شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 26th March 2010   #1091

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

جوان زيبايي به اسم نرگس بود که هر روز مي رفت کنار درياچه اي تا زيبايي خودش رو در اب تماشا کنه... روزي چنان شيفته ي زيبايي خودش شد که به درون درياچه افتاد و غرق شد ...در جايي که به اب افتاده بود گلي روييد که ان را نرگس ناميدند.
روزي اورياد ها -الهه هاي جنگل- به کنار درياچه امدند که از يک درياچه ي اب شيرين به کوزه اي سرشار از اشک هاي شور استحاله يافته بود...به درياچه گفتند چرا مي گريي؟
درياچه گفت: براي نرگس مي گريم
اوريادها گفتند:آه...شگفت اور نيست که براي نرگس مي گريي ... هرچه بود با انکه همه ي ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي که زيبايي او را از نزديک تماشا کني ...
درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟؟؟
اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : کي مي تواند بهتر از تو اين موضوع را بداند؟
درياچه لختي ساکت ماند و بعد گفت : براي نرگس ميگريم اما هرگز زيبايي او را نديده ام...براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خودم را ببينم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1092

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد))دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1093

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1094

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني­اش درج مي کرد.
در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او «تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد.
معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين­هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.
حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.
شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي توانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1095

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد.قید پیاده روی روزانه را زد. دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد.صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت.دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
ظهر با اینکه خسته بود از خیر چرت زدن گذشت.بیش تر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد.پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند .13 نوه و 3 نتیجه داشت.همگی حدود 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند.مدت ها بود سری به او نزده بودند.اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند.موقع شام به کیک دست نزد.می خواست کیک را دور هم قسمت کند.بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت.
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند.قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند . در آن نوشته بود:وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید.
شب تولد مادر بزرگ بود.آن شب او 79 ساله می شد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1096

