شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 27th November 2007   #121

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

طلا...

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #122

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #123

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».<
نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»<
مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشنیققوی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»
...و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشونه.نظر شما چیه دوست عزیز؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #124

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

حکايت!
دانشمندي يکي را گفت چرا تحصيل علم نمي کني؟
آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام. دانشمند از او پرسيد: که خلاصه علم چيست؟
گفت: پنج چيز است:

اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.

دوم: آنکه تا حلال منتهي نشود، دست به حرام دراز نکنم.

سوم: آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.

چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق اِلتِجا نبرم.

پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #125

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

دختر به تازگی یاد گرفته بود چگونه موهای بلند و حنایی مادر بزرگ را ببافد.
هربار که او موهای مادربزرگش را می بافت، مادربزرگ می گفت
- دختر شرقی با موهای بلند و بافته اش شناخته می شود.
و او در آرزوی روزی بود که بزرگ شود و موهایش بلند تا مادربزرگ آنها را دو گیسه ببافد
حالا او بزرگ شده و موهایش کوتاه و مادربزرگی که مرده است

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #126

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

داستان اون دختر و مسعود

اون دختر از بچگي با پسرعموش بزرگ شده بود تنها اسمي كه بلد بود با عشق بگه اسم مسعود بوداز بچگي با هم بزرگ شدن، هر هفته تابستونا مي رفتن شمال باغ مسعودينا؛ چه روزايي داشتن.بهترين روزاي زندگي اون دختر روزايي بود كه در كنار مسعود بود، خيلي مسعود رو دوست داشت.يه بار وقتي مسعود يكي از ماشيناي اسباب بازي اون دختر رو خراب كرد يه كتك مفصل از باباش خوردكه چرا اسباب بازي رو خراب كرده، مسعود هم داشت گريه مي كرد كه اون دختراومد كنارش نشست و بهش گفت: مسعود گريه نكن به خدا منم گريه مي كنما ولي مسعود هق هق ميزد آخه كتك بدي خورده بود و دختر اشك تو چشاش جمع شده بود ولي مسعود هيچ وقت نفهميد اون شب دختر تا صبح نخوابيد،آخه اون نمي خواست به خاطر يه اسباب بازي مسعود كتك بخوره آخه خيلي مسعود و دوست داشت خيلي. روز به روز بزرگتر ميشدن و از هم دورتر آخه اونا الان ديگه اون دختر و پسر 4 ساله پيش نبودن. مسعود 18 سالش بود و دختر 5 سال ازش كوچيك تر بود، بعداز كلي دوري يه روز تابستوني تو باغ باز رفتن تو رودخونه و خاطره هاشون زنده شد و باز با هم آب بازي كردن، دختر سر تا پا خيس شده بود و سرما خورد و شيرين ترين مريضي عمرش همون سرما خوردگي بود. دختر روزبه روز عشقش به اون بيشتر ميشد ولي روزبه روز از هم دورتر ميشدن فقط هم به خاطر بالا رفتن سنشون و اين جور چيزا.تا اينكه يه روز دختر صبرش تموم شد آخه ديگه اون خسته شده بود از اين همه انتظار، از اين همه بلاتكليفي اون حتي نمي دونست مسعود دوسش داره يا نه. خيلي بده آدم عاشق كسي باشه ولي ندونه كه اونم دوسش داره يا نه. دختر الان 17 سالش بود و پسر 22 ، بلاخره گفت بذار حداقل بفهمه يكي هست كه عاشقشه. تو همين عيد امسال براش اس ام اس زد كه "من عاشقتم ولي تو نمي دوني من كيم مسعود جان، من عاشقتم و براي ديدنت روزشماري مي كنم" ولي مسعود جوابي نداد دختر بازم اس ام اس زد و بازم مسعود جواب نداد. دختر زنگ زد به اون و وقتي صداش و شنيد يه ذره دلش آروم گرفت آخه هميشه وقتي صداي مسعود و مي شنيد همه ي غم و غصه هاش يادش مي رفت. مي دوني دختر خيلي بد شانس بود آخه مسعود دانشگاه تو شهرستان قبول شده بود... مسعود و از محرم نديده بود،همه ي روزاش و به اميد اينكه مسعود براي عيد مياد مي گذروند ولي از شانس بده دختر اونا روز اول عيد رفتن شهرستان به خاطر فوت يكي از اقوام و وقتي برگشتن مسعود با دوستاش رفت شمال و اونا ديگه همديگه رو نديدن حتي روز سيزده. مسعود چهاردم اومد تهران و دختر همش دعا مي كرد تو محل ببينتش. يه روز كه حال دختر خيلي بد بود با دوستش رفت بيرون كه يه ذره حالش خوب شه از قضا يكي از دوستاي دختر خونه بغلي مسعودينا مي نشستن و وقتي دختر با دوستش منتظر اون يكي دوستش بودن كه بياد، صداي موتور اومد و دختر برگشت به دوستش گفت خدا كنه خودش باشه و رفت جلوي در، وقتي مسعود رو ديد مونده بود چي بگه خيلي به خودش فشار آورد كه تابلو بازي درنياره. مثل هميشه خيلي رسمي با هم احوال پرسي كردن و مسعود رفت تو. دختر فكر كرد كه رفته تو خونه ولي نگو مسعود فقط مي خواسته موتور و بذاره تو دم در با دوستش بودن و بلافاصله كه مسعود رفت تو خونه دختر گفت آخيش خوب شد ديدمش داشتم دق مي كردم مي دوني از كي بود نديده بودمش؟ كه همون موقع صداي دسته كليد مسعود اومد پس اون خونه نرفته بود دختر هم تا صداي كليدا رو شنيد دويد تو خونه ي دوستش چون فكر مي كرد مسعود شنيده. چند روز از اين ماجرا گذشت كه همون دوستش به دختر زنگ زد و گفت من حالم بده بيا بريم بيرون دختر هم رفت خونه ي دوستش تا عصر با هم برن بيرون. وقتي رفتن بيرون دختر باز به مسعود اس ام اس زد و گفت: شمال خوش گذشت دلم خيلي برات تنگ شده خيلي دوست دارم ببينمت و ...... ولي مسعود اين دفعه جوابش و داد و در پاسخش زد شما؟ دختر گفت: منو خيلي خوب مي شناسي ولي من نمي خوام تو بفهمي من كيم فقط آيديت رو بهم بده تا باهات چت كنم چون نمي خوام بفهمي كي هستم. پسر در جوابش گفت: به عقيده ي من ابراز علاقه به كسي كه دوسش داري باعث ريختن آبروي تو نميشه پس بگو كي هستي وگرنه ديگه اس ام اس هات و نخونده پاك ميكنم. دختر هم يه لحظه غفلت كرد و در جوابش گفت: فقط رو من حساب بد نكن، من دختر عموتم..... مسعود هم در جوابش گفت مي دونستم. وقتي دختر فهميدكه اون از اول مي دونسته خيلي جا خورد. ازش پرسيد: از كجا؟ مسعود گفت: از اونجايي كه تو تنها دختري هستي كه از من خوشت مياد و دنبال آيدي من مي گردي. دختر شوكه شده بود ولي تصميم گرفت بهش زنگ بزنه. بهش زنگ زد و حرف زدن خيلي با هم حرف زدن،دختر تو خواب هم نمي ديد يه روزي با مسعود بتونه حرف بزنه ولي روياش به حقيقت پيوست. وقتي حرفاشون و زدن از هم خدافظي كردن. دختر باز بهش يه اس ام اس زد و گفت بيا دم در مي خوام ببينمت اونم رفته بود تو كوچه وايساده بود و با هم رفتن تو كوچه روبه رويي ِ خونه ي پسر و كمي با هم حرف زدن. شايد باورتون نشه دختر با اينكه حسرت ديدنش و داشت ولي حتي نتونست بهش يه نگاه كوچيك كنه آخه خيلي خجالت مي كشيد. مسعود به دختر مي خواست بگه كه دوست ندارم رابطه مون دوستي باشه ولي دختر زودتر اين حرف و زد و مسعود هم خيلي خوشحال شد و به دختر گفت هميشه همين جوري خوب بمون و با كسي دوست نشو چون اصلا تو سن خوبي نيستي و دختر هم قبول كرد، ولي اون نمي دونست كه دختر به جز مسعود تا حالا به هيچكس حتي نگاه هم نكرده بااينكه كلي خاطرخواه داشته .بلاخره از هم جدا شدن و مسعود بهش گفته بود كه فردا بايد برگرده و بره چون خيلي وقته ترم شون شروع شده و دختر با اينكه خيلي ناراحت بود هيچي نگفت ؛فقط گفت اميدوارم تو درسات موفق باشي....

ولي اون دختر نمي دونه كه مسعودهم دوسش داره يانه؟ آخه مسعود هيچي بهش نگفت مسعود فقط گفت من از اول از نگاهات مي فهميدم كه چه حسي بهم داري ولي دختر هيچ وقت از چشماي مسعود هيچي رو نتونست بخونه!!!


واقعا چقدر بده آدم يه نفر ودوست داشته باشه و ندوني كه اون مي دونه كه دوسش داري و ندوني كه دوستت داره يانه.........

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
ghoghnoos ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 27th November 2007   #127

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

قلب شیشه ای

تازه امروز نفس راحتي ميكشيدم، چون امتحانات پايان ترمم تمام ميشد و مي‌توانستم كمي بخوابم يا با دوستانم صحبت كنم و به خانه اقوامم بروم يا مهمان دعوت كنم. همين‌‌طور كه فكر مي‌كردم، دوستانم همه با هم در حياط دانشگاه منتظرم بودند و با ديدن من گفتند: (فاطيما)، چرا اينقدر دير از سر جلسه بلند شدي؟ ما تقريبا نيم ساعت پيش خلاص شديم! خنديديم و همه با هم به يك گوشه دانشگاه كه آلاچيق‌هاي متعددي داشت و بسيار زيبا طراحي شده بود رفتيم و شروع به صحبت كرديم. ناگهان از دوستانم پرسيدم بچه‌ها فرصت داريد راجع به موضوعي با هم صحبت كنيم؟ آنها گفتند: چرا كه نه، هر چه بيشتر صحبت كنيم، بيشتر پيش هم مي‌مانيم، بعد بايد هر كدام به شهرهاي خودمان برگرديم. يكي از دوستانم گفت: فاطيماجون راجع به چه موضوعي صحبت كنيم؟ من بدون مقدمه گفتم: قلب! با گفتن اين كلمه شليك خنده بلند شد و همه يك صدا گفتند: اي عاشق بدبخت! من تعجب كردم؛ اين همه موضوع راجع به قلب است، چرا آنها فورا فكر كردند من عاشق شدم؟! وقتي به قلبم رجوع كردم، ديدم بي‌‌ربط هم نگفتند! پس من هم با آنها خنديدم و گفتم حالا...
راستي بچه‌ها شما راجع به قلب چه مي‌دانيد؟ يكي گفت: همه مي‌گويند قلب از گوشت درست شده و درونش پر از خون است، ديگري گفت: شاعران قلب را به چيزهاي خيلي بهتري تشبيه ميكنند، قلب جايگاه عشق، حسد، كينه و غيره است.يكي قلب را جايگاه خاطرات تلخ و شيرين توصيف و يكي ديگر قلب را به شيشه تشبيه كرد. شيشه‌اي كه با غم مي‌شكند. آنها از شادي‌ها و غم‌هايشان گفتند. از شادي‌هايشان كه زودگذر و داستان‌ غم‌هايشان كه طولاني بود.
يكي از دوستانم اين طور ادامه داد: در زندگي جز درد و غم چيزي نصيب من نشد، انگار سرنوشتم را با غم نوشتند، شادي‌ام مادرم بود كه او هم رفت. پس قلب جايگاه غم و دلتنگي است. يكي گفت: برادرم هر چه تلاش كرد در كنكور قبول شود، نشد. پس قلب گورستان علم است و آرزوها. ديگري گفت: شوهرم مرا درك كند، پس قلب جايگاه احساسات قشنگ است. يكي از دوستانم گفت: هر چه خوبي مي‌كنم انگار دستم نمك ندارد. چند روز پيش، كلي وقتم را براي ياد دادن درس آنالوگ به دوستم تلف كردم. وقتي امتحانش را داد، گفتم كمك‌هايم موثر بود، توانستي امتحانت را خوب بدهي؟ گفت: مگر چه كار كردي، فقط چند سوال مرا جواب دادي. خودم زحمت كشيدم! پس قلب جايگاه خفه كردن خوبي‌هاست.
