صبح پنج شنبه بود ، بدون اینکه او را بیدار کند ، عاشقانه نگاهش کرد و رفت و او آنقدر غرق خواب بود که حتی نتوانست بگویدخداحافظ……
صبح که شد مثل همیشه یک نامه روی در چسبانده شده بود :
مادر خوبم ، من رفتم به امید روزهای با تو بودن ، و اکنون روزهاست که برای لحظه ای در کنار او بودن ، خواب را فراموش کرده است و همچنان منتظر است .
در انتظار پاسخی برای آخرین نگاه عاشقانه اش …
خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود
برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .
در یک لحظه اتفاق افتاد…
با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………
صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ، اما کاری از دست کسی برنمی آمد .
چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد
برای همیشه
، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند ، کسی نه شاخه گلی میاورد ، نه برایش می خندیدند و نه می گریستند .
وقتی رفت ، همه أمدند ، برایش دسته گل آوردند ، سیاه پوشیدند و از رفتنش گریستند .
شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود .
شب بود. تو خلوت خودش نشسته بود و داشت به کارهاش ، به گناهانش فکر مي کرد. روش نميشد با خدا حرف بزنه. ساکت بود. به خودش گفت : اگه من جاي خدا بودم ديگه يا اين کارهايي که کردم ، هيچ وقت يه همچين بنده اي رو نمي بخشيدم. صداي اذان بلند شده بود ، اما باز هم سرجاش نشسته بود و تکون نمي خورد.
يه مرتبه صداي موبايلش سکوت شب رو شکست. دوستي براش SMS فرستاده بود :
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.