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

آخرین اتوبوس

با دستمال مچاله ای که تو دستاش بود پیشونی عرق کرده اش رو خشک کرد، لکه زردرنگی نشون از کرم پودری بود که حالا دیگه با عرق کردن صورتش از جای جای اون پایین می اومد ... ده دقیقه ای میشد که تو ایستگاه منتظر اتوبوس واحد بود چشمش به تیتر روزنامه پهن شده در کنار دکه روزنامه فروشی افتاد : " شرایط جدید استخدامی کشور..." خنده تلخ زیر لبش نشون از تمسخر نوشته روزنامه میداد لا اقل دو ماه بود که دنبال کار میگشت ...امروز هم مثل هر روز از صبح تا حالا مشغول پر کردن فرم های استخدام در شرکت های مختلف بود... و جواب مثل همیشه یکسان : " تشریف ببرید ما باهاتون تماس می گیریم...." اما دریغ از یک تماس ... با دست مو های وز شده اش رو به زیر روسری داد ....صدای چند دختر که راجع به انتخاب رشته دانشگاه بلند بلند حرف میزدند توجهش رو جلب کرد ... یاد روزهایی افتاد که با چه ذوق و شوقی تو دانشگاه و با دوستاش تمام فکر و ذکرشون پاس کردن ناپلئونی واحد ها و خندیدن به تیپ جدید پسر های همکلاسیشون بود ،پسرهایی که حتی یک بار هم دنبالشون نرفته بود ، وحالا نمی دونست کار درستی کرده یا نه ، شاید هم بهتر بود تو همون دانشگاه مثل سمانه مخ یکی از اون پولداراشو میزد ، و حالا خیالش راحت بود، اونهمه پسر مایه دار بالاخره یکی اش نصیب ما می شد مرتضی ، بهزاد یا شاید هم اون پسره ، مهرداد... اما اون فقط به این فکر می کرد که واحد ها رو تند تند پاس کنه و لیسانسشو بگیره و به این خیال باشه که در جشن فارغ التحصیلی اش چه تیپی بزنه و چه کسایی رو دعوت کنه ... جشن .. آه ! جشنی که هر گز گرفته نشد .تمام آرزو هاش یک ماه قبل از اتمام تحصیلاتش به باد رفت همون موقع که زن عموش تو اون بعد از ظهر گرم زنگ زد خونشون :" مریم جون بابات تو اداره حالش بهم خورده الان هم تو بیمارستان امام بستریه" .... دکتر بخش سی سی یو کلمه متاسفم رو جلوی چشمهای بهت زده اش فقط یک یار با صدای آروم گفت... نزدیکهای چهلم باباش بود که امتحانات آخرین ترم دانشگاه رو هم داد و همه تلاششو کرد که لا اقل اونها رو نیافته . و از اون به بعد بود که احساسی رو که هیچ و قت درکش نکرده بود رو چشید ، مسئولیت سنگین خانواده و نگاه های مادر ... داداش سعید که هنوز بچه است و مینا هم که تمام فکر وذکرش به اینه که مامان کی تنهاش بزاره و یه راست بره سر تلفن .. تمام امید مامان که حالا بعد از پدر شکسته تر از همیشه شده .. به اون بود ...کاش یه رشته دیگه رفته بود ...شاید اینجوری زودتر کار پیدا میکرد ...مثل اینکه هیچ جا تو این شهربه لیسانس منابع طبیعی نیازی ندارند .... چقدر راجع به منابع طبیعی و اهمیت حفظ محیط زیست و روشهای کمپوست زباله خونده بود....اما اینا میگن : زبان چقدر بلدی ؟ روابط عمومیت چه جوریه ؟ منشیگری چی ؟ میتونی؟ از همون نگاه اولشون معلومه چه جور منشی میخوان .... آفتاب داغ تابستون بهش اجازه نمیده بیش از این تو خاطراتش باشه .... دیگه گرما داشت زیادی اعصابشو خورد میکرد ... تازه وقتی به این فکر میکرد که امروز هم مثل بقیه روزها از هیچ شرکتی جواب قطعی راجع به کار نشنیده بیشتر کلافه میشد.... صدای بلند یه موتور اونو از خاطراتش دور کرد و به خود آورد ..موتوری فاصله اش داشت با او کم میشد ، با سرعتی که موتور داشت سریع خودشو عقب کشید ...اما موتوری بیشتر به اون نزدیک شد و تو یه لحظه کیفشو از رو دوشش کشید ، جیغ بلندی کشید ، با تمام قدرت بند کیف رو نگه داشت تا مانع موتور سوار بشه ...اما دیگه دیر شده بود .... هنوز تو بهت و حیرت بود که صدای تصادف شد یدی اونو به خودش آورد ... پرایدی که از کوچه بغلی و ورود ممنوع کوچه رو اومده بود با موتوری که کیف اون رو قاپیده بود تصادف کرد....به بالای سر موتوری که رسید مردم دور موتور سوار رو که با کلاه ایمنی روی سرش و دستهای خونیش کمی گیج به نظر میرسید گرفته بودند .... و کیف پاره شده دختر که روی زمین ولو شده و تمام محتوای اون خلاصه می شد در یک رژ لب ، چند تا مداد ابرو ، یک آینه کو چک ، چند تا کاغذ و دو سه تا دویست تومنی له شده در اون میون خود نمایی میکرد ...صدای یه نفر که با موبایلش با پلیس 110 تماس میگرفت در میون اون همهمه شنیده میشد ... دخترک با دستهای لرزان و چشمهایی پر از اشک مشغول جمع کردن وسایلش از روی زمین بود .. و تو دلش به پسرک که از لحظه تصادف تنها و تنها از پشت کلاه ایمنیش بهت زده به صورت دخترک نگاه میکرد ، فحش میداد . یه دفعه تمام بد بختی هاش جلوی چشمش اومد ، نگاه مداوم پسرک اعصابش رو بیشتر خورد کرد ، یک لحظه کنترلش رو از دست داد مثل دیوونه ها فریاد زد : "همینو می خواستی ؟ بیا ! همش مال تو فقط همینه ...چی می خواستی ؟ چی فکر کردی ؟ بعد پنج سال درس خوندن دو ماهه دارم دنبال کار می گردم ... اینم تمام زندگیمه بیا ببر ! کثافت ! قیافه من کجاش شبیه مایه دار هاست که اومدی سراغ من ..." که دیگه بغض امونش نداد ... صدای آژیر الگانس پلیس تنها علتی بود که تونست نگاه پسر موتور سوار رو از صورت دخترک جدا کنه ... پلیس با عجله مردم رو متفرق می کنه یکی از مأمور ها به سمت موتور سوار می آید ... اتوبوسی آرام آرام به ایستگاه نزدیک می شود ..پسرک با بی اعتنایی به پلیس کلاه ایمنی را در می آورد و با لبخندی تلخ به سمت مأمور می رود ... اتوبوس وارد ایستگاه می شود ... و دخترک همچنان بهت زده با یک کیف پاره به نور سرخ الگانس پلیس نگاه می کند ... هنوز باورش نمی شود ... مهرداد ! آره خودش بود ...مهرداد نیازی هم کلاسی دوران دانشگاه ... و حالا دیگر اتوبوس پر از مسافر به سوی ایستگاه بعدی حرکت می کند ... و دخترک تنها کسی است که در ایستگاه خالی ایستاده ...بهت زده و پریشون

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1097

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

خسته بودم واز این همه راه رفتن چیزی جز سردرگمی نصیبم نبود تا رسیدم به کلبه شب شده بود ومن همچنان در فکر بودم که امروز که پس از مدتها به دیدارش میرفتم چگونه مرا خواهد یافت بلاخره رسیدم اما پایان شب بود
نگاهش را به زمین دوخته بود وسخت در فکر بود هر از گاهی اشکی از چشمانش فرو میریخت لحظه ایستادم و در صورتش دنبال نگاهی اشنا بودم اما دریغ از یک ارامش .....
سلام کردم نفهمید نگاهش کردم وارام گفتم اگر دوست نداری میروم حرفم را شنید ولی سلامم را نه .... عجیب نگاهم کرد گفت کجا بودی تمام شب در انتظارت بودم دیر کردی .....
گفتم سلام
گفت سلامت سالهاست که اشناست اما نگاهت هرروز تازه تر می شود
گفتم اینم از تمامی لحظه هایی هست که به اسمان نگریسته ام
گفت اسمان میزبان شب های من است
گفتم میزبان مهتابی
گفت کجایی مدتی است که نگرانت بودم
گفتم نمی دانم
گفت غریبی می کنه با اشنای دیرینه
گفتم غریب بودم
ارام به پنجره نگاه کرد خواست فریاد بزند اما فریاد در نگاهش شکست ...........
گفتم باز با اسمان دردل می کنی درد تو چیست که هرگاه من دیر می کنم تو را با تمام هستی فرا می گیرد .....
گفت خدا را نگاه می کنم بزرگ است اما نگاهش بزرگ نیست خدا را که با حکمتش مرا در صحرای نفهمی اواره ساخته است
گفت زمانی که بدنیا امدم با تمام هستی یتیم بودم بزرگ شدم ولی همچنان درد بی کسی تنها فریاد شکسته من بود وامروز امده ام به خدا بگویم او که می دانست من یتیم بزرگ خواهم شد مرا برای چه خلق کرد او که عاشقانه بنده هایش را دوست داشت
ارام با دستهایم اشک هایش را پاک کردم اما همچنان با چشمان اشک الود خودم در آسمان دنبال خدایی می گشتم که او آن را دیده بود ...
وبا خود زمزمه کردم
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
گفت دیگر سپیده می آید من باید بروم بر خلاف همیشه این بار او مرا تنها گذاشت با خود گفتم توان دیر امدن چه دردناک است یا علی گفت ورفت ولی من همچنان مات ومبهوت او را می جستم..............

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1098

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

بود يك زارع بي تجربه و خام و ستمديده و ناكام ز بي مهري ايام خميده قد و اندام
خري داشت بسي چابك و چالاک به هر مرحله بي باك
كه مي برد بسي بار و بدان مرد گرفتار كمك بود و مددكار از آن ياري بسيار كه مي كرد به هركاركشاورزدل افسرده بي تاب و توان را.
روزي آن مرد شد اززحمت خود خسته و آسوده و وارسته
كه كنجي شد و آهسته بيفتاد و بسي فارغ و آزاد بخوابيد و
رخ از كار بتابيدو ز هر سوي بغلتيد و ز بس خسته و بي حال و كسل بود بسي زود فرو رفت به خواب خوش و سر داد به دنياي فراموشي و بي هوشي و غفلت تن و جان را.
آن مرد به خواب خوش و مي خورد خر او به چراگاه علف جاي جو و كاه كه ناگاه
يكي رهزن گمراه به مكاري روباه از آن مزرعه ي سبز گذركرد و بدان صحنه نظركرد و
نگه جانب خركردوبديد آن كه الاغ از طرفي ول شده و صاحب آن نيز به خواب است ازين روي زجا تند بجنبيد و بدزديد خر زيرك آن مردك فرسوده روان را.
مرد گرديد چو بيدار شد از قصه خبردار رخش زرد شدو زار بسي گشت دل افگار
بسي آه و فغان كردو به رخ اشك روان كرد چنين كردو چنان كرد
و پيش رفقا رفت پريشان و بديشان غم دل گفت كه شايد ز ره لطف در آيند و ز كارش بگشايند گره يا كه نمايند به ياري سبك آن بار گران را.
چون كه گشتند رفيقانش از آن واقعه آگاه يكي گفت كه:
"تقصير خودت بود كه افسار خرت را به يكي گوشه نبستي و دل آسوده نشستي."
دگري گفت:
"گناه تو همين بس كه برفتي وسط روز به يك گوشه بخفتي و نگفتي كه مبادا خر من گم بشود."
شخص دگر گفت:
"خرت را تو چرا توي طويله ننهادي؟گنه از توست كه در موقع خفتن شدي از حال خرت فارغ و آزادو به ياد تو نيفتاد كه شايد دو سه تا دزد بيايند و ربايند ز چنگال تو آن را."
آن دهاتي چو چنين ديد بخنديد و چنين گفت به ياران كه:
"ز الطاف و عنايات شما شاكر و ممنون از آن روكه قدم رنجه نموديد و نشستيد به پيش من و
كرديد به انواع دلايل به من غمزده معلوم كه در واقعه ي دزدي خر جمله تقصير ز من بوده و يك ذره ندارد گنه آن دزد كه خر را زده و برده و وارد به من آورده چنين رنج و زيان را."

استاد __ابوالقاسم حالت__

یادش گرامی باد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1099

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردن.
شادی...غم...غرور...عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را
ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند .
چون او عاشق جزیره بود.وقتی جزیره کاملا به زیره آب
فرو می رفت.. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی
مکان امنی بود کمک خواست.

غرور گفت: ((نه. من نمی توانم تو را با خود ببرم چون
تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی))
غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه
بده تا من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلودی گفت(آه...عشق.من خیلی
ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای
عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می امد و عشق دیگر نا امید
شده بود که نا گهان صدای سالخورده ای گفت(بیا عشق
من تو را خواهم برد))
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام
پیر مرد را بپرسد.و سریع خود را داخل قایق انداخت
و جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد
به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش
داده چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید (آن پیر مرد که بود؟))
عالم پاسخ داد(زمان))
عشق با تعجب گفت(زمان؟؟ اما چرا او به من کمک کرد؟!))
عالم لبخندی زد و گفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است....!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26th March 2010   #1100

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند ...

دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .

دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا