سرم گیج می رفت ...مور مور می شد....رنگم پریده بود...لب هایم سفید شده بودند شاید هم خشک...تمام بدنم درد می کرد....استخوان هایم تق تق صدا می داند ..حتی غلت هم نمی زدم...بی حال روی تخت افتاده بودم...عجب حس و حال عجیبی!
مثل همیشه آمد ...توی اشپزخانه که پیدایم نکرد...صدای غرغرش بلند شد اما زود بند امد...وقتی جسد نیمه جانم را روی تخت دید هول کرد ...ذوق کردم ...جلو امد...بی حال تر شدم!
****
چقدر کیف دارد که ادم هی مریض باشد ...توی تب بسوزد چشمان تیله ای ات تیله ای تر شود ...من گُر بگیرم...تو یخ بزنی..من داغ کنم ...قر مز بشوم..دستهای یخ تو آرامم کنند...کاش هر شب مریض باشم!...گفته بودم چقدر لبخند به چهرهی خشنت می آید؟!...غلت می زنم.. بیدار می شوی پاشویه ام می کنی!...نگران می شوی..راه می افتی...قرص می اوری...صبح نمی شود...کاش صبح نشود!..چشم باز می کنم...چشم باز می کنی..چشم می بندم ...چشم باز می مانی..مثل همیشه ات خیلی حرف نمی زنی: خوبی؟؟چرا انقده حال تو بده آخه!؟
..یادم امد به حرف هم آمدی ...خوب هم حرف زدی...عاشقانه گفتی! باورم نمی شد!فردا سر کار نمی رفتی!...چقدر قند توی دلم آب شد!
****
صبح می شود....هنوز سرم گیج می رود..لبهایم هنوز سفید و خشک اند..بدنم درد می کند..می سوزم!صبحانه می اوری ...معجزه هم در عصر ما گه گاه اتفاق می افتد...تو یک چهارشنیه ی عجیب خانه ای!...لقمه می گیری...عشق قورت می دهم...حیف که بی حالم!...نه نه چقدر خوب که حال ندارم!...ظرف ها را هم می شوری ..به قول مادرت گربه شور می کنی ـنکن که کار می گذاری روی دستم!ـ پرتغال خریدی!فکر می کنم که شستیشان..نمی دانم!...می نشینی کنارم...آب پرتغال می گیری...توی این فصل پرتغال ها ترش اند ...گلویم می سوزد ...شکر می ریزی...با انگشت کوچکت همش می زنی...ملس می شود...ترش و شیرین!..قرص می اوری ...دوست ندارم!به خواب می زنم...بیدارم می کنی...غر می زنم ..چشم غره می روی...اخم می کنم.. بلند می شوی...نه نه به جان خودم می خورم...گریه ام می آید..دوست نداری گریه نمی کنم!...خواهش می کنم به مادرم زگ نمی زنی...خیالم راحت می شود ..بلندم میکنی..سوپ درست میکنم..سوپ می کشی..می نشینم..می خورانیم...لوس می شوم..بلند می شوی!!!
نماز می خوانی...می دوم پشتت..تندش می کنی..می رسم!...تند تر می خوانی ...کیف می کنم!
دوباره قرص می آوری...غر می زنم ...بلند می شوی...تند می خورم...لبخند می زنی!مــــــــی میرم...!حوله ات نیست داد می زنی! از دست تو که نمی توانی یک آن مرده ام را ببینی ...زنده می شوم!...خود شیرینی می کنم...توجه ام نمی کنی!...غذا درست می کنم لذت می بری..چای می آوری ...گریه ام می گیرد...می نشینی کنارم!..بی تاب می شوم..به رویت نمی آوری...گریه میکنم...بغلم میکنی...یاد پدر می افتم...گوش میکنی:
مریض می شدم کتکم نمی زد...گریه که می کردم نازم را می کشید ...تحمل هرچه را که داشت گریه می کردیم بی تاب می شد....چایی نمی بردم نیشگونم می گرفت ...مشق می نوشتم پاره می کرد!..گریه می کردم ..می رفت!
مریض می شدم ..بیدار می ماند...بیدار که می شدم می رفت...درد می کشیدم ۷ حمد شفا می خواند...نگاهش می کردم .اخم می کرد و می رفت!قرص می خوراندم ...نمی خوردم..می زد...می خوردم..دردم می گرفت گریه می کردم...می رفت ..هی قرص می خوراندم..خوب می شدم..روز از نو..!
گریه میکنم...بلند می شوی...خوب تر می شوم ..دور تر می شوی...زود صبح می شود می روی....به زور بلند می شوم...می افتم به جان خانه...می دانم کیف می کنی...ساعت ۴ می شود..می آیی..سیم تلفن را می کشی...تلویزیون روشن می کنی...چایی می اورم ..تخمه می شکنی..شام می خوریم..اخم می کنی...تلویزیو ن می بینی ...چراغ خاموش می کنی با اینکه نشسته ام ..می خوابی!..می خوابم..زود صبح می شود..می روی..می افتم به جان خانه...ساعت ۴ می شود می آیی...
همه اش تقصیر این قرص های لعنتی است...چشم دیدن چند روز خوشبختی ام را ندارند..چرا تلاش می کنند قرص محبت بسازند؟؟همین قرص های فعلی را نابود کنند..انوقت وقتی مریض می شوم محبوب می مانم!!!!...تقصیر این قرص هاست!!!
چه هيجاني داشتم.
اصلا يادم رفت گل بگيرم.
پرستار بخش اتاقشو بهم نشون داد.
برق شادي در چشمانم موج مي زد.
با سرعت به طرف اتاق رفتم.
کتم را مرتب کردم و دستگيره ي در را گرفتم.
مي دانستم حالا مي توانم چشمان زيبا و نگاه پر مهرش را ببينم.
اومدم دستگيره رو فشار بدم که دوباره همون پرستار رو ديدم که با ناراحتي به طرف من مي آمد.
شرمنده آقا متاسفانه اون دختر خانم ديروز فوت شدند.
انگار چشمهايم تار مي ديد.
سريع وارد اتاق شدم.
به جايش چند شاخه گل سرخ گذاشته بودند...
مرد از اتاق خارج شد.
پرستار جلوشو گرفت و فت: آقا حال خانومتون خيلي وخيمه حتي يک قطره آب باعث مرگش ميشه. لطفا در صورت لزوم فقط لبهاشو با دستمال خيس کنيد.
مرد چشمي گفت و به طرف داروخانه رفت...
زن چشم گشود و گفت: آب، آب تشنمه.
همراه مريض بغلي به طرف شير آب رفت و با مهرباني يک ليوان آب به او خوراند...
رفتم دکتر تا صورتم رو نگاه کرد گفت سرطان داری گفتم من که چیزیم نیست دکتر آیینه را آورد و داد به من گفت خودتو تئ آیینه نگاه کن آیینه را گرفتم و نگاه کردم جز به صورتی که روش لکه های خون بود چیزی ندیدم . به دکتر گفتم من که چیزیم نیست کسی که خون گریه کنه سرطان عشق داره..........................
آن شب سكوتي عجيب بر جنگل حاكم بود.
سكوتي وهم انگيز
هر از چند گاه از دور دست صداي ضربه اي با ريتمي كند به گوش مي رسيد ولي پژواك صدا با هميشه فرق داشت .
كوبيدن با تفكر همراه شده بود.
ديگر حك كردن يادگاري روي درخت هم معنايش عوض شده بود.
او روحانيت وجودي را حس كرده بود كه تا به حال به او اين گونه نينديشيده بود فقط طبق عادت كوبيده و كوبيده كه حاصلش چيزي جز سردرگمي نبود.
او فهميده بود تا به حال براي وجودي يادگاري مي نوشته كه جايگاه يادگاري هم از اوست.
وجودي كه هر فكري را قبل از حك كردن خودش مي دانست.
تواناييي خالق برايش بيش از پيش معلم شده بود.
آخر آن شب قشنگ تري شب زندگيش بود.
همان وجود به او هديه اي زيبا داده بود ، بهترين هديه زندگي اش را .
جنگل نوراني شد و كوبيدن برايش خود عبارت.
با نگاه به فرزند تازه متولد شده اش از آن شب زندگي را جور ديگري مي ديد.
حالا وجود خدا در همه جا حكمفرما بود حتي بر يادگاري هاي داركوب روي درخت .
روزی از روزها دختری هنگام سفر یک گردنبند مروارید به عنوان هدیه برای مادرش خرید . او در روز تولد مارش گردنبند را به وی هدیه کرد .
ظهر همان روز کلیه اعضای خانواده در رستوران در حال صرف غذا بودند . مادر گفت که می خواهد دستهایش را بشوید . اما این کار خیلی طول کشید به گونه ای که دیگر اعضای خانواده نگران وی شدند . اما در مقابل دستشویی مشاهده کردند که مادر در حال گفت و گو با یک دختر جوان است . مادر با دیدن اعضای خانواده به دخترگفت : اینها دختران من هستند . سپس با دختر وداع کرد و دختر غریبه نیز به مادر تعظیم کرد و با عجله دور شد .
شب هنگام مادر پس از بازگشت به خانه حقیقت ماجرا را تشریح کرد و گفت زمانی که دستشویی بیرون آمد در مقابل آیینه ایستاده بود تا موهایش را شانه کند اما نگران بود که گردنبند با کف صابون آلوده شود سپس گردنبند را به کناری گذاشت . پس از مرتب کردن موهایش متوجه شد که گردنبند سر جایش نیست و به یاد آورد که در آن زمان فقط یک دختر در کنار او بوده است .
مادر گفت : می دانستم که عجله من دختر را می ترساند . لذا به دختر گفتم که آیا می توانی به من کمک کنی ؟ دختر پرسید چه کمکی ؟ مادر گفت که گردنبندی دارم که هدیه دخترم است . بسیار با ارزش نیست اما دختر من آن را با حقوق یک ماه خود خریده است . من به هنگام شانه کردن موهایم گردنبند را به کناری نهادم اما اکنون آن را نمی یابم . امروز نخستین روزی بود که آن را به گردن آویختم و اگر دخترم آن را بر گردن من نبیند حتما بسیار غمگین می شود . زیرا امروز روز تولد من است و با اعضای خانواده در این رستوران غذا صرف می کنیم .
در این وقت دختر به مادر نگاهی انداخت و به آرامی گفت : کمک می کنم تا گردنبندتان را پیدا کنید . مادر از او تشکر کرد و پس از چند دقیقه دختر گردنبند را به او داد و پرسید این است ؟ مادر با یک نگاه گردن بندش را شناخت و از دختر تشکر کرد . دختر نیز تولد مادر را به وی تبریک گفت .
مادر با لمس گردنبند گفت این دختر خوب است . همه اعضای خانواده معتقد بودند که او گردنبند را دزدیده است و مادر نباید از او تشکر کند . اما مادر در جواب آنان گفت : احساس کردم که او گردنبند را از روی عمد ندزدیده است و اگر پلیس را خبر می کردم امکان داشت که دیگر گردنبند پیدا نشود .
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
کاپیتان " کوک " دریانورد معروف جهان بود . وی در یادداشت های روزانه خود در خصوص یک برخورد عجیب چنین نوشته است :
روزی از روزها ، گروهی از کشتی ها به فرماندهی وی به مرکز اقیانوس آتلانتیک رسید . در همان موقع ، دسته ای از پرندگان در آسمان به چشم می خوردند . هزارها پرنده برای مدت طولانی در آسمان پرواز می کردند و صدای بلندی از آنها به گوش می رسید که بسیار عجیب بود . پرندگان به طرز عجیبی ناگهان خود را به آب می انداختند . اما معلوم نبود چگونه و بدون ترس خود را به دریای بیکران می اندازند .
در واقع کاپیتان اولین کسی نبود که این وضع را مشاهده می کرد . قبل از وی ، بسیاری از ماهیگیران نیز در حین ماهیگیری این وضع عجیب را دیده بودند . کارشناسان پرندگان پس از مطالعات طولانی متوجه شده اند که پرندگان مهاجر از مناطق مختلف در این نقطه اقیانوس آتلانتیک جمع می شوند . با این حال ، آنان نمی دانند که چرا پرندگان مهاجر خود را به دریا می اندازند ؟ این راز سرانجام در اواسط قرن بیستم فاش شد .
حقیقت این است که این ناحیه قبلا یک جزیره کوچک بوده است . پرندگان مناطق مختلف جهان ، این جزیره را یک اقامتگاه موقتی و امن در دریای بیکران دانسته اند . اما در جریان یک زمین لرزه ، این جزیره زیر آب رفته و برای همیشه نابود شده است . با این حال ، پرندگان بر اساس عادات سالهای گذشته و پس از مهاجرت از راه های دور به سوی پرواز می کنند تا در اینجا کمی استراحت کنند و خستگی آنان پس از مهاجرت طولانی کاهش یابد و مهاجرت جدید را آغاز کنند . اما در دریای بیکران آنان دیگر نمی توانند این جزیره را پیدا کنند . بدین سبب ، آنان چاره ای بجز پرواز بر فراز جزیره و هیاهو ندارند و هنگامی که ناامید می شوند و نیروی آنان پایان می یابد، بجز انداختن خود به دریا چاره دیگری ندارند .
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود . در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید که پدر به مادر می گفت : اگر خانه را ترک کنی ، همه چیز را برای دخترمان توضیح خواهم داد . چند روز از رفتن مادر سپری شد و دختر همچنان انتظار می کشید تا اینکه روزی پدر علت جدایی آنان را توضیح دهد . اما پدر هیچ نمی گفت . دخترک هر روز به مدرسه می رفت و از پدر نقاشی می آموخت و داستانهای پدر را می شنید . دختر می دانست که این کارها را اصولا مادر خانه انجام می دهد . اما در این خانه ، پدر این مسئولیت را برعهده داشت . هر گاه که مادربزرگ دختر آهی می گشید و از جدایی پدر و مادر ابزار نگرانی می کرد ، پدر دختر با چشمان خود به مادربزرگ خیره می شد . یک هفته گذشت . پدر پس از آنکه داستانی تعریف کرد ، روانداز دختر را مرتب کرد و به دخترش گفت : داستانهای زیادی در باره فرشته ها شنیده ای . فرشته ها به هر جایی پرواز می کنند . آنها به نیازمندان کمک می کنند . و اگر همه کارها انجام شود ، قلب فرشته تسلی می یابد و برای کمک به سوی دیگران می شتابد . پدران و مادران فرزندان فرشته های آنها هستند . آنان بخصوص برای پرورش کودکان خود آفریده شده اند ، اما در این خانه ، فقط پدر از تو مراقبت می کند . برای همین ، مادر تو تسلی یافته و تو را به پدر تحویل داده و به مکان دیگری رفته است . همانند فرشته ای که کارها را انجام داده و رفته است . در واقع ، این زیباترین ، بهترین و درخشان ترین تشریح برای " طلاق " است که پدران و مادران می توانند برای فرزندان خود بیان کنند .
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند . گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غارکمین کند ، می تواند حیوانات مختلف را صید کند . بدین سبب ، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند .
روز اول ، یک گوسفند آمد . گرگ به دنبال گوسفند رفت .اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت . گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست . گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد .
روز دوم ، یک خرگوش آمد . گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تر در کنار سوراخ قبلی فرار کرد . گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند .
روز سوم ، یک سنجاب کوچک آمد . گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند . اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد . گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ ها ی غار را مسدود کرد . گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود .
اما روز چهارم ، یک ببر آمد . گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقیب کرد . گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد .
دوستان عزیز ، با شنیدن این داستان ، چه اندیشه به ذهنتان خطور می کند کارشناسان و متفکران می گویند که مطلق گرائی نشانه اشتباه است . مذهب شناسان گفته اند که بستن راه دیگران قطع راه برگشت خود است . کارشناس علم محیط معتقدند : کسی که تعادل در عادات و طرز زندگی موجودات را برهم بزند میوه تلخ آن را خواهد چید . و دهقانان گفته اند کسی که بذری نمی کارد محصول فراوان برداشت نخواهد کرد .
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
زن، پيش از اينكه سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودي دير نكني؟
مرد در را برای زن باز كرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادي.
مرد سيگاري به زن تعارف كرد. زن رد كرد. يكي براي خودش گيراند.
زن سرش را از پنجره بيرون برد و توي آينهي بغل صورتش را برانداز كرد.
مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟
زن گفت: اين روزها كمتر از آينه استفاده ميكنم. راستش از موقعي كه روي پيشاني و دور چشمهایم چروك افتاده كمي ميترسم.
مرد گفت: از آينه يا از خودت؟
زن كمي مكث كرد و گفت: از تو.
مرد گفت: بايد از دكتر بهزاد بترسي.
زن پاكت سيگاري از توي كيفش درآورد و يكي آتش زد. بعد، دست ديگرش را كشيد روي پستانهایش و گفت: گمان كنم كمي شل شدهاند؛ اما باور كن دستورات دكتر بهزاد را مو به مو انجام ميدهم.
مرد گفت: چه فايده.
زن گفت: كار ديگري از من ساخته نيست. خودت بهتر از من ميداني كه نه من، نه هيچ زن ديگري نميتواند اين همه سال...
مرد توي حرفش پريد: دكتر كار تازهاي برايت در نظر گرفته.
سرمهي مژههاي زن سريد روي گونه.
مرد گفت: گريه نكن. كار،كار است. چه من، چه ديگري. خودت خوب ميداني كه روي حرف دكتر نميشود حرف زد.
زن گفت: اما دكتر به من قول داده بود.
مرد گفت: دكتر اگر زير قولش نزند، بيكار ميشود.
زن گفت: اما ژاله هنوز با شهرام كار مي كند.
مرد گفت: ژاله چهل درصد به دكتر ميدهد. تازه به شهرام هم تخفيف ميدهد.
زن گفت: من هم چهل درصد ميدهم.
مرد روي ترمز كوبيد: پس خرج شوهرت چه ميشود؟
سرمه روي گونههاي زن پخش شده بود: تو به فكر شوهر مني؟
زن از ماشين پياده شد و نشست روي لبهي جوي كه به پايين خيابان سرازير ميشد.
بعد از چند دقيقه مرد از ماشين بيرون آمد: خواهش ميكنم سوار شو. خيلي دير شده. بهتر است دكتر را معطل نكنيم.
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.