ناگهان دوستم (هانيه) زد زير گريه و گفت: شما همه از قلب و درد و رنج و شادي گفتيد، اما هيچ‌كدام از سرنوشت من اطلاع نداريد! غم من از تمام غم‌هاي دنيا بيشتر است. همه تعجب كرديم، چون او از همه ما شادتر بود و هميشه مطالب بامزه و خنده‌دار را برايمان باsms مي‌فرستاد. او دختري زيبارو، شاداب، مهربان و بسيار مورد توجه بود. من هميشه مي‌گفتم كاش من جاي او بودم. يك لحظه دنيا بر سرم خراب شد. خدايا ظاهر آدم‌ها چقدر با باطنشان فرق دارد!
او بعد از كلي گريه كردن كمي آرام شد و گفت: قلب من جايگاه كينه، حسد، انتقام و خيلي چيزهاي ديگر است. كمي او را نوازش كردم و گفتم هانيه‌جون خب حرف بزن تا سبك شي. او گفت: من 15 سالم بود كه عاشق پسري زيبا با موهاي بلوند و چشمان آبي شدم. برخلاف ميل پدر و مادرم با پافشاري با او ازدواج كردم، ما همه تعجب كرديم!
هانيه تو ازدواج كردي؟ ما همه فكر مي‌كرديم مجردي و چند خواستگار خوب برايت پيدا كرده بوديم. او گفت: نه تنها مجرد نيستم، بلكه من يك مادرم. مادري كه غم ديدار فرزندم مرا ديوانه كرده!
حرف او را قطع نكرديم، چون داستان برايمان جالب شده بود. او ادامه داد: من با پسري ازدواج كردم كه برخلاف ظاهر زيبايش بعد از ازدواج به چند صفت او پي بردم. هم معتاد بود، هم دزد و بدبين! اوايل، وقتي جواهراتم يكي‌يكي گم مي‌شد، فكر مي‌كردم من با حواس پرتي آنها را جايي گذاشتم يا گم كردم، ولي بعد متوجه شدم كه او اثاثيه خانه و جواهرات مرا براي خرج موادمخدر مي‌فروشد... و زماني كه اين مسئله را به او گفتم، او به التماس افتاد و گفت: هانيه‌جون به خدا من مقصر نيستم، به حرفم گوش كن، من گول خوردم، دلم مي‌خواهد ترك كنم، ولي مي‌ترسيدم از تو كمك بخوام. سخت‌گيري‌ها و بدبيني‌هايم براي همين بود، مي‌ترسيدم.
او همچنان التماس مي‌كرد، من مستقيم به خانه مادرم رفتم. از ناراحتي به درس پناه بردم و خوشبختانه در كنكور قبول شدم. حالا نه از شوهرم خبر دارم نه از فرزندم. دلم خيلي مي‌خواهد يك‌بار ديگر موهاي فرزندم را شانه كنم و صورتش را ببوسم. حالا فهميدي چرا قلب من جايگاه بدي‌ها شده!من لبخند زدم و گفتم هانيه‌جون چه مشكل كوچكي! آدم براي اين مشكل كوچولو مي‌تواند راه‌حل‌هاي زيادي داشته باشد. او بغض كرد و با خشم به من گفت: تو به مشكل به اين بزرگي مي‌گويي كوچك!؟ گفتم: بله همه چيز راه دارد، فقط وقتي آدم‌ها بميرند براي آنها نمي‌توانيم كاري انجام دهيم. او گفت: حرف زدن چه آسان، عمل كردن چه مشكل! به او گفتم: عمل كردن چه آسان! فقط با من همكاري كن، آن‌وقت هم شوهر و هم فرزندت را سالم به تو خواهم داد و با خنده گفتم (همچنين قلبت را)! فقط به حرف‌هايم گوش كن. همه دوستان ماتشان برده بود، انگار ديگر آن همه فضاي دانشگاه، آن همه دختران و پسران شاداب و حوض كوچك جلوي پايمان كه پر از ماهي بود، آبشار مصنوعي دانشگاه كه يك ساعت بسيار بزرگ را روي قله آن كار گذاشته بودند و گل‌هاي زيبايي كه اطرافمان را به صورت بهشت خداوند درآورده بود، هيچ‌كدام را نمي‌ديدند و فقط به حرف‌هاي من و هانيه گوش مي‌دادند.
من به هانيه گفتم: عزيزم، براي اين كار بايد قلبت را مانند يك دفتر باز كني و با خون خودت، جوهر و با عقل خودت قلم بسازي. او گفت: حرف تو را نمي‌فهمم. گفتم: صبر داشته باش، كم‌كم مي‌فهمي. حالا در خيال خود روي قلبت بنويس، همسرت چه صفت‌هاي خوبي داشت؟ حالا به قسمت بالاتر صفحه توجه كن، چه صفت‌هاي بدي داشت كه در قلبت نوشته شد؟ آنها را با فكرت پاك كن. حالا اجازه بده ما هم برايت بنويسيم. هانيه‌جان دنيا به آن زشتي كه تو تصور مي‌كني نيست، به اطرافت نگاه كن. تو مي‌تواني از تمام آفريده‌هاي خدا هم پند بگيري، هم لذت ببري. تو جواني، بايد بخندي، بايد شاداب باشي اما براي اين كار به چند چيز نياز داري. تيشه، دستمال و شيشه پاك‌كن.
خنديد و گفت: جوك تعريف مي‌كني؟ گفتم: اگر آدم‌ها بدانند كه همه ما به اين سه چيز نياز داريم، آن‌وقت در جهان، همه خوشبخت خواهند بود؛ همان‌طور كه خداوند مي‌فرمايد من شما را با عشق آفريدم و به شما اجازه دادم در زمين با عشق زندگي و از تمام نعمت‌هاي من براي زندگي كردن به نحو احسن استفاده كنيد.
هانيه‌جان شما همه از قلب صحبت كرديد، اما من امروز مي‌خواهم از قلب خودم صحبت كنم، تو فقط گوش كن.
من در زندگي قلب شيشه‌اي را براي خودم انتخاب كردم؛ قلبي كه از شيشه است، اما هيچ سنگي نمي‌تواند آن را بشكند. او گفت: قلب شيشه‌اي؟ چه جوري؟ گفتم: حالا برايت مي‌گويم. من هم مثل تو سختي‌هاي زيادي در زندگي كشيدم كه در اثر بي‌تجربگي به من هم خيلي بد گذشت. روزي با خود فكر كردم خدايا تو مي‌گويي من بندگانم را دوست دارم، پس چرا اين همه بلا بر سر من مي‌آيد؟ ناگهان به ياد يك جمله زيباي قرآني افتادم كه در آن گفته شده بود، انسان‌ها در اثر اشتباهات و گناهانشان دچار مشكل مي‌شوند. همين يك جمله جرقه‌اي شد براي من. ناگهان به قلبم الهام شد، قلبت را بشوي! در خيالم تيشه‌اي برداشتم و وارد قلبم شدم. هر جا از هر كسي ناراحتي داشتم وگره‌اي در قلبم بود آنها را با تيشه تراشيدم و از قلبم دور كردم، تمام قسمت‌هاي كدر قلبم را كه نشانه كدورت دروني‌ام بود با شيشه پاك‌كن و دستمال، تميز كردم. آن‌قدر قلبم را پاك كردم كه به جاي گوشت و خون، قلبم را به صورت يك حباب شيشه‌اي درآوردم. حبابي كه فقط من در آن جا داشتم و مي‌توانستم از درون آن، خانه شيشه‌اي بيرون را تماشا كنم.
متوجه شدم بيرون قلبم زيبا نيست. چشم‌انداز من باز هم چيزهاي بد را مي‌بيند. در خيال خودم از گل فروشي‌هاي معتبر، گل‌هاي زيبايي مي‌خريدم و بيرون قلبم مي‌كاشتم.
حال من داراي قلبي شيشه‌اي، صاف، روشن، بي‌‌كينه و بي‌‌حسد و در بيرون قلبم گل‌هاي رنگارنگ دارم و هر روز به تماشاي اين گل‌ها مي‌نشينم و آنها را آبياري و از بين آنها بهترين‌ها را وارد قلبم مي‌كنم.
هانيه‌جان بيا از هر كس كه كينه‌اي داري و اين كينه‌ها به ديواره قلبت چسبيده با تيشه بتراش و دور بريز. قلبت را بشوي و بعد به طرف مشكلات برو. او گفت: اين بار خود را اول به خدا، بعد به تو مي‌سپارم. گفتم: پس بيا از حالا شروع كنيم. با صداي بلند گفتم بچه‌ها خداحافظ، ديدار ما منزل هانيه‌جون، جشن دور هم بودن مجدد در كانون گرم خانواده‌اش. دست هانيه را گرفتم و مستقيم به خانه‌ خودمان بردم. از پدرم خواهش كردم كه با ما به خانه هانيه و پيش همسرش برويم. برنامه‌ريزي‌ها را به پدرم سپردم.
وقتي درخانه را زديم، همسر هانيه با شادماني به استقبال ما آمد. بعد از صحبت‌هاي بسيار، او گفت: دوست بدي داشتم كه مرا ناجوانمردانه معتاد كرد. من هانيه و فرزندم را دوست دارم. در ضمن چون پولم براي تهيه مواد و خرج خانه كافي نبود به راه خلاف كشيده شدم.
پدرم او را نزد پزشك برد. سه روز در بيمارستان بستري شد. خونش را تصفيه كردند و به او آموزش‌هاي لازم را دادند. او دوباره به خانه نزد همسر و فرزندش برگشت. امروز كه اين مطلب را برايتان مي‌نويسم قرار است با دوستانم به خانه آنها برويم. خيلي فكر كردم چه چيزي برايش ببريم بهتر است. من يك حباب شيشه‌اي به شكل قلب پيدا كردم، درونش شن‌هاي رنگي ريختم و چند گل زيبا را در آن جاي دادم و روي كاغذ نوشتم (هانيه‌جان ما آدم‌ها بايد بدها را ببخشيم و با آنها با حسن نيت برخورد كنيم. با آمدن سال نو، قلب خود را نو و ديواره‌هاي آن را تميز كنيم. صاف و زلال همچون آب، همه را دوست داشته باشيم، به همه خوبي كنيم، حتي كساني كه به ما بدي كردند، چون هيچ‌كس از خوبي زياد تنبيه نمي‌شود. حتي اگر تنبيه شود ناراحت نمي‌شود، چون كار خوبي انجام داده. عشق خدايي را مانند گل‌هاي زيبا در قلبمان بكاريم و به چشمانمان ياد بدهيم تا همه‌چيز را خوب ببينند، البته هوشيارانه و چيزهاي بد را به خوب تبديل كند. اگر كسي به ما بد كرد و ما هم به او بد كنيم، ما هم در رده‌ بدها قرار مي‌گيريم، پس يك خوب كم مي‌شود و يك بد زياد.) هانيه‌جان سعي كن خوب باشي و خوب‌ها را زياد كني.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
ghoghnoos ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 27th November 2007   #128

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

پسرك دستاشو تو آب فرو برد . نمي دونست چرا دلش گرفته . يه بغل نور

از آب بيرون كشيد . ريخت توي كاسه ي مسي و به سمت خونه راه افتاد .


خوشحال بود كه امشب دستش خالي نيست . نور توي كاسه ي مسي ،

كوچه هاي تنگ و تاريك دهكده رو روشن مي كرد و مثل يه فانوس راه

رو به پسرك نشون مي داد .


پسرك نگاهي به ماه انداخت و براش دست ت داد . ماه هم لبخندي زد

مثل همه ي شبهاي پيش . كنار ماه 2 تا ستاره اسم پسرك رو فرياد مي

زدن ؛ آخه دوسش داشتن و پسرك هم يه چشمك كوچيك نثارشون مي كرد

. زير پاش لاك پشت هميشه ساكت هم بهش شب بخير گفت و پسرك هم با

مهرباني جوابشو داد . انگار با طبيعت دوست بود . انگار گلها رو مي

فهميد . هر چي بود ، با همه راحت بود .


به خونه كه رسيد نور رو ريخت تو كوله ي هميشگي ش . مادرش هم

براش چاي اورد و كمي نون و پنير .


پسرك خوشحال بود . تو پوستش نمي گنجيد . آخه بعد از مدتها تونسته بود

از آب نور بگيره . مي دونست امشب خورشيد دوسش داشته كه واسش يه

كم نور تو آب گذاشته . اونشب رو راحت خوابيد . بدون هيچ دغدغه اي

ادامه دارد...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند


ویرایش توسط ghoghnoos : 27th November 2007 در ساعت 09:57 PM.
ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th November 2007   #129

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,737
تشکر از دیگران: 1,604
تشکر شده 1,427 بار در 915 پست

 

اما فردا ، وقتي از خونه بيرون اومد ، وقتي به كل طبيعت سلام داد ،

وقتي راه رود خونه رو پيش گرفت ؛ يه دفه چشمش افتاد به دخترك .

دختركي كه زيبا ترين موجود روي زمين بود . پسرك مبهوت ايستاد و

نگاش كرد . مثل اين بود كه سالها ميشناختش ..خشك شده بود . كاسه ي

مسي از دستش ول شد . حس عجيبي تو وجودش رخنه كرد . انگاري تا

الان مرده بود و الان يه دفه به دنيا اومده بود . دخترك لبخندي زد و رفت

و پسرك روي زمين نشست و مبهوت به گلهاي شقايق خيره شد .

روز ها گذشت . پسرك روز به روز حالش بد تر ميشد . نمي دونست چي

كار كنه . حتي دم رود خونه هم نمي رفت . ديگه نور هم نمي گرفت . با

درختا دست نمي داد ، با ماه حرفي نداشت و به ستاره چشمك نمي زد ...

مثل ديوونه ها نشسته بود و نمي فهميد چرا اينجوري شده . ديگه دخترك

رو از اون روز به بعد نديده بود . نمي دونست اون كجاست ، همه جا

دنبالش گشته بود ولي دخترك نبود ..

آروم آروم پسرك خوابش برد . خواب دخترك رو ديد . ديد كه بهش يه

سيب سرخ داد و پسرك هم سيب رو با رغبت تموم خورد ....

يه دفه از خواب پريد . اما دنيا براش عوض شده بود . ديگه نوري تو

كولش نبود . ديگه درختا ، ماه ، خورسيد . كل طبيعت رو نمي فهميد .

حس كرد ديگه لاك پشت هم دوسش نداره . حس كرد ديگه نمي تونه با

كسي ارتباط داشته باشه ....

ديگه نه دخترك رو داشت و نه زندگيشو .... واسه همين نشست و گريست

، تا اخر عمر گريست .....

اما چه سود؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 30th November 2007   #130

parto

عضو پيشكسوت

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 2,313
تشکر از دیگران: 1,368
تشکر شده 2,652 بار در 1,493 پست

حالت
Amused

 

داستان ...

دعا
هوا مه آلود و بارانی بود. ماشین روی جاده لغزنده مرتب به این طرف و آن طرف سر می خورد.
فرشته ای به آنها نزدیک شد تا دفتر زندگی این خانواده را ببندد.
در همین موقع خدا به فرشته فرمود:« برگرد » و به پایین اشاره کرد.
فرشته با تعجب نگاه کرد.
دخترکی را دید که سرش را به شیشه تکیه داده و آرام میگوید:« خدایا، پدر و مادر جدیدم را از من نگیر! مثل آن زلزله وحشتناک که خانواده ام را از دست دادم، نذار دیگه تنها بمونم! »

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نرسیده به بعضی خاطره ها ، باید بنویسند :
آهسته به یاد بیاورید ...خطر ِ ریزش اشک ...



parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا