

شما اين را قبول داريد كه دهكده ي آلاوا ظالم ترين دهكده و البته

صنعتي ترين دهكده ي اين كشور است و بايد اسم آن را يك شهر

گذاشت

مردم بدون استثنا اين را قبول كردند

استيپ ادامه داد

" يك چيز ديگر را هم بايد من بگويم كه من و برادرانم جان و پيتر

پسران ريش سفيد هستيم

تا اين جمله را گفت مردم همه شروع به صحبت كردند

اما استيپ ادامه داد :

" خب آيا حاضريد اعتراضي عليه اين قدرت ظالم بكنيم؟؟

يكي ازافراد برخاست و گفت: چطور به پدر خود خيانت مي كنيد؟

استيپ هم پاسخ داد: به اندازه ي كافي او به ما خيانت كرده حالا نوبت ما شده است

با گفتن اين جمله ذهنيت هايي كه در مورد اين سه برادر بود حذف شد و ذهنيت هاي مثبت جاي آن را گرفت.

همه ي مردم با اين عمل موافق بودند

استيپ هم حرف هاي خود را پايان داده و قرار را براي دو روز بعد گذاشت

.................................................. ..........................................

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز باران بی ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
taranom آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 7th August 2008   #14

taranom

کاربر سایت

 taranom آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: تو قلب .....
نوشته ها: 3,813
تشکر از دیگران: 3,286
تشکر شده 3,394 بار در 2,131 پست

حالت
Banhappy

 

قسمت چهاردهم داستان برادران حقیقت...


دو روز بعد ...
مردم همگي در خانه جمع شده بودند و زمزمه ي جنگ ميان همه پيچيده بود ...
اين دفعه 3 نفري از جا برخاستند و روي 3 ميزي كه آن سمت قرار داشت نشستند.
ابتدا جان شروع به صحبت كردن كرد.


- فكر كنم همه مي دانيد كه قرار است چه بكنيم...


- همگي پاسخ مثبت دادند...


بدون مقدمه گفت : چه كساني ما را ياري مي كند؟؟؟
پس از اين سؤال يك نفر از جا برخاست و گفت: آيا سلاح جنگي داريد؟اسب چي؟
در اين لحظه استيپ دستي به ريش هاي مشكي رنگ خود كشيد و گفت: هيچ چيزي نداريم
.

.

دوباره مجلس به هم ريخت همه با هم صحبت مي كردند
اما پس از چند بار تكرار كردن ساكت باشيد از سوي استيپ مجلس فرو كشيد دوباره جان شروع به صحبت كردن كرد در اين حين استيپ به طرف پيتر نگاهي انداخت و صورت پر از اشك او را ديد...
با حركات دست به او گفت چه شده؟ او هم در جواب با بالا و پايين آوردن دست خود گفت:
مي ترسم...
استيپ در جواب او گفت: ما مي بريم...
.

.

جان در ميان صحبت هاي خود مي گفت بايد سلاح درست كنيم اما از كجا؟
هر فردي يك نظري مي داد اما با حرف خود جان همه موافق بودند او مي گفت: بايد از پايتخت سلاح ها را بياوريم...
استيپ گفت : بله درست است اما به اين راحتي ها هم به ما اسلحه نمي دهند...
جان گفت: اون بامن
استيپ در ادامه با صداي بلند گفت : اما بايد از آلاوا بگذريم ، اين خيلي خطرناكه... جان دوباره همان پاسخ را داد.
جلسه به پايان رسيد و جان خود را براي فرداي آن روز آماده ي رفتن كرد...
.

.

.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز باران بی ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
taranom آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 7th August 2008   #15

taranom

کاربر سایت

 taranom آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: تو قلب .....
نوشته ها: 3,813
تشکر از دیگران: 3,286
تشکر شده 3,394 بار در 2,131 پست

حالت
Banhappy

 

قسمت پانزدهم داستان برادران حقیقت...


جان با خداحافظي از دوستان و اهالي دو دهكده به راه افتاد. در همين حين داشت از پارتا دور مي شد و به سوماترا نزيك تر ... در همين حال اسب حالت ديگري داشت دوست داشت بايستد

جان از اين مسأله ناراحت بود اما فهميد كه اين بي دليل نيست...

به دور و بر خود نگاهي انداخت و متوجه يك جايي شد...

بله اونجا قبر برايان است.

تري در حال آب پاشي كرد بود

جان بدون نشان دادن خود به او به راهش ادامه داد

ديگر نه اثري از سوماترا بود و نه از پارتا بيابان خالي بود فقط مي شد چند تا بوته ي خار ببيني و خورشيدي كه در حال غروب كردن است و رخ قرمز مايل به نارنجي خود را نمايان مي كند ... شب شده بود اما جان با نور برج هاي نگهباني آلاوا دور و بر خود را مي توانست ببيند . با سرعت به راه خود ادامه داد كه ناگهان...

.

.

.

.

پيتر و استيپ به همراه اهالي سوماترا به سمت دهكده ي خودشان به راه افتادند

پچ پچ هاي ترس ميان مرد هاي سوماترا مي پيچيد. صداي جيرجيرك ها قطع نمي شد تا زماني كه به ابتداي دهكده رسيدند چراغ كلبه ي تري مثل هميشه روشن بود ... در همين حال استيپ و پيتر كه از همه جلو تر بودند با هم ايستادند و اين باعث شد صد و اندي مرد پشت سر آنها بايستند. فردي به نام اندرسون كه از اهالي روستا بود بلند گفت :

استيپ ، مي خواهي تا پهلوي تري برويم ؟؟؟

استيپ جواب او را نداد اما مسير خود را به سمت كلبه ي تري عوض كرد همه به دنبال او راه افتاده بودند.

به كلبه رسيدند و جريان را با تري در ميان گذاشتند ...

پس از مدتي همه به خانه ها رفتند و قرار شد كه ساعت 7 صبح تمام اهالي دهكده به كلبه ي تري بروند و منتظر جان بمانند .

.

.

.

.

.

ساعت 7 شده بود... يكي يكي آقايان دهكده به كلبه مي آمدند. تا اينكه ساعت 30/7 شد

همه آنجا حاضر بودند ... اما خبري از جان نبود ... ساعت 9 شد ، هنوز جان نيامده بود اما از دوردست اسبي متفاوت با اسب جان ديده مي شد كه هرچه نزديك تر مي آمد مردم او را بيشتر مي شناختند... بله او سربازي آلاوايي بود كه خبر آورده بود ....



"اين پيامي است از جناب رئيس ريش سفيد و پادشاه آلاوا"



.................................................. ............................

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز باران بی ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
taranom آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا