شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 27th November 2007   #101

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

برای رز سیاه
روزی غمگین بود ، هوا سرد بود ، با اینکه تنم
از سوز سرما می لرزید من آن را احساس نمی کردم
تکه نانی در دستم بود
بر روی برفای دُر گون تکه نان را خورد کردم تا
همدمان همیشگیم بیایند!
بعد از مدتی انتظار صدای بال زدن
آنها را در هوا شنیدم
بسیار خوشحال شدم تنها چیزی که در
آن زمان به من امید می داد ، دیدن آن
پرندگان کوچک بود...
- گنجشکان کوچک همیشه قبل از خوردن
خورده نانها بر روی دستان من آشیان می گرفتند و
به گونه ای از من سپاسگذاری می کردند .
با آمدنشان گرمای قلبم فزونی گشت و دستان سردم
که خشکیده بودند را جان تازه ای دادند.
دوستانم مرا با شادی می خواندند ولی در میان
انسانها هیچ کس نمی توانست مرا درک کند
شاید مشکل خود من بودم؟
چون در همان کودکی هم در انزوا بودم
و با دیگر بچه ها نمی توانستم ارتباط خوبی
بر قرار کنم...
شاید آنچه در ذهن کوچک من تداعی می نمود بزرگتر
از سن آنها می بود به هر حال کودکیم را سپری کردم .
اصلاً دوست ندارم که آن دوران دباره برگردد و آن را به
گونه ای دیگر بگذرانم .... از آن زمان بسیار راضی هستم
چون از آن درسهای فراوانی گرفتم !
من زودتر از همه بزرگتر شدم ، هم از نظر عقلی و هم فطری
من ، من شدم تا زودتر مرد گردم .
اکنون در این پستوی ایوان که نشسته ام نیز چون گذشته
می مانم تنها و تنها کسی نیست تا مرا بفهمد ...آیا شخصی
نیست که مرا بفهمد و باز هم همان جملات را تکرار کردم .
خواسته هایم مگر چه بود از زندگی تنها خورده نانی و
کمی هم محبت خالصانه که حتی حیوانات نیز آنرا دارایند
ببینید مادران گنجشککان کوچک را که در انتظار مادرشان در
لانه فریاد می زنندو مادرشان با این سوز و سرما بال می گشاید
و برای آنها بدنبال غذا می گردند ...
با اینکه شاید برگشتی برایشان نباشد ولی مهرشان را
بازهم از آنها دریغ نمی دارند !...
من مهر مادری نمی خواهم و لی قطره ای از این دریا هم بسیار
زیبا و روح بخش است .
اینها سخنان ذهن جوانک بود که در تنهاییش با خود
اندیشه می کرد......
ادامه داستان را بعداً می گویم در صورت خواست عزیزان خواننده
با سپاس
اژدهای آزاد

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #102

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

پریدن
از اون بالا ، نگاه کردن به پايين جرات مي خواست ؛ دودل بود ، مي ترسيد ، راه برگشت نداشت ، همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود ، تنها راهش پريدن بود ؛ همه از اينکه نمي تونست بپره دستش مينداختن ...
با به ياد آوردن سرزنشهای پدر و نگاه اندوهبار مادر و خنده های مشمئز کننده ی خواهرانش بغض راه گلويش را بست ، ديگه اشک ريختن فايده نداشت ، بايد تصميم آخر را ميگرفت و پريد...
هر لحظه سرعتش بيشتر ميشد و زمين بزرگ و بزرگ تر شد تا در يک لحظه همه چيز از حرکت باز موند ، خون احاطه اش کرده بود ، بالها از دو طرف کتفش شروع به رويش کردند و به سمت خورشيد پرواز کرد .
ديگه کسي نمی تونست به خاطر نپريدن بهش بخنده ...
تنها

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #103

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

از خدا خواستم چيز جديدي يادم دهد ، فراتر از تمامي تعاليمش ، و او پاسخ داد : فراتر از تمامي تعاليمم تجربه است ، اما بدان اگر خواهان آني بايد دردها و سختي ها و دوري ها را نيز تحمل كني ...
(( آن روز نميدانستم تجربه چيست ، پس با شادماني پذيرفتم ))‌
به خواب رفتم ، خوابي طولاني ، و اين خواب چندين و چند وقت به طول انجاميد تا اينكه چشمانم به روي دنيايي رنگارنگ گشوده و خود را در كالبدي كوچك و زيبا ديدم .، اما مثل اينكه چيزي كم بود ، آري تمام توانايي هايم بر باد رفته بود . غمگين شدم و تصميم گرفتم آنها را بيابم .
بدين صورت ساليان سال را سپري كردم تا بخشي از استعدادهايم را به خاطر آوردم و با آن تصويري را كه از خدايم در خاط داشتم با هنرم مجسم كردم . و آموختم خدا را در شادي و غم ، در در كوه و دريا و و زمين و انسان و درختان ببينم و هم صحبتش شوم ، تجربه را آموختم و در سختي ها لمسش كردم و حال به انتظار روزي هستم كه به نزد پروردگارم بر گردم ....

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #104

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

دلش برای اون عده ای که بايد شبا گرسنه بخوابن می سوخت،همونايی که از زور سرما به هم می چسبيدن تا گرم بشن،اون عده ای که چشماشون به چراغ قرمز چهار راهها بود تا بدوند و گل کبريت به راننده ها بفروشند.پسرها و دخترهايی که به خاطر اعتياد پدر و نداشتن مادر مجبور بودن تن به هر کاری بدن.
آره دلش برای اين موجودات مفلوک می سوخت،از خدا گله کرد خدايا چرا اين قدر بدبخت آفريديشون؟و خدا جوابی نداد!بالاخره يه روز بعد از کلی گريه کردن از خونه زد بيرون تا مثل اونا زندگی کنه،چرا؟چون خدا بين اون و ديگران تبعيض قائل شده بود.رفت و در پست ترين قسمت شهر با همونا زندگی کرد، اما...اما يه هفته بيشتر دووم نياورد.درسته اونا با نداريشون بازم شاد بودن ولی زندگی تو اون خونه خرابه ها که نه حمام دشت و نه هيچ امکانات رفاهی را نتونست تحمل کنه و برگشت.
و اون وقت خدا جواب سوالش را داد:آن درد و رنج را برای آنان آفريدم ،چرا که خود خواستند و اين درد و رنج را برای تو، چون شجاعت آن درد و رنج را نداشتی... .

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #105

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

شايد اشتباه اما عاشقا دروغ ميگن آدماي مهربونو و با وفا دروغ ميگن اونا كه ميگن كه تا هميشه ديوونتن بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ ميگن اونا كه ميان به اين بهونه ها كه اومدن از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ ميگن اونا كه فدات بشم تكه كلامشون شده به تموم آسمونا به خدا دروغ ميگن اونا كه با قسم و آيه ميخوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا دروغ ميگن

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #106

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

حسرت


روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #107

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

قبرش یه کم اونورتر از خاک مادربزرگمه !احتمالاً حالا دیگه همو می شناسن!چهلم مادربزرگم بود که دفنش می کردن. تو راه برگشت از سرخاک عمه ام می گفت :"طفلی اون دختره رو که آورده بودن. تصادف کرده بوده! بیچاره مادرش! ..."فضولی کرده بود واز فک وفامیلاش آمار گرفته بود .بعدتر که رفتم سرخاک تاریخ تولدشو و اسمشو ازرو سنگش فهمیدم!رو سنگش نوشته "نغمه ****"_ 8 /10/59 .جالبش اینه که فقط سه روز ازم کوچیکتره ! شاید تو دلت بخندی ولی همینجوری کم کم بهش علاقه مند شدم !به همین سادگی !اولا خداخدا می کردم بشه ... (لطفآادامه ی مطلب و نظرات دیگران رو در چراگاه بخونین!)

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #108

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

داستان یک ازدواج عشقی !

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #109

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

گنجشك و خدا


روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #110

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش

خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است !
- بنده ي من ! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد !
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله ...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم !
- بنده ي من ! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد .....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است ...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است ...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند .
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟ !
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا