نقل قول: نوشته اصلی توسط bahareh
من خسته شدم از دود و دم این دریای سیاه
من گم شده ام در شلوغی این شهر کبود
من آواره ی این دشتم و هر لحظه در خاطر من
یاد تو پرسه می زند
یاد تو در خاطر من رنگ زندگی دارد و بس
یاد تو در خاطری پژمرده از دود و سیاهی
نقش یک نور در هاون دارد و بس
نقش یک تکرار در روزنه مرگ
نقش یک نفس در دم سنگ
نقش نگاهی که به انتها خیره مانده و بس.
من به یک نگاه
به یک انتها
به یک یاد سرشار از تو دلخوشم.
(من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم)
ممممممممممممممممررررررررر ررررررررررررررررررسسسسسسس سسسسسسسسییییییییییییییی
خیلی عالی بود من که خودم کلی حال کردم
علی جان از این به بعد من شعرای سکته ایمو میزارم اینجا تو ادامشو بگو بعد با هم تو یه کتاب چاپ می کنیم.
البته به اسم (تو که اینقدر مهربونی تو که اینقدر نازی) باشه؟[/QUOTE]
من همینجوری یه چیزی گفتم حالا .
اونم تو چند ثانیه و با حس نت نه شعر . :winksmiley02:
چشم هر چی شما بگید ولی به شرط اینکه نظر حقیقیتو بگی در مورد شعرا.
این یکی جدی خوب بود؟