شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 25th August 2008   #1

 صلاح الدین احمد لواسانی آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: IRAN - TEHRAN
نوشته ها: 26
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 35 بار در 15 پست

 

می بینمت که تماشا نشسته ای مرا رمانی از صلاح الدین احمد لواسانی - هندی

سلام دوستان.
اکنون پنج سال از نگارش رمان میبینمت که تماشا نشسته ای مرا می گذرد. این رمان بعنوان اولین رمان نوشته شده بصورت آن لاین در اینترنت تجربه بزرگی برای من بود. به خوبی می دانستم . قضاوت در مورد آن در زمان نگارش زود است . به همین خاطر صبر نمودم.
بیاد دارم . شبی در منزل جناب آقای گلدماین سفیر سابق سوئیس در ایران . به اتفاق آقایان محمود دولت آبادی ، محمد رضا بایرامی ، ...... و خانم شهلا لاهیجی دعوت داشتم. در گپ و گفت های قبل از شام با استاد دولت آبادی سرگرم گفتگو بودیم که نیت خود مبنی بر نوشتن یک رمان بصورت آن لاین در اینترنت در میان گذشتم. . ایشان کمی فکر کردند. و گفتند کار بسیار مشکلی است. قریب به غیر ممکن. و اضافه کردند. من که هیچوقت حاضر به انجام چنین کاری نخواهمشد و از مشکلات کار کمی گفتند. در این زمان با اعلام میزبان ناچار به سر میز شام رفتیم و حرفها نیمه کاره ماند. من پس از آن جلسه برای انجام کارهایم به هند رفتم و سه سال باز نگشتم . در بمبئی بودم که بر اثر ماجراییمجددا یاد این تصمیم افتادم . از آنجا که فرصت مناسب بود و امکان نوشتن در ساعات متوالی مهیا. مصمم شدم که نوشتن رمان را آغاز کنم.
برای نوشتن بصورت آن لاین. فاروم ایرانگلیک رو انتخاب کردم. که بعد فاروم های ضیافت. گفتمان ، غروب ، بدهی نیز به آن پیوست. اما بنا به دلایلی کاملا شخصی در میانه های راه به مشکل خوردم. ...... در فصل ششم ناگهان نوشتنم قطع گردید ظرف مدت سه ماه هرچه کردم . حتی یک کلمه نتوانستم بنویسم. تازه به یاد حرفهای آقای دولت آبادی افتادم.
باید کاری می کردم. چون حدود دوهزار جوان ایرانی ، دختر و پسر ، با من همراه شده و فصل بفصل رمان پیش می آمدند. .... انها فشار بسیار طاقت فرسایی را برای ادامه کار بر من وارد می کردند. آنها از این تجربه که می توانند یک داستان را در حالیکه هنوز خود نویسنده هم نمی داند فصل بعدی آن چگونه آغاز خواهد شد. بخوانند. بسیار هیجانزده بودند . و این در حالی بود که داستان دارای فضایی بشدت تعلیقی بود. و این باعث بیشتر هیجانی شدن وضعیت می شد.
در همین اوان یکی از دوستانم که کارگردان و تهیه کننده فیلم در هند است . با توجه به اینکه در جریان ماجرا قرار گرفته بود . پیشنهاد کرد تغییر مکان بدم. و گفت . حاضر است خانه خود در پونا که شهر ی ییلاقی نزدیک بمبئی است و تعداد زیادی دانشجوی ایرانی (حدود 9000 نفر ) در آن شهر مشغول تحصیل هستند در اختیار من قرارددهد. من پیشنهاد او مبنی بر اقامت در خانه اش را بنا بدلایلی نپذیرفتم . اما تصمیم به اقامت در پونا گرفتم. پس به آنجا رفته و آپارتمان کوچک اما بسیار خوش منظره ای مشرف به یک تپه زیبا رو اجاره کردم. بعد بلافاصله تعدادی از بچه های ایرانی رو پیدا کردم. با کمک اونها بسرعت در اون شهر جا افتادم. اندکی بعد بود که خوشبختانه نوشتن را از سر گرفتم. و البته دوباره از اول شروع کردم. چند باری در مسیر نوشتن وقفه هایی بوجود آمد . اما بالاخره در سال روز تولدم. 13 مهر ا384 کار نوشتن رمان به پایان رسید.

