با عــــــــلم اگر عــــــــمل برابر گردد
کام دو جــــــــــــهان تو را میسّر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حــــــــــذر کن که ورق برگردد
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
با توام ای دشت بی پایان سوار ما چه شد
یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد؟
آشنای" لا فتی الا علی" اینجا کجاست؟
صاحب" لا سیف الا ذوالفقار "ما چه شد؟
چهارده قرن است، چهل منزل عطش پیموده ایم
التیام زخم های بی شمار ما چه شد؟
چشم یوسف انتظاران را کسی بینا نکرد
روشنای دیده امیدوار ما چه شد؟
ذوالجناحا! عصر ما چون عصر عاشورا مباد
دشت را گشتی بزن، بنگر سوار ما چه شد؟
باز ای"موعود" بی تو جمعه ای دیگر گذشت
کُشت مارا بی قراری! پس قرار ما چه شد؟
می نشینیم تا ظهور سرخ مردی سبز پوش
آن زمان دیگر نمی پرسیم بهار ما چه شد؟
به امید ظهور
مهدی جهان دار
به نام خالق انتظار
آقا نگاهت جای آهوهاست، می دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست، می دانم
آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
جای دل تو وسعت دریاست ، می دانم
می آیی و با دستهایت پاک خواهی کرد
اشکی که روی گونه مان پیداست ، می دانم
برگشتنت در قلب های مرده مردم
همرنگ طوفانی ترین دریاست ، می دانم
جای سرانگشتان پر نورت در این ظلمت
مانند رد باد بر شنهاست ، می دانم
در باور کوتاه این مردم نمی گنجد
وقتی که بیایی اول دعواست ، می دانم
ای کاش برگردی که بعد از این همه دوری
یک بار حس بودنت زیباست ، می دانم
آقا اگر تو برنمی گردی دلیل آن
در چشمهای پر گناه ماست ، می دانم
کی بازمیگردی ، برایم بودن با تو
زیباترین آرامش دنیاست ، می دانم
تو باز می گردی اگر امروز نه ، فردا
از آتشی که در دلم پیداست ، می دانم
به امید ظهور
سپیده شمس
پی تو در خلوت تو، شب همه شب بیدارم
ای سفر که من چشم به راهت دارم
خانه ام ابری و چشمان تو همچون خورشید
چه کنم؟ دست خودم نیست اگر می بارم
که برای من از این پنجره ها حرف بزن
من بدون تو از این پنجره ها بیزارم
جان من، هدیه ناچیزی تقدیم شما!
گرچه در شأن شما نیست، همین را دارم
کاش می شد در این حلقه، شبی از شب ها
دست در دست تو ای خوب ترین بگذارم
من که تا عشق تو باقی است، زمین گیر تو ام
لا اقل لطف کن از روی زمین بردارم
امام زمان
گاهی خیال میکنم از من بریده ای
بهتر ز من برای دلت برگزیده ای
از من عبور میکنی و دم نمیزنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای
یک روز میرسد که به آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای
اي پاسخ گرامي امن يجيب ها!
تعجيل کن به خاطر ما ناشکيب ها
چشم جهان به چشمه ي دستان سبز توست
جاري شو از وراي فراز و نشيب ها
تکليف انتقام شهيدان به دوش کيست؟
خون مسيح مانده به روي صليب ها
برخيز و بزم شب زدگان را به هم بزن
اي آشنا به ندبه و اشک غريب ها
تعجيل کن به خاطر صدها هزار چشم
اي پاسخ گرامي امن يجيب ها!
پرده بردار! * مشفق کاشانى
مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز
لالهها، شعله کش از سينهي داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپردهي غيبت خبرى باز فرست
که خبر يافتگان، بىخبرانند هنوز!
آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان
که صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز
پرده بردار! که بيگانه نبيند آن روى
غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز!
رهروان در سفر باديه، حيران تواند
با تو آن عهد که بستند، بر آنند هنوز
ذرّهها در طلب طلعت رويت، با مهر
همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز
سحر آموختگانند، که با رايت صبح
مشعل افروز شب بىسحرانند هنوز
طاقت از دست شد، اى مردمک ديده! دمى
پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز
خورشيد را براي ظهور آفريدهاند * محمدعلي مجاهدي
روي تو را ز چشمهي نور آفريدهاند
لعل تو از شراب طهور آفريدهاند
خورشيد هم به روشني طلعت تو نيست
آيينه تو را ز بلور آفريدهاند
پنهان مکن جمال خود از عاشقان خويش
خورشيد را براي ظهور آفريدهاند
منعم مکن ز مهر خود اي مه! که ذره را
مفتون مهر و عاشق نور آفريدهاند
خيل ملک ز خاک در آستان تو
مشتي گرفته، پيکر حور آفريدهاند
عيسي وظيفه خوار لب روحبخش توست
کز يک دم تو، نغمهي صور آفريدهاند
از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر
سيناي عشق و نخلهي طور آفريدهاند
آلودهايم و بيم به دل ره نميدهيم
از بس تو را رحيم و غفور آفريدهاند
سرمايهي سرور دل ما ز درد توست
درد تو را براي سرور آفريدهاند
عمري اسير هجر تو بود و فغان نکرد
بنگر دل مرا چه صبور آفريدهاند
از نام دلرباي تو همت گرفتهاند
تا برج آخرين مشهور آفريدهاند
عشاق را به کوي وصال تو ره نبود
اين راه دور را به مرور آفريدهاند
«پروانه» را در آتش هجران خود مسوز
کو را براي درک حضور آفريدهاند
جادهي سهشنبه شب... * فاضل نظري
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادهي سهشنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به آينه
آنقدر خيره شد که تبسم شروع شد
خورشيد ذرهبين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشهها گذشت
بيتابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟ هيچيک
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم که ماجرا
از ربناي رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پايان گرفت کار
تا گفتم السلام عليکم... شروع شد
پايان انتظار
* سيمين بهبهاني
مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
شروع شادي و پايان انتظار تويي
بهارها که ز عمرم گذشت و بيتو گذشت
چه بود غير خزانها اگر بهار تويي
دلم ز هرچه به غير از تو بود خالي ماند
در اين سرا تو بمان اي که ماندگار تويي
شهاب زودگذر لحظههاي بوالهوسي است
ستارهاي که بخندد به شام تار تويي
جهانيان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زانهمه دشمن چو دوستدار تويي
دلم صراحي لبريز آرزومنديست
مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
أيها العزيز! * مريم سقلاطوني
پر کن دوباره کِيْل مرا ايها العزيز
آخر کجا روم به کجا ايها العزيز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سوي شما ايها العزيز
جان را گرفتهام به سردست و آمدم
از کوره راههاي بلا ايها العزيز
وادي به وادي آمدهام از درت مران
وا کن دري به روي گدا ايها العزيز
چيزي که از بزرگي تو کم نميشود
اين کاسه را ... فاوف لنا... ايها العزيز
خاليتر از دو چشم من اين جان نيمه جان
محتاج يک نگاه تو يا ايها العزيز
- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ايها العزيز
دستم تهي است... راه بيابان گرفتهام
دست من و نگاه شما ايها العزيز
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.