اکنون نزدیک به 5 سال از آغاز و پایان نوشته شدن آن می گذرد. خوشبختانه راحت تر می توان به بررسی کارکرد این رمان آن لاین . اکنون بر اساس آمار گرد آوری شده بیش از یک میلیونکار بر اینترنت این رمان را خوانده اند. در حالیکه اگر قرار بود بصورت کتاب {اپ شود شاید در خوشبینانه ترین وضعیت. حداکثر 20 تا 30 هزار نسخه از آن بفروش میرسیذ .
و شاید مانند بسیار ی دیگر از آثار ادبی کشور پشت ویترین های کتاب فروشی ها خاک می خورد . اما با استفاده از اینترنت. اکنون تمامی عرضه کنندگان کتاب الکترونیکی رایگان.، تقریبا تمام فاروم های مهم فارسی زبان، تمامی گروه های بزرگ یاهو ، اکثر سایت های ادبی فارسی و بسیاری از وبلاگ های شخصی اقدام به چاپ آن نموده اند.
مجله ایرانیان مقیم امارات با اجازه من بصورت پاورقی آن و انتشارات ارزونی در پونا آن را چاپ نموده و به علاقمندان عرضه نمودند.
واین از هر جایزه مالی برای من با ارزش تر و شیرین تر بود.
هنگام جستجوی فاروم هایی که اقدام به انتشار این اثر نمودم. به گلستان تاک رسیدم. ظاهرا دوستی در سال 86این رمان را با نام دیگر در تالار ادبیات استارت نموده . اما بعد از فصل یک ادامه نداده است. بنابراین تصمیم گرفتم. نسخه کامل رمان را برایتان در این تاپیک استارت نمایم. امیدوارم شما نیز آن را بپسندید. . از شما خواهش می کنم. دوستان دیگر خود را بهخواندن آن دعوت کنید.
با سپاس و درود بیکرا بر همه فرزندان ایران کهن
صلاح الدین احمد لواسانی- هندی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


این نشانی رادیوی شخصی من هست. سری بزنید و نظر بدبد.


اگر دوست دارید با من همکاری کنید.




[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
صلاح الدین احمد لواسانی آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
صلاح الدین احمد لواسانی ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 25th August 2008   #2

 صلاح الدین احمد لواسانی آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: IRAN - TEHRAN
نوشته ها: 26
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 35 بار در 15 پست

 

فصل اول - اسير شديم و رفت

ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد . بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي , كار تزيين خونه و تدارك تولد به پايان رسيد . درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه تولدش بود گفتم : من ميرم خونه . يه دوش مي گيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .
ا مير با ا صرار مي گفت : تو خسته اي ......... خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست .
من بهانه آوردم و بالاخره قا نعش كردم كه بايد برم و برگردم .
راستش ، اصل داستان مسئله ، كادويي بود كه بايد براش مي گرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من توي اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم
چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم ، سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست اش رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونها حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي ، به بي كله معروف بودم ، جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم .
راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود كه خودم ماشين داشتم و رانندگي ميكردم يعني از پونزده سالگي ، البته بدون گواهينامه .
وقتي رسيدم . مهمونها اومده بودند . من بعنوان مسئول موزيك دير كرده بودم .
نميدونم چه مرگم شده بود . در حاليكه بيداد ميكرد ، من احساس گرماي شديدي ميكردم . از در كه وارد شدم ، همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوش آمد گفتن . راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .
من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد . حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني من رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه من رو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم : من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام .
سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دستم . منم لا جرعه سر كشيدم . بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن .
همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب . اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك و با استفاده از تشنگي شديد من ، اون شب مقداري ودكا به خورد ما دادن .
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .
چند تا كاست تاپ از مجموعه non stop ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرد.
داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك آروم بزارم كه منوچهر دوست امير به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته تو بايد شنيده باشي ، يكيش مال ستار و دومي رو ابي خونده ، اگه ميشه اين دوتارو بزار.
راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي ؟!!!!!!! پس چرا بدست من نرسيده بود ؟!!!!!!!! بدون اينكه خود مو از تنگ و تا بندازم ، گفتم : آره ، آره ....... دارم بزار........ ببينم .
كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال خودته ِ ....... من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم . تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن . هر چي چشم انداختم ف ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم . نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته ، سرش رو پايين انداخته و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه . به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي ......
سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ، درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد .... ستار مي خوند
آه اي رفيق
آه اي رفيق
نان گرم سفره ام را
باتو قسمت كردم اي دوست
هرچه بود از من گرفتي
غير آه سردم اي دوست
آه اي رفيق
آه اي رفيق
من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و مي رقصيدم ، اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده . من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم . اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود ، مستقيم تو چشمام نگاه كرد و گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم اما ........ دستم رو آرام روي لباش گذاشتم و دوباره بغلش كردم . در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد .
نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه
نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه
شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره
هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...
منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته


بله اسير شديم و رفت ..........
اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو مي زد .
ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و مي رقصيدند . جيغ و داد مي كرد ند اما ............... ديگه نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي مي فهمند كه عاشق شدن . تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله .........
بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده باهام كاري نداشتن . اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نمي تونن اونهارو از هم جدا كنن .
دستاش تو دستم بود ، داغ ، داغ.......... اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود .
واقعا" عجب چيزي اين عشق ........
يه نگاه و اين همه حرارت . اين همه شور ، اين همه عشق ....
داشتم ميسوختم ....... كه نازنين به دادم رسيد و گفت : مي خواي بريم توي حياط .
حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مرده اش بودم ، و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون مي زد . اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم بيرون رفتيم . برف كل سطح باغچه ها و سنگ چين كف حياط رو پوشونده بود . با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرده ، اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم . روي تاپ فلزي ِ كنار حياط ، زير آلاچيق قشنگي كه دايي خودش درست كرده بود ، نشستيم و همديگر رو بغل كرديم . در حاليكه سر نارنين روي شونه ام بود ، قطره ات اشگش ، رو گونهء من نشست . سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه مي كني ؟
بغضش تركيد و گفت : ميدوني چند وقته تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدته ِ ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي ، كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ِِ ؟ و ميخواد در كنار تو زندگي كنه و بميره ؟........ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار .....................
براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو ، روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، دوباره اشكاش پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و ساعتها بيرون ، توي حياط خانه ، بدون اينكه احساس سرما بكنيم . با هم گفتيم و...... گفتيم و...... گفتيم . تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده . به همين دليل برگشتيم داخل ، هيچ كس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد .
هيچ كس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .
هيچ كس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .
اونشب فقط من ، نازنين و خدا مي دونستيم چه برما گذشت .
و فقط خدا مي دونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


این نشانی رادیوی شخصی من هست. سری بزنید و نظر بدبد.


اگر دوست دارید با من همکاری کنید.




[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
صلاح الدین احمد لواسانی آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 26th August 2008   #3

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

خيلي قشنگ بود مخصوصا اونجا كه ابي ميگه نازي ناز كن.......

من كه بي صبرانه منتظر ادامشم.......

مرسي.......

:gol:

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 27th August 2008   #4

 صلاح الدین احمد لواسانی آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: IRAN - TEHRAN
نوشته ها: 26
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 35 بار در 15 پست

 

فصل دوم - گيج

خدايا چه كنم ؟.... بايد رفت .....اما كو پاي رفتن ؟….. كجا مي شه رفت ، بدون دل ؟....... چگونه ؟ ..….. اون هم بدون دلدار؟
چشمان نازنين التماس مي كرد...... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر مي كرد .........
قلبم تو سينه فشار مي اورد . كه بمان ..... نرو ....... پاهام توان حركت را نداشتن ........ اما بايد مي رفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود . امير گفت كجا مي خواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است و تعطيل
پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي .........
ا نگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . وا رفتم ، برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يك مرتبه خاموش شد . چه بايد مي كردم . بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم .
سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو روي فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم . اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهم رو دور كردم . در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون ، سرازير ميشدم به طرف پايين . بسمت خيابون پهلوي پيچيدم و سپس وارد اتوبان شاهنشاهي شدم . ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم . اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز، ماشين ، پنجاه ، شصت متر رو زمين سر
مي خورد . در سكوت كامل و آرام رانندگي مي كردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا" از من بعيد بود .
تو فكر بودم و اصلا توجهي به محيط اطراف نداشتم . وقتي به خودم اومدم ، ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از
شش صبح گذشته بود . وارد خونه كه شدم . ديدم پدرم روبروم واساده ِ ....... داشت آماده مي شد بره كله پاچه بگيره . سلام كردم :
جواب سلامم رو داد و گفت : چه عجب سحر خيز شدي ؟ ظاهرا" متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم ........
ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت . گفتم بد نبود .
پرسيد : كي اومدي خونه ؟
گفتم : الان ......
يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته ........ خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه .
منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم برد .
نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم . در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلوم مي زد ، ميگفت : بلند شو چه قدر ميخوابي ؟ مگه كوه كندي ..... بلند شو .... يا الله بلند شو ......
بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينه دردشون
چيه ؟
با خودم فكر كردم . من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه ....... پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد..... گفت نه
پرسيدم هيشكي ؟
گفت : اصول دين مي پرسي ؟ ............ و سپس ادامه داد : گفتم نه...... فقط ......
گوشام تيز شد . پرسيدم : فقط چي ؟
گفت : فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه..... بنظر شما اشكالي داره ، يا بايد از شما اجازه مي گرفت ؟
اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلم پريد . نازنين بود زنگ ميزد .
بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم . به زنگ دوم نرسيد ....... صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم .
با بغض گفت : كجايي ؟
گفتم : توخواب مرگ .
دستپاچه گفت : خدا نكنه .
گفتم : الان حالم از صد تا مرده ام بدتره . نمي دوني ديشب با چه مصيبتي دل از خونه تون كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد .
نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم . تو رو خدا ، .... تورو ..... خدا هرجوري مي توني خودتو به من برسون
بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم .
با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم . كه مامان جلوي در، يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا ؟ ..... مثل اينكه ما هم مادرتيم . سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري . يا وقتي هم خونه اي خوابي . يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم : ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه ......... خنده اي كرد و گفت : برو ...... برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نمي شدي ، برو .... برو كه طرف منتظره ....
بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد .............

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


این نشانی رادیوی شخصی من هست. سری بزنید و نظر بدبد.


اگر دوست دارید با من همکاری کنید.




[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
صلاح الدین احمد لواسانی آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th August 2008   #5

 صلاح الدین احمد لواسانی آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: IRAN - TEHRAN
نوشته ها: 26
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 35 بار در 15 پست

 

نقل قول: نوشته اصلی توسط payam69 نمایش پست ها
خيلي قشنگ بود مخصوصا اونجا كه ابي ميگه نازي ناز كن.......

من كه بي صبرانه منتظر ادامشم.......

مرسي.......

:gol:

درود و سپاس

امیدوارم لذت ببرید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


این نشانی رادیوی شخصی من هست. سری بزنید و نظر بدبد.


اگر دوست دارید با من همکاری کنید.




[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]


[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
صلاح الدین احمد لواسانی آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
صلاح الدین احمد لواسانی ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا